شام بهانه‌ست

یک وقت‌هایی دنیا و حتی شیشه‌های رب گوجه‌اش هم با آدم لج می‌کنند. در رب گلچین از صبح گیر سه پیچ داده، باز نمی‌شود. خورشت آلو اسفناجِ شام امشب ساعت‌هاست که جا افتاده بدون رب، بیرنگ و بیحال. از دم آشپزخانه که می‌گذرم، نگاه چپی به محتویات قرمز و خوشرنگ شیشه می‌اندازم و هوس می‌کنم انگشت میانی‌ام را برایش علم کنم. شیشه رب هم مثل آدمیزاد‌ست. به پفیوزی که افتاد، دیگه افتاد.

دوست دارم یکی از این روزهای بهمن ماه، برف ببارد هِی و هِی. و باز یادم بیافتند چه همیشه دلم خواسته که ساز بزنم  وقت باریدن برف و نیم نگاهی بیاندازم به دفی که سال‌هاست کنار مبل کز کرده در روکش مشکی خاک گرفته‌اش. و بین سکوتِ چند ساله‌ء دفِ مادر مرده یکی از درونم که هشیارترست نهیب بزند که رقصیدن به ساز دنیا مهم‌ترست که تو بلدی. که نواختن را بیخیال و رقص پا را دریاب به ساز زندگی.

بهمن ماه برفی هر قدر هم که خوب باشد، دلم می‌خواهد بهار شود، اواسط اردیبهشت. با کفشدوزک‌ها، حلزون‌ها، و آفتاب زرد و نارنجی و ابرهای پف پفی و تمام مخلفاتش. و باران ببارد  تند و ریز. آنقدر که خانه پر شود از صدای ساز شیروانی‌های سفالی سرخ. آنقدر تا سیکاس‌ها و لاله‌های درختی و باغچه شسته شود از شوره نمک‌های ریز دریا و خانه پر شود از بوی قهوه تازه دم. تو باشی و من و من باشم و تو. آنقدر ببارد که دیگر نه تو غریب باشی و نه من.

بعد دوباره تابستان شود. تیرماه خوب‌ست. آن هم اواخر تیرماه. شهر تب زده اواخر تیرماه بدون من و تو چیزی کم دارد. آفتاب پنجاه درجه بتابد و شن‌ها آنقدر داغ شود که بگویی پاهایم را بگذارم روی پاهایت تا برسانی‌ام به موج‌های ریز دریا. و من نگران ماهی‌های کوچک لب ساحل باشم که لگد نشوند بین هیاهوی دخترهای سه چهار ساله و شیطنت‌های پسر بچه‌های پنج شش ساله. دست به دست در آب شور فرو برویم تا شانه‌هایمان زیر آب برود و بعد شنا کنیم تا اسکله شناور میان آب. بنشینیم مثل بار قبل با پاهای آویزان از اسکله. ساعتی بعد برگردیم ساحل. بعد مثل همیشه، دم غروب که شد رختخواب آشفته دو نفره را ول کنیم به امان خدا و بگردیم دنبال شام در رستوران‌های کوچک آن شهر غریبِ آشنا و لول بخوریم در کوچه‌های باریک و بی نورش پای پیاده بی آن که بدانیم کجا می‌رویم. که مهم نباشد کجا می‌رویم. که آنقدر برویم تا دیگر ندانیم کجاییم. و من چه دوست دارم گم شدن در کوچه پس کوچه‌های ناشناس شهر‌های دور را وقتی بافته شده گرمای انگشتانت در فضای خالی بین انگشتانم. وقتی نشانه‌ای نباید بگذارم از خیابانی و اسمی برای برگشت، که هر جا باشم با تو برایم آشناست و بازگشتی از آن نیاز نیست.

حالا زودتر بیا، بیا و در این رب گوجه را باز کن. شام درست کرده‌ام. اما بعد از شام هم بمان.

۶ رخت دیگرون

  1. رخت امین

    ۲:۱۵ ب.ظ - جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸

    من اینجا یک تکنیک برای باز کردن این ها یاد گرفتم.
    نوک چاقو رو بذار زیر قسمت فلزی درب رب و مثل اهرم فشار بده تا یک کمی از گوشه در رب بیاد بالا. اینجوری یک تپ هم صدا میده که بخاطر اینکه هوا می ره داخل رب هست.

    نمی دونم چرا اینقدر حالم امروز گرفته است.
    شاید ببعدا خوب شم :(

    شاد باشی اس عزیز
    XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
    اگر این منم که می‌زنم با نوک چاقو خودم رو ناکار می‌کنم امین. مثل اینکه ارث باباشون رو توی این شیشه‌های رب دست مردم می‌دن که نمی‌خوان کسی بتونه باز کنه و استفاده کنه. می‌بینی؟
    ناراحت نبینمت امین. بذار آنلاین بشم شاید باشی برات از در و دیوار بگم حالت خوب بشه. تا زود.

  2. رخت دلتنگی های خیابان شانزدهم

    ۶:۵۸ ب.ظ - جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸

    http://16th-ave.persianblog.ir/post/250/
    وقتی این پست را می نوشتم به تو فکر می کردم

  3. رخت saloomeh

    ۷:۰۹ ب.ظ - جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸

    سلام بعد از مدتها اس عزیز. خوشحالم که روبراهی و اما اینجا یه چیزی هست مثل درواکن که همون کاری رو میکنه که امین عزیز میگه. با این تفاوت که دست و بالت زخمی نمیشه . یادم باشه دیدمت یکی برات بخرم دوست جون.
    XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
    یادم باشه اومدم وسایل جواهر سازیم رو بیارم. قول یه جفت گوشواره هنوز یادمه. چه خوبه که هستی. روزهات شاد.

  4. رخت سیما

    ۱۰:۰۴ ب.ظ - جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸

    D: یاد مربای شیرین مرادی کرمانی افتادم….
    XXXXXXXXXXXXXXXXX
    راست می‌گی سیمای نازنین، مثل همون مربای شیرین شده. اقلا من فقط یه شیشه خریده بود نه مثلا یه کامیون. روزهات شاد.

  5. رخت ژیلا

    ۱۱:۳۹ ق.ظ - شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۸

    از نوشته هات خیلی خوشم میاد مرسی از نوشتهای قشنگت قلم یه حس خاصی بمن میده من از ایرانم و سعی میکنم هرروز نوشتهات را بخونم
    بازم مرسی نمیدونم قلمت خیلی برام آشناس
    XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
    ژیلای نازنین، ممنون از محبتت به من و نوشته‌هام. خوشحالم که نوشته‌هام حس خاصی بهت می‌ده. کاش این حس خاص حس خوبی باشه. روزهات شاد دوستم.

  6. رخت Doost

    ۱۱:۳۷ ب.ظ - شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۸

    salam azizam….. saloomeh dorost mige in ja 1 dar bazkon haie hast ke rahat darb shishe ro baz mikone….
    vay ke che a’alami dasht doorane kodaki, bedone negari o dagh daghe az gom shodan.. alan ba in hame sen o sal gahi adam ehsas mikone gom shode …
    che jaleb ke daf mizanid. kheili jalebe o dust daram ba in ke khodam hichi balad nistam vali az shenidanesh lezzat mibaram.
    khosh bashi azizam
    XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
    دوست نازنین، من خوشم میاد در بزرگ‌سالی، یا در همین سنی که هستم توی خیابون‌ها گم بشم. شهر‌های جدید که می‌رم در کشورهای جدید همین کارو می‌کنم. پیاده از هتل راه می‌افتم و اونقدر می‌رم که دیگه نمی‌دونم کجا هستم. نه هتل رو می‌بینم نه دیگه خیابون‌ها آشناست. بعد یه تاکسی می‌گیرم و آدرس هتل رو می‌دم و بر می‌گردم. گاهی خیلی جالبه که مثلا من دو تا سه ساعت پیاده رفتم و وقتی با تاکسی بر می‌گردم هفت یا هشت دقیقه طول می‌کشه. و باز توی یه شهر دیگه همین کار رو می‌کنم. کیفی داره و عالمی برای خودش این گم و پیدا شدن‌ها. من که زیاد دوست دارم اینکار رو. روزهات شاد.