نامهی خصوصی ولی سر گشودهی ۱۵
۱:۲۹ ب.ظ - جمعه ۲۸ تیر ۱۳۸۷ (شخصي) - نویسنده : .S
بانو٬ بانو٬ بانو٬ چقدر حرف دارم برات این روزها و نیستی. تو هم مثل من دیگر حال این دنیای مجازی را کمتر داری٬ میدانم. آنقدر برات حرف دارم که هیچ جا جز درِ گوشات نمیتوانم تکرارشان کنم. کاش کسی مرا اینجا نمیشناخت بانو. کاش میگفتم این قصه را از سر تا ته برای یکبار و خلاص میشدم. خلاص. دو شب پیش خواب دیدم که عمویم گفت که قلب مادربزرگم دیگر تیک تیک نمیکند. درست همینجوری گفت٬ دیگر تیک تیک نمیکند. هنوز از تهران خبری نیامده. خبری هم باشد به این زودیها کسی مرا مطلع نخواهد کرد. این رسم خبر رساندن به ماهاییست که در غربت زندگی میکنیم. رسمش است که ما آخر از همه خبردار شویم. انگاری که غربت شکنندهمان کرده باشد و طاقت چیزی را نداشته باشیم. نمیدانند که غربت از ما یک توده سنگ خارا ساخته. زندگی در غربت رسم و رسوم خودش را به همراه میآورد بانو. خودت که میدانی چه میگویم٬ مثل من غریبی و خوب میدانی. به هر حال صبح که بیدار شدم کمی غمگین بودم. ولی بعدا فکر کردم و دیدم اینجوری پدرم بعد از بیست و چند سال مادرش را خواهد دید. شاید اگر این اتفاق افتاده باشد من آخرین مادربزرگم را هم از دست داده باشم ولی پدرم بعد از این همه سال دیگر تنها نیست. مادری که بیست و چند سال هر شب جمعه برایش گل تازه برده و به دیدنش رفته و توی این همه سال یک شب جمعه تنهایش نگذاشته را دوباره خواهد دید. طی این سالها اگر صبح اول وقت روز جمعه سر خاک پدرم باشی دسته دسته میخک و مریم پر پر شده میبینی و میفهمی شب قبل مادربزرگم آنجا بوده. اگر جمعهی بعد بروی میبینی که گلها عوض شدهاند و دوباره همه چیز تازه و تمیز شده. به هر حال فعلا نشستهام ببینم خبری از تهران میآید یا خیر.
اینجا پارکی نزدیکی آپارتمان کوچکم در شهر کوهستانی وجود دارد بانو با درختی که پاییزها غلافهایی درست میکند که داخلشان پر است از تخمهایی که هر کدام تقریبا یک سانت میشوند. در حقیقت بذر آن درخت هستند که زیر درخت میریزند. رنگشان ترکیبیست از سبز زیتونی و قهوهای خوشرنگ. دو سال پیش در عصری پاییزی حدود صد تایی از آنها را جمع کردم. آنروز فکر میکردم وقتی خشک شوند حتما چروکیده خواهند شد. ولی بعد از دو سال به زیبایی روز اول خشک شدهاند. صاف و یکدست. دو روز پیش از شیشهای که بذرها داخلش بودند بیرونشان کشیدم و بردمشان سر کار. آنجا یک متهی دستی خیلی کوچک داریم. با مته برقی سر و ته بذرها را یک سوراخ کوچک زدم. یک دستگاه نه چندان کوچک صیقل کاری هم داریم که جرات به خرج دادم و این بذرهای کوچک را دانه به دانه زیرش گرفتم و صیقلشان دادم. رنگشان رویایی شده بانو و چنان برقی میزنند که انگار نه انگار اینها از چوب ساخته شدهاند. گویی جواهرند. بذرها را سر هم کردم و از آنها گردنبند و دستبندی ساختم. بین هر بذر هم یک سنگ براق گارنت زرشکی آویزان کردم. کار خوبی از آب در آمده. بیشتر از همه این راضیم میکند که یک چیز جدید درست کردهام از چیزی که فکر نمیکردم بشود با آن کاری کرد جز سبز کردن یک درخت که من جایش را ندارم. دیشب ساعتها به درست کردن گردنبند مشغول بودم. پشت درد امروز صبحم گواهی میدهد به ساعتهای طولانی که روی میز کار خم بودم. این پشت درد را از روزهای اولی که پایم به غربت رسید به یادگار دارم بانو. شانزده هفده سالم بود و در کتابخانهای کار میکردم. کارم خالی کردن جعبههای کتاب از کامیونهایی بود که برایمان کتاب میآوردند. دختر هفده سالهای بودم که جعبههای سنگین کتاب را خالی میکرد و در قفسهها میچید. جعبهها هر کدام بین ده تا بیست کیلویی میشدند. دو سه سالی کارم این بود و دو یا سه کار نیمه وقت دیگر. این پشت درد نتیجهی کار آن روزهاست. ولی چه کنم که در آمدم شهریهی دانشگاهم را میداد و خرج زندگیام را. گفتم که غربت رسم و رسوم خودش را دارد. اینجا که باشی خبرهای بد را دیر از تهران میرسد. میترسند تحملشان را نداشته باشی و بشکنی. اینجا که باشی خیلی کارهایی که در تهران نمیکردی را میکنی. اینجا که باشی مجبور میشوی برای خودت راهی از وسط سختترین سنگها باز کنی که فرهاد کوهکن را به خجالت وا میدارد. اینجا که باشی مثل بذرهای آن درخت کذایی در پارک دور خودت غلافی درست میکنی و دنیای جدیدی را برای خودت میآفرینی تا کمتر دلتنگی کنی و مینشینی به امید روزی که شاید مانند آن بذر از درخت به پایین بیافتی و دوباره شرایط مساعد باشد تا سبز شوی و ریشههایت نقب بزنند و یک جوری بالاخره سر از سرزمین خودت در بیاوری. امسال نوزده سال است که در غلافم نشستهام بانو. همین چند روز پیش تولد غربت نشینیام بود. هجده سال غربتم کامل شد و رفت توی نوزده سال. این جور تولدها دست افشانی و پای کوبی و مبارک باد گفتن هم ندارد. روزیست که میگذرد مانند تمام آن ۶۵۷۰ روزی که گذشت.
چند روز پیش دوستی متنی نوشته بود در مورد مادر بانوی نازنینم. متنش را دو سه باری خواندم. نتوانستم چیز زیادی در جوابش بگویم. شاید آن چیزهایی که او در مورد مادر نوشته بود را من در مورد پدر بتوانم بگویم. خلاصهی متنش این بود که باید از مادر دور باشی تا قدرش را بدانی. به هر چه که باور داری و باور دارم قسم که جایی دورتر از این دیار سراغ ندارم وگرنه به آنجا میرفتم شاید قدرشناسی از مادرم را یاد بگیرم. شاید من شاگرد خنگی هستم که این همه سال دوری قدر شناسم نکرده. با عزیزی در این مورد زیاد حرف میزنم. او میگوید که بعضی کلمات مثل مادر و پدر خیلی عجیبند و غریب. میگوید اینها کلمههایی هستند که شاید نشود در موردشان منطقی حرف زد و هر حرفی در این مورد زده شود به احساسات شخص رجوع خواهد کرد. میشود به کلمهی مادر یا پدر عاشقانه عشق ورزید و میشود معنی واقعی تنفر را در آنها تجربه کرد. شاید در مورد کلمهی پدر گاهی سهل انگارانهتر بشود صحبت کرد. شاید به این علت که پدر ۹ ماه فرزند را به دل نمیکشد٬ شیر نمیدهد و از جنس خشن به حساب میآید. اما راجع به مادر قضیه سختتر است بانو. نوشتن و داد سخن دادن در مورد کسی که ۹ ماه در وجودش جایت داده سختتر است. اقلا برای ما انسانها. ولی اگر سادهتر بشود به این بحث نگاه کرد شاید آخرش به جایی برسیم. اینکه همهی پستانداران وقتی حامله میشوند فرزندشان را به دل میکشند و بعدش هم شیرشان میدهند. ولی این دوره که تمام شد دیگر نه فرزند به کار مادر کاری دارد و نه مادر به کار فرزند. اما راجع به ما انسانها این موضوع فرق دارد. مادر به دلیل اینکه به فرزندش زندگی داده خیلی چیزها را به خودش روا و حق خودش میداند. از دخالت در امور فرزند گرفته تا باقی قضایا. مادر و فرزند انسان تا ابد به هم وصل هستند و مادر و فرزند بیشتر حیوانات بعد از مدتی شاید همدیگر را به یاد هم نیاورند. شاید فرق ما با بقیه پستانداران در همین باشد. در اینکه این رابطه تا همیشه ادامه دارد به خاطر آن ۹ ماه و چند وقت بعدش. مادر بودن در انسانها در اصل باید به دو قسمت تقسیم شود بانو. دورهی حاملگی و زایمان و دورهی بعدش. همهی ما (شاید هم بیشتر ما) به خاطر آن ۹ ماه و دورهی شیر دادن و نگهداری از مادرانمان ممنونیم. بر منکرش لعنت٬ من هم ممنونم. اما رابطهی مادر و فرزندی بعد از زایمان شکل میگیرد. اینکه امروز ما که دیگر بند نافمان به مادر وصل نیست در موردش چه فکر میکنیم به دورهی حاملگی ربطی پیدا نمیکند بانوی نورانی و مستقیما به دورهی بعد از زایمان بستگی دارد. هیچ فرزندی آن ۹ ماه را به یاد ندارد. علاقه و تنفر نسبت به پدر و مادر از بعد از زاییده شدن شکل میگیرد و قبل از آن ما هم مثل بچهی موجودات دیگریم. اینکه بچهای به دنیا بیاوری و فقط به خاطر زندگی دادن به آن فرد انتظاراتی داشته باشی جایی برای درنگ به وجود میآورد در اسم مادر و احترامی که همه فکر میکنند واجب مادر است. پس اینجور حیوانات فداکارتر از ما انسانها هستند که زندگی میبخشند و تولد میدهند و انتظاری هم ندارند جز اینکه بچهشان بزرگ شود و ترکشان کند و برود پی زندگیاش. اینکه زندگی دادن به فردی همراه با انتظارات خودت و دلیلهای خودت برای دخالت در زندگیاش باشد جایی برای احترام به زندگی دهنده باقی نمیگذارد بانو. از بعد از زایمان چه بسا رابطهی فرزند و والدین باید تابع همان روابطی باشد که بین بقیهی آدمها برقرار است. یعنی اگر احترام بدهی احترام میگیری و اگر نه هم که نه و نمیتوانی زاییدن و نگهداری از کودک را دلیلی کنی برای طلب احترامی که برایش احترام متقابلی ارائه نکردهای. شاید بهتر باشد که پدر و مادرها از یک سنی به بعد به فرزندشان برای مثال به چشم یک دوست یا همسایه نگاه کنند و بدانند اگر دوستت را اذیت کنی دیگر دوستت نخواهد بود و اگر با همسایهات همسایگی نکنی دشمنت خواهد شد. ما هیچوقت با هیچ غریبهای آنقدر بد نمیکنیم که با خانوادهی خودمان میکنیم بانو. چرا؟ برای اینکه از روز اول حد و مرزی نداشتهایم برای این روابط. برای اینکه لقب مادر٬ پدر٬ فرزند افکارمان را آلوده کرده. با پشتوانهی این لقبها به سر دل همدیگر آنچه را که دلمان میخواهد میآوریم در صورتی که جرات نمیکنیم با غریبهای چنین کنیم چون میدانیم که ما را سر جایمان مینشانند غریبهها. پس چون لقبشان غریبه است بیشتر سعی میکنیم که احترامشان را داشته باشیم چون میدانیم اگر احترام نگذاریم احترامی از آنها کسب نخواهیم کرد. این حرفها یک تبصره هم دارد بانو و آن این است که تا روزی که در خانهی پدر و مادر زندگی میکنیم در اکثر موارد حکم باید حکم آنها باشد. این را قبول دارم و تا بوده خودم هم همین را کردهام. تا روزی که مستقل شدم در ۱۶ سالگی گفتند برو و رفتم و گفتم نکن و نکردم و گفتند بپر و گفتم چقدر و همانقدری که ازم خواستند برایشان پریدم و به دلشان راه رفتم. زیر سقفشان بودم و سقف هر کس احترام خودش را دارد. همانطوری که وقتی میرویم سر کار قانون همان قانونِ کارفرماست چه ما دوست داشته باشیم چه نه. وقتی هم زیر سقف پدر و مادریم قانون آنها حکمفرماست. اگر کسی دوست ندارد میتواند تلاش کند و زیر آن سقف نباشد. ما آدمها لقبهایی که یدک میکشیم را کردهایم دلیلی برای دخالتهای بیجا و اجرای خودخواهیهای خودمان. لقب مادر و پدر و دختر و پسر و خواهر و برادر را میگویم. با این لقبها ماله میکشیم به خرابکاریهایی که از سر نادانی کردهایم و شاید هم دانسته کردهایم٬ و شاید هم به اسم دلسوزی کردهایم. قبلا هم گفتهام که آب نطلبیده شاید مراد باشد ولی دلسوزی نطلبیده دخالت است و نه چیز دیگری. در مورد مادر برایم حرف زدن آسان نیست بانو. تو تنها کسی هستی که این را به خوبی میدانی. حتی چیزهایی که اینجا نمیگویم را هم میدانی و میدانی این حرفها را پیش کشیدن دلیلش چیست. دلیل دل درددار مرا تو خوب میدانی بانو. کسی نیست که برایم بگوید سهل انگاریهای مادران را چگونه میشود جبران کرد بانو؟ اینکه تنها کسی که میتواند برایم جبران کند همه چیز را سالهاست که نیست و خودش هم دلش خوش است به چند شاخه گلی که هر شب جمعه مادرش و خواهرش برایش میبرند.
جمعه ظهر است بانو و یواش یواش باید راهی سر کار شوم. روزهای جمعه کارم را کم کردهام. بیشتر روز را خانهام و این را دوست دارم. مثل همیشه دغدغههای فکریم مال توست. چیزهایی که در مورشان فکر میکنم را به تو میگویم. سالهاست که سنگ صبورمی و میدانم که خودت نیازمند سنگی صبورتر هستی با آنچه که به سر دلت آمده. هر وقت آن حوض ماهی و شمعدانیهای کنارش را نگاه میکنم و اسم نازنینت را پایین کارت میبینم یاد روزهای اول آشناییمان میافتم. همیشه دوستم بودهای. از روز اول. بدون سوء استفاده از این لقب. همیشه خواهرم بودهای٬ بدون انتظار و چشم داشتی. همیشه درِ دلت را باز گذاشتهای که از تلخترینهایم برایت بگویم و بعد درِ دلت را بستهای و به کسی چیزی نگفتهای و همه و همه را برای خودت نگه داشتهای. ممنونتم بانو. نمیدانم تو جبران کدام خوبیای هستی که در حق که کردهام؟ بودنت را سپاس. دلم برایت یک ذره شده. باقی بقایت نورانی.
رخت mayra
۶:۰۵ ق.ظ - شنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۷
Omidvaram ke hich khabare narahat koannadehaee az tehran naresad S. aziz
Khosh behletun ke tunestin ye sangeh sabur peida konid va talkhatrinaye vojudetuno begin begin va bad ham motamen hastin jashun amne amne..dishab vaghti mese kheili shabaya diegh sarm ru balesht budo sheshmam ahsk alud, ba khodam darde del mikardam az khoadm baraye bar hezarom porsidam chera ye sangeh sabur nist ke man barahs begam begam begamo nale konam. ashk berizam va sabok sham hamin fagaht kami sabok sham. ey dada az in ruzegar
akhare hafte khubi dashte bashin S aziz
XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
مایرای عزیز٬ هنوز که خبری نشده از ایران. گاهی بی خبری یعنی همون خبرهای خوب و گاهی هم یعنی که فقط خبر توی راه گیر کرده و کسی دلش نیومده به آدم بگه. سنگ صبور پیدا کردن هم به این آسونیها نیست. اصلا یعنی فکر نکنم چیزی باشه که بتونی پیداش کنی. خودش باید بیاد پیدات کنه. این بانوی من خیلی نازنینه. توی این سی و خردهای سال زندگیم ازش فقط یه دونه دیدم تا حالا و برای همین هم هست براش مینویسم. میدونم همهی این حرفها پیش خودش میمونه. اونهایی رو هم که نمیشه اینجا نوشت زنگ میزنم و بهش میگم. کاش تو هم سنگ صبورت زودتر پیدات کنه. روزهات شاد.
رخت پدرام
۶:۴۸ ق.ظ - یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
دارم به این فکر میکنم که اکثر ماها تو غربت زندگی میکنیم, شاید غربت هیچ ربطی به مکان نداشته باشه, تویی که فرسنگها دورتر از کشورتری خودتو غریب حس میکنی و منم که توی کشورم و شهر زادگاهم خودمو غریب میدونم.
دلتنگی مال جای دیگه ایست…..
شاد باشی.
پدرام
هرات- افغانستان
XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
پدرام عزیز٬ کاملا قبول دارم که آدم توی کشور خودش هم میتونه حس غریبی کنه. ولی خاک نمیدونم چرا اینقدر کشش داره. تو میدونی چرا؟ روزهای تو هم شاد دوستم.
رخت nardooneh
۴:۳۷ ب.ظ - یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
s. joonam ba in computer nemitoonam inja farsi benevisam
rastesh delam bad joori gerefte…az hame chiz.midooni atefe o rabeteye adam ha rabti be nesbateshoon nadare.pedar o madar nadare…be zate adam hast va inke cheghad eshgh daran ke bepashan be zendegi
man ye doosti daram too iran ke kamtar az khaharm nist…shayad harfaii ke ba un mizanam va ertebati ke ba un daram hatta bishtar az khaharam bashe…hatta ba to ke ta hala nadidamet ye hessi daram ke ba khalam nadarm….midooni chi migam!!!
bazi adam ha balad nistan khodeshoono doost bedaran…kheili faghiran…un vaght che joori mishe entezar dasht eshgh be baghye bedan?
khoda kone khabet kheir bashe
cheghad un gardan band bayad khas bashe ke dorost kardi.honariye joon dadan o rooh bakhshidan be chizaye bi joon…ye negahe khas mikhad o ye hassasiyat ke to faravoon dari
rooz o shabat khosh
XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
فینگیلیشت رو قربون ناردونه گلی. تو هر جوری کامنت بذاری دربست قبوله عزیز دل. منم با تویی که ندیدمت خیلی نزدیکتر هستم تا اونهایی که از روز اول که چشم باز کردم دیدمشون. حتی دلم برات تنگ میشه و برای خیلیها تنگ نمیشه. ببخش که این روزها سرم شلوغه و کمتر خبری ازم هست. روزهات شاد دوستم.
رخت پر
۸:۰۹ ق.ظ - دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۷
s عزیزم … اینجا رو چند روز پیش هم خوندم و وقت نشد برات بنویسم یا گاهی آدم از همون چیزی که شاکی هست و یکی دیگه دربارش مینویسه … دلش میخواد فقط بخونه تا بنویسه
… ما هیچوقت با هیچ غریبهای آنقدر بد نمیکنیم که با خانوادهی خودمان میکنیم …
اینجا خیلی به دلم نشست … شاید هم فکر میکنیم که از دستش نمیدیم … یاد گرفتیم که خانواده همیشه هست
هر چند که این روزها از کل آدمیزاده جماعت فراریم … گاهی تحما سلام دادن آدمها رو هم ندارم
امیدوارم هیچ خبر ناراحت کنندهای از ایران برات نیاد و به قول قدیمیها خوابت چپ باشه و برعکس بیای و دور اونهایی که دوستشون داری جمع باشین
XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
پر نازنین٬ تو هم مثل من این روزها زیاد سرت شلوغه مثل اینکه. گاهی غریبهها رو بیشتر دوست دارم پر گلم. اونها رو خودمون انتخاب میکنیم و در نهایت هر چه بکنند انتظاری ازشون نیست. فعلا که خبری از ایران نبوده خدا رو شکر. ولی گفتم که غربت بازیهای خودش را برای ما غربت نشینها داره. اینجا خبرها گاهی سالها بعد به گوش آدم میرسه. روزهات شاد دوستم.
رخت داستانک
۳:۲۴ ق.ظ - دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷
ظاهرا برای کامنت گذاشتن اینجا باید لخت شد!
خوش باش که توی غربتی
و هر روز خواب های بدت به واقعیت تبدیل نمی شه!
XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
چشم٬ خوش خواهم بود که در غربتم دوست عزیز. ولی یه سوال٬ شما خوابهای بد غربت رو دیدین؟
رخت be ghle to bano
۷:۱۶ ق.ظ - چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۷
salam gole nazaninam.
hamin chand rooz pish seaet ro shenidam va hamon lahze hes kardam ke cheghar delam barat tang bood va khodam khabar nadashtam. mibini in rooozha az dele khodam ham khabar nadaramm che berese be in donyae majazi ya on donyae haghighi, azizam inrooza yek joorhaye az hame doori mikonam va yek goshe baraye khodam gereftam o saram toye lake khodame. delam chizhaye mikhad ke khodam ham nemidonma chiye vali tasmim daram hichi az in donya va adamhash nakham. midonam ke to khily khob mifahmi man chi migam, va khoshhalam ke liyaghat daram ke nevashtat ro khatab be man benevisi va ba man harf bezani,midoni ke khily baram azi.
رخت نادر نهان
۶:۳۵ ق.ظ - شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۷
خوش خلعتی است جسم ولی استوار نیست
خوش حالتی است عمر ولی پایدار نیست
خوش منزلی است عرصهی روی زمین دریغ
کانجا مجال عیش و مقام قرار نیست
رخت Mayra
۱۱:۴۷ ق.ظ - شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۷
S aziz chand vaghtie ke azatun khbari nist!! khastam salami arz konam va begam kami negaran shodam . vali omidavrm ke saretun be chizaye khob garm basheo negaranie man ham bija. ruzhayatan shad
رخت آورا
۷:۵۴ ق.ظ - دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۷
سلام. فعلا دارم ارشیو میخونم. خیلی ازت بی خبر موندم دوستم. دوست دارم. ایران کلی یادت کردم
رخت پر
۷:۳۱ ق.ظ - سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۷
سلام عزیزم …. چطورایی امیدوارم که داره خوش میگذره…
رخت رضا
۳:۰۱ ق.ظ - پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۷
سلام. از متن لذت بردم. تا چند وقت دیگه راهی غربتم. می ترسم از دوری بانو.
با اجازتون متن رو با ذکر نامتون توی بلاگم آوردم.