دلبستگی

یادمه نانا یه بار یه پست نوشته بود برام. من انموقع داغتر از اون بودم که معنی حرفهاش رو بفهمم. امروز خیلی خوب معنی حرفهاش رو می‌فهمم. می‌فهمم که حس می‌کردم به چیزهایی وابستم که اصلا ارزش وابستگی نداره. چیزهایی که اگه نباشه یک کم جای خالیش رو حس می‌کنم اما صدمه‌ای به روال زندگیم نمی‌خوره. چیزهایی که تا دیروز شامل بخش عمده‌ای از رنج و عذاب من بود امروز دیگه نیست. چیزهای مهمتری هنوز هست که دلبستگی شدید بهشون دارم اما اون چیزها اینقدر مقدس و قابل احترامند که با هیچ چیزی خدشه دار نشن. اون چیزها بخشی از وجود من هستن نه بخشی از زندگی من. چیزهایی که بخشی از زندگی آدم هستن می‌تونن نباشن و با چیزهای دیگه جایگزین بشن اما جایگزینی واسه چیزهای که جزیی از وجود هستند وجود نداره. چیزهایی رو که بخشی از زندگی هستن عده‌ای می‌تونن  خرابش کنن جوری که دیگه حتی فکرشم نکنی. اون چیزهایی که بخشی از وجودت هستند رو نه کسی می‌تونه خراب کنه و نه تو می‌تونی بهشون فکر نکنی. امروز وابستگیهام و دلبستگیهام خشک و پوسیدم به سرزمینم از بین رفت. امروز وابستگیهام و دلبستگیهام به سرزمینم درست شد همون چیزهایی که باید باشه یعنی خودسرزمینم، خانواده‌ام و دوستایی که دوستن. خیلی بده وقتی از خودت موقع نوشتن چیزی خجالت بکشی چون حس کنی چیزی که داری می‌نویسی خلاف همه اون چیزهایی که قبلا جزیی از عقیده‌ات بوده اما از اون بدتر اینکه بخوای روی چیزهایی که می‌دونی غلطه پافشاری کنی.  بابت این حس تازه مدیون کسایی هستم که حتی خودشون هم فکرش رو نمی‌کنند. کسایی که حتی نمی‌تونن تصور کنن با رفتارهاشون چه کمکی بهم کردن.

 

۵ رخت دیگرون

  1. رخت محمد

    ۱۰:۰۹ ب.ظ - چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۵

    موافقم با فرق بخشی از وجود آدمی بودن و بخشی از زندگی آدمی بودن.

  2. رخت nana

    ۱۲:۱۰ ق.ظ - پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۵

    خوب بابا نوکرت برم
    جواب مگه نه ؟
    منو با یه نه ای چیزی میدادی که یه کم
    شادی کنم معرفتی گفتن مرامی گفتن
    نمیشه که مگه نه ؟ آدمها رو ول کرد تو
    هوا برای خودشون مثل گوز مفت چرخ
    بزنن که به ولای لای عربی !!!!!!!! نانا

  3. رخت آورا

    ۱۲:۱۵ ق.ظ - پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۵

    ولی من هنوز هم همونجورم. بعد از ۳ سال. شاید هم همه چی جزیی از وجودمه

  4. رخت S.

    ۳:۳۹ ق.ظ - پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۵

    شیفتک چمدونهاتو از دم در وردار بیا تو راحت باش. ما اینجا موندگار هستیم فکر کنم. هر روز که چیزهای عجیب و غریب تری از ایران میبینم امیدم به اینکه روزی شاید بشه چمدونها رو بست کمتر میشه. پس دم در بده بیا تو و راحت باش. اینجا حالا حالا ها خونت خواهد بود.

  5. رخت hooom

    ۵:۳۲ ق.ظ - پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۵

    خوب آقا دمت گرم! تو این مدت کم همه چی ردیف شد! من یکی هنوز هم داغم!