شبدر

پیش‌نوشت: عکس از خودم. شبدرهای امساله.

برای اولین بار امسال در باغچهء کوچکم که جز بالکن دراز و باریکی روبروی اتاقم نیست شبدر کاشته‌ام. شبدر را اگر خوب مراقبت کنی گل هم می‌دهد جانم، تنها علف گوسفند نیست. دل دارد، گل می‌دهد وقتی که خوب باشد حالش، گل‌های سفید و ظریفی که قد یک ناخن انگشت بیشتر نیستند و میان هر کدامشان گویی خورشیدی کوچک، به رنگ زرد کمرنگ به دقت جاسازی شده.

خیلی روزها روی تنها نیمکت چوبی بالکن می‌نشینم. فکر می‌کنم به نسل خودم، گاهی هم به خودِ خودم. به منی که آوارهء قاره‌ای غریب شدم، سرزمینی به تازگی قدمت منزل مادرِ مادربزرگم در خیابان زنگنهء ارومیه. کل این مملکت به اندازه یک خانهء نه چندان قدیمی در سرزمین من قدمت دارد. هضم این فکر‌ها زیادی سخت است گاهی. عینهو خوردن عسل و خربزه. حتی اگر وقت فکر کردن، در بالکن رو به کوهت کنار شبدر‌های فسقلی نشسته باشی و لیوان کمرباریکت تا خرخره مالامال چای تازه دم باشد و نسیم خنکی هم بوزد، باز هم سخت است.

فکرش را بکن، اگر یک دهه و اندی زودتر به دنیا آمده بودم می‌شدم از نسلی دیگر. نسلی که اگر مهاجرت هم کرد اقلا در سرزمین خودش جوانی کرد. نسلی که برای بار اول در سرزمین خودش عاشق زنی، مردی شد. زیر آسمان مملکت خودش برای بار اول کسی را بوسید، آغوشی را تجربه کرد، دست معشوقش را گرفت بی‌اختیار، فوری، بی مقدمه. اما نسل من، نسل بوسه‌های از چندین روز قبل برنامه‌ریزی شده‌ست. نسلی که نوستالژی‌اش شد آژیر سفید، و کارتون‌های کیلویی وارده از خاور دور. نسلی که می‌تواند آنقدر غصه و قصه حکایت کند تا جانش از هفت سوراخ بدنش بزند بیرون و همچنان باز حکایت‌هایش تمام نشود. نسلی که می‌تواند خاطراتش را چنان بیل بزند که غبارش اشک از چشم دو سه نسل بعد و حتی این خارجی‌های شیربرنجیِ رنگ پریدهء بی احساس جاری کند. 

نسل من بیشتر از هر نسلی مهاجرت و راه‌های دور را به جان خرید. غلط کرد مارکو پلو (*) با راه ابریشمش. جرات دارد بیست و شش هفت ساعت راه تهران تا آمریکا را دو بار در شش هفته بیاید و برود تا هتک و پتکش یکی شود و از پلویش جز شِفته‌ای به جا نماند. خیلی از مهاجرین نسل من بیزاری‌های مشترک خودشان را دارند. مثلا آن خانمی که با متانت هر چه تمامتر از پای بلندگو ما را به سالن ترانزیت طبقهء دوم فرودگاه سرزمینمان دعوت می‌کند را  خیلی دوست داریم دو دستی خفه کنیم. فکر می‌کند اگر صدایش را تو دل برو کند خر می‌شویم و زودتر می‌رویم. میکروفن فرودگاه کم شباهت به صور اسرافیل نیست. وقتی صدایش در بیاید، باید بروی. خانم می‌گوید پرواز شماره فلانِ لوفتانزا به مقصد مونیخ…جایی در دلم می‌گویم: اِی مررررگ. من خانم خوش صدا را زنی زیبا و لاغر مردنی تصور می‌کنم، احتمالا او مرا زنی خودپسند که فکر می‌کند سجاف دنیا را چون در فرنگ زندگی می‌کند پاره کرده تصور می‌کند. تصور من از اون و بالعکس مهم نیست، ولی دوست دارم بدانم آیا زنک تا به حال نیمه شبی، به برج آزادی که انگاری در قاب دو وجب در یک وجب پنجره هواپیما آب می‌رود، کوچک و کوچک‌تر و همزمان تار هم می‌شود چشم دوخته یا نه؟ آیا به آخرین چراغ‌های لب مرز تا لحظهء ناپدید شدنشان خیره شده یا نه؟ آیا بعد از اینکه چراغ‌ها ناپدید شده‌اند آنقدر دولا شده تا کله‌اش به صندلی جلویی بخورد شاید که دوباره برای چند ثانیه آن آخرین سوسو را ببیند؟ نسل من همچنان آن خانمی که مشترک مورد نظرمان را هر از گاهی سر خود و بی مقدمه از شبکه حذف می‌کند و دل و روده‌مان را این سر دنیا به هزار راه و بیراه می‌کشاند را خوب می‌شناسد. صدای او هم محترم است. انگاری همه خبرهای بد را زن‌های خوش صدا باید بدهند که شنونده سوء هاضمه نگیرد و هول نکند. گاهی دل ما به آنچه این خانم بعد از گرفتن چهارده پونزده رقم شماره خواهد یا نخواهد گفت بند است. اگر خفقان بگیرد خوب است، صدای بوق را که بشنوی نصف کار حل است، صدای الو گفتن عزیزت که در گوشت بپیچد زنک جلف را به کل فراموش می‌کنی، تا بار بعد که سر و کارت بهش بیافتد.

این فکر‌ها را می‌شود ساعت‌ها در کنار شبدر‌های قد و نیم قد بالکن ادامه داد. آنقدر که عاقبت خورشید ناپدید شود و برود پیش خانم خوش صدای فرودگاه و مخابرات و همزمان شبدر‌ها خورشید‌های کوچکشان را میان گلبرگ‌هایشان تنگ در آغوش بگیرند. شاید ندانید، ولی شبدر‌ها دم غروب گل‌هایشان را می‌بندند، آنها فقط علف گوسفند نیستند.

(*)= همان مارکو پولو

هنرمند

عکس را هفته پیش در سانفرانسیسکو گرفتم. مرد سیاهپوست آهنگ خوبی می‌نواخت. صدای سازش تا چند خیابان آنور‌تر شنیده می‌شد و روح را نوازش می‌کرد. به سازش گوش دادم تا دو خیابان پایین‌تر پیچیدم به راست، سمت دریا. دیگر صدای سازش نیامد. سکه‌های من در کیف چرمی سازش ماند و صدای ساز او در گوش من.

هزار حرف بیخ گلویم گیر کرده این یکشنبه‌ای برای گفتن. حسودی می‌کنم به مرد سیاهپوست که با سازش حرف می‌زند و به نقاشی که با رنگ‌هایش می‌گوید از زمین و زمان و کودکی که هوار می‌زند بدون کلام. اما من نه هنرمندم نه نوازنده. بیشتر به گردنه جیران شبیهم در بهمن ماه. حرف‌ها می‌آیند تا بیخ گلویم و می‌مانند در راه. این سوپ الفبایی هم که گاهی می‌پزم و جلویتان می‌گذارم امروز کفایت نمی‌کند. هزار حرف دارم این یکشنبه‌ء تیرماه، ولی گویی برف باریده تا اینجا در گردنهء جیران.

قره‌نی، ساز دلتنگی

و اگر بپرسی چرا قره‌نی، برایت می‌گویم که واگویهء جزئیات این همه سال دلتنگی و غریبی جز به سوز ربع پرده‌های قره‌نی میسر نیست.

جمعه

عاقبت، دو گوسفند مرینوس و یک قره‌نی خواهم خرید. چوپانی خواهم شد در دشت‌های دور.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »