از فرنگیس….تا گل من
۴:۱۸ ق.ظ - چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۹ (شخصي) - نویسنده : .S
چیزهایی هست تو زندگی که هر چی زمان از روشون میگذره بهتر میشن:
سیر ترشی
سرکه
قالی کرمون
سیاوش قمیشی
پ.ن. تیتر مطلب اسم دو آهنگ قمیشیست.
۴:۱۸ ق.ظ - چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۹ (شخصي) - نویسنده : .S
چیزهایی هست تو زندگی که هر چی زمان از روشون میگذره بهتر میشن:
سیر ترشی
سرکه
قالی کرمون
سیاوش قمیشی
پ.ن. تیتر مطلب اسم دو آهنگ قمیشیست.
۶:۰۴ ب.ظ - جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ (شخصي) - نویسنده : .S
آخرین باری که تهران بودم، مرتب روزنامهء همشهری میخریدم برای خوندن قسمت آگهیهای املاکش. ماژیک زرد فسفری به دست، مینشستم و هی دور آگهیها خط میکشیدم. روزنامهء همشهری با قسمت آگهیهاش همیشه توی کیفم بود. مثل یه آرزویی که گوشه کیفم قایم کرده باشم. آرزوی داشتن یه پنجره زیر آسمون تهران.
اینجا روزنامه همشهری نیست. اگر بستهای از ایران برسه گاهی یکی دو صفحه روزنامهء همشهری که بوی شنبلیله گرفته رو شاید از لابلای بستههای لواشک و قوطیهای حاجی بادوم و کیسههای سبزی خشک بشه شناسایی کرد. حالا ممکنه صفحه آگهیهای املاک باشه و ممکنه نباشه. ولی سایتهای بنگاههای معاملات املاک که هست و بوی سبزی خشک هم نمیده. آفریدگار سایهء سایت “یاب۲۴ ” رو از سر ما غربت نشینها کم نکنه. آخر هفتهها میگردم دنبال اون پنجرهای که میخوام. پنجرهای که وقتی سه صبح بعد از سی ساعت پرواز میرسم تهران بتونم به تاکسی فرودگاه نشونیاش رو بدم تا زیر اون پنجره پیادهام کنه. یه پنجره که صبح روز اول، بعد از این همه سال، طلوع تهران رو از توش ببینم. یه پنجره زیر آسمون شهرم. شهر خاکستری و دوست داشتنیم.
سایتهای خونه یابی این روزها به حالت جهشی پیشرفت کردند پدر سوختهها. یکی دو سال پیش اگر شانس میآوردی فقط میگفتند خونه چند خوابه هست و چقدر متراژ داره. گاهی هم نمیگفتند. ولی بنازم که حالا دیگه عکسهای داخل خونهها هم موجوده. میشه از این سر دنیا نشست روی مبل و سرک کشید به خونه زندگی و کابینت و گنجهء و توالت و حیاط خلوت مردم از شمال تا جنوب تهران. املاک بر حسب منطقه دسته بندی شده. منطقه یک و دو و سه و الی آخر.
شنبه عصره، چایی میریزم و چند تایی هم خرما دیشلمهاش میکنم. “یاب ۲۴ ” که باز میشه، کمی لای بالشتهای مبل جا به جا میشم و خودم رو آماده میکنم. انگاری داره یه فیلم پر هیجان شروع میشه. جیک ثانیه انواع و اقسام پنجرهها زیر آسمون تهران لیست میشه به ترتیب قیمت. از نجومی به یه ذره کمتر نجومی ولی خب همچنان نجومی. آقای خنجری صد و پنجاه متر منزلش در ولنجک رو گذاشته برای فروش فوری، ولی به قیمتی که با دیدنش نجاست میپاشه به خیالات آدم برای پنجره و گلدون شمعدونی قرمز جلوی پنجره و فرودگاه و بلیط تهران و الخ. کم میمونه هسته خرما رو قورت بدم، قلپی چایی میخورم و ادامه میدم. آقای خنجری با صد و پنجاه متر منزلش در ولنجک به نظرم مردی خشن میاد که حتی سر بالایی ولنجک رو یه بار هم پیاده به سمت منزلش نرفته. با همه دعوا داره. از اونهاییه که همینه که هست، میخوای بخر میخوای نخر. تازه تو نخری یکی بهتر از تو دو برابر میده بخره و از این حرفها. خلاصه در نظر بنده آقای خنجری چیزی به نام لطافت توی قاموسش نیست. نگاهش کن، سه تا از هفت تا دکمه پیراهنش هم بازه و موهای وز وزی سینهاش مثل سیم ظرفشوئی از یقهاش زده بیرون. کلا میترسم برم خونهاش رو ببینم. تازه صد و پنجاه متر خونه واسه من زیاده، نخواستم، معامله جوش نخورد! بعدی…
آقای لطفی یک دستگاه آپارتمان یکخوابه هفتاد متری در سعادتآباد داره برای فروش، با آیفون تصویری. اووووو لالا. تصور میکنم از صبح میشینم جلوی آیفون چای میخورم و از توش خیابون و مردم رو نگاه میکنم. با وجود آیفون تصویری کی ماهواره لازم داره؟ تو دلم به خودم میگم “دخترهء بیکار” و ادامه میدم. این یکی قیمتش بدک نیست. هی میخوام اسم اون خیابون اصلی سعادتآباد یادم بیاد. نخیر، نمیاد. گاهی آدم خشتکش رو هم میتونه پرچم کنه برای یاد آوردن چیزی و باز هم یادش نیاد. این از اون مواقعه. آقای لطفی رو تصور میکنم که مردیست حدود پنجاه و خردهای سال با یه نمه شکم بر آمده و ته لهجه ترکی که موهای جو گندمی کنار شقیقههاش کمی بلند شده و همین روزها نیاز به اصلاح داره. آقای لطفی گاهی پای پیاده سری به بازار روز سعادت آباد میزنه. هر از گاهی هم یه بسته شیرینی از قنادی گلبن میخره، توی راه خونه به نون خامهایها دستبردی میزنه و به خونه که میرسه برای خانمش قسم میخوره که نون خامهایها رو تعارف کرده به شاگرد سنگکی سر خیابون. البته خانم لطفی نگران مرض قند آقای لطفیه، وگرنه بعد از سی و خردهای سال زندگی با هم از این حرفها ندارن. با خودم تصور میکنم شاید روزهای جمعه هر سالی ماهی یکبار، خانم بچهها رو میبره نایب دور هم ناهاری بزنند. آقای لطفی مردی نرمتر از آقای خنجری توی ذهنم شکل میگیره. کلا آقای خنجری فامیلیش زیادی تیزه و آقای لطفی اسمش هم مثل خودش گرد و قلمبه و دوست داشتنیتره. ولی میدونم همین آقای لطفی گرد و قلمبه و گوگولی میتونه منو یه لقمهء چپم کنه و کلاهی به سرم بکشه به عرض و طول یه دامن ماکسی خوش دوخت.
چاییم تموم شده، خرماها ته کشیده. سه تا هسته خرمای مادر مرده مثل سه تا بچه یتیم ته بشقاب چسبیدند وَرِ دل هم و زل زدند بهم. آفتاب داره غروب میکنه، اون ته آسمون جنگ روز و شبه و میدونم تا یه ذره دیگه شب برنده میشه. سایت خونه یابی رو میبندم و میایستم جلوی پنجرهام زیر آسمون غربت. انگار کسی مشتش رو پر کرده از خرمالوی گس و چپونده تو گلوم.
۳:۱۱ ب.ظ - چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ (شخصي) - نویسنده : .S

زمان: ۶ صبح روز ۲۲ اردیبهشت. امروز صبح.
مکان: شهر کوهستانی.
برف اومده، دوباره. عقلی کردم و یاس ایرانی رو دیشب آوردم توی خونه. وگرنه امروز صبح مرثیه داشتید به جای عکس.