تامالی

زیاد نیستن کسانی که می‌دونن، ولی اون می‌دونه که هفته‌ای دوازده ساعت کار مطبم به امان خدا ول می‌شه و خودم سوار مترو می‌شم و راهی مرکز شهر برای تدریس بیولوژی به دانشجوهای سال اول و دوم. با اینکه دستمزد تدریس هر ساعتش یک ششم چیزی هست که از مطب در میاد، ولی هر جمعه در میون که چک حقوق تدریسم میاد انگاری گنج قارون به حسابم واریز شده. شاید برای این باشه که از کاری میاد که زیاد دوستش دارم. سر و کله زدن با دانشجو‌ها، چنگ و چنگ کردن سر سلول و دی اِن اِی و مسئله‌های پیچ‌دار ژنتیک، ورقه‌های چرکنویسی که دسته دسته پر می‌شه تا دانشجویی نکته‌ای رو بفهمه و من توی چشمهاش یه برق کوچولو که نشونهء فهمیدنشه ببینم.

چهارشنبه‌ست. یکی از روزهای تدریسم. سوار قطار دوازده و نوزده دقیقه به سمت مرکز شهرم. مثل همیشه طرف‌های ظهر زنگ می‌زنه، می‌دونه سر مریض نیستم، توی راهم.  براش حرف می‌زنم از هر دری. گوش می‌کنه از هر دری که می‌گم، چنتهء امروزم کمی غرغر هم توش داره.

-می‌دونی، بیست سال بیشتره که کسی برام یه کاسه آش رشته نکشیده بذاره جلوم و بگه اینو مخصوص تو پختم. بگه ببین چه نعناع داغش زیاده، چون می‌دونستم نعناع داغ اضافه دوست داری. من مامان نداشتم که برام آشپزی کنه. که برام غذاهایی که دوست دارم بپزه. یادم نمیاد چجوریه وقتی کسی می‌گه اینو برات درست کردم، بیا بخور، داغِ داغه. دوست دارم یادم بیاد چه حسی داره کسی برام چیزی بپزه و گرم نگهش داره تا بیام بخورمش. بار آخری که مادرم برام چیزی پخت و رفتم خونه‌ش، یادش رفته بود زیر لوبیا‌پلو رو روشن کنه. رفت که ناهار بکشه گفت برنج دم نکشیده، زیر غذا از صبح که مثلا پلو رو دم کرده خاموش بوده. یادش رفته بود روشنش کنه. لوبیاپلوی سرد و خِرت خرتیِ دم نکشیده رفت توی دیس و صاف اومد سر میز. منم خوردم. با بغض خوردم، ولی خوردم.

هیچی نمی‌گه. فقط قربونم می‌ره و تصدقم می‌گرده. می‌گه دوستم داره و می‌ره که برگرده سر کار. می‌گم دوستش دارم و موبایلم رو می‌چپونم توی جیبم و زل می‌زنم به بیرون پنجره قطار. به درخت‌هایی که به سرعت از جلوی پنجره به خلاف جهت حرکت قطار می‌دوند و کوه‌هایی که خونسرد شهر کوهستانی و رفت و آمد ساکنانش رو زیر نظر دارن.

چند دقیقه بعد جیب شلوارم زنگ می‌زنه. پیر مردی از توی جیبم می‌گه: “لحاف دووووزی….لحاف دوووووزی.” دخترک رنگ و رو رفته‌ای که روبروم نشسته لبخندی می‌زنه به این صدایی که کهولت ازش می‌باره و چیزهایی از ته جیبم می‌گه که اون نمی‌فهمه. جواب می‌دم. می‌گه:

-قبل از اینکه بری سر کار، یه سر بیا سر کار من.

-چیزی شده؟

-نه، یه سر بیا سر کارم.

سر کارش با دانشگاه هفت دقیقه پیاده فاصله‌ست. جلوی دانشگاه از قطار پیاده می‌شم. ساختمان خاکستری دو خیابون اونورتر با قدم نیمه دو به جای هفت دقیقه می‌شه پنج دقیقه راه. زنگ می‌زنم که من رسیدم دم در. می‌بینم با کیسه‌ای به دستش اومده بیرون منتظرمه. کیسه رو می‌ده دستم. ته کیسه داغه. می‌گم این چیه؟

-ناهاره. ناهار تازه. داغِ داغ، برای تو، برای خودِ خودت.

نگاه می‌کنم. دوازده تا تامالی (*) توی کیسه‌ست. دوست دارم وسط خیابون بغلش کنم. بغلش می‌کنم سِفت و مثل دختر بچه‌ای می‌چسبم بهش و می‌پرسم:

- اینها رو مامانم برام درست کرده؟

لبخندش و محبت توی چشمهاش پدرانه می‌شه . چند تار مو رو از توی صورتم جمع و به پشت گوشم بند می‌کنه و می‌گه:

-‌آره. مامانت درست کرده، می‌دونسته دوست داری.

و من دوباره وسط همون کوچه باریک برای هزارمین بار عاشقش می‌شم. می‌دونم زنی مکزیکی همکارشه که گاهی تامالی‌های خونگی تاره و داغ میاره و سر کار می‌فروشه. این چهارشنبه یکی از اون روزها بوده و بعد از قطع کردن تلفن و چیزهایی که گفتم دلش خواسته من ناهار گرم داشته باشم و یادم بیاد چه حسی داره که کسی برام غذای داغ درست کنه و نگه داره تا بیام بخورم.

(*): تامالی یه جور غذای آمریکای جنوبیه. گوشت یا مرغ و ادویه با یه جور خمیر رو می‌پیچند لای پوست ذرت و بخار پز می‌کنند. شاید چیزی شبیه دلمهء خودمون، ولی با پوست ذرت که البته فقط محتویات داخلش خورده می‌شه.

عکس: تامالی

از دفترچه خاطرات یک زن ۲

با صدای مهماندار که از زن صندلی جلوییم می‌پرسه: “غذا چی میل دارین؟” بیدار می‌شم. بیست و هفت هشت هزار پا بالای زمین، اون هم نشسته، جای راحتی برای خواب نیست. ولی منِ خسته از پرواز ده دوازده ساعته قبلی توی این پرواز بیشتر خوابم تا بیدار. مهماندار، زن هیکل دار آلمانی، دو جور غذایی که برای این پرواز دارند رو برام  لیست می‌کنه: مرغ با پاستا، یا گوشت. تو دلم می‌گم: “نون پنیر با سبزی” و مهماندار مرغ با پاستا رو می‌ذاره روی میز کوچیک روبروم. پسرک عرب کنار دستم نگاهی به غذای من می‌کنه و قبل از اینکه مهماندار فرصت کنه ازش بپرسه چی می‌خوری می‌پرسه: “مرغش حلاله؟” مهماندار انگاری که قبلا این سوال رو بارها شنیده بدون مکث و با سگرمه‌هایی درهم می‌گه، نه. پسر این پا و اون پا و جویای غذایی با سبزیجات می‌شه. ندارن. مهماندار نون و کره بهش پیشنهاد می‌کنه و بالاخره به توافق می‌رسند.

نیم ساعت بعد ظرف‌ها دونه دونه داره جمع می‌شه. من دوباره دارم آماده می‌شم که بخوابم. پسر عرب که دو لقمهء نون و کره ته دلش رو نگرفته خوابش نمیاد و سر صحبت رو باز می‌کنه. از مقصدم می‌پرسه، بهش می‌گم. مقصدم مقصد ایشون هم هست. حالا بیست سوالیش شروع شده؟ برای کار می‌ری؟ نه. برای تفریح می‌ری؟ نه. دیگه چیزی توی این رده سوال به ذهنش نمی‌رسه. می‌ره سر یه موضوع دیگه. قبلا اینجا بودی؟ آره. خب این سوال هم زود تموم می‌شه. می‌پرسه کسی میاد دنبالت؟ می‌گم آره، تاکسی میاد می‌برتم هتل. مثل اینکه به مردونگی و غیرتش توهین کرده باشم پا می‌شه صاف می‌شینه، با جدیت هر چه تمام‌تر دست می‌کنه توی جیب کتش و کارت ویزیتش رو در میاره و می‌‌گیره جلو روم. اسم و فامیل و تلفن و سِمتش روشه. اسم کمپانی هم اسم فامیلیشه، یا مال بابا عربشه یا مال خودشه. کمی اخم می‌کنه و خیلی جدی می‌گه من ماشینم فرودگاهه، می‌رسونمت! تشکر می‌کنم و سری به حالت رد کردن این برنامه‌ای که خودش با خودش داره می‌چینه تکون می‌دم. می‌پرسه: توی شهر تنهایی؟ می‌گم نه، کسی هست. ساکت می‌شه، و دو ثانیه نمی‌گذره که با  تاکیید می‌گه، اگر نیومد زنگ بزن من میام  هتل پیشت.

کارت ویزیتش رو دوباره نگاه می‌کنم. اسمش سلیمه، از سالم میاد. فکر می‌کنم، که اون مرغ کنار پاستا رو می‌دونم چجوری به آقا سلیم حروم شده بود ولی هر چی زور می‌زنم یادم نمیاد من بهش چجوری و کِی توی بیست و هفت هزار پایی حلال شدم!

از هواپیما که پیاده می‌شم، اولین تاکسی رو می‌گیرم و می‌رم هتل که بقیه خوابم رو جا کنم. از ترس آقا سلیم  و این همه سلامت بودنش بقیه پرواز چشم رو هم نداشتم.

ایستگاه‌ها

ایستگاه‌ها غمگین‌ترن جای هر شهرند. ایستگاه‌های قطار بیشتر از مترو، زیر زمینی‌هایش بیشتر از رو بازها. در این غم آلوده‌ترین نقاط هر شهر می‌شود در انتظار از راه رسیدن کسی، عشقی، تا صبح روی سکوی سیمانی ایستگاه زانو در آغوش کشید، زیر لب چیزکی زمزمه کرد، و حتی دق کرد و مُرد. می‌شود به هماغوشی غمگین نت‌های ویولون سل مردی دوره گرد گوش سپرد، به کفش‌های چرمی کهنه‌ و بند بندی‌اش خیره شد و آرزو کرد قطار بعدی زودتر برسد، یا که هرگز نرسد. در ایستگاهی رو باز، صبح یکی از روزهای برفی مارچ، می‌شود زیر چشمی زنی فلسطینی را پایید که چفیه‌اش را دو گرهِ بسیار کور پس گردنش زده و کیف دستی‌اش را سخت به سینه‌اش چسبانده.به آسمان و بارش برف که نگاه می‌کند، نگرانی‌اش هفتی می‌شود عمیق میان پیشانی‌اش، می‌فهمی که حس تلخی دویده زیر پوستش. گویی از آسمان برایش تا به حال هیچ نباریده جز نکبت!

و اگر من باشی می‌توانی طول ایستگاه ‌ها را قدم بزنی. جوری که پایت روی خط بین بلوک‌های سیمانی نرود. دو قدم معمولی و یک قدم کوچک می‌شود طول یک بلوک. می‌توانی چشم بدوزی به دو ریل موازی که شن ریزه میانش ریخته از این جایی که من هستم تا آن جایی که تو هستی. و دل بسپری به تنهایی تمام ایستگاه‌هایی که میانهء راه رسیدن من به توست.

بی‌پیراهن

باران
بهانه‌ایست
برای لمس تنت
و گرنه
من
خیسم
از عشقت

« صفحه قبل Next Page » Next Page »