۱۱:۱۳ ب.ظ - پنجشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۹
(شخصي)
- نویسنده : .S
شهر ساحلیست. از دار دنیا درختهای نخل زیاد دارد و بوتههای خر زهرهء صورتی، و کافههای تاریک و مخفی که من و او دم به دم در آنها گم میشویم. جوری که کسی در این دنیا نداند کجاییم.
پاتوق صبحهایمان شده آن پارک بازی کودکان مشرف به مسجد، دو قدم مانده به دریا، سه قدم فاصله تا آن بقالی تاریک که پودر تاید مورد علاقهام را میفروشد. یکی دو ساعتی مانده به ظهر. حال خوشی ندارم، حال خوشی ندارد. عاشقها هم آخر گاهی دلگیر میشوند. قدم زدنمان دور پارک زود تمام میشود. امروز بچهای در پارک نیست.
دو تاب مجاور، میشوند جایی برای نشستن و حرف زدن. حالم که خوب نیست حرف میزنم. زیاد حرف میزنم. مثل یک صفحه شکستهء قدیمی، تکرار، تکرار. تاب میخورم. تکرار میکنم. تاب که بالا میرود منارههای مسجد، چشم اندازم از آسمان را قاب میکنند، دو دست لاجوردی بر افراشته. کارگر سیاه سوختهء هندی، نیمکتهای پارک را رنگ میکند. سبز خوشرنگ. نجیب و خوب و دوست داشتنیست، حرکت سرش با حرکت قلمو هماهنگی دارد. آنجوری که یقین میکنی نان شبش به دسته قلمویش بسته است. پلکهایش را دو ردیف مژههای پر پشت بلند تزیین میکنند. کارگری پاکستانی میلههای حصار پارک را رنگ میکند. سفید یکدست. حرکات سرش با بالا و پایین رفتن تابی که رویش نشستهام هماهنگ شده. نگاهش چفت شده بین دکمه و جا دکمهء دوم پیراهن آبی رنگم. یقهام را بررسی میکنم، چاکش را با یک دست هم میآورم. مرد پاکستانی نمیداند که عاشق باید سینهاش چاک باشد، حتی اگر حالش خوش نباشد. نه تنها از سینهء چاک که او از چشم پاک هم چیز زیادی نمیداند. بوی نم دریا میآید و جلبک آفتاب خورده. هوس چای یاس دارم. دستم را میگیرد تا برویم و گم شویم در کافهای در این شهر غریب، با دو سینهء چاک چاک از عشق.
۵ رخت دیگرون
۳:۵۴ ق.ظ - چهارشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۹
(شخصي)
- نویسنده : .S
عکس از خودم: شهر کوهستانی در روز سوم عید. تعریف نباشه، ولی خودمان از کور سو زدن اون چراغِ خیابون در وسط عکس زیاد لذت میبریم با اجازه شما.
۵ رخت دیگرون
۵:۴۴ ب.ظ - سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۸
(شخصي)
- نویسنده : .S

سکوت ممتد پنج صبح را فقط چک چکِ موزی شیر حمام سوارخ سوراخ میکند. ای تو روحش. چند باری تعمیرش کردهام و بی پیر همچنان ضرب گرفتهست روی کاسه سرم. نشستهام روی پارکت سردِ خانه، کاغذهایم را آشفتهام روبرویم. میجورم و پاره میکنم و دسته بندی میکنم، خانه تکانی.
یکشنبهء گذشته وقتی گرد و خاک قابهای قدیمی ته کمد را میبلعید دستمال نمدار صورتی، فکر کردم ما آدمها چه خوب آبنبات چوبی به حلق دلهایمان فرو میکنیم. کف گنجه بست نشستم و تک تکِ عکسهای آن قاب چوبی بد قواره را در آوردم و قابش را بیرون انداختم. از سال هفتاد و پنج باید اینکار را میکردم، رسید به سال هشتاد و هشت. خرتر که بودم قاب کردن حکم نمک سود کردن را داشت برایم. هر چه را نمک بزنی حفظ میشود و قاب که بگیریدش عزیز میشود. قاب کردن یعنی عزیز کردن. یعنی عزیز باش برایم، یعنی که دوست دارم مهربان باشی با دلم، دوستم باشی، مادری کنی اگر زحمتی نیست، لطفا. یکشنبه کف گنجهء لباسهایم نشستم و عکسها را از قابهایی که سالهاست ته گنجه پنهان شده در آوردم. همه قابها را دادم برود. قابهای مادر را زودتر از بقیه.
مادر را در این سالها زیاد قاب کردهام. هر سال ارتقاء قاب هم دادمش. دانشجو که بودم قابهای مادر فلزی بود. ایام دانشجویی بود و بی پولی. بعدها برایش قابی چوبی انتخاب کردم. ماه، در شان مادر که حتم داشتم کف پایش بی شک تار و پود خاک بهشت را نوازش کرده. همین ده سال پیش که درسم تمام شد، مادر را گذاشتم در قاب عکسی که فکر میکردم آخرش است و بهتر از آن نخواهد شد. قابی قرمز با یک عدد قلب سیمین که شاید نشانهای از اوج تمنایم بود برای مهربان بودن مادر. برای داشتن مادر. برای مادری کردنش در حقم. جوانیِ مادر را چهارچوب بستم و نگاهم را دوختم به صورت بی چین و چروک زن جوان با موهای تابدار خرمایی. امید داشتم که زن زیبا نظری بیاندازد به این طرف. نیانداخت و من نوشتم به پای اینکه جوان است و خام. که نمیداند. آخر مامانها دیر عاقل میشوند. زن خوش اندام و زیبا را از قاب در آوردم و میانسالی مادر را از بین آلبومها بیرون کشیدم و قاب گرفتم. هنوز هم زیبا بود زن بلند قدِ قلمی. کمی پختهتر، جا افتادهتر. اما همچنان نگاهش با من نبود. دور دستها را میپایید گویی. یقین داشتم اشکال از قاب است. باید قاب زیباتر باشد و حتی جایی داشته باشد برای دخیل بستن دل. عینهو ضریح، آخر میگویند مادر مقدس است. قاب دیگری انتخاب کردم با پایههایی کوچک که در صورت نیاز بشود چیزکی به آنها بست. دخیلی، روبانی، دستمالی، و مهمتر از همه امید. امید بستن به داشتن مادر. ولی بدتر از بد شد، مادر شد خشم مادرزاد. آخرش همین چند ماه پیش وکیل گرفتم و مادر را طلاق دادم. یکشنبهای که گذشت هر چه قاب بود را همراه کیسههای لباسهای قدیمی گذاشتم دم در که رد کنم بروند. کیسههای زباله پر شد از گرد و خاک و چند خاطرهء کپک زده و قابهایی که هیچ نکردند برای پیدا کردن مادرم در این سی و چند سال. حالا بیحسابیم، پاکِ پاک.
پ.ن. عکس از خودم. خرت و پرتهای بعد از خانه تکانی امسال که دم در چمباتمه زدهاند آماده بیرون رفتن از خانه.
۸ رخت دیگرون
۹:۴۵ ب.ظ - جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۸
(شخصي)
- نویسنده : .S

به فرض چند سال دیگر هم پرتقالِ دلم را برایتان پوست کندم هرشب. که پرههای نازک ترش و شیرین دلم را چشیدید از هر نقطهء جهان. از پشت میزهای کارتان، از کتابخانههای دانشگاههای شهرهای نزدیک و دور، از پس صفحههای جوراجورِ روی پایی و روی میزیتان. به فرض که چندین زمستان دیگر هم برایتان نوشتم از برف نازکی که روی هرهء آجری حیاط مینشیند و گفتم برایتان از زندگی، از این آلِ بچه دزد که هر چه را هم که ببرد، عشق پس میآورد.
به فرض بیست سال دیگر هم دم عید، تکههایی از وطنم برسد به دستم در کارتنهای قد و نیم قد قهوهای. که عکس بگیرم ازشان و بگذارم اینجا تا بدانید سهم من از وطنم جعبهایست انباشه از بوی حاجی بادامهای کاشان، لواشکهای خانگی، زعفران مشهد ، نقلهای بیدمشک، و گهگاهی نان سنگکی خشک شده که وقتی شاطر فهمیده نانش راهی خارجست، بیشتر سلیقه به خرج داده، قندیاش کرده، برشتهاش کرده با هزار وسواس. به فرض که گفتم برایتان از شب عیدهای بی خاطرهء غرب، از تکاپوی بی امان هر سال برای پیدا کردن یک شاخه سنبل وقتی که هنوز برف نشسته تا اینجا، این هوا. که بگویم برایتان از سنجدی که هرگز پیدا نمیشود.
به فرض باز هم گفتم برایتان از عاشقی کردنم. که فهمیدید گودی کنار گردنش جای امنمست در این دنیای وانفسا. که بوی مردانهاش وحشیام میکند آهسته آهسته، هر بار. به فرض که گفتم برایتان از آغوشش که دشتیست برایم از شبدر چهار پر، که گم شدنهایم در آن بزرگترین شانس و اتفاق دنیاست. که گفتم از تعریفهایش که زنانگی و زیباییام را ماندگار کرده تا ابد. که در چشمش هر روز مثل روز اولم، جدید و تازه. به فرض که بگویم دوستترش دارم وقتی برایم یک لیوان آب آلبالوی تگری میآورد وقتی از گرمی تنش تب میکنم. که چجور هر بار که تارهای وحشی موهایم را به سر انگشت رام میکند و پشت گوشم بندشان میکند دوباره عاشقشترش میشوم. که نگویم، بلکه فریاد بزنم که او بوی روزهای خوبم را میدهد.
به فرض که دُر فشانی کردم برایتان در باب روشنفکری. که نکنید این کارها را، برای قوقوسکتان (*) خوب نیست، که عود میکند خدایی نکرده دوباره. که روشنفکری را نمیشود میان دود غلیظ سیگار، گوشهء کافهای، در فنجان قهوهای قلاب انداخت و گرفت. هر چقدر هم که زیرسیگاری روبرویت انباشه باشد از ته سیگارهای نازک و کلفت خارجی و وطنی. هر چقدر هم که قهوه تلخ باشد و ردی از شیر و شکر به خود ندیده باشد. هر قدر هم که صداهای دور میز از دود و دَم خشدار شده باشد و کپه کپه رژ لب قرمز لبهء لیوانهای دستهدار ماسیده باشد. که بگویم زیاد که سرت را خم کنی و چیز بخوانی آنچه بیرون پنجرهست را نخواهی دید. که بگویم باید پنجرهها را دریافت و گاهی از خیر صفحات گذشت. که بگویم زیاد که روی صفحه دولا شوی، خون در کلهات جمع میشود و کلهات باد میکند و باورت میشود زیاد میدانی. که سعی کنم یادم بماند به کل در باب روشنفکری زر زیادی نزنم، که فراموش نکنم زیادی زر نزنم.
به فرض که چند سال دیگر هم روی این مبل که نامش را شیراز گذاشتهام بنشینم، بنویسم و بنویسم و ترمهء قاب شدهء صد سالهء مادر بزرگم از روی دیوار پشت سرم شاهد نوشتنهایم باشد. که ته دلم بدانم پنهان کاری نفس نوشتن را میگیرد و به هِن هِن میاندازدش. دنده چهار است در سر بالایی. سیگارست برای بیمار آسمی. که خوب بدانم سانسور با نوشته همان میکند که سنگ با آینه. هزار پارهاش میکند و مایهء نحسی.
به فرض که گاه و بیگاه بیایم دوستانه، خواهرانه دستتان را بگیرم و بگویم برای بچهدار شدن حتما دو آره لازمست و برای نشدنش تنها یک نه کافیست. که هر بچهای که با یک آره بیاید چشمهای کسی در این دنیا بیافسانه خواهد شد. که زنگ شاد صدایش را دیگر نخواهی شنید. که با یک آره آرزوهای زنی، مردی برای همیشه سوار باد خواهد شد و خواهد رفت به باد.
به فرض که صادقانه برایتان اعتراف کنم که هر بار که برف میبارد شوکه میشوم مثل بار اولی که برف دیدم. باران برایم اتفاقیست تازه، و تگرگ که میبارد دهانم باز میماند، عینهو پسر بچههایی که خبطی کردهاند و حالا گیر افتادهاند. تو بگو انگاری سنگ باریده از آسمان، مات میمانم. که بیایم دلم را به سر آستینم سنجاق کنم جلوی رویتان و بگویم برایتان که چجور در هوای مه آلود بیشتر عاشق میشوم، که وقتی عاشق میشوم چجور زیبا میشوم. که بگویم برایتان عشق پماد وَلیست (**) برای دل سوخته.
به فرض همهء اینها را بگویم و شما هم بشنوید، پرتقال خونیهای دلم را با کی تقسیم کنم؟
(*) قوقوسک= عضویست در محلی ما بین فرق سر و کف پا. از این عضو به عنوان انباری میشود نام برد برای تلمبار کردن ایدهها و حرفهای روشنفکرانهای که یک انسان از خودش میتواند در کند.
(**) پماد ولی: پمادیست در ایران که برای کم کردن درد سوختگی از آن استفاده میشود.
۱۳ رخت دیگرون