۴:۰۵ ب.ظ - سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۸
(شخصي)
- نویسنده : .S

خوبی کردن جسارت میخواهد. دل میخواهد. اینکه قدردانیات، محبتت را در بستهای بپیچی و پیشکش کنی دل شیر میخواهد. جگر میخواهد.
چند روز پیش زن نازنینی از ویتنام برای معاینه به مطبم آمده بود. به جای ویزیت برایم چند دست پیچ خانگیِ ویتنامی با سس مخصوصش آورده بود. سس در ظرفی که قبلا ظرف کمپوت هلو بوده ریخته شده، دست پیچها تر و تمیز در کیسهای ردیف. شام آمدم خانه، دست پیچها را خوردم با طمعِ محبتِ دستها و شجاعتِ دلِ زنِ ویتنامی. محشر بود، محشر. زن مهربان و جسور ویتنامی را زیاد دوست دارم.
۱۳ رخت دیگرون
۱۱:۱۶ ب.ظ - یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۸
(شخصي)
- نویسنده : .S

به تمیز کردن که میافتم، میفهمم که خرابست حالم. که وقتی خانه را در طول هفته چهار بار رُفتهام، خرابتر از این حرفهاست دلم. صبح شنبه چشم باز کردم به آن یکم اسفندی که نقش بسته بود به گوشه این صفحه. یکِ بیریخت قد علم کرده و عینهو گلمیخی در نگاهم فرو میرفت. میدانم بابا، میدانم که به نیم صد سال هم کراهت این یک از دلم شسته نخواهد شد. یکی که آخرین بارِ دیدار من و تو شد بابا. یکم اسفند. دوم اسفند که بیدار شدم دیگه نبودی. گفتند وسطهای شب رفتی. گفتند هر چه صدایت زدند بر نگشتی. بعدها شنیدم که سینهات را هم شکافتند و قلبت را با دست فشردند شاید که برگردی.
حالا دخترت مانده با دلی شمع آجین از رفتنت. شدهام دختری کم جوش و خروش، آرام و سر زیر بال خود، بی نشان از تند خویی و سماجتهای مادر. شدهام آنچه مادر نیست و نبوده. شدهام خلاف آنچه مادر خواست. شدهام آنچه تو میخواستی بابا. کاش بودی و میدیدی بابا. کاش بودی و یک عکس دو نفره، یک عکس پدر و دختری میگرفتیم. عکسی نه مثل همه عکسهایی که با هم داریم. که من روی زانوهایت نشسته باشم. که از سر و کولت بالا بروم. نه. عکسی که در آن قدم از کمرت بیشتر باشد. که دستم به دور شانههایت برسد. عکسی که بی آن که دولا شوی بتوانم در آن گونهات را ببوسم. که هر دو گونهات را هزاران بار ببوسم. عکسی که در آن من بزرگ شده باشم و تو همچنان باشی. که پیشم باشی.
امروز دوم اسفند شده. ابرهای تلمبار از برف آسمان شهر کوهستانی را مثل لحاف کرسی در بر گرفتهاند. میبارد بابا آسمان برفهای نرمی که روزگاری من و تو از پشت پنجرهء آشپزخانه با هم میشمردیمشان دانه دانه. تو میگفتی برفها تا به زمین نرسند به هم نمیرسند و من با دلی پر درد میدانم که فقط در آسمان خواهد بود که شاید دوباره به تو برسم. روی زمین دیگر محال است. این حقیقت دلم را بیخ گلویم گره میزند و میفشارد. انگار که سنگ داغی بر جگرم گذاشته باشند. آرامم و کم حرفم بابا این روزها. گاه هیچ نگفتن، خودش همه چیز گفتن است. درد خشکیدهای به دل دارم. دردی به قدمت دوری دستهایت. به قدمت مهربانترین نگاهی که بدرقهام کرده هر روز از آن دوم اسفندی که سپیده نزده رفتی. بگو بابا، آن دوم اسفند که رفتی هم برف میبارید مثل امروز، دانه دانه؟
۱۳ رخت دیگرون
۱۲:۰۳ ق.ظ - جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸
(شخصي)
- نویسنده : .S
یک وقتهایی دنیا و حتی شیشههای رب گوجهاش هم با آدم لج میکنند. در رب گلچین از صبح گیر سه پیچ داده، باز نمیشود. خورشت آلو اسفناجِ شام امشب ساعتهاست که جا افتاده بدون رب، بیرنگ و بیحال. از دم آشپزخانه که میگذرم، نگاه چپی به محتویات قرمز و خوشرنگ شیشه میاندازم و هوس میکنم انگشت میانیام را برایش علم کنم. شیشه رب هم مثل آدمیزادست. به پفیوزی که افتاد، دیگه افتاد.
دوست دارم یکی از این روزهای بهمن ماه، برف ببارد هِی و هِی. و باز یادم بیافتند چه همیشه دلم خواسته که ساز بزنم وقت باریدن برف و نیم نگاهی بیاندازم به دفی که سالهاست کنار مبل کز کرده در روکش مشکی خاک گرفتهاش. و بین سکوتِ چند سالهء دفِ مادر مرده یکی از درونم که هشیارترست نهیب بزند که رقصیدن به ساز دنیا مهمترست که تو بلدی. که نواختن را بیخیال و رقص پا را دریاب به ساز زندگی.
بهمن ماه برفی هر قدر هم که خوب باشد، دلم میخواهد بهار شود، اواسط اردیبهشت. با کفشدوزکها، حلزونها، و آفتاب زرد و نارنجی و ابرهای پف پفی و تمام مخلفاتش. و باران ببارد تند و ریز. آنقدر که خانه پر شود از صدای ساز شیروانیهای سفالی سرخ. آنقدر تا سیکاسها و لالههای درختی و باغچه شسته شود از شوره نمکهای ریز دریا و خانه پر شود از بوی قهوه تازه دم. تو باشی و من و من باشم و تو. آنقدر ببارد که دیگر نه تو غریب باشی و نه من.
بعد دوباره تابستان شود. تیرماه خوبست. آن هم اواخر تیرماه. شهر تب زده اواخر تیرماه بدون من و تو چیزی کم دارد. آفتاب پنجاه درجه بتابد و شنها آنقدر داغ شود که بگویی پاهایم را بگذارم روی پاهایت تا برسانیام به موجهای ریز دریا. و من نگران ماهیهای کوچک لب ساحل باشم که لگد نشوند بین هیاهوی دخترهای سه چهار ساله و شیطنتهای پسر بچههای پنج شش ساله. دست به دست در آب شور فرو برویم تا شانههایمان زیر آب برود و بعد شنا کنیم تا اسکله شناور میان آب. بنشینیم مثل بار قبل با پاهای آویزان از اسکله. ساعتی بعد برگردیم ساحل. بعد مثل همیشه، دم غروب که شد رختخواب آشفته دو نفره را ول کنیم به امان خدا و بگردیم دنبال شام در رستورانهای کوچک آن شهر غریبِ آشنا و لول بخوریم در کوچههای باریک و بی نورش پای پیاده بی آن که بدانیم کجا میرویم. که مهم نباشد کجا میرویم. که آنقدر برویم تا دیگر ندانیم کجاییم. و من چه دوست دارم گم شدن در کوچه پس کوچههای ناشناس شهرهای دور را وقتی بافته شده گرمای انگشتانت در فضای خالی بین انگشتانم. وقتی نشانهای نباید بگذارم از خیابانی و اسمی برای برگشت، که هر جا باشم با تو برایم آشناست و بازگشتی از آن نیاز نیست.
حالا زودتر بیا، بیا و در این رب گوجه را باز کن. شام درست کردهام. اما بعد از شام هم بمان.
۶ رخت دیگرون
۷:۱۰ ب.ظ - چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸
(شخصي)
- نویسنده : .S

عکس از من. دو فنجان قهوه و لالههای ترش و شیرین از تو.
چه اهمیتی که ته فنجانم افتاده باشی یا نه، وقتی به دلم افتادهای.
۷ رخت دیگرون