دزدیده می‌شویم

ا.ن:  ممنون همه دوستانی که زحمت کشیدند تا لینک از بالاترین به دلیل رعایت نکردن حق مولف پاک بشه. کاش می‌شد بگم چه حس خوبی دارم. این حس خوب به دلیل پاک شدن لینک نیست به دلیل اینکه حس کردم آدمهایی هستند که با اینکه نمی‌شناسمشون اما روزی که کمک لازم بود کمک کردند. بازهم ممنون.

آقا زور داره ساعت ۹ شب خسته بیایی خونه ببینی دزدینت. لااقل اگر درست و حسابی هم بدزدنت مشکلی نیست اما جفت پا برن تو شکم آدم بعد آدم رو تیکه تیکه کنند بعد بدزدن خیلی بده.  از اون بدترش اینکه آدم رو بکنن توی پیکان جوادی و مجبور کنند جواد یساری گوش بده. ( به آهنگ وبلاگ توجه کنید)

دزد محترم ما  بعد از اینکه نوشته من رو دزدیده برداشته شرح و توضیح هم براش نوشته. بابا جون من خب نمی‌فهمی نوشته رو مجبور نیستی هی از این و اون شعر به سروته‌اش ببندی که یه چیزی ازش دربیاد. وای به حال کسی که تو بخوای با نوشته دزدی دوستش داشته باشی. حتما فردا هم می‌خوای گل بدزدی بدی بهش.

خلاصه اون چهل و هفت تا مثبتی که توی بالاترین به نوشته دزدیت دادن یه روز ویروس می‌شه می‌افته به جون کامپیوترت نوشته‌های دزدیدت از بین می‌ره بعد چیزی نداری واسه معشوقت سرهم کنی حالا از من گفتن بود.

راستی ساده دوست داشتنت اگه مثل ساده دزدیدنت باشه که معرکه‌ای واسه خودش.

زت زیاد.

پ.ن: اگه کسی عضو بالاترینه لینک این نوشته رو به قسمت نظرخواهی بالاترین زیر لینک نوشته دزدی اضافه کنه ممنون می‌شم.

زیر شکم زندگی

منِ خستهء غربت زده یاد نگرفته‌ام فرا وطنی بیاندیشم. که اطراق کنم زیر هر آسمانی که‌آبی‌تر بود و وطن صدایش کنم. فقط یاد گرفته‌ام حواسم باشد که خوب گوشت را ورز بدهم با پیاز تا بوی کتلت زمین و زمان را بردارد. تا همسایه‌ها خر فهم شوند که ایرانیم. عادت کرده‌ام که خیلی وقت‌ها یکهو دلم تنگ شود برای آدم‌های دیده و ندیدهء سرزمین‌های دور و بخواهم بنویسم برایشان همینجوری کفگیر به دست، سر پا ایستاده کنار ماهیتابهء کتلت. ولی ننویسم تا کتلت‌ها همه طعم برشتهء دلتنگی بگیرد و عینهو دلم ترد و پوک شود. نوشتن که هیچ، دلتنگی حتی با هیچ عرق‌ بهار نارنج و بیدمشکی آرام نمی‌شود. خوب می‌دانم این روزها که نشخوار خاطراتِ نخ نما و عکس‌های قدیمی زرداب بسته تنها مختص پیرمرد‌های شاپو به سر نیست و تنها پیرزن‌های لچک به سر نیستند که از پس افسوس خوردن و نفرین زمانه بر می‌آیند. ولی بزنم به درخت، بالاخره قبول کرده‌ام که با یک ماهیتابه کتلت هم می‌شود دو دستی آویزان تخم‌های زندگی شد.

چهارگاه

بابا! کار بدی کردی که مُردی. در سال‌هایی که نبودی یاد گرفته‌ام فسنجان را با حرارت کم جا بیاندازم تا رنگ بگیرد. یاد گرفته‌ام بعضی فکرها را آرام نشخوار کنم تا از بغض به اشک تبدیل شود. تا ببارد نرم و آهسته بر سر قابلمهء فسنجانی که آرام جوش می‌خورد بیخیال و سر فرصت رو شعلهء کم. کاش بودی. «ایشتر آلابینا» گوش می‌کنم و بوی دارچین و رب انار گلچین خانه را پر کرده. تلخی این لحظه‌ها که دنیایم را ساکت می‌کند و از حرکت باز می‌دارد را به هیچی شیرینیِ پر هیاهویی نمی‌بخشم. این روزها صبح‌های زود آفتاب نزده کلیدر می‌خوانم بابا. گهگاه عصرها هم. با مارال و دلاور و عبدوس چای‌های تلخ سر می‌کشم. دیشب وقت خواب دولا شدم تا تلفن همراهم را کنار تختم بزنم به برق برای شارژ شدن. دلزده بودم از مادر. دلزده هستم از مادر. فاصله بین خودم و دیوار را در تاریکی بد تخمین زدم. وقت دولا شدن سرم به دیوار خورد. گمبی صدا کرد. معطل بهانه‌ای بودم که ببارم. زار زدم. خودت که می‌دانی وقت گریه کردن اگر دراز بکشم به سرفه می‌افتم. نفسم بند می‌آید. بیست دقیقه‌ای سرفه کردم و زورکی نفس کشیدم بین سه دستمالی که اشک‌هایم را دانه دانه بلعید. نمی‌دانم چطور خوابم برد. اما صبح مثل دختر‌های خوب دستمال‌های قلمبه شده پای تخت را دور انداختم و باز زندگی شروع شد.

هم دلزدگی دارد و هم درد که پای لرزش بنشینی و هیچ نخورده باشی. که خربزه را با جایش سال‌ها باشد که برده‌ باشند و تو همچنان سگ لرز بزنی بی امان. چیز خاصی نیست بابا. فقط مادر برگشته، بدون خبر وقت ورود. چند روز پیش اتفاقی در مغازه دیدمش. مشغول سوا جدا کردن میوه بود. می‌دانم بیخبر هم خواهد رفت. مثل خودت که بیخبر رفتی یک صبح سرد اسفند ماه. اما تو نترس بابا. مبادا دلت بلرزد که تلخ شده‌ام. دخترت هنوز هم با دیدن سیب سرخی عشق را زمزمه می‌کند. هنوز هم آرزویم است که به کسی سواد یاد بدهم. سواد فارسی. هنوز هم کاسه‌های چینی میبد با رنگ لاجوردیشان مبهوتم می‌کنند. باز هم به انسان‌هایی که مثل آب خوردن دروغ می‌گویند و پشتش قسم می‌خورند ایمان دارم. به آن یک لکه خوبی که در وجودشان‌ست و خودشان از آن بیخبرند دخیل بسته‌ام. همواره به ته فکر سوراخ روشنفکران لبخند کجی می‌زنم و یقین دارم که دو آتشه‌ بودن‌ترین «ایسم» جهان هم از خودشان رستگارشان نخواهد کرد. و هنوزم بعد از بیست و هشت سال نبودنت با دیدن چشمان قاب شده‌ات در دلم چهارگاه می‌زنند. گاه شور دارم و گاه ماتم با دیدن چشمهایی که زیاد شبیه‌اند به چشمان دخترکی که صبح‌ها در آیینه نگاهم می‌کند با آن مژه‌های بلند که یادگار توست و دستمال‌های قلبمه شده را دور می‌ریزد تا زندگی شروع شود یکی از همین صبح‌های زود.

پ.ن. بابا، خواستم بدانی امروز وکیل گرفتم، امانت‌هایم را پس گرفتم و مادر را رسما طلاق دادم.

مدارا با لحظه‌ها

http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2010/01/modara_shahram_shokoohi.mp3

آهنگ مدارا با صدای  محشر شهرام شکوهی. برای شنیدن آهنگ روی شکل بالا کلیک کنید.

بیشتر وقت‌ها من توی لحظه زندگی نمی‌کنم. اگر اینجا نشستم فکرم یه جای دیگه‌ست. تو گذشته. تو آینده. تو چند دقیقه پیش یا چند دقیقه بعد. به آدم‌هایی که می‌شناسم، می‌شناختم فکر می‌کنم. من حرف‌های انسان‌ها سخت یادم می‌ره. شاید خودشون یادم بره ولی حرف‌هاشون سخت‌تر. این آهنگ منو از هر جایی که هستم بر می‌گردونه به همین الان. به همین لحظه. توی لحظه بودن گاهی سخته. گاهی آدم می‌خواد فرار کنه از این لحظه‌هایی که درست فکر‌هایی که باید بکنی رو داری می‌کنی و می‌خواهی پناه ببری به همون چند دقیقه قبل یا بعد. ولی این آهنگ منو خِر کش می‌کنه به الان. به همین الانِ الان، از هر جایی که هستم.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »