عشق را باید

عشق را باید زندگی کرده باشی.
باید پشت به آفتاب موهای خیسش را شانه کرده باشی تا تار مویش را ندهی به دنیایی.
باید کنار تخت بیماریت یا بیماریش دستش را گرفته باشی تا آشنایی دستهایش را به هزار دست غریبه ندهی. 
 باید در آغوشت بچه شده باشد، گریسته باشد تا گهواره آغوشت را به هزاران آغوش بی‌آرامش ندهد.
باید سر گذاشته باشی بر زانوانش و گریسته باشی تا همر‌ه‌یش را به هزار هزار پای بی‌‌همره نفروشی.
باید بوسیده باشیش. یواشکی. هرجا که شد. بالای پله‌ها، زیر درخت، کنار ساحل، در خانه. باید هزارها جا عاشقانه بوسیده باشیش تا طعم لبانش را به هزاران هزار لب بی‌طعم نفروشی.
باید گم کرده باشیش. باید گم کرده باشیش تا بعد از بازیافتنش، دقیقه‌ای کنارش بودن را به هزارها هزار دقیقه با دیگری بودن عوض نکنی.
باید پناه برده باشی به آغوشش وقتی چیزی کدر کرده رابطه‌تان را. باید پناه برده باشی به آغوشش برای فرار از همه تنهایی جهان که بی او بر تو نازل شده. باید در آغوش هم فراموش کرده باشید کدورت را و به یاد آورده باشید عشق را. باید پناه برده باشی به آغوشش تا امن آغوشش را به نا امن هزاران هزار آغوش نبخشی.
باید زیسته باشد در درونت و زیسته باشی در درونش تا هیچ زیستنی را نخواهی بی او.
عشق را نباید قدم زده باشی. عشق را برای تماس دو تن نباید خواسته باشی. عشق را نباید گوشه دنجی دود کرده باشی. عشق را نباید در فنجان قهوه‌ای هورت کشیده باشی. عشق را نباید در اندام دیگری تنیده باشی. عشق را نباید بافته باشی چو فلسفه. عشق را نباید زاده باشی با ذهنت.
عشق را باید زندگی کرده باشی.

رویا زدگان خواب ندارند

سه روزه‌ست که شهر کوهستانی برفی‌ست. ولی دریغ از یک آدم برفی خندان. دریغ از یک کودک شاد و بازیگوش در سراسر این شهر که دو توده برف سوار هم کند و از هویج و زغال برایش چشم و دماغ بسازد. انگاری تمام کودکان این شهر مرده‌اند. پای بازی‌های کامپیوتری‌شان جان داده‌اند گویا. نمی‌دانند گوله برف چیست. کودکان این شهر دستکش‌های بافتنی ندارند. هیچ کلاهِ دستباف قرمزی لای برف‌ها  بازی نمی‌کند. شهر یکدست سفید است. بی روح، بی جان. به جای برف گویی خاک مرده باریده. که نه فقط امروز بلکه هر روزش این است در این شهر‌های متمدن غربتکده.

 ماتمکده‌‌ایست این شهر‌های جهانِ اولیِ لوکس که از شیر مرغ تا شیر دستشویی در هر مرکز خریدش پیدا می‌شود. که هر روزش فصل هندوانه‌ست از نوع سردخانه‌ایش و نعناع گیاهی‌ست صرفا تزئینی به قرار شاخه‌ای سه هزار تومان و تا صبح قیامت هم که صبر کنی فصل ازگیل و زالزالک نخواهد رسید. من در این شهر غریب هر شب فکر‌هایم را مثل پستانک مک می‌زنم تا خوابم ببرد. ولی از شما چه پنهان که رویا زدگان خواب ندارند. می‌گویند در غربت بیچاره بودن بهتر است از در کشور خود بدبخت بودن. لابد می‌دانند، لابد راست می‌گویند. گویی همه ما غربت نشینان خِرفت شده‌ایم، به یک آه نفرین شده‌ایم که این همه قدر نشناش و ناشکر شده‌ایم! شاکرهایمان گویی همه در وطن باقی مانده‌اند جلوی ماهواره‌ها.

 قبل از آمدن ندانستیم که وقتی چشم و تاریکیِ غرب با هم کنار بیایند چه چیزها خواهیم دید. همه ما دختران و پسران حالا غریب، در سرزمین خودمان یکی یکدانه‌های پدر و مادر بودیم، حتی اگر که نبودیم. ما دخترها الهه‌ء عشق بودیم و خداوند خروار خروار نازِ دَم نکشیده. پسرها هم همه از دم پیامبران واژه‌های تب‌دار عاشقانهء جا نیفتاده. در غربت اما ظرفشور‌های خوبی برای رستوران‌های شیک و نه چندان شیک، و خیلی خوش شانس‌هایمان متصدیان خنده رویِ قهوه فروشی‌های ”ستارباکس” شدیم. آنهایی که زبانشان در ایران مثل زبان گربه زبر و خودشان مانند ببر زخم خورده بودند با رسیدن به این خاک دو شبه رام شدند. غربت خوب نرم می‌کند هر جنبندهء  چموشی را. هر چقدر هم که لجوج و سرکش باشی رام می‌شوی، موش می‌شوی. رسیدیم و هر چه رو به آسمان فریاد زدیم که ‌آخر ما یکی یکدانه‌ایم و عزیز دردانه‌ایم، این سقف آبی در گوش‌هایش ابرهای پف پفی کومولوس تپانده بود و ما را به فلان جایش هم حساب نکرد، بارید تا بدانیم دستش اگر برسد گند می‌زند به هیکل‌مان. آنقدر داد زدیم تا خودمان خسته شدیم، نشستیم، رام شدیم، مجاب شدیم، به همه گفتیم که حالمان خوب است و خوش می‌گذرد، نگران ما نباشید. مخلصانه می‌گوییم با ماچ اضافه و کمی دلتنگی که حتما بهش عادت می‌کنیم همین روزها!

قبل از آمدن دلمان سکوت می‌خواست و بعد‌ها با خودمان آرزو کردیم که ای کاش سکوت هم حرف می‌زد و کاش دلتنگی را می‌شد مانند ژاکتی بد قواره به چوب رختی کهنه‌ای ته کمد آویزان یا حتی در ترن سریع السیری جا گذاشت. دلمان خنده می‌خواست و شادی و قهقهه و دستهای رقصان. عین آنهایی که در فیلم‌ها دیده بودیم. رسیدیم و  زود پی بردیم که خنده و دستهای بالای رقصان ساکنان غربتکده‌های دور و نزدیک تنها از سر مستی‌ست، نه لذت. به همه رازها و خوشی‌های تو خالی غربتستان که پی بردی آنوقت است که دوست خواهی داشت خم شوی و سرت را بکوبی به جدول خیابان. حالا دلمان تنگ می‌شود برای سبزی فروش وانتی محل با بلندگوی دستی‌اش که یک روز گرم تابستان پیازچه‌ها و تره‌ها و نعناهایش را یکجا بریزد وسط خواب نیم روزمان. که دلمان تنگ می‌شود برای چراغ همیشه قرمز سر میرداماد و ترافیک گره کور خوردهء میدان ونک. خسته‌ایم از این یکشنبه‌های بیشرفی که به دوشنبه وصل می‌شوند و این همه سال‌ آوارگی و برودت را به هم وصله می‌کنند. 

می‌خواهم شیرجه بزنم در ایمانتان. در ایمان آنهایی که ندیده یقین دارند چمن این دست دنیا سبز‌تر است.