موضوع انشاء این هفته: غربت

غربت یعنی عزیزانی که رفته‌اند توی قاب‌های عکسِ روی میز و دیوار. یعنی خنده‌های قاب شده، چشمان آشنای خاک گرفته زیر شیشه قاب عکس. غربت یعنی حضور نداشتن در تمام عکس‌های دست جمعی ارسالی از آنور آب. یعنی تبعید. یعنی از دور نگاه کردن و دسترسی نداشتن. غربت یعنی حسرت.

غربت یعنی لم دادن به تکیه‌گاه نرم صندلی و ساعت‌ها فکر، ساعت‌ها آه، ساعت‌ها خیره ماندن به جایی دور حوالی افق. غربت یعنی در ماگِ خوش دست چای خوردن و شخم زدن خاطرات. آن هم نه با بیل معمولی، با بیل مکانیکی از بیخ و بن. غربت یعنی مهم شدن همه چیزهایی که روزگاری اهمیتی نداشتند. یعنی به یاد آوردن معنای وطن، خانه، تعلق. یعنی به یاد آوردن هر حرف، هر نگاه، هر مکث، هر قدم. 

غربت یعنی بزرگ شدن، پیر شدن زود رس. یعنی در آینه تارهای سفید موها را شمردن. یعنی گذر زمان به سرعت برق، به سرعت باد. یعنی تهی شدن نگاه از هر خواسته. غربت یعنی بیست سال که در بر هم زدن دو پلک گذشت.

غربت یعنی با اُهن و تُلپ و یال و کوپال آمدن و مثل روباهِ قشو کرده شدن، در یک سال یا کمتر. یعنی خوابیدن فیس و باد هر چقدر هم که زیاد بوده باشد. یعنی مسطح شدن، با خاک یکسان شدن، نابود شدن، فنا شدن.

غربت یعنی زیاد شدن نوبرانه‌ها. یعنی نوبرانه شدن نان سنگک و هر نوع نان از جایی به نام نانوایی. یعنی تنگ شدن دل برای تمام نانوا‌ها و خمیر گیرها و شاگردهای نانوایی. غربت یعنی آب دهان قورت دادن از راه دور و دم نزدن. غربت یعنی تحمل، یعنی صبوری، یعنی ایوب شدن.

غربت یعنی انتظار. انتظار برای دیدن، دیده شدن، بوسیدن، بوسیده شدن. غربت یعنی خواستن و نرسیدن و ساختن و ساختن و ساختن.

غربت یعنی فراموش کردن رویا‌ها، آرزوها. یعنی بی افسانه شدن چشم‌ها. غربت یعنی فاجعه در حد طوفان کاترینا برای رابطه‌های انسانی.

….

القصه…غربت خیلی پدر سگ است.

گل سنجاب داریم؟

در گلدان‌های سفالی ردیف شده در بالکنم تابستان‌ها شمعدانی می‌روید و…

summer

  زمستان‌ها سنجابی که چیزی در دهان دارد.

Winter

اِی جینگل تو روحت

اونی که آهنگ جینگل بل، جینگل بل، جینگل آل دِ وِی را ساختی، با توام. واقعا که آل دِ وِی (all the way) تو روحت با این مضراب مزخرفی که ساختی بَشر. خواستم بدانی که از شش ماه مانده به کریسمس تا شش ماه بعد از کریسمس این آهنگت در روح‌مان خراب کاری می‌کند. بس که از رادیو و تلویزیون و زمین و زمان پخشش می‌کنند. کاش بدانی که آهنگت موزیک سال‌ تحویل‌های بی بهار و هفت سین‌مان شده. سال‌ تحویل‌های الکی و اجباری فقط محض نوشتن تاریخ درست بر سر کاغذ‌های اداری و پرونده مریض‌ها در این غربت. سال تحویل‌هایی به دور از بهار و ساقه‌های ترد سبزه، وسط چله زمستان که تف در هوا یخ می‌زند و هیچ چیزش شبیه نو شدن سال نیست.

آهنگت دردی به جانم می‌ریزد وصف نشدنی. آن سال‌ها که همه دانشجوها با شروع  اولین نتِ جینگل بل برای تعطیلات کریسمس راهی خانه‌هایشان می‌شدند، من در دانشگاهی که پرنده در آن پر نمی‌زد می‌ماندم و اضافه کاری می‌کردم برای پس انداز شهریه ترم بعد. می‌ماندم و در ذهنم خانه را می‌ساختم. کوچه را با آن درخت‌های چنار سر به فلک کشیده و کلاغ‌های آشنا. خیابان‌های شهرم را می‌ساختم مو به مو. با هزار‌ها ریزه‌ کاری باریک‌تر از مو.

 آن روزها هم به اندازه این روزها از این آهنگت بدم می‌آمد. بند می‌آورد نفسم را جینگل بلت، مثل ماندن در ترافیک همت وسط مرداد ماه. مثل پس افتادن زیر آسمانی بی ابر و نسیم. روی اعصابمه شدید. آهنگت شیپور آزاد باش بود برای دانشجو‌ها که بروند خانه‌هایشان. من نمی‌رفتم. خانه‌ام خیلی دور بود. هنوزم هست، آن دست اقیانوس آتلانتیک. اداره مهاجرت به ما دانشجوهای خارجی سخت اجازه ورود و خروج می‌داد. ناچار می‌ماندیم، می‌ماندیم و سال تحویل را کار می‌کردیم.

روزگار کار هیچ سگی را به اداره مهاجرت هیچ کشوری حواله ندهد. مخصوصا آمریکا. آهنگت را آنجا هم به گمانم پخش می‌کنند. پشت آن درهای گنده که روبرویش نگهبانی به عرض دو متر و به طول دو متر و نیم الی سه متر ایستاده. گنجه چوبی مادر بزرگ خدا بیامرزم هم به همین ابعاد بود به گمانم. مِستر نگهبان تا فیها خالدونت را نگردد نمی‌‌گذارد بروی داخل. چیزی هم بگویی به تریج قباش بر می‌خورد و واویلا. خر بیار و مصیبت بار کن. چنان «جینگل آل دِ وی» می‌کندت که درسی بشود برای بقیه. تا به حال اداره مهاجرت رفته‌ای؟ پووووف. شب قبلش تا سحر پلک نمی‌زنی و مثل مرده گناهکار از این پهلو به آن پهلو می‌شوی. آنقدر اذیتت کرده‌اند که می‌دانی چه در انتظارت‌ست. چنان بهت نگاه می‌کنند که بفهمی میان این همه زن مو بور و مرد چشم آبی اضافه‌ای.

لعنت به جینگل بلت و به این کشوری که گویی کسی قبل از من لعنتش کرده. سرخپوست‌ها و شاید هم برده‌های آفریقایی.

زیر آسمون ایران دوستت خواهم داشت

L1040600

 

عکس بالا: دیروز عصر نزدیک غروب، در شهر کوهستانی بعد از برف. قندیل‌هایی که مثل چلچراغ برق می‌زنند.

عکس پایین: ایران نوشته شده در برف زیر نور چراغ.

برف اومده تا اینجا. تو هوس ساندویچ‌های مغازه اونور خیابونو داری. من هوس سوپ‌های دو مغازه پایین‌ترشو. اول ساندویچ می‌خریم، بعد هم سوپ. با کاسه‌ء سوپ و پاکت ساندویچ پشت میز و نیمکت‌های چوبی سوپ فروشی لنگر می‌ندازیم، بعد از پیاده‌روی نیم ساعته‌مون تو برف. قندیل‌ها دست انداخته‌اند به لبه چراغ‌ها که نیافتند. تو نور لامپ مثل چلچراغ برق می‌زنند. نصف سوپمو تو می‌خوری و نصف ساندویچتو من، بعد عوض می‌کنیم. غذا که تموم می‌شه به تماشای مردم می‌نشینیم و حرف می‌زنیم و حرف می‌زنیم. من گوشواره‌ها و گردنبد‌های خانم‌ها رو نگاه می‌کنم، تو منو نگاه می‌کنی، نگاهت می‌کنم. نگاهتو دوست دارم، زیاد. هوا که تاریک می‌شه دوباره پیاده راه می‌افتیم. تو توی برف می‌نویسی ایران، من ازش عکس می‌گیرم. می‌دونم روزی میاد که زیر آسمون ایران دیوانه‌وار دوستت خواهم داشت.

L1040606

« صفحه قبل Next Page » Next Page »