باید قبل‌تر می‌بودیم

دیشب که تا زانو برف آمده بود، دیشب که نفسمان در هوا معلق می‌ماند و یخ می‌زد، دیشب که پای پیاده و دست در دست رفتیم تا شام بخریم با هم در برف، خیلی فکر کردم. فکر کردم که من و تو باید سال‌ها پیش به دنیا می‌آمدیم. صد سال قبل، شاید هم صد و پنجاه سال. ما که بیزاریم از هر چه شهر و ساختمان و مرکز خرید کذایی‌ست باید زودتر می‌بودیم نازنینم. منی که عاصی می‌شوم از کوچک‌ترین صدا و آزرده می‌شوم با هر زنگ تلفن و تویی که دوست داری آسمان کویر و چای در کتری‌های دود زده سیاه و صدای نِی را، باید زودتر از اینها می‌بودیم. ما که به سَبک عشاق قدیم گزمه می‌کنیم شب را با نور ماه هر فرصتی که باشد، که هنوز مدل عشاق قدیم دوست داریم هم را خیلی قبل‌ترها باید می‌بودیم. منی که زمین و خاک و کار کردن رویش را می‌پسندم و تویی که بیزاری از پیچیدگی زندگی این روزها باید زودتر از اینها روی این زمین سبز راه می‌رفتیم. مایی که باور داریم زندگی را ساده نگه باید داشت و روزهای بارانی باید رفت سمت جایی که شیروانی‌های سفالی داشته باشد تا بشنویم ساز باران را از سقف و ناودان. منی که هیچ چیز خوب و امروزی دلم نمی‌خواهد و تویی که اجبارم نمی‌کنی که خوب و امروزی باشم و دوستم داری با همه دیروزی بودنم باید زودتر می‌بودیم. تویی که می‌فهمی مرا وقتی دو روز تمام چشم در چشم برفی آسمان می‌دوزم و فقط فکر می‌کنم به ساده‌تر کردن زندگی و تویی که دعای شبت می‌شود شکافته شدن لحاف آسمانی که مردد است بین باریدن و نباریدن تا یک روز برفی را با هم باشیم و شب پیاده لای برف‌ها راه برویم و شام بخریم و نفسمان یخ بزند و پاچه‌های شلوارمان تا مچ پایمان خیس شود. مایی که فردای نیامده را می‌سازیم در فکرمان و هر چه می‌سازیم طمع و بویی از صد سال پیش دارد چرا قبل‌ترها نبودیم نازنینم؟ تو که هنوز کرک‌های موهایم را باز می‌کنی با سر انگشتانت و منی که هر انحنای صورتت را رسم کرده‌ام با سر انگشتانم هزار بار باید زودتر می‌بودیم. ما که در خیالمان چشم می‌دوزیم به اون دور دورها، به جایی فراتر از ساختمان‌های بیقواره و دودکش‌های سر به فلک کشیده‌ء بدون دود این شهر که سالهاست هیزم ندیده‌اند و با تق توق سوختن کنده‌های قد و نیم قد غریبه‌اند، ما که زندگی برایمان از پس این شهرهای سیمانی جایی که آبی آسمان شروع می‌شود معنا پیدا می‌کند باید خیلی زودتر از این‌ها می‌بودیم. پیشنهاد کدام چاپلوس بیشرفی بود که شهر بسازیم، آن هم اینجوری؟ که بچپیم بیخ دل هم، آن هم اینجوری؟ چرا تلخی زندگی شهری را هیچ عرق بهارنارنجی دلپذیر نمی‌کند این روزها؟ ما انسان‌ها چه پیدا کرده‌ایم در این شهر‌ها که مانده‌ایم. آنقدر مانده‌ایم که زندگی‌مان را چربی و خاک و گند و کثافت گرفته و هیچ ماده تمیز کنندهء امروزی نمی‌تواند از پس تمیز کردنش بر آید. من باید زودتر بودم، منی که یوگا و مدیتیشن و بپر بپر های اِروبیک و آب درمانی و هیچ زهر مار دیگری دردم را درمان نمی‌کند و فقط مثل بناهای سر ساختمان یک چای و یک خرمای خشکیده و کمی حرف زدن به کارم می‌آید. و تو، تویی که زندگی را ساده می‌پسندی به سادگی آن روزی که خوردن دو تا پرتقال و یک سیب روی نیمکت پارک شد زندگی. شد یکی از روزهای اُکتبرمان. عصری که تو روی نیمکت پارک نشستی و من سر سرماخورده‌ام را روی زانوهایت گذاشتم و سرفه کردم و تو پشتم را همراه با آفتاب نوازش کردی و دانه دانه قاچ‌های سیب و پره‌های پرتقال به دستم دادی. ما باید زودتر از این‌ها می‌بودیم، امروز بودنت را هزاران سپاس.

پولومریا

snow

عکس: همین چند دقیقه پیشِ شهر کوهستانی.

وقتی هوا سرد می‌شه، وقتی هوای دل سرد می‌شه، خاطرم می‌ره به تمام سفرهامون به جاهای گرمسیر. به شهرهایی که اونقدر گرم بودند که من ندیده بودم جایی نظیرشون. پنج نشده بیدار بودم، خودت که می‌دونی. زنگ زدی، می‌دونستی بیدارم. امروز صبح برف میاد شدید. شهر کوهستانی یکپارچه سفیده. مگر می‌شه خوابید توی این صبح‌های برفی. همه در تقلان برای تمیز کردن ماشین‌هاشون با یک عالمه سر و صدا. مبادا دیر برسند سر کار، وای چه فاجعه‌ای. چه اهمیتی داره؟ کار رو منظورمه. ما آدمها خودمون رو مسخره کردیم، باور کن. پول و وقت شد از اختراعات و فتوحاتمون. خودمون شدیم بردهء هر دو. بدو و بدو که پول باشه و بعد دیگه حالی نباشه برای هیچ کار دیگه. وقت هم که واقعا از اون اختراعات مزخرف بود از من بپرسی. یه گردالی فلزی با یه خروار دنده و پیچ و مهره و عقربه ببند به مچ دست چپت و خودت رو بکن اسیر. هی نگاهش کن و بگو این ساعت باید اینجا باشم، وای دیر شد باید اونجا باشم. چهار تا دنده و مهره باید بهت بگن الان کجا باید باشی. دیوانگی نیست؟ من که پنج سال بیشتره ساعت به دستم نبستم. نخواهم هم بست تا روزی که بتونم.

می‌دونی، صبح بیدار شدم و رفتم دم پنجره. سوز سردی از زیر پرده تو می‌زد و پاهای لختم شده بود مثل قندیل. اولین تصویری که با دیدن برف یادم اومد گل‌های روغنی اون شهر گرم ساحلی بود. یادته؟ همون‌ سفید‌ها که وسطشون زرد بود و از درختچه که می‌افتاد گاهی جمعشون می‌کردم سر راه رفتن به خرید صبحانه. صبحانه می‌خریدیم انواع و اقسام. نون و از اون پنیرهای قرمز گرد و آب میوه و هر چی هوس داشتیم اون صبح گرم. توی این سرما نمی‌دونم چرا یاد اون گلهای روغنی افتادم. دلم خواستشون. دلم یه کف دست پُر از این گل‌ها خواست. دلم برای اون شهر گرم زیاد تنگ شده. برای اون ملحفه‌های خنک که خوابمون می‌کرد آروم آروم تو اون ظهرهای تب زده. برای تمام ساعت‌هایی که پشت پنجره روبروی هم لب سکو نشستیم و حرف زدیم و انگشت‌های پاهامون با هم بازی کردند. آدمها اومدند و رفتند و شب شد و ما چشم دوختیم به چراغ‌های شهر تب زده. اونها کار کردند همه روز و ما مهمان بودیم توی شهر و هیچ نکردیم جز درمون درد دل همدیگه.

امروز صبح برف میاد مثل چی. سردمه. دلم گل‌های زرد و سفید روغنی شهر گرمسیر می‌خواد. اسمشون پولومریاست! پول و وقت ارزونی اونهایی که اختراعش کردن. من امروز خونه‌ام و دلم گل‌های روغنی می‌خواد. زود بیا، شاید به شهر گرمسیر رفتیم یکی از این روزها.

plumeriaعکس: گل پولومریا، نوعی گل در نواحی گرمسیر.

انار

Anar

 

وقتی گل انارت رو آروم می‌ذاری کنار بشقابم، دوست دارم تمام دونه‌های دلم مال تو باشه. حتی دونه‌ء بهشتیش.

هذیان

دو سه شبی می‌شه که تا آفتاب می‌ره پایین تب می‌کنم. بعدش هم اون زن فیلم «تهران انار ندارد» یکور سرم می‌دود و هوار می‌زند: جعفر جعفر…آنطرف سرم هم کسی در جوابش می‌گوید: چیه گبه خانووووووم و عرق از چهار بند تنم تا صبح می‌ریزه و پشت پلک‌هام می‌سوزه.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »