باید قبلتر میبودیم
۶:۵۲ ب.ظ - جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ (شخصي) - نویسنده : .S
دیشب که تا زانو برف آمده بود، دیشب که نفسمان در هوا معلق میماند و یخ میزد، دیشب که پای پیاده و دست در دست رفتیم تا شام بخریم با هم در برف، خیلی فکر کردم. فکر کردم که من و تو باید سالها پیش به دنیا میآمدیم. صد سال قبل، شاید هم صد و پنجاه سال. ما که بیزاریم از هر چه شهر و ساختمان و مرکز خرید کذاییست باید زودتر میبودیم نازنینم. منی که عاصی میشوم از کوچکترین صدا و آزرده میشوم با هر زنگ تلفن و تویی که دوست داری آسمان کویر و چای در کتریهای دود زده سیاه و صدای نِی را، باید زودتر از اینها میبودیم. ما که به سَبک عشاق قدیم گزمه میکنیم شب را با نور ماه هر فرصتی که باشد، که هنوز مدل عشاق قدیم دوست داریم هم را خیلی قبلترها باید میبودیم. منی که زمین و خاک و کار کردن رویش را میپسندم و تویی که بیزاری از پیچیدگی زندگی این روزها باید زودتر از اینها روی این زمین سبز راه میرفتیم. مایی که باور داریم زندگی را ساده نگه باید داشت و روزهای بارانی باید رفت سمت جایی که شیروانیهای سفالی داشته باشد تا بشنویم ساز باران را از سقف و ناودان. منی که هیچ چیز خوب و امروزی دلم نمیخواهد و تویی که اجبارم نمیکنی که خوب و امروزی باشم و دوستم داری با همه دیروزی بودنم باید زودتر میبودیم. تویی که میفهمی مرا وقتی دو روز تمام چشم در چشم برفی آسمان میدوزم و فقط فکر میکنم به سادهتر کردن زندگی و تویی که دعای شبت میشود شکافته شدن لحاف آسمانی که مردد است بین باریدن و نباریدن تا یک روز برفی را با هم باشیم و شب پیاده لای برفها راه برویم و شام بخریم و نفسمان یخ بزند و پاچههای شلوارمان تا مچ پایمان خیس شود. مایی که فردای نیامده را میسازیم در فکرمان و هر چه میسازیم طمع و بویی از صد سال پیش دارد چرا قبلترها نبودیم نازنینم؟ تو که هنوز کرکهای موهایم را باز میکنی با سر انگشتانت و منی که هر انحنای صورتت را رسم کردهام با سر انگشتانم هزار بار باید زودتر میبودیم. ما که در خیالمان چشم میدوزیم به اون دور دورها، به جایی فراتر از ساختمانهای بیقواره و دودکشهای سر به فلک کشیدهء بدون دود این شهر که سالهاست هیزم ندیدهاند و با تق توق سوختن کندههای قد و نیم قد غریبهاند، ما که زندگی برایمان از پس این شهرهای سیمانی جایی که آبی آسمان شروع میشود معنا پیدا میکند باید خیلی زودتر از اینها میبودیم. پیشنهاد کدام چاپلوس بیشرفی بود که شهر بسازیم، آن هم اینجوری؟ که بچپیم بیخ دل هم، آن هم اینجوری؟ چرا تلخی زندگی شهری را هیچ عرق بهارنارنجی دلپذیر نمیکند این روزها؟ ما انسانها چه پیدا کردهایم در این شهرها که ماندهایم. آنقدر ماندهایم که زندگیمان را چربی و خاک و گند و کثافت گرفته و هیچ ماده تمیز کنندهء امروزی نمیتواند از پس تمیز کردنش بر آید. من باید زودتر بودم، منی که یوگا و مدیتیشن و بپر بپر های اِروبیک و آب درمانی و هیچ زهر مار دیگری دردم را درمان نمیکند و فقط مثل بناهای سر ساختمان یک چای و یک خرمای خشکیده و کمی حرف زدن به کارم میآید. و تو، تویی که زندگی را ساده میپسندی به سادگی آن روزی که خوردن دو تا پرتقال و یک سیب روی نیمکت پارک شد زندگی. شد یکی از روزهای اُکتبرمان. عصری که تو روی نیمکت پارک نشستی و من سر سرماخوردهام را روی زانوهایت گذاشتم و سرفه کردم و تو پشتم را همراه با آفتاب نوازش کردی و دانه دانه قاچهای سیب و پرههای پرتقال به دستم دادی. ما باید زودتر از اینها میبودیم، امروز بودنت را هزاران سپاس.
عکس: گل پولومریا، نوعی گل در نواحی گرمسیر.