چهل و شش کیلو زندگی لُخم

آن کفش‌های پاشنه تو پر مشکی هم باید بروند. یک سالی‌ست که نپوشیدمشان و تو گنجهء دم در خاک می‌خورند. پشت پای راستم را می‌زنند. عکس داخل آن قاب چوبی را در میاورم  ولی خودش را می‌دهم برود. ‌آن دو تا دوربین قدیمی را هم. کاغذ‌های اداره مهاجرت هم دیگر لازمم نیست، می‌ریزمشان دور. گنجه کتاب‌ها را کمپلت جعبه و اهدا می‌کنم به کتابخانه. به جز یکی دو تایی که اولش دست نوشته دارند، عزیزند. دیگر چیز اضافه‌ای وجود ندارد، اگر هم بود کاری می‌کنم که نباشد.

لباس‌ها و عکس‌ها، دست نوشته‌ها، کتاب‌ها و وسایل شخصی‌ام می‌شوند یک چمدان. بقیه دلبستگی‌هایم هم شاید یک چمدان دیگر. درست همان اندازه‌ای که هواپیمایی لوفتانزا اجازه حملش را می‌دهد. دو تا چمدان ۲۳ کیلویی.

کلمات

نور چراغ حیاط مجتمع روبرویی مصرانه انگشت لای درز پردهء اتاق خوابم می‌کنه. سگ پدر پاک بیخوابم می‌کنه. کلمه‌ها و جمله‌ها هم که امشب پوتین‌های ساق بلند بند بندی پا کرده‌اند و از اینور مخم به اونورش رژه می‌رند، محکم. اونقدر محکم که باید بهشون تشویقی داد بابت این گرد و خاکی که به پا کردند و خوابی که به سادگی قبل از نیمه شب به گند کشیده‌اند. همین جمله اولی که در مورد نور چراغ نوشتم وقت کشتی گرفتن شانه راستم با بالشت به مغزم هجوم آورد. نور چراغ حیاط مجتمع… بعد از اون مبارزه بی ثمر من بود و بالشت و پتو و ملافه. بعد هم که ملافه مثل رودهء سگ به دست و بالم پیچید و کلافه‌ام کرد. بلند شدم. حالا هم که اینجام در خدمت شما. خوبید؟ ایام به کامه؟ خوش می‌گذره؟ خانم بچه‌ها خوبند؟ شکر، منم بد نیستم. بابت لباس خواب و موهای پریشون هم معذورم.

 هیچ وقت از کنار کلمه‌ها راحت رد نشدم. تقصیر خودمه که اینجوری نصفه شبی می‌ریزند سرم. کتاب که بخونم صد بار باید به یک لغت نگاه کنم. که چرا نویسنده میلش کشیده به این کلمه و ویار کلمهء دیگه‌ای نکرده. یکی نیست بگه مگه تو مفتشی؟ به تو چه آخه. هیچی از این دنیا جدام نمی‌کنه الا نوشتن و خواب راحت که امشب فدای مشعشع بودن حیاط مجتمع روبرویی شد! چراغانی کرده‌اند که مبادا کسی نصفه شبی بیدار شه بخواد بره اون سر حیاط دست به آب و با مخ بخوره زمین وسط حیاط! منی که نه اهل عرق سگی هستم و نه اهل دود و دم که کله پام کنه بگیرم بکپم فقط با کلماته که رستگار می‌شم، من و خواب که شدیم غریبه گویی.

کلمات که به هم بافته و قلاب بشه می‌شه جمله. مثل دونه‌هایی بافتنی که یواش یواش شکل جلیقه یا شالگردن یا یه پلیور به خودش بگیره. با کلمات می‌شه برای تولد دوستی از این شالگردن‌های راه راه دراز و باریک بافت که بگه: «زاد روزت مبارک نازنین». یا می‌شه یه پلیور صورتی نقش مارپیچ  بافت که جار بزنه: «عاشقتم، یه عالمه». می‌شه با کلمات جوراب‌های ساق بلند رنگی نرم بافت و گفت:«دلتنگتم، زود برگرد».

کلمات یه خوبی دیگه هم دارند. اینکه وقتی خواب نباشه، اونها هنوز هستند. هنوز به هم قلاب می‌شند. هنوز کنار هم صف می‌کشند. کلمات…از جلوووو نظام. پیش یه سوی بالشت برای دور دوم کشتی کج.

یکسال دیگه حرف شاید بدون نجابت

قبل‌ترش از خودم پرسیده بودم: «یک سال دیگه حرف واسه گفتن داری آخه؟» یادم نمیاد چه جوابی به خودم دادم. مثل همه وقت‌های دیگه حواسم رفت پی چیزهایی غیر اون چیزی که باید. جوابی ندادم به گمانم. حالا سارا یا همون سِرا از شرکت میزبان وبلاگ اونور خط منتر جواب من بود که برای یک سال دیگه حساب وبلاگ رو تمدید کنه یا درشو تخته کنه بریم پی کارمون. از صداش معلومه که از این دخترهای ریغونهء لوسِ مو بوره، «صد و هفت دلار و چهل پنج سنت می‌شه.» می‌گم: «تمدید کن.» از صدام معلومه نه بورم و نه ریغونه. «کِی می‌خوای ازاین دختر نجیب بودنت دست برداری  و درست و درمون همه چی رو بنویسی؟» اینو خودم به خودم گفتم در حالی که داشتم به تلق و تلق تایپ کردن سارا اونور خط گوش می‌کردم. 

پیر مرد لحاف دوز کت نیم بندشو تا کرده مثل متکا گذاشته زیر سرش. کنار دوچرخه‌اش یله شده ولی می‌دونم گوشش به حرف‌های من و ساراست. پلک‌هاشو جوری که نبینم از هم کمی باز می‌کنه و فوری می‌بینده. اگر سرش روی کتش نبود احتمال می‌دم سری به تاسف برام تکون می‌داد. غلت می‌زنه و پشت به من و رو به دیوار و دوچرخه‌اش می‌شه. موقع از این دنده به اون دنده شدن هم کمی نیم خیز می‌شه و کتشو چهار لا می‌کنه و به حالت غرولند چیزی در مورد نجابت و اسب و خریت آدم‌ها می‌گه که دقیق نشنیدم. آهای پیرمرد، اینوری شو ببینم چی گفتی؟

فکر کنم گفت نجابت فقط مال اسبه، انسان نجیب هم خره.

 خب اونوقت این یعنی چی؟ یعنی دهنمو باز کنم اون چیزهایی که واقعا دلم می‌خواد بنویسم؟ اینجا؟

آورا

مواد سوفله سبزیجات را سر هم کرده‌ام. فر خوبِ خوب  داغ شده. ظرف شیشه‌ای مملو از سبزیجات را هل می‌دهم داخل فر و درش را می‌بندم. آشپزخانه شبیه بازار شام شده از ظرف و ظروفی که روی هم سوارند. هی می‌شورم و دمر می‌کنم روی حوله‌هایی که سطح کانتر را پوشانده‌اند. پیرمردی که صدایش ماه‌هاست زنگ تلفنم شده از روی میز ناهارخوری فریاد می‌زند “لاحااااااف دوزی”. خودش نمی‌داند، ولی عاشق صدایش هستم. چه عیبی دارد؟ می‌شود عاشق آدم‌های دور و ناشناس بود. اصلا لذتش به همین است. توی یکی از همون کوچه‌های باریکی که صدای دوچرخه‌اش در آنها می‌پیچد بود که عاشقش شدم. می‌دانم بار دومی که پیرمرد صدایش را در سکوت کوچه رها کند تلفن قطع خواهد شد. دستهایم کفی‌ست. شماره مال ایران است. چیزی ته دلم می‌جوشد. نه یه جوشش معمولی. جوششی از جنس دیدن شماره‌ای از تهران در یک ظهر یکشنبه، وسط غربت.

پیغام صدای آوراست. آورای خوب من. همانی که لبخندش نظیر ندارد. زنگ زده بوده که حالم را بپرسد. دستهایم دیگر کفی نیست. شماره می‌گیرم. تکنولوژی هنوزم که هنوزه مرا شگفت زده می‌کند. اینکه از کنار فر که سوفلهء سبزیجات در آن پُف کرده و بالا آمده شماره‌ای بگیرم و کسی در تهران جواب سلامم را بدهد برایم هنوز غریبه‌ست. آخه مگر می‌شود؟ آورا می‌گوید اینجا موبایل آنتن نمی‌دهد و قطع می‌کند. آنتن ندادن فقط مال کشور من است. مختص خیابان‌ها و محله‌های شهر خاکستری من. تهران خوب من. تهرانم و آنتن ندادن‌هایش را دوست دارم. خودش دوباره می‌گیرد. صدایش را خیلی وقت است نشنیده‌ام. ته دلم غنج می‌زند.

آورا دلتنگی‌هایم از سر غربت را مسخره نمی‌کند. خود آورا هم بیشتر سال در غربت زندگی می‌کند. حالا تهران است. من اینجا هستم، در شهر کوهستانیِ پاییزی. پنج سال است که تهران نبوده‌ام. یقین دارم آورا تعداد ثانیه‌های پنج سال غربت را خوب می‌داند. تعداد ثانیه‌های غربت بیشتر از ثانیه‌های غیر غربت است. خیلی هم بیشتر است. این را غربت نشینان فقط می‌دانند و لاغیر. از یکطرفه شدن ولیعصر می‌گوید و از تهران و باز هم از تهران. من هم اعتراف می‌کنم که از ایران دو تا لُنگ و چهار تا زنگوله بزغاله سفارش داده بودم که به دستم رسیده ولی جرات نکرده‌ام به کسی بگویم و اینجا بنویسم. آورا نمی‌خندد. پیشنهاد می‌دهد زنگوله‌ها را دم در آویزان کنم. می‌گویم برای دم پنجره بالکن می‌خواهمشان. برای وقتی که باد بوزد و دیلینگ و دیلینگ کنند. لُنگ هم که اینجا اصلا پیدا نمی‌شود. آورا ازم سفارش می‌گیرد. برای چیزهایی که به کسی نمی‌توانم بگویم یا شرمم می‌شود که سفارش بدهم. از آن چیزهای خاصی که فقط من سفارش می‌دهم. چیزهایی شک برانگیز‌تر از لُنگ و زنگوله. سفارش یک خر قهوه‌ای می‌دهم با مژه‌های بلند. باز هم نمی‌خندد. فقط دَرک می‌کند و می‌گوید: “اون رو باید از قبرس آورد”. فکر هم نمی‌کند دیوانه‌ام. حتم دارم. حتی وقتی بهش می‌گویم روزی گوسفندی نظری جلوی مغازه‌ای کنار خیابان ولیعصر بسته بودند که می‌خواستم بخرم و آزادش کنم هم نمی‌خندد. فقط توصیه می‌کند که یک زمین بگیرم و مزرعه‌ داری کنم و سراغ گله‌داری نرم. چرایش را خودم می‌دانم. چون گله‌هایم از در و دیوار بالا خواهند رفت. من دل فروختن هیچ گوسفندی را ندارم. به آورا اعتراف می‌کنم که می‌خواهم خر قهوه‌ایم ناز پرورده باشد. فقط خوب غذا بخورد و کسی هم ازش کار نکشد. به جای همه خر‌هایی که بار می‌برند بگذارید یکی هم ناز پرورده و لوس باشد. چه عیبی دارد؟ من ضمانت می‌کنم که آزارش با این لوس بودنش به احدی نرسد. روزها قلاده‌اش را می‌گیرم و می‌برمش صحرا که دلش باز شود. پروانه‌ها و ملخ‌ها و گل‌های خودرو را ببیند. چطور مردم سگ‌هایشان را می‌چرانند ولی من خرم را نچرانم؟ یعنی چراندن یک خر از چراندن یک سگ خنده‌دارتر است؟ اگر هم هست خب باشد. به هر حال خر‌ها بیشتر به چریدن می‌خورند تا سگ‌ها. این از نظر من. همه اینها را به صدای مهربانی که از توی گوشی باهام حرف می‌زند می‌گویم و می‌دانم که یک به یکش را می‌فهمد. می‌دانم چون می‌گوید کاش از آن خر‌ها باشد که وقتی خسته می‌شود سرش را به دیوار تکیه بدهد. با این حرف انگار هزار پروانه ته دلم بال بال می‌زند. ته دلم می‌دانم پیرمرد لحاف دوز هم دارد از جایی توی سیم کارت گوشی به حرف‌هایمان گوش می‌دهد. تصور می‌کنم با آن دهان بی‌دندانش که وقتی می‌خندد لثه‌های نرم و صورتی‌اش دیده می‌شود دارد با مهربانی بهم لبخند می‌زند. دوچرخه‌اش را به دیوار سیم کارتم تکیه داده و خودش هم چمباتمه زده کنارش. در آخر می‌گویم آورا تهران که هستی زیاد یاد من کن. از دور چند بار می‌بوسمش. او می‌رود که زیر آسمان سرمه‌ای بعد از نیمه شب تهران خوبمان بخوابد و من می‌روم تا به سوفلهء  ناهار یکشنبه سرک بکشم.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »