دوازده درجه بالای انجماد

چهارشنبه شب به وقت شهر کوهستانیست. چهار بعدازظهر به خاطر حال تهوع رفتم خوابیدم و نزدیک‌های هفت شب بیدار شدم. دمای شهر کوهستانی دوازده درجه، بارون میاد مثل چی. یخ کرده‌ام. نه به خاطر بارون، اما یخ کرده‌ام. آفتاب نیست امروز، ولی می‌دونم دم غروبه و جایی پشت این کوه‌ها داره صبح پنجشنبه می‌شه و من با نگاهی منجمد کوه‌های بارون خورده خاکستری رو نگاه می‌کنم. با نگرانی. با دلشوره. با هزار فکر و دلهره، همراه با هزار و یک امید. فردا صبح آفتاب نزده می‌دونم بیدار خواهم شد. البته اگر امشب بتونم بخوابم. آخه آفتاب نزده ما می‌شه عصر تهران. عصر پنجشنبه تهران.

نامه‌ای که نباید اینجا نوشته می‌شد

مادر، در ساختمانی که زندگی می‌کنم زنی از کشور روسیه همسایه‌ام شده. بارها به خاطر به هم کوبیدن در آپارتمانش در هر ساعت شبانه روز به مدیر ساختمان شکایت برده‌ام. زن مو طلایی که ریشه‌های سیاه موهایش از فرقش همیشه سرک می‌کشد خودش را به زبان ندانستن و نفهمی می‌زند. ولی شما باور نکن، خودم شنیده‌ام که مثل بلبل انگلیسی حرف می‌زند، البته فقط وقتی که بخواهد.

چندین ماه پیش یک روز خانه بودم که صدای شترق کوبیدن درش بلند شد. زمین و زمان لرزید. از روی مبل پریدم و برای ادب کردنش در منزلم را باز کردم و با چنان شدتی به هم کوبیدم که نقاشیِ‌ سر در باغ ملی آویخته بر دیوار مجاور مثل منار جنبان برای چند ثانیه‌ای لرزید. یاد تو افتادم مادر. ترسیدم. نه از اینکه نقاشی بیافتند و خرد خاک شیر شود. نه. از اینکه مثل تو شده باشم ترسیدم. یادم است که داستان در به هم زدنت را بارها با آب و تاب فراوان با سیر داغ اضافه برای خیلی‌ها تعریف کردی. با سر بلندی گفتی که چنان در را به هم کوبیدی که یک شیشه رنگی به در سالم نماند. روزی که می‌رفتم اول دبستان بهم گفتی اگر کسی مرا زد دو تا بزنمش و مرا سوار سرویس کردی. منو ببخش مادر. در این سی و خرده‌ای سال شاگرد خوبی نبودم. نه تنها نزدم که گذاشتم بزنند. هر چه زدند و نزدم حس کردم کمتر شبیه تو هستم. گذاشتم سوارم شوند، با دلی خوش سواری دادم تا شاید  آن روی سگی که از تو بهم رسیده در گوشه‌ای از وجودم نابود شود. اما سه چهار سالیست که دیگه خیلی نافرمانی کرده‌ام و درسهایت را گویی به کل از یاد برده‌ام. شده‌ام مثل موش. صدایم سالهاست بلند نشده. حنجره‌ام داد زدن را به کل از یاد برده. می‌دانم در چشم تو سالهاست که رفوزه شده‌ام.

پنج سالیست که سعی کرده‌ام از سر منطق با تو حرف بزنم. به هر حال هم سنی از تو گذشته و هم سنی از من. هر بار ولی با پیشانی خونی روانه‌ام کرده‌ای. مثل کسی که ساعت‌ها پیشانی‌اش را به دیواری فولادی کوبیده باشد. هر بار زخمهایم را لیسیده‌ام و دوباره برگشته‌ام پیشت برای یک پُرس محبت ناب مادری و اگر لطف کنی کمی نوازش. انگار هر بار باور نمی‌کنم بار قبلی که این تلاش را کرده‌ام چه به سرم آمده. شاید دوست دارم یادم نیاید. آخه تا یادم نیامده امیدی هست که مادری دارم. شاید نمی‌خواهم باور کنم. چون تو که نباشی من دیگر در این دنیا کسی را ندارم. نه مادری، نه پدری، نه خواهری، نه برادری. هر بار می‌گذارم پیشانی‌ام متلاشی شود برای یک فرصت جدید که دوباره سعی کنم. مثل آزمودن شانس در بلیط بخت آزمایی بعد از بارها باخت. با اینکه احتمالش کم است ولی تلاش می‌کنم. تلاش برای اینکه باشی. برای اینکه مادرم باشی.

 پیشانی خونین من فدای سرت، یادته بانو رو هم با پیشانی خونی بدرقه کردی. اون فقط واسطه بود مادر. آدم پیک را که نمی‌کشد تصدقت. آنروز تابستانی در تهران را می‌گویم، یادته؟ آنروز من هم  همراه بانو از خانه‌مان با چشم گریان رفتم. هر دو گریه کردیم، در خیابانهای تب زدهء تیرماه تهران. بانو گفت من برای تو گریه می‌کنم، چجور تحمل می‌کنی؟ و ندانست که من برای پیشانی‌ پر درد و خونین او گریه می‌کردم. من این درد پیشانی را بهتر از هر کسی در این دنیا می‌دانم. درد سر کوفتن به دیواری که راه به جایی ندارد. از آن خانه رفتم مادر. پنج سالیست که بر نگشته‌ام. با خیال راحت هر چقدر دوست داری درها را به هم بزن، مثل خانم روس همسایه.

خیلی روزها با خودم فکر می‌کنم که آیا فقط این منم که با تو مشکل دارم؟ یا نه، خیلی‌ها با مادرهایشان مشکل دارند و صدایشان در نمی‌آید. این لقب مادر چیست که اینجور به بند می‌کشد و خفقان می‌آورد در مقابل آنچه که می‌کنید زیر اسم مادر؟ گویی حرف از مادر که می‌شود همه زبانشان گره می‌خورد به ته حلقشان یا میخ می‌شود به سق دهانشان. شاید چون من از شونزده سالگی دیگر در آن خانه نبوده‌ام جرات نافرمانی پیدا کرده‌ام. کسی که به مادرش نیازی نداشته باشد برای سقفی، سرپناهی، جای گرمی، چه چیزی ممکن است بخواهد جز محبت مادری؟

اما تو نترس مادر، مبادا دلت بلرزد که تنهایم. من سالهاست که مادر خودم بوده‌ام مادر. نگرانم نباش. پدر خودم هم بوده‌ام. همینجور خواهر و برادر خودم. مبادا دلت بلرزد، حال من خوب است. بد هم باشد تو فرض کن که خوب است. مثل تمام بیست سالی که در این غربت گذراندم و تو فرض کردی که خوبم. نپرسیدی. حتی یکبار هم نپرسیدی دخترم چطوری؟ نذاشتم بدانی که خیلی شبها گرسنه خوابیدم. دقیقش را بخواهی چهار سال بود. فرقی هم نداشت اگر می‌دانستی. روزی که فهمیدی همین چند ماه پیش بود. برایت تعریف کردم از آن چهار سال و از این بیست سال غربت. در جوابم گفتی: “مگر من گفته بودم بری آمریکا؟” و من فهمیدم که دانستن و ندانستنت فرقی به حالم نمی‌کرد. فقط نمی‌دانم چرا هر بار که آمدم ایران موقع معرفی من به دوستانت با سر انگشتانت موهای طلایی‌ات را  روی پیشانی‌ات جا به جا کردی و مرا خانم دکتر از آمریکا معرفی کردی؟

شاید من ناشکرم مادر. اگر مادری هنوز هست باید شاد و شاکر بود بابت بودنش. راست می‌گویی، حق می‌گویی. نبودن پدرم را قبول کرده‌ام. با اینکه سخت بود و هست. می‌دانم که `پدرم دیگر نیست. دلم برای محبت‌هایش، دست نوازشی که بر سرم می‌کشید و چشمهای مهربانش تنگ شده. اما تو نیستی، با اینکه هستی. این را چجور قبول کنم؟

می‌دانی مادر، سالهاست که تعطیلات بهاری دانشگاه است که همزمان شده با عید نوروز. من هنوز در آن خوابگاه دانشجویی قدیمی نشسته‌ام در شهری که گاهی یکماه در آن باران می‌بارد و دل آدم می‌پوسد. خوابگاه قدیمیست. ساختمانش بیشتر ازهشتاد سال عمر دارد. همه جا نم زده. ساختمانی تنگ و تاریک و به دل نچسب. نشسته‌ام که بسته‌ای از تو بهم برسد. هنوز دارم بسته‌های رسیده برای دانشجوهای دیگه رو نگاه می‌کنم. به تمبرهای رنگارنگی که به گوشه دست راست بالایی جعبه‌ها و نامه‌ها با دقت چسبانده شده نگاه می‌کنم. یک بسته تمبرهای زیبایی از ژاپن دارد. آن یکی از پاکستان آمده. یکی دیگر از یونان. ما دانشجوهای خارجی برای تعطیلات بهاری جایی را نداریم که برویم. خانه‌هایمان، وطن‌هایمان خیلی دور است. در خوابگاه دور هم می‌نشینیم و روزهایی که دانشگاه  تعطیل و سوت و کور هست را با هم می‌گذرانیم تا بقیه دانشجو‌ها بروند پیش خانواده‌هایشان. بسته میترا تمبرهایی رنگی از ایران بهش وصل است. مادرش از ایران برایش فرستاده. کمی خوراکی داخلشه همراه با چند تا لواشک انار و دو صفحه نامه. بیست سال است برای من بسته‌ای نیامده. حتی یکی. چشم دوخته‌ام به دستهای ظریف و انگشت‌های کشیده‌ء  میترا موقع خواندن نامه. نامه مال اوست ولی نمی‌دانم چرا دل تو دل من نیست تا نامه را بخواند. می‌دانی مادر، در این سالها خیلی‌ها مادرم شدند. اولیش نسرین بود. راه و چاه این کشور در اندر دشت را کمی او یادم داد. برایم حساب بانکی باز کرد. یادم داد کد تهران چیست و چجوری شماره تلفنت در تهران را از اینجا بگیرم. میترا هم یکی از مادرهایم بود، با اینکه فقط چهار سال از من بزرگ‌تر بود. آنروز به زور مرا برای ناهار پیش خودش نگه داشت و تمام لواشک‌هایش را وسط اتاق پهن کرد و با من نصف کرد. نمی‌دانست که من ده سالی می‌شد که لواشک نخورده بودم. می‌دانم اگر می‌شد نامه‌اش را هم باهام نصف می‌کرد. من اونروز بسته‌ای می‌خواستم با بوی دستهای تو. لواشک و نامه‌ای با طعم محبت تو. بعد‌ها گیلدا شد مادرم. بعد از اون هم ناتالی زن آمریکایی مهربان. عید امسال برای همه دوستانی که می‌دانستم مادرهایشان به هر دلیلی پیششان نیستند یا مثل من در غربتند عیدی پست کردم مادر. نمی‌خواهم کسی در تعطیلات بهاری بدون بسته‌ای یا هدیه‌ای باشد. گوشه دست راست بالایی تمام بسته‌ها هم تمبری زدم با عکس آدمکی که قلب سرخ بزرگی در آغوش گرفته بود و می‌دوید. همه اینها را گفتم که بگویم قول میدهم هر دفعه که زن روس در را به هم زد همین جا روی این مبل بنشینم و از جایم تکان نخورم مادر.

دو ساعت آرامش به قیمت یک بلیت سینما

دو روزه گوش میانی‌ام مشکلی پیدا کرده. یه حالت ناموزون، با یه نمه حال تهوع، با یه کوچولو سر گیجه به سراغم اومده. یاد سال آخر دانشکده چشم پزشکی می‌افتم. اون سال برای بیشتر از یازده ماه صدای سوتی در گوشم می‌شنیدم که هرگز قطع نمی‌شد. هر جا رفتم گفتند به خاطر فشار عصبی زیادیست که زیرشی. بیخوابی‌ها، زنگ‌های تلفن وسط شب برای رفتن بالای سر مریض، امتحان‌های پیاپی اونسال، و امتحان بُرد تخصصی که آخر اونسال داشتم و هزار و یک چیز دیگه. از ساعتی که بیدار می‌شدم تا ساعتی که برای لحظه‌ای چشمهایم را ببندم و بخوابم این صدا توی گوشم بود. صدایی مشابه به وز وز پنکه‌های سیمی قدیمی. صدایی شبیه به سکوت با اون سوتِ تو خالییش. نمی‌دونم دقیقا چجوری توضیح بدم، ولی بود. تنها جوری که موقع بیداری از شر این صدا خلاص می‌شدم رفتن به سینما بود. جمعه بعد از ظهر‌ها کلینیکِ شیفت شب نداشتم. حدودهای شش بعد از ظهر از بخش می‌زدم بیرون و صاف می‌رفتم سینما. نگاه می‌کردم ببینم کدوم فیلم ممکنه کمتر حرف زدن و بیشتر صدای انفجار و بزن بزن داشته باشه و مدت فیلم  هم طولانی‌تر باشه و یک بلیت می‌خریدم برای اون فیلم. داخل سالن دنبال جایی نزدیک به بلندگو پیدا می‌کردم و می‌نشستم در انتظار شروع فیلم و کمی آرامش بعد از یک هفته. صدای انفجارها که شروع می‌شد دیگه سوت و صدای داخل گوشم را نمی‌شنیدم. آرامشی داشتم بدون وصف، با هر انفجار و هر صدای نخراشیده‌ای که از بلندگو‌ها در گوشم می‌ترکید. مهم نبود فیلم چی نشون می‌ده، چشمهام رو می‌بستم و فارغ از صدایی که شبانه روز باهام بود در تاریکی و خنکای سالن سینما برای دو ساعتی آروم می‌شدم. یکسال این کار من بود برای چند ساعتی آرامش. هر جمعه و گاهی هم روزهایی که واقعا حس می‌کردم دیگر تحملم تمام شده. صبح روزی که آن شنل مشکی و کلاه مشکی همراه با  اون روبان‌های رنگی نشانه‌ء تمام کردن دورهء دکترا رو برداشتم که بروم به مراسم فارغ التحصیلیم، صدای سوت در عرض یک چشم به هم زدن قطع شد. تا این روز هم دیگه اون صدا رو نشنیدم. داره می‌شه ده سال و من هر وقت با گوش میانی مشکلی پیدا می‌کنم زهره ترک می‌شم که مبادا مجبور بشم باز هر جمعه برم فیلم اَکشن و بکش بکش نگاه کنم برای کمی آرامش.

دل بستن آموختم تو را…دل کندن آموختی مرا

دو هفته مونده به عید سخت مریض شدم. خیلی سخت. برای یک هفته تبم قطع نشد که نشد. افتادم روی مبل سالن با یک پتو، رو به پنجره تا لااقل روزها آسمون رو نگاه کنم. توی همون هفته، یکی از گلدون‌های ارکیده‌ام که گل‌های سفید به اندازه کف دست می‌ده و روی یک میز پایه بلند کنار مبل سالن خونه داره هم مریض شد. انگاری دختر سفید پوشم ازم قهر کرد. گلهای باز شده‌اش ریخت. برگ‌هاش زرد شد. چهار تا از غنچه‌هاش هم بدون اینکه تبدیل به گل بشه چغردمه شد و افتاد. از بعد از عید که حالم بهتر شد، دور سر ارکیده چرخیدم. از شما پنهان نیست که مطمئن بودم برای دفعه‌ء اول در زندگیم گلدانی را کشته‌ام. هیچی ازش نمونده بود. هیچ علائم حیاتی هم از خودش نشون نمی‌داد. ولی باز هم گلدان را دور نیانداختم. انگاری که زنده باشد بهش آب دادم و دورش چرخیدم و نازش را کشیدم و قهرش را به جون خریدم. دوستش دارم آخه. وقتی حالش خوبه از در که میام روی میزی جلوی پنجره در انتظارم نشسته و گلهای سفیدش شادم می‌کنه. بودنش رو دوست دارم. نتیجه چهار ماه ناز کشیدن‌ عکس زیر است که همین امروز گرفتم.

orchid

« صفحه قبل Next Page » Next Page »