آهای قاصدکها
۱۲:۰۸ ق.ظ - دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ (شخصي) - نویسنده : .S
کجایند این روزها، قاصدکهای رقصانی که خبرهای خوش میآورند؟
۱۲:۰۸ ق.ظ - دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ (شخصي) - نویسنده : .S
کجایند این روزها، قاصدکهای رقصانی که خبرهای خوش میآورند؟
۱۰:۵۱ ب.ظ - شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸ (شخصي) - نویسنده : .S
بس که کلهء مبارکم را شیرهء فرد اعلاء مالیدهام که مثلا حالم خوب است از شیرینی زیادش کم مانده تمام تنم کهیر بزند.
۷:۳۸ ق.ظ - جمعه ۵ تیر ۱۳۸۸ (شخصي) - نویسنده : .S
سال سوم دبیرستان بودم. معلم فیزیک سخت گیری داشتیم. اسمش را هم یادم است ولی میترسم بگویم و مثلا نوه نتیجهاش اینجا را بخواند و برایم فحش و بد و بیراه بنویسد. از ترسم هفت روز هفته را فیزیک میخواندم. تمام تمرینها را مثل بچههای خوب حل میکردم. خداییش بچه خوبی هم بودم. همکلاسیم الهام از من هم خوبتر بود. یعنی کلا بیست و چهار ساعته درس میخواند. من به خوبی الهام نبودم. یعنی در مقایسه با اون کلی هم بد بودم. الهام شبهای امتحان همیشه گوشزد میکرد: “امشب خوب درس بخون، فرمولها رو هم حفظ کن، بعد هم وقتی دم غروب آفتاب تا کمر و درست تا نیمه پایین رفته یه آرزو از ته تهِ دلت بکن”. الهام قسم میخورد که این جور آرزو کردن نتیجهاش رد خور نداره و اون قسمت تهِ تهِ دلت را با تاکید خاصی میگفت که آدم خودش هم میماند که ته دل آدم میتونه کجاش باشه؟ کمی از معده بالاتر یا پایینتر؟ منی که به خوبیِ الهام نبودم همیشه برای نمره فیزیک آرزو میکردم. آرزوی بزرگی نه. یه چیزی حدود شونزده هفده که فقط شرمنده نشم. کلاس فیزیک آنسال به زور آرزوهای از ته دلِ دم غروب و درس خواندنهای مداوم با نمره هفده پاس شد. چندین روزه وقتی خورشید تا کمر و درست تا نیمه پایین میره آرزو میکنم. آرزوهای این روزها اونقدر از ته دلمه که حالا حس میکنم تهِ تهِ دلم درست کجاست. همونجایی که گاهی اشکهام ازش بی اختیار میجوشه.
۴:۴۶ ق.ظ - چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸ (شخصي) - نویسنده : .S
باران سیل آسایی باریده. چند دقیقه دیگر خورشید غروب میکند. تازه از سر کار برگشتهام. پنجره را باز کردهام و نشستهام. کسی در جایی ساز بادی ایرلندی مینوازد و صدایش از پنجره همراه با رطوبت باران به سراغم میآید. صدای ساز انگاری با حس غروب دست به دست هم دادهاند که حال مرا بگیرند. میدانم که هر بار خورشید در شهر من غروب میکند روز دیگری در پشت این کوهها، آنور اقیانوسها آغاز میشود. در حالی که روی مبل نشستهام، نگران چشم میدوزم به آخرین شعاعهای نور از غروب امروز که در حال پایین رفتن آفتاب آخرین چنگهای خود را به آسمان شهر کوهستانی میکشد.