۵:۱۷ ب.ظ - پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
(شخصي)
- نویسنده : .S
از وقتی که قدمون تا زیر زانوی مامان بابامون بوده تا به همین امروز که یه سر و گردن ازشون بلندتر شدیم بهمون گفتند احترام پدر و مادر واجبه. یکی بگه تا کجا این احترام واجبه؟ تا ابد و تحت هر شرایطی؟ هیچ چیز دیگه توی این دنیا ابدی و بدون شرط نیست پس این موضوع احترام چرا اینجوریه؟
این روزها باور کردهام که مادر و پدر و خواهر و برادر و کلا خانواده فقط یک لقبه. با هر لقب هم انتظاراتی میاد. مثلا ما از کسی که در کوچه رد میشه انتظاری نداریم ولی اگر لقبش برادر ما بود وضع فرق میکرد. انتظار داشتیم، انتظار برادری و اگر برادری نمیکرد گله داشتیم.
تولد یک اتفاقه. مثل همه اتفاقات دیگهء زندگی. آیا به خاطر اینکه کسی ما را زاییده باید فقط احترامش واجب باشه؟ یا مادر بودن بعد از تولد شروع میشه و احترامی که مادر کسب میکنه نتیجه مستقیم کارهایی هست که بعد از تولد فرزند انجام میده. اگر مادری کوتاهی کرد باز هم احترامش واجبه چون فقط لقب مادر رو داره؟ سوالی بود، پرسیدم. همین.
۱۳ رخت دیگرون
۱۱:۵۷ ب.ظ - یکشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۸
(شخصي)
- نویسنده : .S
تلفن همراهم که زنگ میزند، پیر مردی که دیوانهء صدایش هستم از توی جینم و گاهی از توی کیفم داد میزند: “لحاف دوووووزی”. چنان این کلمات را میگوید که هوس میکنم ده بیست تایی لحاف برام بدوزد. لحافهای گلدار، لحافهای نخی و پشمی. نمیدانم این پیرمرد کجاست ولی یقین دارم که روحش هم خبردار نیست که هر بار که تلفنم زنگ میزند صدای نازنینش دلم را میلرزاند. پیرمرد لحاف دوز را ندیده دوست دارم. صدایش را یکبار دیگر هم اینجا گذاشته بودم. این هم صدای پیرمرد محبوب من (برای شنیدن روی شکل پایین کلیک کنید):
lahaf_doozi
۱۶ رخت دیگرون
۲:۱۷ ب.ظ - پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
(شخصي)
- نویسنده : .S
شهر کوهستانی چند روز پیش.
۴ رخت دیگرون
۱:۱۴ ب.ظ - چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۸
(شخصي)
- نویسنده : .S
آخرین قسمت سریال “ ماه عسل” ایام عید که تموم میشه یه بشقاب پوست تخمه آفتابگردون توی بغلم جمع شده. تیتراژ آخر سریال که بالا میاد بهش میگم: میدونی ماه رمضون چند ماه دیگهست؟
پ.ن. اعتیاد به تخمه و سریالهای ایرانیست دیگه.
۵ رخت دیگرون