برای من ساکن غربت…

برای منِ ساکن غربت روزهای قبل از عید یعنی گشتن در اینترنت به دنبال عکس‌هایی از میدان تجریش. یعنی از این دریچه کوچولو تماشای مردمانی که با اشتیاق چشم دوخته‌اند به ماهی سرخی که برای سفره هفت سین انتخاب کرده‌اند. روزهای پیش از عید یعنی انگشت‌های کوچک و بزرگی که ماهی مورد نظر را از پشت ظرفی بلورین و یا از بالای تشتی پلاستیکی به آقای ماهی فروش نشان می‌دهند. روزهای قبل از عید در خودِ غربت یعنی دلهره داشتن که آیا امسال سنبل پیدا خواهم کرد یا باید سین اختراع کنم.

برای منِ ساکن غربت روز عید یعنی روزی که از سر کار مرخصی می‌گیرم. روزی که همه می‌پرسند چرا مرخصی؟ مریضی؟ کسی مریضه؟ روز عید در دل غربت یعنی روزی که کسی شادی و حال و هوایم رو متوجه نمی‌شه. روزی که با کارت تلفن از صبح پای تلفن می‌نشینم. از اونجایی که همه شماره‌ها مشغول می‌زنه هی خودم رو توی آینه هفت سین نگاه می‌کنم. رنگ جدید موهایم رو محک می‌زنم و ابروهایی که مرتب شده‌اند. اگر شانس بیارم کسی از ایران شاید بتونه منو بگیره. البته کلا دو نفر و نصفی آدم می‌شناسم و تعداد تلفن‌ها به سه تا هم نمی‌رسه و این زندگی‌ای هست که من انتخاب کرده‌ام. روز عید در غربت یعنی تق و لق شدن وبلاگستان. یعنی می‌نشینم اینجا و فکر می‌کنم الان تهران خلوت شده، هواش تمیز شده و کی می‌دونه، یه نمه بارونی هم شاید زده باشه. روز عید یعنی به روز نشدن وبلاگ‌های دوستانی که مثل من ساکن غربتند و فهمیدن اینکه صاحب وبلاگ ایام عیدی یه سر رفته وطن هواخوری.

برای منِ ساکن غربت دوازده روز اول عید یعنی چرخ زدن در وبلاگستان خالی. شهر ارواح می‌شه اینجا. یعنی گشتن به دنبال عکس‌هایی از مسافرت‌های بین شهری آدمهایی که بار و بندیل‌شان را بسته‌اند که بروند شمال، بروند جنوب، شرق یا غرب. کاش منم می‌شد برم شرق. خیلی شرق. هفت هزار مایل شرق. یه چیزی حدود بیست و شش ساعت پرواز به شرق منو می‌رسونه به همه اونهایی که در عکس‌ها بار و بندیل بسته‌اند.

برای منِ ساکن غربت روز سیزده به در یعنی بغل کردن سبزه کوچولویی که سبز کرده‌ام و گشتن به دنبال جایی که دو قطره آب روان داشته باشه که بندازمش توی آب. نهر کوچیکی نزدیکی منزل پیدا کرده‌ام و اونجا شده محل سیزده به در یه دقیقه‌ای بنده. سبزه را رها می‌کنم و راهی سر کار می‌شم. روز سیزده برای من یعنی روزی که دنبال عکس‌های سیزده به در از جایی هفت هزار مایل دورتر از جایی که هستم در اینترنت می‌گردم. گل‌های یاس زرد و به ژاپنی را نگاه می‌کنم. اینجا به ژاپنی نایابه. یه بوته‌اش رو فقط جایی در بیست دقیقه‌ای منزلم سراغ دارم. مردمانی که در حال وسطی و فوتبال بازی کردن و آش رشته و کتلت خوردن هستند را از خیلی خیلی دور نگاه می‌کنم. از فردا یا پس فردای روزی که کتلت‌ها خورده شد وبلاگستان دوباره یواش یواش شلوغ می‌شه، درست مثل شهر خاکستری و محبوبم هفت هزار مایل دورتر از جایی که جلوی این صفحه نورانی کوچیک نشسته‌ام.

نام حُسن…شهرت یوسف

birth

کاش می‌شد آدمیان را

چون ساقه‌های تُرد حسن یوسف

قلمه زد

 تکثیر کرد

خاک پدر می‌شد، گلدان مادر

توقعی، چشم‌داشتی نبود از لقبشان

ناممان می‌شد حُسن

شهرت یوسف، فرزندِ خاک

شاید اینگونه یادمان می‌ماند

تنها حُسن و شرط انسان بودن را،

انسانیت

صدایم زدی و بهار شد

spring

درِ گوشم اسمم را هفت بار صدا زدی.

پرسیدم چه می‌کنی؟

گفتی هفت “سین” می‌چینم، بهار نزدیک است.

با نامم هفت سین چیدی و می‌دانم که می‌دانی سالهاست دلم با بودنت بهاریست.

برایت دلم و دستهایم را عیدانه آورده‌ام. هر کدام را که خواستی مال تو.

سوسن مشرقی و قناد آمریکایی

یه نفر هست که می‌دونه گل مورد علاقه‌ام سوسن مشرقیه. برام یه دسته سوسن هدیه آورده. بوی شیرین گل‌ها بوی شادی توی خونه پخش کرده. بویی شبیه به اینکه یه اتفاق خوب در راهه و من این رو دوست دارم. صبح امروز خبر دار شدم مهربونی با هزار زحمت کیکی برام سفارش داده با پیغامی روی کیک که برسد به دستم. می‌روم کیک را تحویل بگیرم. قناد آمریکاییست. با دیدن کیک از این گوش تا اون گوش لبخند می‌زنم. قناد آمریکایی فارسی بلد نیست ولی سعی خودش رو کرده که پیغام رو بهم برسونه. پر می‌شم از حس قدردانی. در مقابل این جور محبت‌ها کاری نمی‌شه کرد به جز قدردانی و اینکه به طرف بگی که محبت دلش به دستت رسیده. مهربون‌های نازنینم، محبتتون به دستم رسید و قدردانم. ممنونم، خیلی ممنونم. oriental-lily

گل مورد علاقه من، سوسن مشرقی یا Oriental Lily

cake

 کیک پنیر دست پخت قناد آمریکایی همراه با مشق شب زبان فارسی. اون زاد باید قبل از روزتان می‌بود که بشه زاد روزتان. ولی از محبتی عزیز دلی که این کیک رو برام سفارش داده تا به دستم برسه یک ذره هم کم نمی‌کنه که هیچ ماجرا رو شیرین‌تر هم می‌کنه. توی آمریکا کمتر بتونی قنادی آمریکایی رو راضی کنی که چنین نوشته‌ای رو برات از روی دست نوشته‌ای بنویسه. ولی نازنینی که این رو سفارش داده با چهار تا قناد سر و کله زده تا این کیک به دستم رسیده. قدردانم. فقط همین رو می‌تونم بگم.

پ.ن. برای اس عزیز از نروژ: اس نازنین اگر این مطلب رو خوندی لطفا سری به کامنت دونی همین مطلب بزن. کامنتی که برای نوشته قبلی گذاشته بودی چاپ نشده بود و چند روز بعد دیدمش. فکر کردم اگر برگردی ممکنه جوابی که نوشتم رو نبینی و برای همین توی کامنت دونی این مطلب کپی کردمش که اگر سر زدی ببینیش.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »