برای من ساکن غربت…
۹:۱۵ ق.ظ - سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ (شخصي) - نویسنده : .S
برای منِ ساکن غربت روزهای قبل از عید یعنی گشتن در اینترنت به دنبال عکسهایی از میدان تجریش. یعنی از این دریچه کوچولو تماشای مردمانی که با اشتیاق چشم دوختهاند به ماهی سرخی که برای سفره هفت سین انتخاب کردهاند. روزهای پیش از عید یعنی انگشتهای کوچک و بزرگی که ماهی مورد نظر را از پشت ظرفی بلورین و یا از بالای تشتی پلاستیکی به آقای ماهی فروش نشان میدهند. روزهای قبل از عید در خودِ غربت یعنی دلهره داشتن که آیا امسال سنبل پیدا خواهم کرد یا باید سین اختراع کنم.
برای منِ ساکن غربت روز عید یعنی روزی که از سر کار مرخصی میگیرم. روزی که همه میپرسند چرا مرخصی؟ مریضی؟ کسی مریضه؟ روز عید در دل غربت یعنی روزی که کسی شادی و حال و هوایم رو متوجه نمیشه. روزی که با کارت تلفن از صبح پای تلفن مینشینم. از اونجایی که همه شمارهها مشغول میزنه هی خودم رو توی آینه هفت سین نگاه میکنم. رنگ جدید موهایم رو محک میزنم و ابروهایی که مرتب شدهاند. اگر شانس بیارم کسی از ایران شاید بتونه منو بگیره. البته کلا دو نفر و نصفی آدم میشناسم و تعداد تلفنها به سه تا هم نمیرسه و این زندگیای هست که من انتخاب کردهام. روز عید در غربت یعنی تق و لق شدن وبلاگستان. یعنی مینشینم اینجا و فکر میکنم الان تهران خلوت شده، هواش تمیز شده و کی میدونه، یه نمه بارونی هم شاید زده باشه. روز عید یعنی به روز نشدن وبلاگهای دوستانی که مثل من ساکن غربتند و فهمیدن اینکه صاحب وبلاگ ایام عیدی یه سر رفته وطن هواخوری.
برای منِ ساکن غربت دوازده روز اول عید یعنی چرخ زدن در وبلاگستان خالی. شهر ارواح میشه اینجا. یعنی گشتن به دنبال عکسهایی از مسافرتهای بین شهری آدمهایی که بار و بندیلشان را بستهاند که بروند شمال، بروند جنوب، شرق یا غرب. کاش منم میشد برم شرق. خیلی شرق. هفت هزار مایل شرق. یه چیزی حدود بیست و شش ساعت پرواز به شرق منو میرسونه به همه اونهایی که در عکسها بار و بندیل بستهاند.
برای منِ ساکن غربت روز سیزده به در یعنی بغل کردن سبزه کوچولویی که سبز کردهام و گشتن به دنبال جایی که دو قطره آب روان داشته باشه که بندازمش توی آب. نهر کوچیکی نزدیکی منزل پیدا کردهام و اونجا شده محل سیزده به در یه دقیقهای بنده. سبزه را رها میکنم و راهی سر کار میشم. روز سیزده برای من یعنی روزی که دنبال عکسهای سیزده به در از جایی هفت هزار مایل دورتر از جایی که هستم در اینترنت میگردم. گلهای یاس زرد و به ژاپنی را نگاه میکنم. اینجا به ژاپنی نایابه. یه بوتهاش رو فقط جایی در بیست دقیقهای منزلم سراغ دارم. مردمانی که در حال وسطی و فوتبال بازی کردن و آش رشته و کتلت خوردن هستند را از خیلی خیلی دور نگاه میکنم. از فردا یا پس فردای روزی که کتلتها خورده شد وبلاگستان دوباره یواش یواش شلوغ میشه، درست مثل شهر خاکستری و محبوبم هفت هزار مایل دورتر از جایی که جلوی این صفحه نورانی کوچیک نشستهام.



