۹:۰۹ ب.ظ - یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۷
(شخصي)
- نویسنده : .S
(روی شکل بالا کلیک کنید، آهنگ رو گوش کنید و متن رو بخونید، منم گوش کردم و نوشتم).
شنبه شب مهربونِ اتاقِ صد دوازدهِ ساختمانِ تکنولوژی رو وسوسه میکنم که شام بریم بیرون. میدونم که یه خروار کار داره. ولی اون همیشه برام وقت داره، حتی اگر برای خودش وقت نداشته باشه. همیشه پای ثابت تمام هوسهام ، ایدهها و کارهای مسخرهام، ویارانههام، و شیطنتهای دخترانهام هست. مثل همیشه در رو برام باز میکنه و نگه میداره، داخل رستوران میشم. اورشلیم هیچوقت خلوت نیست. هر وقتِ شبانه روز که بیای عدهای دم پیشخون رستوران منتظرن تا غذاشون رو ببرن و عدهای هم مشغولند به غذا خوردن سر هشت تا میزی که به زور کنار هم جا شدن. اورشلیم تنها جاییه توی این شهر که هفت روز هفته و شبانه روز بازه. تا میرسیم میزی خالی میشه. کنار شیشه رو به خیابون میشینیم. دختر تپلی عرب با چشمههای مشکی سرمه کشیده و موهای بلند سفارش غذامون رو میگیره. آهنگ عربیِ با ریتم تند میزنه و آدمو به هوس میندازه که پاشه وسط رستوران برقصه ولی خوب شدنی نیست. البته نه به خاطر اینکه کی چی فکر میکنه، به خاطر کمبود جا. اورشلیم جاییست به کوچیکی یه آشپزخونه توی یه خونه معمولی. رستورانیست به اندازه سوراخی در دیوار با غذاهای محشر و اعتیاد آور. مهربونِ اتاقِ صد و دوازده نگاهم میکنه که مطمئن بشه جایی که نشستم راحتم و چیزی لازم ندارم. لبخند میزنم، خیالش راحت میشه گویی. دستهاشو میذاره روی میز. به دستهای بزرگ و مهربونش که بی شباهت به دستهای پدرم نیستند خیره میشم. صدها بار این دستها را بوسیدهام. ولی امشب توی این رستوران جاش نیست که دولا بشم و دستهاشو ببوسم. این دفعه نه به خاطر تنگی جا، بلکه به خاطر دو مرد ایرانی که سر میز بغلی ما هستند. اگر ببینند زنی داره دست کسی رو میبوسه و نوازش میکنه به احتمال زیاد سکته ناقص میزنن. سکته هم که بکنن کمکهای اولیه لازم دارن و از شانس من هیچکس جز خودم در اورشلیم دکتر از آب در نخواهد اومد که کمکشون کنه. منم حال تنفس دهان به دهان و ماساژ قلب رو ندارم، اومدم یه لقمه غذا بخورم و استراحتی کنم. پس از خیر بوسیدن دستهای مهربونِ اتاقِ صد و دوازده میگذرم و موکولش میکنم به بعد. به طبق عادت همیشه یه غذا رو با مهربون شریک میشم. اورشلیم غذا رو توی دیس میاره و برای من خیلی زیاده. مهربون اتاق صد و دوازده هم از اینکه غذا رو شریک بشه لذت میبره. میخوریم و به آهنگ عربی گوش میکنیم و حرف میزنیم و میخندیم و وقت رفتن هیچکدوم دوست نداریم که پاشیم بریم. انگاری تا توی اورشلیم هستیم جایی توی خاورمیانه نشستیم و اگر از در بریم بیرون بر میگردیم به آمریکا.اینجا همه چی آشناست. بوها، حتی صدای فارسی حرف زدن مردهای میز بغلی و باقلواهایی که روی میزها بهمون چشمک میزنن. ولی اورشلیم با هشت میزش خیلی کوچیکه و غذا که تموم میشه وقت رفتنه. توی خنکی و تاریکی شب با هم از اورشلیم میزنیم بیرون، و زندگی در امتداد دیروز ادامه داره.

شام شریکی در اورشلیم. فلافل و هوموس، برنج زعفرانی، چند جور کباب، دلمه برگ، و بابا غنوج.
۹ رخت دیگرون
۱۲:۰۰ ق.ظ - جمعه ۲ اسفند ۱۳۸۷
(شخصي)
- نویسنده : .S
بیقراریهای کودکانهام
پشت پنجرهی آشپزخانه
برای بازگشت پدر
از کار سخت روزانه
چشمهایم به در
خشکیده
هنوز
دلم در سینه
آویزان مانده
هرگز نیامدی
نه که نخواستی٬ نه
نتوانستی که نیامدی
خیلی بعدها فهمیدم بابا
که دوم اسفند تو را
زودتر از موعد برده بود
بعدها گفتند که پدرم
با طلوع آنروز مرده بود
وقتی خبر رسید بابا
دگر اسفند ماه نبود
همان ماه که هیچ
پدر
همان سال هم دیگر نبود
خاطرم هست زلال و خوب
شهریور بود دمدمههای غروب
مادر زیاد دل دل کرد
اما آخر تند تند گفت
آنچه آن اسفند بر تو گذشته بود
داغ رفتنت عاقبت
شش سال بعد پیدایم کرده بود
در آن غروب داغ
در دلم دوباره اسفند شد
راه گلو کیپ
با بغض تنگِ تنگ شد
از آنروز تا آبان ماه
دخترت گریست دم به دم
که بود که نداند آخر
یک روح بودیم تو و من
زاده در دو وجود
زنده در دو تن
حالا نیمی از من
برای ابد خفته
حرفهای ناتمامش را
با خاک سرد و نمور گفته
از تو در این جهان
از تو در این کهکشان
من ماندهام و من
دوست و همنشینم بابا
با آههای کشدار و غم
باورت میشود آیا
هنوز هم پشت پنجره گهگاه
دخترت مینشیند به نگاه
شاید برسی از راه
سر انگشتی زنی به پنجره
که این کابوس شوم
از بیداریهایم رخت بربنده
هنوز دخترکی نه ساله
نشسته کنج سینهام بابا
سراغ زیاد از تو میگیرد
با خاطره چشمهایت
لبانش طرح خنده میگیرد
ولی از تو چه پنهان که هنوز
زیاد و سخت بهانه میگیرد
دل دخترت هر روز بابا
بی تو بارها آهسته میمیرد.
پ.ن. ممنونم از دوستی که این شعر را برایم ویرایش کرد.
۶ رخت دیگرون
۵:۱۶ ب.ظ - سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷
(شخصي)
- نویسنده : .S
این عکس
بالکن تابستانی چند سال پیش هست. از اون سال به بعد هر سال گلدونها گندهتر و تعداشون بیشتر شده. بالکنهای رو به شمال کمتر نور میگیرن و انواع گلهایی که میشه کاشت رو محدود میکنن. ولی خوب عوضش برای یاس ایرانی خنکی بالکن رو به شمال محشره و همین برای من کافیه.
۶ رخت دیگرون
۲:۱۴ ق.ظ - دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۷
(شخصي)
- نویسنده : .S

اس نازنین از نروژ:
سلام. از روزی که این کامنت آخر رو گذاشتی زیاد به فکرت هستم. نه اینکه قبلش به فکرت نباشم، نه. ولی وقتی خبری از خودت میدهی چند روزی خیلی زیاد بهت فکر میکنم. جالب اینکه هر وقت به خودم میگم که مدتیه ازت خبری نیست، روز اول به دوم نرسیده ازت خبری میشه. این یعنی محشر و کافی برای منی که همیشه نگران دوستان راه دورم هستم. صراحت منو ببخش اس نازنین. من نگرانی و دوست داشتن و دلتنگی و بقیه چیزهای مربوط به دل رو همینجوری بی پرده بیان میکنم. امورات دل واسطه لازم نداره. میگم که بدونی، که همهاش رو بدونی. دوست دارم بدونی که عزیزی و محترم. دوست داشتنی هستی و دلچسب. هر چند که خودت همیشه میگی که نوشتن بلد نیستی، ولی برای من قشنگترین جملات رو مینویسی. اینکه در تهران دنبال کوچه رضا عشقی میگردی و وقتی بر میگردی این رو برام مینویسی یعنی دلچسب نوشتن. اینکه وقتی توی هوای این قارهای که من توش زندگی میکنم نفس میکشی و از اون بالا شاید لحظهای فکر میکنی خونه من ممکنه یکی از خونههایی باشه که از اون بالا میبینی این یعنی زیبا نوشتن. جوری که من آرزو کنم کاش شهرم کوه نداشت و شاید شانسی داشتم که در منزلم رو بزنی. اینکه مینویسی در هر خونه رو حاضری بزنی تا پیدام کنی یعنی نوشتهای که اشک منو در میاره و کاری با دلم میکنه که بخوام بیام و در همه خونههای کوچیک و بزرگ نروژ رو بزنم تا پیدات کنم. میدونم اگر در رو باز کنی میشناسمت. حاضرم قسم بخورم که میشناسمت و میشناسیم. ته دلم حتی فکر میکنم که هم اسم هستیم. در این دنیای مجازی که هستیم، در دنیای واقعی هم شاید. برای من خوندن چیزهایی که مینویسی از ته ته دلت خبر میدن و من این دنیای ته دلت رو زیاد دوست دارم اس نازنین. دنیاییست خودمونی و ساده و نزدیک به ته ته دلم. از تو چه پنهون که ته ته دلم برات زیاد تنگ میشه.
این عکس بالا از کارهای خودم هست اس نازنین. باغ کوچکی در شهر کوهستانی هست که انواع و اقسام گل و گیاههای مناطق مختلف رو در اون پرورش میدن و به نمایش میگذارن. بهار پیش رفته بودم اونجا قدمی بزنم. بارون نرمی بارید و روی تمام گلها پر از شبنم شد. این عکس رو بعد از بارون اونروز در اون باغ کوچک گرفتم. دلم خواست تقدیمش کنم به تو نازنینم. گل نارنجی غرق در شبنم تقدیم به تو برای تمام حسهای خوبی که هر وقت میآیی همراه خودت میآوری، درست مثل بارون بهاری اونروز.
مواظب خودت باش زیاد. دوستت دارم.
با مهر
اس از شهر کوهستانی
۶ رخت دیگرون