ساعتها

ساعت پنج صبح روز جمعه. خمیازه کشون توی خیابون تاریک راه می‌ری. به چراغهای آسمون خراشها نگاه می‌کنی و موسیقی گوش می‌دی. تصمیم می‌گیری امروز یه نوشته بنویسی که توش از دلتنگی ننویسی.
ساعت شش و پانزده دقیقه صبح روز جمعه. پشت میز کارت نشستی و موسیقی گوش می‌کنی. همکارت همچنان داره از توی کیفش رژلب و پودر صورت و عطر در میاره. هی تو آیینه به خودش نگاه می‌کنه و باز از خودش رضایت نداره. با خودت فکر می‌کنی بیخود نیست هی این پسرها برای مخ زنی به دخترها می‌گن خوشگلی. وقتی یه دختری اینطوری فکر می‌کنه هنوز خوشگل نیست حتما شنیدن جمله خوشگلی براش لذت بخشه. موسیقی توی گوشت عوض می‌شه و تو باز تصمیم می‌گیری امروز مطلبی بنویسی بدون دلتنگی.
ساعت هفت صبح روز جمعه. خمیازه می‌کشی و به یه اهنگ مزخرف درباره اینکه کسی مثل تو نرفت یا همچی چیزی گوش می‌دی. سرپرست واحدت رو می‌بینی که از در میره بیرون. نوبت سیگار ساعت هفته. تو فکر می‌کنی چقدر فرق هست بین سیگار کشیدن آدمها. اونقدر که تو معتقدی سیگاریها سه دسته هستند. اون دسته‌ای که درست مثل عمله‌ها سیگار می‌کشن که مرد و زن هم نداره. مردهایی که شیک سیگار می‌کشن و زنهایی که دلبرانه سیگار می‌کشن. سرپرست محترم برمی‌گرده، موسیقی عوض می‌شه، حالا کسی می‌خواد کسی رو ترک کنه و بوسش کنه!! و تو هنوز تصمیم داری مطلبی بدون دلتنگی بنویسی.
ساعت هفت و چهل و دو دقیقه صبح روز جمعه. دختر همکارت مجله‌اش رو برمی‌داره که نگاه کنه. روی جلد مجله پر از عکسهای زنهای ورزشکار خوش هیکله. یکی توی موسیقی در حال پخش آس و پاسه. تو با خودت فکر می‌کنی چند نفر از همکارهای زنت خودشون رو در غالب یکی از همین زنهای روی جلد تصور می‌کنن. و بعد از خودت می‌پرسی چرا؟ رضایت شخصی؟ داشتن چیزی برای پز دادن؟ جلب توجه؟ خواننده محترم همچنان مدعی داشتن یه دل گرونه و من بیخیال نوشتن چیزی بدون دلتنگی.

برندهء بازی

بیا همبازی

منجنیقی ساخته ام

چفتش از خودخواهی

 بستش از سنگدلی

در یکی از این همین غروبهای یخ زده

دلهای سنگی و سردمان را سوارش می کنیم

 ضامن را می کشی یا بکشم؟

 چشم می سپاریم خیره به آن دورها

تالاپ دوم را که شنیدیم سریع می دویم

می شمریم تا وجب آخر

دل هر که دورتر از سینه اش فرود آمده بود

می شود برندهء بازی این جهان

بیت آخر

دیشب اون یه گله خاک سیگار رو که گوشه کاغذ دیدم فهمیدم که اون شعر از خودته. می دونی اونروز که درمونده توی خونه راه می‌رفتم، معده ام درد می‌کرد، سرم بیشتر. دوست داشتم کسی سرم رو یا توی آغوشش بگیره یا اونقدر با دستهاش شقیقه‌هامو فشار بده تا دیگه چیزی یادم نیاد. وقتی دیگه به ته همه فکرهایی که کرده بودم رسیدم، بلند بلند گفتم کاش بودی و بهم می‌گفتی چه کنم. ولی خداییش فکر نمی کردم واقعا به خوابم بیای با یه ورقه شعر و راه و چاه رو نشونم بدی. خاکه سیگار رو از گوشه کاغذ تکوندم. توی خواب شعر رو از حفظ شده بودم. وزن داشت و قافیه و محشر بود مثل همه شعرهات. بیدار که شدم فقط محتوای شعر و بعضی کلماتش یادم مونده بود. ساعت که زنگ زد بیت آخر رو هنوز نخونده بودم. اون قسمتی که گفته بودی به زور نمی خوام چیزی یادت بدم خیلی به دلم نشست، و اینکه هنوز بعد از این همه سال منو چشمت صدا می کنی. نور چشمت. نوشته بودی که چشم توام و خود توام و برای همین فقط کافیه از چشم تو به مسئله نگاه کنم. می دونم کسی دوست نداره تخم چشمش درد بکشه. چه خوب می فهمی که چشمت درد داره، طرف چپ سینه اش می‌سوزه. باشه، از چشم تو به خودم نگاه خواهم کرد. نخواهم گذاشت چشمت درد بکشه. چشمت رو مداوا خواهم کرد. دلش رو هم خودم دوباره خوب خواهم کرد.

می دونی، اونقدر برای کارهای نا به جای اطرافیان و دوستان دلیل درست کرده ام تا توجیهی باشه برای کارهاشون، تا تبرئه کنم همشون رو، تا خرده نگیرم دیگه. ولی دلیل هام تموم شده. از آخرین تبرئه کردن کسی از کسانی که می شناسم نیم ساعت هم نگذشته هنوز. گفتم شاید مشکلی داشته، شاید عذری داشته به جا و درست و شاید …شاید….شاید….شاید….تا دیگه شاید هام تموم شد. چشمت باز گوشه سینه‌اش درد گرفت، باز چشمهاش گریون شد. ولی باور کن اینبار خودش رو زود جمع و جور کرد. آره خودمو جمع و جور کردم. کسی توی گوشم زمزمه کرد که چشم منی. چشم تو نباید گریون باشه. آخه تو هم چشم منی، دل منی، عزیز منی برای همیشه. من دنیا رو از چشم دل تو می‌بینم. اگر بودی یکی از این روزها مجبورت می کردم با هم بریم آتلیه. میگم مجبورت می‌کردم چون می‌دونم عکس انداختن رو دوست نداشتی. به هر حال  لباس مرتب می‌پوشیدیم. شاید تو همون پلیور سرمه‌ای یقه بالا که توی خواب تنت بود رو می‌پوشیدی و منم یه بلیز یقه برگردون و مرتب. موهام هم بلند شده، دیدی که. می ریختمشون روی شونه‌هام. به آتلیه که می‌رسیدیم توی آینه خودمون رو دوباره مرتب می کردیم. تو می‌نشستی روی یه صندلی و من هم از پشت دستهامو می‌انداختم روی شونه‌هات و چونه‌ام رو می‌ذاشتم روی شونه راستت. صورتم رو می‌چسبوندم به صورتت که همیشه سه تیغه و نرم بود. لبخندی از ته دل می‌زدم و عکسی سیاه و سفید می‌گرفتیم برای یادگاری. عکسی که توش من توی بغلت ننشسته باشم و روی پاهات در حال بازی گوشی نباشم. عکسی که توش بیشتر از هفت هشت سال داشته باشم. عکس رو توی ذهنم می‌بینم. چقدر زیباست. چقدر شبیه تو هستم. این چشمها رو ببین. این مژه ها و لب‌ها. کپی تو هستم. کپی کوچیک‌تر، خیلی نا پخته‌تر و ناکامل‌تر. اگر بودی می دونم کامل‌تر بودم. بهتر بودم. با نبودنت سعی کردم چشمت رو خوب بزرگ کنم. چیزهای خوب یادش بدم. چیزهایی که شاید تو بهشون افتخار کنی. ولی خسته ام. انگاری من از کلوخم و بقیه از فولاد. بهشون که می‌خورم متلاشی می‌شم. خودم که نه، فقط دلم. ولی هوای چشمت رو دو دستی دارم نگران نباش. امروز که گریه کرد زود مجبورش کردم روضه خونی رو تموم کنه. چشم تو نباید گریون باشه. دخترت محکم‌تر از این حرفهاست نگران نباش. مخصوصا که پای آرامش خیال تو در میون باشه. دخترکت یه بچه شونزده ساله رو در این سر دنیا به اینجا رسونده. نگران نباش. دخترت این روزها زنیست سی و خرده‌ای ساله در آستانه چهل. سرد و گرم روزگار چشیده. این روزها روزهای خوبمه نازنینم، نگرانم نباش. ولی زیاد به دیدنم بیا. درست مثل دیشب. بهم می گی اون بیت آخر چی بود؟

پ.ن. راستی می شه بگی با محتویات این پاکتی که چند روز پیش رسید و هنور هم روی میز نشسته چه کنم؟ آره همون پاکتی رو می گم که بین اون دو تا جام فیروزه ایه.

عطر فروشی بیست و چهار ساعته

زیپ کت خلبانیشو تا نیمه روی سینه‌اش بالا می‌کشه. ته ریش مرتب و قیافه‌ای کاملا غربی و نیمه خشن داره. منتظر قطار وایسادیم. آفتاب چند دقیقه‌ایه که پایین رفته و ایستگاه رو فقط نور چراغهای زرد غبار گرفته‌ای روشن کرده. از ته ریشش خوشم میاد. فکر می‌کنم که خدا بهش رحم کرده که پونزده شونزده سال پیش نیست. وگرنه همین چند دقیقه پیش عاشقش شده بودم. با خودم می‌خندم و حس می‌کنم چقدر شانس آورده. توی قطار دو صندلی جلوتر از من می‌شینه. پشت به حرکت قطار و رو به من. من نمی‌تونم. مناظر رو درجهت معکوس دیدن بهم نمیسازه. نرسیده به ایستگاه بعدی دختری در حال جمع کرده وسایلشه. قطار می‌ایسته و دختر از جاش بلند می‌شه و آماده پیاده شدنه. دامن سبز مغز پسته‌ای خوشرنگی تا بالای زانوهاش پوشیده. من و آقای ته ریش مرتبیان به ساق پاهای لخت و خوشتراش دختر خیره می‌شیم. اون نگاهشو زودتر از من می‌دزده. من؟ من زن و مرد زیبا رو یکسان نگاه می‌کنم. مثل یه نقاشی قشنگ. از زیباییشون لذت می‌برم. تازه گاهی زنها رو بیشتر. در وجود زنها ریزه‌کاریهای بیشتری رو میشه دید. پسری پونزده شونزده سال کوچیکتر ازم با قیافه‌ای خلاف و بازوهایی خالکوبی شده روبروم نشسته. چشم از فرهای درشت پایین موهام که امروز رو به بالا تاب برداشتن بر نمی‌داره. می‌خوام بخندم و بگم دیشب خرمایی رنگشون کردم وگرنه نصفشون سفیدن پسرک٬ اینجوری دل نبند٬ دو هفته نگذشته دوباره نصفشون سفیدن. فرها هم از دلبری فروگزار نکردن. با هر حرکت قطار عینهو فنر بالا و پایین پریدن و روی شونه‌هام پخش شدن. توی دلم می‌گم بچه برو اس ام اس‌هاتو جواب بده. تلفنت داره خودشو همراه با اونی که اونور خطه می‌کشه برات. پسر ته ریش مرتب زیپ کتش رو تا بیخ گوشهاش بالا می‌کشه و توی ایستگاه بعد از دختر دامن سبز پیاده می‌شه. از پله‌ها که پایین می‌ره نیم نگاهی بهم می‌کنه. دختری از پله‌ها بالا میاد و جای پسر ریش مرتب می‌شینه. دو تا حلقه فلزی توی لب پایین٬ یک میله توی پره‌های دماغ و یه میله هم لاله گوشش رو تقریبا به بالای گوشش وصل کرده. حس می‌کنم اگر دعوا بشه این بدبخت بهتره دور وایسه چون اگر کسی اینها رو بکشه جونش با همین حلقه‌ها از لب و دماغ و گوشش بیرون خواهد اومد. او لب پایین هم دیگه لب نخواهد شد براش. صدای موزیکی که توی گوشمه رو زیاد می‌کنم و می‌میرم برات رو با گیتار گوش می‌کنم. قطاری در خلاف جهت قطار ما همزمان به ایستگاه می‌رسه. قطار لب به لب پره. چهره‌های خسته رو نگاه می‌کنم. به دل و جرات و خریت خودم آفرین می‌گم برای راهی بودن به سمت مرکز شهر وقتی هوا تاریکه و همه دارن در جهت مخالف بر می‌گردن به خونه‌هاشون. البته به جز بچه خلافهایی که سوار واگن من هستن و به طرف مرکز شهر سرازیرن.

توی ایستگاه بعدی مامان فرزاد رو از لای ازدحام مردم توی یکی از قطارها می‌شناسم. دستی تکون می‌دم. پسر خلافِ بازو خالکوبی با نگرانی به سمت دست تکون دادنم نگاه می‌کنه. چقدر این خانوم روزی منو برای فرزاد می‌خواست. اون هم پی برده بود چه بچه مثبتی‌ام. یا هنوزم هستم؟ یا بودم و دیگه نیستم؟ چه می‌دونم. پسرش هنوز زن نگرفته. از من چند سالی بزرگتره و یکی از بهترین‌ برنامه نویس‌های این شهره. مثل برادرم دوستش دارم٬ می‌دونم به چشم خواهری نگاهم می‌کنه. پسر بازو خالکوبی صندلی روبرو مثل اینکه قراره توی ایستگاه من پیاده بشه. درست جلوی دانشگاه قدیمم. با هم پا می‌شیم. دردسر نمی‌خوام آخر شبی. آروم می‌گم گو اِهِد…یعنی بفرما برو…با لحنی خیلی مهربون می‌گه: اَفتر یو لِیدی…بعد از شما خانوم. این موقع شب دارم می‌رم دیدن تنها کسی که هر موقع شبانه روز برام وقت و حوصله داره. هنوز کار امروزش تموم نشده ولی با حال خراب که زنگ زدم گفت نمون خونه٬ پاشو بیا. توی ایستگاه دانشگاه دکتر دی‌آپالو رو می‌بینم و خاطرات دوران دانشجویی از جلوی چشمم مثل قطار رد می‌شن. استاد ادبیات انگلیسیم بود و چه پدری از ما در آورد سر خوندن جهنم دانته. هی می‌گفت فکر کنین این کتاب یه تور مجازی از جهنمه. یکی نبود بگه نه ما تور می‌خوایم نه جهنم٬ ولمون کن بریم پی کارمون یه مشت بچه نوزده ساله هستیم. پشت اتاق صد و دوازده که می‌رسم می‌ایستم. داخل کلاس رو از شیشه‌ء باریک و بلند توی در نگاه می‌کنم. دختری ردیف اول نشسته. منو که می‌بینه لبخند می‌زنه. بقیه  دانشجو‌ها چیزهایی می‌نویسن٬ کلاس تموم نشده. دوباره از شیشه تو رو نگاه می‌کنم با زاویه‌ای جدید. چشمهاش خسته‌اند. اومدم که براش ببارم. اومدم دیدن تنها کسی که فرقی نداره چیزی که ناراحتم کرده رو براش چجوری بگم٬ بر عکس هم که بگم دقیقا همونجوری که باید دقیق و خوب متوجه می‌شه. کلاس تموم می شه.  مثل همیشه در رو برام باز نگه می‌داره٬ با هم توی تاریکی و خنکی شب می‌زنیم بیرون. با وجود خستگی می‌بینم که دقیق به حرفهام گوش می‌کنه. می‌گم و می‌گم و می‌بارم. حرفهام که تموم می‌شه دستمو می‌گیره و می‌گه: یه تاپاله فروشی بود که روزی راهش از وسط بازار عطر فروش‌ها افتاد. وسط بازار یه دفعه حالش بد شد و غش کرد. همه داد و بیداد کردن که عطر بیارین زیر دماغش بگیرین به هوش بیاد. عطر گرفتن و به هوش نیومد. یه نفر همه رو پس زد گفت بابا تاپاله زیر دماغش بگیرین. گرفتن و حالش جا اومد و پاشد نشست و گفت آخیش چقدر بهترم. گفتم خب! گفت مشکل اینه که تو بیست و چهار ساعته در عطر فروشیت بازه و زیر دماغ همه دوست داری عطر بگیری٬ دلتم نمیاد زیر دماغ کسی تاپاله بگیری. بعدش هم اونقدر عطر مجانی به همه می‌دی که اطرافیانت قدر عطرهاتو نمی‌دونن. می‌گم پس چرا تو قدر می‌دونی؟ نگاهم می‌کنه و فقط لبخند می‌زنه.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »