نامه‌ی خصوصی ولی سرگشوده‌ی ۲۲

سالها پیش که تلفن به ایران دقیقه‌ای سه دلار و خرده‌ای بود و کارت تلفن هم وجود نداشت٬ روی تقویمم ۲۵ آذر را از قبل نشان می‌کردم. از یکماه قبل یعنی روز ۲۵ آبان توی تقویم یک قلب می‌کشیدم و یکماه مانده به ۲۵ آذر با سلیقه‌ هر چه تمام‌تر کارت تبریکی انتخاب می‌کردم. معمولا قلبی٬ گلی٬ طرح ظریفی٬ نقش بسته بود به صورت کارت. دست نویسش می‌کردم با کلماتی ظریف و لبریز از حسهای خوب و کمی دلتنگی که باید لابلای نوشته‌ها پیدایشان می‌کردی. راهی آدرسی آشنا می‌کردمش. آن روزها مثل امروز نبود بانو. نامه‌ها واقعا یکماه طول می‌کشید تا به ایران برسند. این روزها ده روزه هم می‌رسند. به هر حال نامه را با صد امید می‌فرستادم. با امید به موقع رسیدنش٬ گم نشدنش. با امید اینکه عزیزترینی از دیدنش شاد شود٬ با امید اینکه لحظه‌ای آن خانه دوباره مرا پذیرا شود٬ حتی از راهی دور. معمولا انتظار جواب کارت را نداشتم. معمولا جوابی هم نمی‌رسید. فقط با فرستادن کارت دلخوش بودم. بعد‌ها که کارت تلفن آمد و تلفن به ایران از دقیقه‌ای سه دلار و خرده‌ای شد دقیقه‌ای نه سنت دیگر کارت تبریک  نوشتن لزومی نداشت. صبح اول وقت ۲۵ آذر زنگ می‌زدم ایران. تا همین پارسال هم هر سال زنگ زده‌ام. تمام این نوزده سال را یا کارتی فرستاده‌ام یا تلفن کرده‌ام. هیچ سالی ۲۵ آذر از یادم نرفته. ولی تولد من در طی این سالها گاهی فراموش شده بانو. چه با کارت تلفن و چه بی کارت تلفن. نمی‌دانم چرا عادت کرده‌ام. عادت به کم محبتی٬ به کم لطفی.

امروز صبح یاد واقعه‌ای افتاده بودم بانوی نورانی. درست یادم نیست چهار ساله بودم یا پنج ساله. روی آخرین پله‌ی پاگرد منزل قدیممان نشسته بودم. پله‌هایی از سنگ سبز یشمی. مادرم با شتاب داشت کیفش را بر می‌داشت که از در برود بیرون. داشت سفارشات لازم را تند و تند به ایران خانوم٬ زنی مهربان که پرستارم بود می‌کرد. یادم می‌آید صبح بود. تازه صبحانه خورده بودم. گریه کردم و گفتم مامان نرو. گفت کار دارم باید بروم. عصبانی بود٬ باید بروم را خیلی غضبناک گفت. گفتم کجا می‌روی؟ برگشت و نگاهم کرد وگفت: قبرستان کهنه! گریه کردم و دستهایم را دور زانوهایش حلقه کردم و گفتم: منم باهات می‌آیم قبرستان کهنه! ایران خانوم به زحمت بغلم کرد و مرا با خودش به آشپزخانه برد. اشک‌هایش را پنهان کرد و مرا روی میز آشپزخانه نشاند. چیزی دستم داد تا بخورم و آرام شوم. نمی‌دانم آنروز ایران خانوم را چه کسی آرام کرد و اشکهایش را پاک کرد؟ آن صبح نمی‌دانستم قبرستان کهنه کجاست بانو. ولی فکر کنم امروز می‌دانم. قبرستان کهنه آنجاییست که تمام زنها و مردهای سرگشته و خسته را می‌پذیرد. تا هر موقع هم که بخواهند می‌توانند بمانند. خرج هم ندارد. جای خوبیست برای فرار. برای نبودن. برای غیب شدن. برای فراموش کردن و به یاد نیاوردن. برای رو در رو نشدن. نمی‌دانم مادر آنروز قبرستان کهنه را پیدا کرد یا نه. ولی من سالی که به تهران برگشتم به دنبال ایران خانوم مهربان گشتم و پیدایش کردم. زنیست سالخورده با صورتی گرد و چشمهایی که با دیدنم باز مثل آنروز صبح که روی میز آشپزخانه نشاندم تر شدند. این دفعه من چیزی به دست ایران خانوم دادم تا بخورد و آرام شود.

دیشب برف خوبی در شهر کوهستانی بارید بانوی نورانی. آسمان سرخ شد و لحاف آسمان شکافت و پنبه‌اش زده شد. زمین و بر و بوم همه یکدست سفید شده. هنوز هم دارد نرم نرمک می‌بارد. دیشب خواب دوستی را دیدم. نمی‌دانم چرا وقتی کسی را خواب می‌بینم بیشتر دلم برایش تنگ می‌شود. چه آنهایی که دیدمشان و چه آنهایی که ندیدمشان. هیچ فرقی نمی‌کند. دستهایش یخ بود. انگاری که فشارش افتاده باشد. برایش لقمه‌ای نان و پنیر گرفتم و به دستش دادم. خورد. آسمان را نشانم داد و به اسم صدایم کرد و گفت ستاره‌ها را می‌بینی؟ دلم برای تمام دوستان راه دور تنگ است. هم دیده‌ها و هم ندیده‌ها. دلم برای تو هم تنگ است بانو. چه شد آن تابستانی که در تهران با هم سر کردیم؟ برف باریده بانو و امروز شال دست بافی که برایم فرستاده بودی را به گردنم خواهم پیچید. شاید این دلتنگی رهایم کند. باقی بقایت نورانی.

برای اس

نازنین اس
امروز هشتم آذر ماهه. درست پنج سال از اولین نوشته تو توی این وبلاگ می‌گذره. عمر دوستیمون البته بیشتره. این هشتم آذرماه از اون روزهاست که آدم رو سرشوق میاره تا راجع بهش بنویسه. شوخی که نیست می‌شه شصت ماهگی وبلاگ نویسی تو.
یادت میاد چی شد ازت خواستم بنویسی؟ من دقیق یادم میاد همه چی از یه کلمه شروع شد که تو گفتی ” پتوی روح”. یادت میاد این کلمه رو؟ اون موقعها برام جالب بود که تو بعد از چهارده سال غربت نشینی چرا وسط حرفهات یه کلمه هم انگلیسی حرف نمی‌زنی کاری که حتی معلم زبان منهم از انجام دادنش قاصر بود. اما این کلمه برام جالب بود. بهت گفتم بنویس و تو گفتی نمی‌تونی. یکهفته‌ای کلنجار رفتیم با هم تا راضی شدی نوشته‌ات رو تایپ کنی و برای من بفرستی تا من ویرایشش کنم. بماند که سر تایپ فارسی هم کم دردسر نکشیدیم.
از موضوع وبلاگ و وبلاگ نویسی که بگذریم توی این مدت من و تو بیشتر از اینکه دو نفر باشیم که توی یه وبلاگ می‌نویسن دو تا دوست بودیم. توی تموم این سالهای دوستی هر روز بیشتر از روز پیش قدر دوستیت رو دونستم. دوستی که درست مثل یه طبیعت بکر و زیباست که هرچی بیشتر توش راه می‌ری از اینهمه زیبائی و عظمتش بیشتر و بیشتر تعجب می‌کنی و لذت می‌بری. این مدت با اینکه طولانی بوده اما اونقدر کافی نبوده تا بتونم به عمق مهربونی دلت پی ببرم. هر وقت می‌گم دیگه می‌دونم این بشر چقدر مهربونه یه چیز جدید می‌بینم که بهم نشون می‌ده هنوز وقت لازم دارم تا عمق مهربونیت رو بفهمم.

اس نازنینم
همیشه به این فکر می‌کنم که تو اینهمه خوبی و مهربونی رو از کجا آوردی. اینکه حاضری کیلومترها پرواز کنی تا از دوست مریضی نگهداری کنی. اینکه با شادی دوستهات اونقدر شاد می‌شی که انگار اون اتفاق خوب برای خودت افتاده. وقتی دوستهات ناراحتن تو هم ناراحتی درست مثل اینکه اون اتفاق بد توی زندگی خودت افتاده. یادته زنگ زدی بیمارستان حال مامان و بابای منو که تصادف کرده بودن بپرسی و بعد خودت اونقدر گریه کردی که نتونستی حرف بزنی؟ اونشب چقدر خندیدم چون به جای اینکه تو اونها رو دلداری بدی اونها تو رو پای تلفن دلداری دادن. راستی ممنون از اینکه به زحمت دواهایی رو که پیدا نمی‌شد رو پیدا کردی و فرستادی. هنوز نمی‌دونم این لطفت رو باید چطوری جبران کنم.
تا حالا دوستی داشتی که غمش رو نخورده باشی؟ که براش از جون و دل مایه نذاشته باشی؟ که واسه ناراحتیش گریه نکرده باشی؟ تا حالا شده سنگ صبور دوستت نبوده باشی؟ خوش به حال دوستهات و من که تو دوستمونی.
حالا بعد از اینهمه سال خودت بهم بگو با اینکه بیشتر آدمهای زندگیت بهت بد کردن٬ با اینکه این همه سختی کشیدی٬ این همه مهربونی و لطافت دل رو از کجا آوردی؟ دلت بارون داره. از اون بارونها که دشت و صحرا رو سبز می‌کنه. از اون بارونها که کویر مرده رو زنده می‌کنه. فکر کنم شادابی گلهات هم از بارون دلت میاد.

بهترین اس
حیرون این دل نازک توام. اونقدر دلت نازکه که وقتی فکر می‌کنی دوستی رو از خودت رنجوندی ( و همیشه هم اگر هر آدم دیگه‌ای جای تو بود به جای اینکه از دست خودش ناراحت باشه از دست دوستش ناراحت بود که رنجوندتش) شب نمی‌خوابی و ناراحتی می‌کنی تا فردا یا توی اولین فرصت دوستت رو ببینی و از دلش در بیاری.
راستی راستی تو این مهربونی رو از کجا آوردی؟ وقتی توی مریضیت کسی نبوده ازت پرستاری کنه از کجا یاد گرفتی سفر کنی تا از دوستت مراقبت کنی؟ وقتی کسی نبوده سنگ صبورت باشه چطور یاد گرفتی سنگ صبور دیگرون باشی؟ وقتی کسی نبوده برات دل بسوزونه تو چطور دلت برای هر موجودی می‌سوزه؟ دلت برای سنجاب می‌سوزه٬ دلت برای گوسفند قربونی کنار خیابون ولیعصر می‌سوزه و می‌خوای بخری و آزادش کنی٬ دلت برای معلم پیر من که دستهاش می‌لرزه می‌سوزه ( با اینکه هیچ وقت ندیدیش).

بانوی سادگی
گفتی ساده‌ای و ساده بودی. گفتی من همینم و همین بودی. بی هیچ چیز اضافه‌ای. بی هیچ پستویی برای گشتن. بی هیچ هزار توئی برای گم شدن. ساده‌ای درست مثل لحظه شکفتن گل یاس. درست مثل خودت. ممنون که بهم یاد دادی می‌شه ساده بود و به این سادگی افتخار کرد. می‌شه برای دوستی به هزار تا راز و رمز و اسطرلاب نیاز نداشت. می‌شه ساده بود٬ ساده دوست شد و ساده محبت کرد.

مهربان اس
ممنون که دوستمی. ممنون که مثل همه کسائی که می‌شناسم نیستی. ممنون که پتوی روحمی.

غروب…

غروب روز قبل از عید شکرگزاری هستش. مطب از بعد از ظهر تعطیله٬ خونه هستم. بوی خورشت بادمجون و برنج تازه دم آپارتمان رو برداشته. چایی آروم آروم قل قل می‌کنه. آفتاب پشت کوه‌ها پایین می‌ره. شیشه‌ی ترشی رو از یخچال در میارم. چند تا دونه پیاز مرواریدی کوچولو توی یه ظرف می‌ریزم. آخرین دونه‌های یاس امسال هنوز تلاش می‌کنن تا عطر شیرینی در فضای خونه پخش ‌کنن. مخلوط عطرشون و بوی شام امشب ترکیب عجیبیه. مهدی مقدم از توی کامپیوتر ترانه‌ای می‌خونه. خونه آرومه٬ زندگی ادامه داره. غروب عید شکرگزاری هستش.

ژن بر باد رفته

سیب زمینی‌های “یوکان” طلایی رو پوست می‌کنم. ورقه ورقه می‌کنم و می‌ریزم توی سینی فر. یه ذره نمک و فلفل و روغن زیتون هم می‌گردونم روشون. هایده از توی کامپیوتری که با خودم کشیدم توی آشپزخونه سرخوشانه می‌خونه: بخندیم و بخونیم بدونیم….که امشب شب عشقه…که امشب شب عشقه. کم می‌مونه یه شیشکی برای مرحوم بانوی موسیقی ایران ببندم که یه سَری بیاد توی آشپزخونه یه نگاهی به چشمهای من بندازه ببینه چه جور شبی هستش امشب. سینهء مرغ رو می‌ندازم توی یه کیسه و از حرصم با گوشت کوب می‌افتم به جونش. اونقدر می‌زنم تا قابل تشخیص نیست. خوب که له شد پودر سوخاری بهش می‌زنم و با بی حوصلگی می‌ندازمش توی تابه. روغنم تموم شده و مرغ داره خشک خشک سرخ می‌شه. ای به جهنم. نمی‌دونم چند روزه غذای آدمیزادی نخوردم. همه چیز من از جمله مد روز شدنم هم باید غیر آدمیزادی باشه. مثلا اینجوری که اونقدر از بی اشتهایی هیچی نخورم تا شلوار جینم از پام در حال افتادن باشه و به جای روی کمرم روی استخون لگن خاصره‌ام بشینه و بشم مثل این بچه قرطی‌ها. بعدش هم چون شلوار می‌افته پایین از کمرم پشت پاچه‌هاش اونقدر روی زمین بکشه تا ریش ریش بشه و بشم مد روز. در حال آشپزی دولا می‌شم پاچه‌های شلوارم رو تا می‌زنم که با کله نخورم زمین. امروز آخر مجبور شدم یه شلوار یه سایز کوچیک‌تر برای خودم دست و پا کنم تا بتونم برم سر کار. شلوار جین رو هم باید این آخر هفته یه کاریش بکنم اینجوری نمی‌شه. چقدر مامانم دوست داشت و داره که دخترش خانوم باشه. شیک بپوشه و کمی آرایش کنه و این دماغ لعنتی رو هم بره عمل کنه. وقتی می‌ره مهمونی دامن بپوشه با جوراب شلواری شیشه‌ای و پاهاشو جمع و جور بندازه روی هم تا همه ببینن که ساق پاهاش به مامانش رفته. مثل زنهای فیلم‌های قدیمی مودب باشه. مامانم عاشق فیلم بود جوونی‌هاش. زندگی رو ول می‌کرد و برای سانس صبحِ “مه‌رویان شناگر” بلیط می‌گرفت می‌رفت سینما. خودش هم مه‌رویی بود و هست. کلی دل روزگاری به دنبالش روی زمین خش و خش کشیده می‌شد. از جمله یه شاعر بیچاره که براش شعر هم می‌نوشت و بنده خدا توی مجموعه‌ء اشعارش که چاپ شد اون شعر رو چاپ کرده بود. مجموعه‌ء اشعارش لای بقیه کتابهامه و هر وقت شعری که اسم مادرم توشه رو می‌خونم می‌خوام زار بزنم برای دل اون شاعر. مامانم دوست داره دخترش خانوم باشه ولی دوست نداره دخترش اهل خونه زندگی باشه. یعنی منظورم اهل پخت و پز و خونه‌داری و این حرفهاست. خودش هم هیچوقت نبوده. یه سوپ سرما خوردگی رو به زور درست می‌کنه و استخونهای مرغ هم همیشه توی سوپ شناورن. دلمه‌ء برگ مو که می‌پزم هم می‌گه به به و هم ته نگاهش می‌بینم که از ژنش که به هدر دادم شکایت داره. هیچیِ اخلاقم به مادرم نرفته. مادرم از بچگی توی گوشم می‌خوند اگر کسی یکی زدت دو تا بزنش. دلیل قاطع هم داشت برای این حرفش. یک: برای اینکه طرف زدتت. دو: برای اینکه اول زدتت. به یاد ندارم روی کسی دست بلند کرده باشم تا همین ثانیه. مادرم درسهای عملی هم زیاد می‌داد. اگر کسی در خونه رو به هم می‌زد دنبالش می‌رفت و صداش می‌کرد که آهای فلانی و وقتی فلانی بر می‌گشت مادرم بهش می‌گفت نگاه کن یاد بگیر در رو اینجوری به هم می‌زنن و محکمتر از طرف جلوی روش در رو به هم می‌کوبید. اونقدر محکم که ویترای‌های رنگی دور در ورودی با شیشه ساز محله رفیق شده بودند. به یاد ندارم تا همین امروز دری رو بدون پیچوندن دستگیره جوری که صدا نکنه پشت سرم بسته باشم. ژن مادر هدر رفت و خودش هم اینو می‌دونه. بهم یه جوری به چشم آخی بیچاره تو چقدر حیوونی هستی نگاه می‌کنه. دلرحم بودنم عصبانیش می‌کنه. بوی سیب زمینی‌ها در اومده. مرغ هم داره یه کارهایی می‌کنه توی تابهء بدون روغن. نصف مرغ رو به زور می‌خورم با چند تا سیب زمینی. لقمه‌های آخر رو دارم جون می‌کنم. ظرفها که جمع می‌شه از ته موندهء بوی غذا حالم بد می‌شه. عینهو زنهای ویاردار. توی هوای منهای دو درجه پنجره رو باز می‌کنم و خودم هم از در می‌زنم بیرون. هیچی توی یخچال ندارم. در یخچال رو که باز می‌کنی نور الهی از توش می‌تابه. پر نور. روشن. می‌رم خرید سوپری هفته رو بکنم. جمعه عصر هستش و خیابونها شلوغ. همه تازه دارن از سر کار میان بیرون و من خریدهامو کردم و از در سوپر ایرانی می‌زنم بیرون. روغن هم خریدم. جلوی در توی یه ماشین دختری رو می‌بینم که روزگاری عمه‌اش بودم. حالا حتی منو نمی‌شناسه. راننده نیم نگاهی بهم می‌کنه. منو می‌شناسه و چشمهاش بی اختیار دنبالم میان تا دو تا کیسه‌ای که دستمه رو پشت ماشینم می‌ذارم و سوار می‌شم. بر می‌گردم خونه. هوای خونه منجمد شده با پنجره‌ای که باز گذاشتم ولی بوی غذا همچنان حالم رو بد می‌کنه. خرید‌ها رو می‌ذارم توی یخچال. یخچال که پر می‌شه نور الهی که ازش موقع خالی بودن می‌تابه هم کم سو می‌شه. میام می‌شینم روی مبل و پاهامو میذارم روی عسلی و این صفحه رو میارم بالا. شروع می‌کنم به نوشتن و ته دلم می‌خوام که کسی منو اینجا نمی‌شناخت تا می‌تونستم به جای این اراجیف٬ دقیق و درست اون چیزی که می‌خواستم امشب بگم و از بعد از ظهر ته دلم گیر کرده رو بگم.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »