زخمهایم می‌سوزند

سالهاست که زخمهایم را لیسیده‌ام

به دنبال شفایی٬ بهبودی

این دهان پر خون گواهی می‌دهد

که هیچ کدام دَلمه نبسته

نامه‌ی خصوصی ولی سرگشوده‌ی ۱۹

بانوی نورانی٬ شنبه ظهر است. با اینکه آخر هفته‌ی ینگه دنیایی‌هاست ولی به یاد ندارم شنبه‌ای را که کار نکرده باشم در این نوزده سال غربت. این شنبه هم استثنا نیست. صبح رفتم مطب٬ نزدیک‌های ظهر برگشتم خانه و ناهار گرم کردم و تنهایی پشت میز نشستم و خوردم. دو ساعت دیگر باید برگردم سر کار تا شب. امروز از آن روزهای خنک و آفتابی پاییزیست. چند تکه ابر پف پفی هم گاهی دور هم می‌خرامند. یاس ایرانی پر شده از غنچه. امسال تابستان زیاد دور سرش چرخیدم. کودِ آهن٬ آب٬ نور٬ از بالکن به داخل خانه در روزهای سرد٬ از خانه به بالکن در روزهای گرم و الی آخر. این هفته به گل نشسته و همین برایم کافیست. ارکیده‌ها هم غنچه داده‌اند. انصافا برای آنها هیچ خوش خدمتی‌ای نکرده‌ام که اینجوری شرمنده‌ام می‌کنند با گل دادنشان. برای گلدانهای دیگر هم کار زیادی نمی‌کنم. فقط آب. زیاد شنیده‌ام که دستم سبز است. به خاطر این است که هر چه بکارم و به هر چه دست بزنم سبز می‌شود بانو. برای همین همیشه به گلخانه که می‌روم گیاه‌های رو به موت می‌خرم. از آنهایی که همه برگهایشان ریخته و بوی الرحمنشان بلند شده. با ذوق می‌برمشان پای صندوق و صندوق‌دارها معمولا جوری نگاهم می‌کنند که یعنی واقعا کج سلیقه‌ای یا نیمچه کوری که چنین گیاهی را پسندیدی و اینجوری هم ذوق می‌کنی بیچاره. گل‌های سالم‌تر را می‌گذارم برای بقیه. آنها شانسشان بیشتر است که کسی بخردتشان و ازشان مراقبت کند. اینهایی که من می‌خرم یکی دو روز بعد حوالی زباله‌دان خواهند شد و کسی محال است دوستشان داشته باشد. تا به ماشین برسم گل‌های مرده را به سینه‌ام می‌چسبانم و از تو چه پنهان بانوکه شاخه‌های لخت و برگ‌های پژمرده‌شان را گاهی می‌بوسم. دلبسته‌شان می‌شوم٬ زود. به خانه نرسیده گل‌های رو به مرگ معمولا سرشان را بالا می‌کنند. یکماه بعد کسی نمی‌تواند تشخیص بدهد که این گیاه مردنی بوده. این هم حکایت من است در این دنیا بانو. اینکه دلم برای هر موجودی بسوزد جز خودم. سرپرست همه‌ی چیزهای آسیب دیده٬ زخم خورده. صبح تلفنی با عزیز دلی حرف می‌زدم که در خیابان در حال راه رفتن بود. گفت سنجانی اینجاست و کسی برایش پفکی انداخته. بعد خندید که سنجاب پفک را برد و در چاله‌ای انداخت و رویش خاک ریخت. کم ماند گریه‌ام بگیرد بانو. تجسم اینکه با اولین برف پفک خیس خواهد شد و سنجاب گرسنه وقتی زمین را بکند یک گلوله‌ خمیرِ نمدارِ شور و نارنجی خواهد یافت کم مانده بود به گریه‌ام بیاندازد. از دوستم خواهش کردم چیزی برای سنجاب پیدا کند. گفت چیزی همراهش نیست جز یک شکلات که اگر آن را برای سنجاب بیاندازد همان سرنوشت پفک را خواهد داشت. بنده خدا گشت و گشت تا یک تکه نان ساندویچی پیدا کرد و برایش انداخت. بعد هم خیالم را راحت کرد که سنجاب نان را خورده و چال نکرده و اینکه نگران نباشم. او مرا خوبِ خوب می‌شناسد. می‌داند که تا آخر شب بال بال خواهم زد اگر اینکار را نکند. از تو چه پنهان بانو از این دل نازکم گاه خیلی دلگیرم. هر که به قدر من سختی کشیده بود دلش هم مثل خودش قرص و محکم می‌شد. من فقط پوستم با سختی‌ها شبیه کرگردن شده٬ دلم نمی‌دانم چرا از بلور بارفتن هم نازک‌تر مانده. گاه عذابم می‌دهد بانو. گاه زیاد خرده می‌گیرد. گاه زیاد می‌سوزد این دلم برای همه جز وجودی که در آن خانه دارد. گاه مرا به هیچ جایش هم حساب نمی‌کند و حاضر است مرا قربانی کند تا کسی٬ موجود دیگری٬ دلش آرام بگیرد. معمولا هم آرام می‌گیرند٬ بهتر می‌شوند. مثل گلهای مردنی گلخانه.

در وبلاگ دوستی صبح خواندم که از ایران رفته. برای چند دقیقه‌ای دلم گرفت. خبر رفتن هر کسی از ایران را که می‌خوانم دلم می‌گیرد. ولی جرات نمی‌کنم این را به کسی بگویم. منِ غربت نشین چجور می‌توانم به انتخاب کسی برای غریب شدن خرده بگیرم بانو؟ به هر که بگویی فکر می‌کنند اینجا خبریست و ما اینجا را برای خودمان می‌خواهیم و اگر کسی بیاید جای ما تنگ خواهد شد. غربت تجربه کردنیست و وصف کردنی نیست. کسی چه می‌داند که سالهاست چون مرغ نیم بسمل از تنهایی در این غربت بال بال زده‌ام و جان کنده‌ام و نه می‌میرم و نه زنده می‌شوم. زندگی را در حال جان دادن گذراندن را تجربه کرده‌ای بانو؟ می‌دانم که کرده‌ای عزیز دل. غربت تو هم با مال من فرقی ندارد. فقط آدرسش چند اقیانوس و چند قاره آنطرف‌تر است. بیرون پنجره باد می‌وزد و درخت نیمه لخت روبروی پنجره انگاری سری به همدردی در جواب این حرف‌هایم تکان می‌دهد. این درخت چند سالیست که مونسم شده. با هم بزرگ می‌شویم. با هم پیر می‌شویم. بهار که درخت جوانه می‌زند یعنی من یکسال دیگر از عمرم در این غربت گذشته. با بهار عمر گذشته را انگاره می‌کنم. یکسال دیگر انتظار کشیده‌ام. یکسال دیگر از عمر مفیدم گذشته. ما غربت نشینان دنیا مسافری را می‌مانیم به کشتی نشسته و کشتی شکسته. همه در راه ماندا‌یم. تشنه‌ام شده بانو. دوغ می‌خواهم با عطر پونه. نمی‌دانم چطور است که در غربت خاطرات و چیزهای آشنا مشمول مرور زمان نمی‌شوند که هیچ انگاری همه چیزهای دور پر رنگ‌تر هم می‌شوند. خیابان‌های تهران٬ خاطرات نوجوانی٬ دست‌های پدرم٬ چشمهای پدرم٬ خانه‌ی کودکی٬ دلبستگی‌های قدیمی. گویی همه‌شان همین دیروز بوده‌اند. پر رنگِ پر رنگ می‌بینمشان. انگار غربت گذشته‌‌ها را مبسوط می‌کند٬ بوها و طعم‌ها را قوی‌تر٬ خاطرات را جزء به جزء و آشکارتر٬ حس‌ها را بیدارتر. از سوغات فرنگ که همیشه حرفش بود من غربت و تنهاییش را بیش از همه حس می‌کنم بانو. در کمرکش آخرین کوچه‌٬ نه٬ آخرین بن‌بست دنیا زندگی کردن تنهایی می‌آورد نازنین بانو. نمی‌دانم چه شد که انار دلم را امروز اینجور برایت دانه دانه کردم. یک ساعت دیگر باید برگردم سر کار. دست و دلم نمی‌رود. دوست دارم روی همین مبل دراز بکشم و به درخت روبروی پنجره زل بزنم و برگهای لق و ریزانش را شماره کنم. این مبل هم برای خودش داستانی دارد. به خانه‌ی جدید نقل مکان که کردم دنبال خرید مبل بودم. ماه‌ها مبل نداشتم. آخر دوستت بد پسند هم هست بانو. از همه چیز ساده‌اش را می‌خواهد. یک مبل ساده‌ی ساده در این جهنم دره پیدا نمی‌کردم. روزی رفته بودم به مغازه‌ای برای خرید مایحتاج دیگری. مغازه‌ای که اصلا لوازم خانه نمی‌فروشد. یک مبل وسط مغازه نشسته بود. ساده‌ی ساده٬ همانی که می‌خواستم. از متصدی پرسیدم٬ همان یکدانه را داشتند. مبل را خریدم٬ با اینکه چوب پایینش یک زدگی کوچک داشت. مبل را که آوردند٬ زیر یکی از تشک‌هایش کاغذی بود که سازنده مبل و بقیه‌ی چیزهایش را توضیح می‌داد. اسم مدل مبل را که نگاه کردم دلم غنج زد. اسمش شیراز بود. باورت می‌شود؟ شیراز. حالا من و شیراز مونس هم شده‌ایم. همینجا می‌نشینم و ساعت‌ها از این پنجره‌ی الکترونیکی برای تو چیزی می‌نویسم و آرزو می‌کنم که کاش دستت توی دستم بود وقت گفتن این حرف‌ها. رویش در تاریکی صبح چیز می‌نویسم و چیز می‌خوانم و گاهی هم سرم را لابلای بالشتهایش قایم می‌کنم و یک دل سیر گریه می‌کنم. استراحت دو ساعته‌ام تمام شده بانوی نورانی. جل و پلاسم را باید جمع کنم و بروم سر کار. دوباره برای چند ساعتی باید به زبان دیگری حرف بزنم و لبخند بزنم حتی اگر بعد از گفتن اینهایی که گفتم اصلا حال لبخند زدن نداشته باشم. دلم برای خنده‌هایت تنگ شده. برای چشمهایت. برای آن روزهایی که دستم را در دستت می‌گرفتی و در حال خوردن بستنی از سر بالایی دربند بالا می‌رفتیم و خودمان را در کوچه‌های شمیرانات گم می‌کردیم. با چشمهای گریان چجور می‌شود رفت سر کار؟ باید بروم خودم را جمع و جور کنم اول. دلم برایت یک ذره شده نازنین بانوی صبورم. باقی بقایت نورانی.

یک بسته محبت

چند هفته پیش پستی نوشته بودم درباره‌ی فرودگاه فرانکفورت. از اون مجسمه‌ی سفید که دوستم شده بود گفته بودم و از شکلات‌های لیندت که اونجا می‌خریدم و اون هشت ساعت طولانی ترانزیت رو به خوردنشون می‌گذروندم. نوشته بودم که از اون شکلات‌ها اینجا پیدا نمی‌شه. دفعه‌ی آخر که فرانکفورت بودم چند تایی خریده بودم که خیلی زود تموم شدن. دیروز که برگشتم خونه نوشته‌ای روی صندوق پستیم بود که می‌گفت بسته‌ای دارم که توی دفتر ساختمان برام نگه داشتن چون خونه نبودم که تحویل بگیرم. بسته رو تحویل گرفتم و هر چی خواستم حدس بزنم توش چیه نتونستم. رسیدم خونه و در بسته رو که باز کردم چهار تا از همون شکلات‌های لیندت توی بسته بود. عزیز دلی٬ مهربونی٬ دوست نازنینی فهمیده بود اینها رو دوست دارم و برام این بسته رو فرستاده بود. دیگه چی می‌تونم بگم؟ می‌شه چیزی گفت در مقابل این همه محبت؟

پ.ن. رفتم سری به گلدون یاس ایرانی زدم. چیزی بین پنجاه تا صد تا غنچه‌ی کوچیک داده. کود آهنی که تمام تابستون بهش دادم به گمانم کار خودش رو کرده.

ساعت چنده؟

ساعتی دارم با اعداد فارسی روی صفحه‌اش. با هیچ ساعت گران قیمتی عوضش نمی‌کنم اصرار نفرمایید لطفا٬ چون ساعت با عددهای فارسی زیاد ندیده‌ام. این هم از جایی اومده که گذار من بهش نخواهد افتاد. ساعتی ارزان قیمته ولی برای من بهترینه با آن اعداد فارسی آشنا. فکر کنین توی غربت بتونید ساعت را به فارسی نگاه کنید. باور کنین نعمتیه بی انتها. موهبتی به ظاهر کوچک ولی دوست داشتنی در این سر دنیا. راستی ساعت چنده؟!

پ.ن. گاهی اگر قراره ساعت آدم سر این ساعت زنگ بزنه چه خوب می‌شد بشه عقربه‌های این ساعت رو عقب کشید و کمی بیشتر خوابید. مخصوصا که شب قبلش هم دیر خوابیده باشی یا صبحش در حال خواب دیدن باشی. هیچی بدتر از این نیست که ساعت زنگ بزنه و خواب آدم نیمه کاره بمونه.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »