فرودگاه
۹:۵۹ ب.ظ - دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸۷ (شخصي) - نویسنده : .S
دفعهی اولی که دیدمش پشتش بهم بود. یله داده بود روی آرنج راستش. کلاه لبه دار سفیدش اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد. وقتی دیدمش تازه بعد از ده ساعت پرواز از شهر کوهستانی پایم به زمین رسیده بود. شب و روزم قاطی بود و دنبال جایی میگشتم که یه لحظه بنشینم. هر چند وقت برای نشستن زیاد بود. یه چیزی در حدود ۸ یا ۹ ساعت وقت ترانزیت. آنروز صبح فرانکفورت ابری بود٬ ریز آب نرمی هم میبارید. بعد از آن دفعهی اول٬ ۶ بار دیگر هم که آنجا بودم و باز هر دفعهاش ابری بود و گاهی چیزی از آسمان میبارید و گاهی هم نه. فرانکفورت را برفی هم دیدهام. سفید است و سرد. خیلی سرد. به سردی شهر کوهستانی من در اواسط فوریه. تابستانش ولی زیباست. از آسمان همه چیز سبز است. مثل یک جنگل بزرگ با چند تایی شیروانیهای قرمز سفالی که از بین این همه سبزی سرک میکشند. به هر حال دفعهی اول که از پشت دیدمش کنجکاو شدم که صورتش را هم ببینم. دور کافهی کوچکی که در آن نشسته بود چرخی زدم و مقابلش ایستادم. صورتش هم مثل کلاهش گچی و سفید بود. دست چپش را گذاشته بود سر زانوی راستش و خیره به رفت و آمد مسافرین نگاه میکرد. مجسمهی سفید فرودگاه فرانکفورت شد رفیق شفیق من. هر دفعه از آنجا رد میشدم همچنان در کافه نشسته بود. ساعتها در آن فرودگاه راه رفتمام٬ گاهی تلفنی به عزیزی زدهام و خبر دادهام که نیمه راهم و به زودی خواهم دیدش٬ گاهی چند دقیقهای گریه کردهام٬ چیزی نوشتهام٬ چیزی خواندهام٬ آهنگ گوش کردهام٬ مردم را نگاه کردهام٬ و گاهی هم مغازههای طبقهی اول را گز کردهام. حاصل این همه گز کردن یافتن شکلاتی بود که هر وقت پایم به فرانکفورت میرسید و با مجسمه چاق سلامتیم تمام میشد یکراست میرفتم سراغ خریدش و هشت ساعت ترانزیت را با خوردن شکلات و بقیه کارها میگذراندم. شکلات فندقی لیندت شد نقطه ضعف من بین پرواز به آلمان و پرواز بعدی به ایران. مجسمهی سفید شد نشانهای از نزدیک شدنم به مقصد و در راه برگشت نشانهای از دور شدنم. مجسمهی سفید را دوست دارم. مثل یک دوست راه دور. سه سالی میشود که مجسمه را ندیدهام. شکلات فندقی لیندت را هم ایضا. سه تخته شکلاتی که آورده بودم همان ماه اولی که برگشتم تمام شد و ماندم در خماری. در ینگه دنیا هم یافت نمیشود که بتوانم بخرم. در فرودگاه فرانکفورت با اینکه خیلی تنها بودم ولی مجسمه و شکلات دو چیزی بودند که دیدنشان خوشحالم میکرد. مثل دیدن آشنایی در جایی غریب.

مجسمهی فرودگاه فرانکفورت

شکلات فندقی