۶:۰۴ ب.ظ - یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۷
(شخصي)
- نویسنده : .S
چون در شهر کوهستانی یواش یواش پاییز از راه خواهد رسید٬ خانوم خرگوشه برای گشت و گذار آخر تابستون بار و بندیلش رو بست و رفت سری به کالیفرنیا و به شهر سَندیگو بزنه. روزها خانوم خرگوشه توی بالکن رو به اقیانوس آرام نشست و کمی آفتاب گرفت و آهنگهای عتیقه و گاهی نه چندان عتیقه گوش کرد. مثلا آهنگ “شهر بی تو” با صدای سوسن که برای شنیدنش میتونید روی شکل زیر کلیک کنید.
sousan-shahr-e-bi-to.mp3

روز سوم خانوم خرگوشه کمی سرما خورده بود و حالش زیاد جالب نبود و فقط دراز کشید و انعکاس خورشید روی آب اقیانوس و قایقها رو نگاه میکرد.
خانوم خرگوشه سری هم به Sea World زد. یادش اومد وقتی ۵ سالش بود با پدرش به اینجا اومده بود. ماهیهای بزرگ و کوچیک رو دید و از این یکی که خیلی گنده بود ولی خوب ماهی نبود کلی خوشش اومد.

بعد از ظهرها منظرهی اقیانوس آرام واقعا شایستهی اسمش بود.

آخر کاری هم یه روز خانوم خرگوشه توی بالکن هتل نشسته بود و داشت با دیدن مناظر جای همهی دوستان رو خالی میکرد. برای همین یه عکس سوغاتی برای یکی از دوستان که جالبات عزیز باشه گرفت که بدونه اونجا خانوم خرگوشه کلی جاشو خالی کرده. با اجازه عکس کوچیک هستش که به حریم کسی دست درازی نشده باشه.

حالا خانوم خرگوشه برگشته به شهر کوهستانیش. سرما خوردگیش هم بهتره. دلش هم برای گلدونهاش یه ذره شده بود که حال همگیشون تا اومدنش خوب مونده بود. این بود سفرنامهی خرگوشی شماره ۲.
۹ رخت دیگرون
۹:۵۴ ب.ظ - دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۷
(شخصي)
- نویسنده : .S

این گوشوارههای آماتیست برای عزیز دلی درست شد که هیچ وقت ندیدمش ولی میدونم یه روزی خواهم دیدش. خندههاش اونقدر شادن که از اینور اقیانوسها هم میتونم شادی ته صداش رو حس کنم و بی اختیار بخندم. ممنون از دوستیت. ندیده دوستت دارم. کاش راه بری و گوشوارهها رو تاب بدی و همون قدری که من از درست کردنشون لذت برم از گوش کردنشون لذت ببری.
۱۴ رخت دیگرون
۴:۵۳ ب.ظ - دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
(شخصي)
- نویسنده : .S
انگاری همهی آدمیان به آهی واحد گرفتار شدهاند بانو. به آهِ طولانی و سوزناکِ فرشتهای مقرب شاید. همه به هم عاشقاند و از هم بیزار. گویی عشق کسی دیگر کفایتشان نمیکند. نه٬ انگاری آه فرشته باعث شده که دیگر هیچ چیز آدمیان را کفایت نکند. نُههای عاطفیشان گِرو هَشتهای غیر عاطفیشان است. تو بخوان که همه چیز را یکجا میخواهند. قلنج روحی و مغزی جدیدا همهگیر شده بانو. ملاک بله گفتن دخترکی٬ تعداد سیلندرهایِ ماشینِ جوانکی نگون بخت شده. هر چه تعداد سیلندرها بیشتر بلهی دخترک پر گازتر و سریعتر از حلقش بیرون میپرد. انگاری سیلندرها به ته حلق دخترک وصلاند. کماند آنهایی که بدانند اگر خودت را با مال کسی دلخوش کنی با تمام لحظههای عمرت بابتش بهایی خیلی بالاتر پرداخت خواهی کرد. نمیدانم از زندگی چه میخواهند. شاید خبر ندارند که قرار نیست در این زندگی کسی شاخ هیچ غولی را بشکند. زندگی همین لحظههاییست که در انتظار چیزهای بهتر به کمین نشستهایم. شاید بیخبرند که نمیشود زندگی را با دستهای عرق کرده از تشویش انتظار در مشت گرفت. روزی از مشتمان میافتد عاقبت. این شده داستان ما آدمیان بانوی نورانی. ناراضی از هر چیز و هر کس و همه چیز و همه کس. همیشه در انتظار چیزی جز آن چیزهایی که امروز داریم. نمیدانم که را باید راضی کنیم تا آهش را پس بگیرد و از این چرخهی نارضایتی خلاصی یابیم. فرشته را یا مرغ آمین را؟
این روزهای گرم تابستان سرم به جواهرسازی مشغول است بانو. بازاری برای کارهایم پیدا کردهام٬ جایی که خیلیها کارهایم را میبینند و تا حالا چند تاییشان هم فروش رفته. تو بخوان که دوستت در بازار سید اسماعیل بساط پهن کرده. میخندی؟ بخند بانوی نازنینم که دلم برای خندههایت تنگ شده. باورت میشود که از فروش کارهای دستیام بیشتر از ویزیتی که از مریضهایم میگیرم لذت میبرم. اگر روزی در آمد فروش این کارها کفایت کند پزشکی را بیخیال میشوم بانو. هر چند کار پزشکی را هم دوست دارم. ولی من هم به آه همان فرشته که بقیه گرفتارند گرفتارم بانو. از دیدن خیلی آدمها بیزارم و دوست دارم در تنهاییِ خودم کارهای دستی درست کنم٬ موسیقی گوش کنم٬ چای بخورم٬ روزهایی که هوا مثل امروز ملایم است پنجره را باز کنم وکار کنم و آخرش هم کارهایم را جایی بفروشم و خلاص. اگر هم روزی کسی دیگر کارهایم را نپسندید روپوش سفیدم را گردگیری میکنم و دوباره مشغول میشوم. بعضی کارهایی که درست میکنم را آنقدر دوست دارم که حاضر به فروششان نیستم و برای خودم نگهشان میدارم. هر چند که سالهاست هیچ گونه جواهر آلاتی به خودم آویزان نمیکنم. حتی پنج سالیست که ساعت هم دست نکردهام. همین هفتهی پیش یک جفت گوشوارهی چند رنگ درست کردم. لوازمش ارزان تمام نشده و میتوانم به قیمت خوب بفروشمشان. هر چه نگاه نگاهشان کردم اصلا دلم نیامد برای فروش بگذارمشان بانو. نگهشان داشتم برای خودم. گاهی وسط روز بلند میشوم و گوشم میکنمشان و آن سنگ عسلیای که از پایین گوشوارهها آویزان است برق میزند. در آینه نگاهشان میکنم و دلم غنج میزند. سرم را کمی کج میکنم وسنگ برشدار عسلی بیخ گردنم را نوازش میکند و دلم نمیآید از خودم جدایشان کنم. عکس گوشوارهها را برایت اینجا گذاشتم که ببینی.

جایت خالی بانو برای ناهار کوفتهی تبریزی درست کردهام. وسطش را هم آلو گذاشتهام و گردو. نیستی که نان گرم کنم و با هم بنشینیم ناهار بخوریم و بعدش هم برایت یک چای خوشرنگ دم کنم و با هم سر چای گپ بزنیم. در حالی که دارم برایت مینویسم در حال کوفته خوردن هم هستم. اینجوری فکر میکنم داریم با هم ناهار میخوریم. دلم خواست بلند شوم و همین الان زنگ بزنم و صدایت را بشنوم. حیف که در دیار تو بعد از نصفه شب است و باید پنج ساعتی صبر کنم تا بتوانم زنگ بزنم. گناه تو چیست که در شهر کوهستانی من هنوز ۲ بعد از ظهر هم نشده.
این روزهای آرام و کشدار تابستان موقع جواهرسازی خیلی فکر میکنم بانوی نورانی. آنقدر که گاهی سر درد میگیرم از این خیالهای رج به رج و گاه بغرنج. خیلی روزها به نظم شالیزارهای شمال فکر میکنم. به جنگلهایی با بوی صمغ و کاجهای باران خورده. زیاد یادم میرود که در زندگی مقصد ما نرسیدن است. یادم میرود که باید نگاهمان به زندگی را تربیت کنیم. این روزها کسی را سراغ داری که هنوز در نور ماه گزمه برود٬ دست در دست عزیزی؟ میشناسی کسی را که آوازهای کوچه باغی را از بر باشد و بخواند از ته دل؟ راستی سر کرمهای شبتاب چه آمد بانو؟ سالهاست که جز چراغهای شهر در شب ندیدهام. گاهی باورم نمیشود که زندگی را جدی جدی داریم اینجور میگذرانیم؟ دوست دارم برای یک لحظه هم که شده گل سوسن چهل چراغ را ببینم. گلبرگهای این گل بر خلاف بقیهی گلهای سوسن به طرف بالا فر میخورد و به همین دلیل نام چهل چراغ را برایش انتخاب کردهاند. میگویند این گل فقط در روستای داماش از توابع گیلان میروید. راست و دروغش پای آنهایی که میگویند. من فقط دوست دارم از نزدیک ببینمش٬ همین. شاید روزی شد و با هم به دیدن گلهای سوسن چهل چراغ رفتیم بانو. تا اونروز دلم برایت تنگ خواهد بود. صبح که بیدار بشی زنگ میزنم صدایت را بشنوم بانوی نازنین. باقی بقایت نورانی.
۹ رخت دیگرون