۷:۱۸ ب.ظ - دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۷
(شخصي)
- نویسنده : .S
دقت کردهای بانو که اخیرا تعداد نامههایم به تو بیشتر از نوشتههای دیگرم شده. این روزها حال حرف زدن با کسی جز تو و آن عزیز دیگر را ندارم. مدتهاست که نه تلویزیون نگاه میکنم و نه اخبار گوش میکنم و نه روزنامه میخوانم. ولی امروز صبح نیم نگاهی به اخبار اینترنتی انداختم. مرکز تحقیقاتی جدیدی در سوئیس دستگاهی ساخته با ۱۷ مایل عمق زیر زمین. کار این دستگاه کوبیدن ذرههایی از اتم به همدیگر و تولید انرژی خواهد بود. جالبترین قسمت ماجرا این است که تا به حال کسی چنین انرژی با این مقیاس را تولید نکرده بانو و خیلی از دانشمندان خبره در این کار احتمال این را میدهند که انرژی حاصل از اینکار آنقدر خواهد بود که کل دنیا را نابود کند٬ آن هم در یک چشم به هم زدن. دانشمندان این مرکز خبر دادهاند که این دستگاه در آخر آگوست امسال روشن و امتحان خواهد شد. همهی اینها آزمایشیست و هیچکسی حتی آنهایی که در این مرکز کار میکنند از عواقب این آزمایش خبر ندارند. به آخر خبر که میرسم بیشتر خندهام گرفته بانو تا ترس یا چیز دیگری. ناخودآگاه یاد این میافتم که بیشتر تقویمهای خیلی قدیمی دنیا که قرنها پیش محاسبه شدهاند٬ مثلا تقویمهای قدیمیِ چینیها و مایاها در سال ۲۰۱۲ تمام میشوند. به گمانم این دنیا به دست ما انسانها تمام بشود بانو. خودمان همین روزها کلکش را خواهیم کند با این بازیهایمان و انگشت به هر سوراخ کردنهایمان. از خیر اتم شناسان سوئیسی میگذرم و میرسم به خبری دیگر در مورد سالنهای آرایش متعدد برای سگها در هونگ کونگ. فیلم کوتاهی همراه اخبار است که خانومی را نشان میدهد در حال گِل مالیدن به سگی. به نگاه سگی که با پشم و پیلی خیس و به هم چسبیده به دوربین خیره شده نگاه میکنم و باز خندهام میگیرد. سگ صیدی را میماند در دام مانده و صیاد رفته. پشمهای گِلیِ سگ به هم چسبیدهاند و ته نگاهش چیزی فریاد میزند “کمک”. سگ را گِل مالی کردهاند چون روز آرایشش است. خانم صاحب آرایشگاه میگوید گِل مخصوص باعث میشود پوست سگ خشک نشود و موهایش تقویت شود. بعد سگ را در وان حمامی بسیار مجلل با پردههای صورتی تور توری میگذارند و آبش میکشند٬ ناخنهایش را سوهان میکنند و لاک میزنند و سشوارش میکشند و آخر روز یک سگ جینگیلی مستان تحویل صاحبش میدهند. صاحبش هم یکراست از آرایشگاه سگ را به قنادی سگها میبرد و برایش کیکی که مخصوص سگها با عسل و نه با شکر درست شده میگیرد و در طول همهی این کارها ده بیست تا هم ماچ آبدار از سگ میگیرد. چنان سگ را ماچ میکند که گویی قبلهی آمالش را پیدا کرده. سگ هم چنان دلبری میکند که انگار نه انگار پدر جدش گرگ بوده و روزگاری پدر جدهای غار نشین ما را لقمهای برای عصرانهاش کرده. چند خبر در مورد ایران میخوانم و یکی دو تا هم در مورد افغانستان. کاملا دلم میگیرد و یادم میافتد که چرا تارک دنیا شدهام بانو و دوست دارم از همه جا بیخبر باشم. حالا نمیشد امروز خبرهای خوب در دنیا باشد بعد از نود و اندی که من خواستم یک خط اخبار بخوانم؟ چه میدانم بانو٬ از اول گفتهاند که: بخت داماد چون که برگردد….شب اول عروس نر گردد.
اخبار دنیا و عروس نر را به دنیا واگذار میکنم و یکراست به بالکن میروم. شمعدانیهای سرخابی پر برگ و زیبا شدهاند. کنارشان سر دو پا مینشینم. خاکشان از آبیاری دیروز عصر هنوز نمدار است و بوی خنکی میدهد. رز قرمز ۵ تا غنچه داده. در نامهی قبلی برایت گفته بودم که دیرتر از رز صورتی به گل مینشیند. در حال انگولک کردن گلها هستم که یادم میافتد این جمعه اینجا تعطیل عمومیست. جشن استقلال ینگه دنیاست و در عین حال این جمعه من ۱۸ سال تمام است که روزهایم را در این سر دنیا سر کردهام. از شنبه نوزدهمین سال اینجا بودنم شروع میشود. ۱۹ سال عمریست بانو٬ عمری که از دخترکی دبیرستانی زنی سی و چند ساله ساخته. روزهای اول اینجا بودنم را یادم میآید و چیزی بیخ گلویم تنگ و تلخ میشود. فکر آن روزها را از سرم دور میکنم و شاخههای به هم پیچیدهی یاس ایرانی را مرتب میکنم و به دور چوبی که در میان گلدان فرو کردهام میپیچم تا بالا روند. صورتکهای ارغوانی و زرد بنفشهها را نگاه میکنم. هر کدامشان شاید به اندازهی ناخنهای دستم بزرگتر نیستند. بنفشههای وحشی زیاد بزرگ نمیشوند بانوی نورانی. این ما انسانها هستیم که همه چیز را از نوع دوپینگ شدهاش دوست داریم. پرتقال باید اندازهی گریپفروت باشد تا مرغوب باشد و انگور باید هر حبهاش قد نارنگی باشد تا مقبول واقع شود. حتی برای اثبات خیلی چیزهای دیگر هم از این برنامهی دوپینگ استفاده میکنیم. مثلا برای اثبات مردانگی سبیلهای دوپینگ شده و از بناگوش در رفته شاهد خوبی به حساب میآیند. مژهها٬ سینهها٬ و کاکلهای دوپینگ شده هم که جای خودشان را دارند صد البته. هیکلهای گلدانی هم که بله و صد بله. نمیدانم ما آدمها چرا اینجور حراج میکنیم خودمان را و باقی عمر را خرج میکنیم برای به دست آوردن حراج کردههایمان. نمیفهمم بانو٬ و نخواهم هم فهمید. گویی همان تارک دنیایی مرا بس است. مرا چه به کار دنیا و سر در آوردن از آن. من در شش و بش کار خودم هم ماندهام. از این کش مکشهای فکری که با تو در میان میگذارم به سادگی بگذر بانو. جای دیگری برای گفتنشان ندارم. خورشیدی که برایم نقاشی کردهای هنوز از لای شاخههای درخت روی کاشی در حال تابیدن است و به روزها و حتی شبهایم نور و شادی میبخشد. درست روبروی جایی که مینشینم قرارش دادهام که کار دستت را زیاد ببینم. کاش خودت را میتوانستم زیاد ببینم. بیشتر از سه سال شده از بار آخری که دیدمت. دلم مثل همیشه برایت تنگ است بانو. دلتنگیها و عکسی از بنفشههای کوچکم را از راه دور بپذیر. باقی بقایت بانو.

۸ رخت دیگرون
۱۲:۲۴ ب.ظ - جمعه ۷ تیر ۱۳۸۷
(شخصي)
- نویسنده : .S

سایهام با طلوع صبح بر دیوار میماسد
با سایههای خاکستری گیاهکی سبز میلاسد
جمله موهای سپیدم در سایه مشکی میشوند
گویی دلتنگیهایم چو برف دانه دانه آب میشوند
یکباره رها میشوم ز غمهای کهنه به دل
باز میرویم چون روز آفرینش ز خاک و گِل
پیشترها٬ در پس این دیوار نبود به جز سکوت
و البته دخترکی که بیصبرانه چشم به راهت نشسته بود
رنگ زد بر در و دیوار زن سایهای بی درنگ
در انتظار آمدنت ساخت خانهی عشقمان را قشنگ
صبر کرد و تاب آورد٬ از دور دستها رسیدی
عشق را و صفا را٬ بر قامت خانه تو تنیدی
دل دخترک با آمدنت صد باغ پروانه شد
تو آمدی تا عاقبت نام این پستو خانه شد
شد تمام و یکسره عمر دراز اشک و آه
از شبی که بر دلم تو خود شدی اختر و ماه
دوستت دارم و هستی تو مرا جانان جان
دوستت دارم دلم از به زمین تا آسمان
۹ رخت دیگرون
۱۲:۲۳ ب.ظ - دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸۷
(شخصي)
- نویسنده : .S
شهر کوهستانی مثل کورهی آجرپزی گر گرفته و تبدار است بانو. شش صبح را بیست دقیقهایست که رد کردهایم و دماسنج روی کامپیوتر میخواند ۱۷ درجه. دیشب دل درد بدی داشتم٬ صدقه سری آن همه هندوانهای بود که عصر خورده بودم. دوایش فقط یک چیز است٬ نعنای دم کرده با یک قاشق پرو پیمان عسل. تا نخورم دل دردم از شلنگ تخته انداختن و دلبریهایش ذرهای فرو گذار نمیکند.
علاج درد معده به خاطر هضم نشدن میوهی خام را خوب بلدم بانو٬ ولی هنوز هم از عهدهی هضم رفتار خیلی از آدمها بر نمیآیم. بابت کارهایشان رو دل میکنم و حرفهایشان چون هندوانهی کال سر دلم قلمبه میشود. وقتی فکر میکنم همه شگردهای این اعجوبات را دیدهام یکی دیگر از راه میرسد٬ خودش را آدمیزاد معرفی میکند و تر دستی جدیدی از آستینش بیرون میکشد که انگشت به دهانم میگذارد. در این مورد چای نعناع و عسل اصلا جواب نمیدهد بانو. رفتار و گفتار هضم نشدهی انسانها را فقط با فراموشی میشود درمان کرد. شاید هم یک شیرینی فوکولی با خاکه قند فراوان برای عوض کردن طعم گس دهان بد نباشد. دو سالی میشود که کسی را به خانهام دعوت نکرده بودم. پنجشنبه غروب آشنایی تلفن کرد با اوقاتی گه مرغی از بابت کاری که در انتظار درست شدنش بال بال میزند. دلداریش دادم و برای لحظهای در این دو سال خر شدم و دعوتش کردم که شنبه بیاید پیشم برای رفع تنهاییش. قبول کرد و گفت شنبه عصری که از کار برگشت تماس میگیرد. خانومی که شما باشید٬ تا ۵ بعد از ظهر روز شنبه صبر کردم و بالاخره خودم تماس گرفتم که پس کجایی؟ پیغام گیرشان گفت که پیغام بگذارم. گذاشتم. نیم ساعتی بعد جواب آمد که پای تلفن بوده و در حال خرید و الان دارد میرود خانه که لباس عوض کند و بیاید. چون دیر شده بود برای شام دعوتش کردم٬ قبول نکرد. پا شدم و کارهای معمول پذیرایی عصر را کردم و نشستم. نشستم و نشستم و نشستم و ساعت ۷ و نیم گوشی زنگ خورد. برایم با آب و تاب تعریف کرد که وقتی ایشان به خانه رسیدند شام خوردهاند٬ استیک و سیبزمینی٬ حالا هم دیگر سنگین شدهاند و حال از خانه بیرون آمدن را ندارند و نمیآیند. در عین حال دستور دادند که مهمانی باشد برای یک روز دیگر. شیشکی کشداری در دلم برای خوش خیالیش بستم و گوشی را که گذاشتم نزدیکهای ۸ شب بود. چندین ساعت از عصر شنبهام به خاطر یکی دیگر از این جانوران که اسمشان انسان است هدر شده بود. دست عزیزی را گرفتم و یکراست رفتم سینما برای دیدن یک فیلم کمدی. گفتم که هضم کارهای انسانها برایم جز با فراموشی میسر نیست. در این موارد میگویم خوشا به حال ماهیهای قرمز که حافظهشان فقط ۳ ثانیه است. نفهمیدم این خانوم این اخلاق را از ایران به یادگار آورده یا در این بیست و چند سالی که اینجا بوده یاد گرفته. نمیخواهم هم بدانم بانو. من این نپختگی و سادگی چهره و دلم را دوست دارم. اندیشههای سادهلوحانهام را هم. چه کنم که هر لحظه با انسانها سر کردن غبار خود را به همراه میآورد. یاد گرفتن این پدر سوخته بازیها پختهام میکند و من خام بودنم در این موارد را بیشتر میپسندم. همیشه گفتهام که در بعضی مواقع دوست دارم آنی باشم که کلاه سرش میرود و نه آنی که کلاه سر کسی میگذارد. اما یاد گرفتهام رفتار و کردار همگان را برای طولانی مدت مثل وصله به جگرم ندوزم و دفعهی بعد به قول مولانا یادم بماند که: دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد….سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد. شکایتی ندارم بانو. عصر شنبه را فراموش کردم و باز به جای آدمها با گلدانها و مونجوقها و بقیهی خرت و پرتهایم مشغولم.
از حق نمیشود گذشت بانوی نورانی٬ همان شنبه عصری که بیشترش در انتظار گذشت یک خاصیت خوب داشت. در یو تیوب فیلمی دیدم کوتاه از یک هموطن نازنین. اسمش آقای دکتر فیروز نادری است. متاسفانه تا قبل از آن عصر کذایی روز شنبه حتی اسمشان به گوشم نخورده بود. دکتر نادری سرپرست تیمیست در ناسا که امسال برای اولین بار با موفقیت سفینهی جستجوگری را روی مریخ فرود آورد. برای تقدیر از ایشان گویا مراسمی توسط ایرانیان برگذار شده بود که ایشان چند دقیقهای در آن سخنرانی کردند. بعد از داد سخن از دست یافتههای ایشان توسط یکی از هموطنان٬ میکروفن به دست دکتر نادری داده شد تا چند کلمهای برای حضار حرف بزنند. دکتر نادری نازنین سخنرانی کوتاهشان را اینجوری شروع کردند که ای کاش به زندگی و پیشرفت انسانها و حیاتی که در این سیاره وجود دارد به اندازهی یافت حیات در مریخ اهمیت داده میشد. ایشان حتی یک کلمه از فتوحاتشان در ناسا حرفی نزد بانوی نورانی. به جایش زمانی را که پای میکروفن به ایشان داده بودند را در مورد پسر بچهای ۱۲ ساله به نام محمد که دکتر نادری سرپرستیش را در ایران تقبل کرده حرف زد. از محمد گفت و از هوشش و از اینکه چجور برای ایشان عکسی فرستاده با یک جفت کفش ورنی مشکی براق که دکتر نادری برای عید محمد فرستاده بودند. البته محمد کفشهایش را در عکس پا نکرده بود٬ بلکه آنها را به سینهاش فشرده بود و برای دکتر نادری عکس گرفته بود. یادداشت ضمیمهی عکس گفته بود شما الگوی من هستید. دکتر نادری عزیز با چشمهای گریان گفتند که دعا میکنند که لایق این باشند که الگوی محمد٬ پسرکی از جنوب شهر تهران باشند. این بود سخنرانی ایشون در هنگام تقدیر از موفقیتهاشون. این ویدئوی کوتاه را دوباره الان نگاه کردم. دوباره مثل عصر شنبه همراه با دکتر نادری نازنین اشک ریختم و دلم قبول کرد که هر چند انسانیت میوهای شده کمیاب ولی ریشهی درختش هنوز نخشکیده. چه میدانم بانو٬ عقل آبله پایم هنوز در کار این مخلوقات مانده.
گاهی شهر ساحلی تو را تجسم میکنم و این همه فاصله را. چه میکنی این روزها؟ آن کاشی نقاشی شدهای که برایم فرستاده بودی را در کنار گلهایم جا دادهام. عجیبش میدانی چیست؟ اینکه در تاریکی اتاق درخت حک شده روی کاشی برق میزند. نمیدانم نوع رنگیست که استفاده کردهای یا چه ولی برقی نقرهای دارد که خیلی به دلم مینشیند. شاید هم انعکاس کاشی سفید باشد که از لابلای رنگها میبینم. از تو چه پنهان بانوی نورانی که یکی دو هفتهایست که کمی تا قسمتی کلافهام. علتش را درست نمیدانم. همه چیز مثل همیشه است و تغییری نبوده٬ اما کلافهام. خیلی دلم میخواهد در نقطهای از ایران٬ در جایی دور افتاده اطراق کنم و زمینی را کرت بندی کنم و بکارم و همانجا بمانم. میدانی بانو وقتی خیلیها این حرف را میشنوند واکنش اولشان چیست؟ اینکه دوام نمیآوری. یک روز میمانی و روز دوم حوصلهات سر میرود و زندگی امروزت را دلت میخواهد. در جواب همهشان دوست دارم بگویم تنها چیزی که شما از آن مطمئنید اینست که شما در چنین زندگی نمیتوانید دوام بیاورید وگرنه از من چیزی نمیدانید. آن چیزی که باب دل من است را با آنچه باب دل خودتان است محک میزنید و میبینید که تحملش را نخواهید داشت و نتیجه را بازگو میکنید در قالب اینکه من هم تاب نخواهم آورد چنین زندگی را. نمیدانند که من تاب این زندگی شهری را ندارم وگرنه وسط هیچجا یک تکه زمین داشتن و کاشت و برداشتش باب دلم است. هیچ کس نداند تو میدانی که من باید در عهد دقیانوس به دنیا میآمدم. آن موقع که از سر صبح باید تنور را آتش میکردند تا نان بپزند و تا بوق سگ همه کار میکردند. کسی نمیداند که ماهها و سالها گاهی میگذرد و من پیچ تلوزیون را باز نمیکنم که بدانم چه خبر است. قیمت تمبر یک ماهی میشد که بالا رفته بود و من بیخبر بودم و نامههایم را به همان نرخ قدیم میفرستادم و خوشبختانه برگشت هم نخورده بودند. تنها جوری که فهمیدم نرخ تمبر عوض شده وقتی بود که رفتم پستخانه و تمبرهای قدیم دیگر نبوند. متصدی پستخانه به گمانم فکر کرد که این دیگر کجا زندگی میکند که با وجود اعلام تغییر نرخ تمبر در اخبار و روزنامه و هزار جای دیگر بعد از یک ماه هنوز سراغ تمبرهای قدیم را میگیرد. وقتی میگویم یک غار برای زندگی میخواهم شوخی نیست بانو. الان هم که در آپارتمانی وسط شهر زندگی میکنم به ندرت از غارم بیرون میآیم. اگر کار داشته باشم یا باید سر کار بروم فقط سرکی از غارم به بیرون میکشم و بس٬ وگرنه با همین چهار تا گل و گلدان و سرگرمیهای دیگری که دارم روزها میتوانم در همین آپارتمان سر کنم و خسته نشوم که هیچ خیلی هم خوش خوشانم باشد. همین که صبح میبینم بنفشهام یک گل جدید داده ساز دلم برای تمام روز کوک میشود. اینکه چند تا سنگ رنگی را کنار هم بچینم و گوشواره یا گلوبندی درست کنم آنقدر سرم را گرم میکند که تاریک شدن هوا را متوجه نمیشوم. سر بالا میکنم و میبینم دارم در ظلمات کار میکنم. اینکه سفرهام را روی زمین پهن کنم و چند پر سبزی پاک کنم و دلمه بپیچم تا عصر ته دلم را قلقلک میدهد. از حرفهای گنده گنده زدن بیزارم ولی حاضرم تا فردا صبح در مورد اینکه چه کنیم تا کوفته وا نرود حرف بزنم و حرف بشنوم. گفتم که مال عهد دقیانوسم و اشتباهی اینجا افتادهام بانو. تقصیر من چیست که مال عهد تنبانهای چیندار و سوزنیهای ترمه و درهای گل کوبهدار و قدحهای چینی گل مرغی و کوچههای باریک قهر و آشتیام و کسی متوجه نمیشود جز خودت و خودم. من هم آدمهای امروزی را متوجه نمیشوم بانو. بدو بدوهایشان را و زیاد خواستنهایشان را و گیج و منگ بودنشان را متوجه نمیشوم. اینکه کار کنند و بخورند و بخوابند و فش فش بشاشند و سر کسی را برای بیشتر داشتن کلاه بگذارند و عاشق لقمههای آماده باشند و اینها را زندگی صدا کنند را متوجه نمیشوم. من همان بهتر که در نقطهای دور افتاده پیازهای گل نرگس در باغچهای بکارم و آفتاب نزده تنوری روشن کنم و خمیر بگیرم. همان بهتر که روپوش سفیدم را با یک جفت چکمهی باغبانی عوض کنم و بروم دنبال دلم. خدا میداند که هزارها کیلومتر راه در اندیشهام هر روز میروم برای رهایی از این کلافگی و هر بار به همان یک قطعه زمین در وسط ایران میرسم بانو. به آنجا که میرسم دیگر کلافه نیستم٬ آرامم. مینشینم و خیال میبافم رج به رج برای چیزهایی که خواهم کاشت و درو خواهم کرد. میدانی بانو٬ هر نوری هر چقدر هم که ضعیف باشد آخرش روشنائیست. فکر و خیالهای منهم فقط سو سوی نوریست در دل غربت غرب. دلم که دود میکند خیال میبافم. این خیالها جلیتقهی نجات دلم است و بس. از آسمان جعلی شهر که شبها یک ستاره هم ندارد خسته شدهام. مگر میشود سالیان سال بی ستاره زندگی کرد بانو؟ آدم اینجوری جان به سر میشود. شاید مقصد همهی ما انسانها همان نرسیدن به مقصد باشد و بس. اگر اینجور باشد به خیال رسیدن به مقصد دل خوش میکنم و روزگار میگذارنم. خیلیها آمدند اینجا و کرک و پرشان ریخت و برگشتند. اینجا جای خشک و خشنیست بانو٬ اقلا برای روح عصر حجری من. نمیخواهم با نگاه حصرت زده بقیهی روزهای عمرم را خرج کنم. برای همین روزی دست به کار خواهم شد و امتحان خواهم کرد زندگی در آن قطعه زمین واقع در سرزمین کودکیم را. تا آنروز خیالهایم را برای تو بازگو میکنم که دلم را میشناسی. دلم برایت تنگ شده بانو. باقی بقایت.
۱۳ رخت دیگرون
۱۰:۲۱ ق.ظ - چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۷
(شخصي)
- نویسنده : .S
مدتیه که اینجا برات عاشقی نکردهام. میدونی٬ با بودنت خیلی چیزها عوض شده. دوست داشتنم شده یک دوست داشتن آروم . مثل خوابی کشدار در یکی از عصرهای مرداد ماه تهران. فکر نکن که روزهای پر تب و تابمون یادم رفته. چطور یادم میره وقتی هنوز تب دار و بیتاب توام. هنوزم مثل اون روزها با نوازشهات از کله تا کشاله٬ و تا کف پام گر میگیره و مثل دخترکی دبیرستانی و عاشق بیقرار میشم. هنوزم با بوسههات دلم ویران میشه و من این ویرانی رو دوست دارم. مثل همان روزی که کم مونده بود قلب هر دویمان بالای آن راه پلهی کذایی از حلقمان بیرون بزنه هنوزم در آغوش کشیدنت برام تازهست. شروع قصهی ما شاید چیزی بود شبیه قصهی بوسههای ممنوع سینما پارادیزو. چه کنم؟ وسوسهای بود و زانویی که خم شد و شکست برای بر آوردن تمنای دلم. آره٬ تو تمنای دلم بودی و نمیدونستم که خودِ خودِ دلم خواهی شد. عاقبت نسیه فروشی همینه نازنین. وقتی دلت رو مفت مفت نسیه بدی و تباهش کنند و آنوقت کسی از راه برسه که نقدا خریدار باشه عینهو خر وامونده میمونی توی گِل. من نسیه فروش هم تا بالای همون زانویی که به وسوسه خم شده بود به گِل نشستم. خودم هم میدونستم این دفعه با همیشه فرق داره. میدونستم که وسوسه اینجوری نیست. این چیزی که حس میکردم دوست داشتن بود اونم از جور ناجورش که آدمو از کار و زندگی میذاره. فکر کن, نه جدا فکر کن وقتی که فکرش رو نمیکنی و سنی ازت گذشته دوباره یکی بیاد بشینه وسط دلت. به هر حال خوش اومدی نازنینم. از اون بیشتر ممنون که موندی. اومدن یه چیزه و ویران نکردن و موندن و آباد کردن دلی که دوستت داره چیز دیگست.
دیروز بهت میگم یه غار میخوام. تو میخندی و میدونی دقیقا چرا میخوام برم بشینم توی یه غار. حتی میدونم ته دلت داری فکر میکنی چیکار کنی که یه غار برام پیدا کنی. میگم یه غار میخوام با یه دونه از اون سنگهای گرد که وقتی میرم تو سنگه رو قل بدم جلوی در تا همه جا آروم و ساکت بشه. تو دوباره میخندی و من میدونم داری فکر میکنی از کجا سنگ گرد و غار برام پیدا کنی. حتی گوشی رو بر میداری و به چند جایی هم زنگ میزنی که غار خودمو بهم بدی که بتونم از اون چیزهایی که دوست ندارم دور باشم. به طرف اونور خط تاکید میکنی یه جای آروم میخوام٬ یه جای خیلی آروم که هیچ صدایی نباشه. یعنی از خود من برای این کار داری جدیتر تلاش میکنی. میدونی٬ خوشم میاد که حتی به عجیبترین خواهشهام نمیخندی. به بدترین نظرهام کنایه نمیزنی و به احمقانهترین نظریههایی که نمیدونم از کجام میکشم بیرون با حوصله گوش میکنی. تو تنها کسی هستی که روز به روز زندگیمو از روزی که به دنیا اومدم تا همین الان میدونی. فکر کنم همیشه مد نظرت روزهای سختی هستش که داشتم و برای همین نه تنها باهام تند نیستی بلکه سعی میکنی اگر به خودت هم یه کمی حتی فشار بیاد به من اصلا فشاری نیاد. میدونی که به کم راضیم. به کم همه چی راضیم. ولی توی دوست داشتن بیشتر خواهم و کوتاه نمیام. بقیهی چیزها اگر بود بود اگر نبود هم چه بهتر. هر چی کمتر بهتر. میدونی به هر کی میگم وقتی اعصابم به هم میریزه هر چی توی گنجهها هست و نیست رو میریزم بیرون و میدم بره میخندن. تو نمیخندی. حالم که بد میشه خودت میگی دوست داری گنجه رو با هم بریزیم بیرون مرتب کنیم و چیزهای اضافی رو بدی بره؟ اونوقته که ته دلم یه نقطهی کوچیک گر میگیره و گر میگیره و بزرگ میشه و تمام وجودم رو پر میکنه تا جایی که یادم میره چرا ناراحت بودم و از خیر گنجه بیرون ریختن هم میگذرم.
اومدم برات دوباره عاشقی کنم. اومدم بگم که این روزها یه جور دیگه دوستت دارم. یه جور خیلی زیاد. خواستم بگم ممنون که موندی و دلم رو دوباره ساختی. ممنون که ویران نکردی و ممنون که برام دنبال یه غار میگردی. دوستت دارم زیاد. به اندازهی دلم و یه ذره بیشتر چون کار از محکم کاری عیب نمیکنه.
۹ رخت دیگرون