اعتیاد

داداش من ، خواهر من

هرجا یکی از گونه‌های موجودات زیر رو دیدید اصلا طرفشون نرید بدجوری اعتیاد میاره :

icecream01.jpg

این بستنی‌های «بن و جری» من رو که حسابی معتاد کرده. توصیه‌ام هم اینکه اصلا امتحانش نکنید چون ممکنه مثل من ظرف کمتر از ۱۸ ساعت ( با احتساب ۶ ساعت خواب و ۱۰ ساعت کار) دوتا از این بستنی‌ها رو بخورید و بعد خودتون رو آماده کنید که برید باز هم بخرید. از من گفتن بود.

icecream02.jpg

نامه‌ی خصوصی ولی سرگشوده‌ی ۱۲

بانوی نورانی٬ بعد از آن مهمانی کذایی چند شب پیش دوباره تصمیم گرفتم که به اینجور گردهمایی‌ها نروم. پا نگذارم به جاهایی که یک هفته قبل ازرفتن و یک ماه بعد از برگشتن از آنها ذهنم درگیر می‌شود. شاید بشود اسمش را گذاشت انزوا و اسم مرا منزوی٬ مشکلی نیست.

 سیرم بانو٬ سیرم از آنهایی که نخواسته در حقم خواستند مادری و خواهری و برادری کنند و دلگیرم از آنهایی که فقط لقب مادر و خواهر و برادر را یدک کشیدند و از من حق فرزندی و خواهری طلب کردند. پدرم سوای همه‌ی انسانها بود. کسی جرات نکرد در حقم بعد از او پدری کند. می‌دانستند که انگشت کوچکش هم نخواهند شد و فقط خودشان را مضحکه خواهند کرد. خدا وکیلی سعی هم نکردند. دستشان درد نکند که عقلشان به این یک مورد رسید. در بقیه موارد که گند زدند بانو٬ گند.

 آب نطلبیده شاید مراد باشد بانوی نورانی٬ ولی کمک نخواسته دخالت است. این روزها دوستت خوب قیچی به دست شده. یه خیاط قابل که دم و زبان همه را قیچی می‌کند و کوک و شلال و بند زدن و ماله کشیدن هم بلد نیست. آنقدر رک شده‌ام که خودم هم گاهی از خودم خجالت می‌کشم. حال حرفهای بیخود و اظهار نظرهای تخمی را ندارم رو راست. دیشب تو روی کسی که خودش را مادر دومم می‌داند گفتم که بی‌جا می‌کند در مورد عزیز دلی اظهار نظر می‌کند و او که برای اولین بار بود در یک سال و خرده‌ای گذشته با من حرف می‌زد چهار شاخ ماند که این دختر چرا اینجور شده. گستاخانه زل زدم به چشمهایش و خنده‌ام گرفت از شگرد‌های روانشناسی کودکِ هزار و چند صد سال پیش که خواست برایم پیاده کند تا مرا راضی کند. خنده‌ام گرفت از این همه حق به جانبی او و کوتاه نیامدن خودم. قبل‌ها که بچه بودم و خر٬ اگر با کسی چنین بحثی می‌کردم آن هم ساعت ۹ شب دیگر تا سپیده‌ی صبح خواب نداشتم. لای ملحفه‌ها غلت و واغلت می‌زدم و پشت پنجره‌ها تا سپیده‌ی صبح راه می‌رفتم و چراغهای شهر را نگاه می‌کردم. به جایش دیشب ساعت ۱۰ سرم را گذاشتم و تا صبح مثل خرس خونسار خوابیدم و مادر بزرگم را خواب دیدم. حالش خوب بود و می‌خندید. مادر بزرگم را می‌گویم. پیشرفت کرده‌ام بانو٬ گستاخ شده‌ام و دنیا و سکنه‌اش را حواله داده‌ام به تخم چپ مادیان ائمه‌ی اطهار.

مادرم که فکر می‌کند دخترکِ شهر آشوبش به کل زده است به سیم آخر٬ نمی‌داند که زده‌ام و راضی‌ام از این گرد و خاکی که به پا کرده‌ام. حالم به هم می‌خورد بانو از آنهایی که بی‌دریغ برای محاسن خودشان چرتکه می‌اندازند و برای شمارش خوبیهایشان انگشت کم می‌آورند. همان‌ها که ادعا می‌کنند وقتی آنها می‌آیند دردهای همه را باد با خودش می‌برد. عق٬ آن هم از نوعی که ته دلت کنده می‌شود! من به جای همه‌ی این حرفها ترجیح می‌دهم راز ترد شدن کتلت‌های خانگی را بدانم و رمز خوشرنگ شدن چای دارچین را. از بی خیالی این روزهایم لذت می‌برم. از اینکه دیگر تا صبح پشت پنجره‌ها راه نمی‌روم و با چراغهای سو سو زن شهر و سپیده‌ی صبح غریبه شده‌ام. لذت می‌برم از بوسیدن لبهای عزیز دلی٬ به انتقام همه‌ی لحظه‌های تنهایی سالهایی که گذشت. دخترکِ شهر آشوب بزرگ شده بانو. یواش یواش رو به چهل سالگی دارد ولی ته دلش هنوز مثل دخترک‌های دبیرستانی عاشق است. خاله خان باجی‌هایی که برای غش و تشنج و قلنج و سیاه سرفه و دل شکسته و قوری ترک برداشته و بخت بسته و دخترهای ترشیده و پسرهای عزب اوغلی دعا می‌نویسند و نسخه می‌پیچند را ول کرده‌ام به حال خودشان. بگذار اراجیفشان را صله بدهند به الاغ‌های دو نبشی که مانده‌اند در شش و بش تصمیم گیری برای زندگی‌شان. انگاری که دلم را با سی و شش وجب آب کُر شسته باشم٬ خالی شده‌ام از حضورشان.

اول نامه از پدرم برایت گفتم و دلم نیامد که بیشتر نگویم. فرشته‌ای بود. کوچک‌تر که بودم و مدرسه نمی‌رفتم عصری که می‌شد پشت پنجره‌ی آشپزخانه بست می‌نشستم تا بیاید. وقتی می‌رسید کیفش را به گوشه‌ای می‌انداخت و بغلم می‌کرد و تا ساعت ۸ که وقت خوابم بود از بغلش زمین نمی‌گذاشت. تنها فرزندش بودم و هستم. یکی یک دانه دخترش. چشم و چراغ دلش. جز من از او چیزی به جا نمانده جز رحمتی که پشت سرش می‌گویند و خاطراتی که از او دارم. حدود ۱۰۰ تایی هم عکس از او دارم و چند تایی نامه‌ی دست نوشته و سه چهار تایی هم نقاشی رنگ روغن. یکیشان یک پرتره از من است که در اتاقم آویزان است. هفت هشت حلقه فیلم هشت میلی‌متری هم دارم از بچگی‌هایم که پدرم هم در آنهاست. شاید بیست سال بیشتر است که فیلم‌ها را ندیده‌ام. دستگاهی برای نمایش آنها ندارم ولی جایی را پیدا کرده‌ام که فیلم‌ها را برایم تبدیل خواهد کرد. باورت می‌شود بانو که وقتی فیلم‌ها تبدیل شود می‌توانم پدرم را دوباره در حال راه رفتن و خندیدن و در آغوش گرفتنم ببینم؟ انگاری که دوباره جان گرفته باشد. باورت می‌شود؟ باورم نمی‌شود٬ می‌ترسم بانو. می‌ترسم که غریبی کنم. می‌ترسم دلم طاقت نیاورد دوباره چشمهایش را٬ دستهایش را ببینم. روزی که به دنیا آمدم برای مادرم صد شاخه لاله‌ی قرمز هدیه آورده بود. روز حمام چهله‌ام با جام چهل کلید به سرم آب ریخته بود برای خوشبختی تنها دخترش. فرشته‌ام نمی‌دانست که حتی هشت سالگی‌ام را هم نخواهد دید بانو. روزی که سکته‌ی قلبی کرد من مدرسه بودم. بعد‌ها فهمیدم وقتی شوک و بقیه چیزها جواب نداده بود قفسه ی سینه‌اش را شکسته و شکافته بودند تا با دست قلبش را پمپ کنند. دکترش دوستش بود. حال آن دکتر نازنین را فقط می‌توانم تصور کنم که با دستهای برهنه سینه‌ی دوستش را به دنبال یک نبض کوچک کندوکاو می‌کرده. تا ابد مدیونشم هر چند که فرشته‌ی من عمرش به این دنیا نبود. با رفتنش سال‌ها دلِ از نو روییدن نداشتم. تا شدم٬ چین خوردم٬ ولی نشکستم بانو. به خاطر پدرم زیر هیچ باری نشکستم. هیچ وقت نگفت که دوست دارد چه بشوم و چه بکنم. فقط دوست داشت شاد و سربلند باشم. همین. شاد و سربلند. شانزده سالم بود که مهاجرت کردم. نمی‌دانستم غربت برگ چه درختیست. بعد‌ها فهمیدم غربت را باید مثل دارویی سمی در شیشه‌ای بریزند و یک  جمجمه‌ی مرده و دو استخوان ران ضربدری رویش نقش کنند تا دست کسی اشتباهی بهش نرسد. غربت زرنیخ روح است بانو. تابش آوردم٬ تا حالا شده ۱۸ سال و اندی. تا دو ماه دیگر می‌شود ۱۹ سال. تاب آوردم و شدم اینی که می‌شناسی. پدرم هیچوقت نگفت دوست دارد چه بشوم. کاش این چیزی باشد که در نظر داشت. گفته بود شاد و سربلند٬ شادی را بعد از رفتنش خیلی تمرین کردم تا یاد گرفتم دوباره شاد باشم. سربلندی را سعی کردم کسب کنم.

از مادرم لازم نیست برایت چیزی بنویسم. در حضورش بوده‌ای و می‌دانی. یک صبح تا ظهر که چند سال پیش دیدیش فکر کنم برایت کافی بود. خجالت نکش بانو٬ خیلی‌ها با دیدنش حس تو را دارند. مثلا خود من. گاهی دلم برایش می‌سوزد. مثل دخترکیست که در کالبد یک زن هفتاد و چند ساله گیر کرده باشد. بچگی می‌کند و گاهی حرفهای خام می‌زند و لجوج است و مستبد. یا حرفش را به کرسی می‌نشاند یا آنقدر مشت و لگد به زمین می‌زند تا توجهت جلب شود. از شانزده سالگی زیر پرش نبوده‌ام. چه خوب بود از لانه بیرون زدن و چه سخت بود غربتی که برای خودم انتخاب کردم. یاد روزهای گذشته که می‌افتم لبخند ترش و شیرینی می‌زنم. رازهایی‌ست که به هیچ چاه سیاهی حتی نمی‌شود گفتشان بانو. مادرم از سنخ دیگریست٬ بماند.

نمی‌دانم چه شد که سر درد و دلم باز شد بانو. هر وقت مخاطب می‌خواهم تو را وسط می‌کشم. با تو حرف زدن آسان است آخر. دلم برایت تنگ است بانو. یاد روزی به خیر که در خانه‌ی خواهرت مهمان بودیم. آژانس که رسید دم در توی کوچه ایستاده بودی منتظرم. پیاده شدم و وسط کوچه همدیگر را بغل کردیم و بغل کردیم و چلاندیم و بوسیدیم و از نگاه‌های غریبه‌ها شرم نکردیم. قورمه سبزی خوردیم و یکی دو ساعت بعد با هم از در زدیم بیرون به دنبال دلهایمان که زیر آسمان تهران جا گذاشته بودیم. عین دخترک‌های مدرسه‌ای دست هم را گرفته بودیم و دستهایمان را تاب می‌دادیم و در کوچه‌ها راه می‌رفتیم. یا آنروزی که رفتیم تئاتر لیلی و مجنون. یا آن روز کذایی که در یکی از کافه‌ها یک نفس دو ساعتی گریه کردم. یادت می‌آید سر تجریش دو تا بستنی سنتی خریدیم و سربالایی دربند را پیاده بالا رفتیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. دلم برایت یک ذره شده بانوی نورانی. دوستت دارم زیاد. باقی بقایت بانو. 

برشهایی از یک مهمانی

از جایی که روی مبل نشستم دولا می‌شوم تا نوشابمو بذارم روی میز. خانمی که دو نفر اونور من نشسته بی مقدمه می‌گه من شیرینم اسم شما چیه؟ دو تا بلندگو به ارتفاع یه متر و یه وجب در نیم متری منه و به زور اسمم رو به خانوم فضول حالی می‌کنم. نخیر٬ سر سوالاتش تازه باز شده. مال کدوم آیالتی؟ می‌گم همینی که الان توش هستیم. می‌شنوم که می‌گه واااا اینجا به دنیا اومدین؟ می‌گم نخیر ۱۶ سالگی اومدم اینجا. می‌گه نه کدوم ایالت به دنیا اومدی؟ و زودی پشت بندش می‌گه یعنی توی ایران توی کدوم ایالت به دنیا اومدی؟ کم مونده خودم رو بزنم و در حالی که روی پای نفر بین ما دولا شده که صدای منو بشنوه دو بامبی بکوبم به ملاجش و بگم از خیر من یکی بگذر تا وقتی یاد نگرفتی بگی استان. صاحب مهمونی میاد و صدای موزیک که از نمی‌دونم از چند هزار دسیبل به چندین هزار دسیبل بالا می‌ره. مغزم داره گمب و گمب می‌کنه. ته مغزم بیژن مرتضوی ویالون می‌زنه. پا می‌شم می رم یه گوشه می‌ایستم و ملتی که دارن با ریتم و بی ریتم با آهنگ  بعدی که شروع شده سر و دستی تکون تکون می‌دن رو نگاه می‌کنم. میز شام هنوز جمع نشده. از گوشه‌ی چشمم می‌بینم دستی رفت روی میز و برگشت. نگاه می‌کنم و آقایی با کت و شلوار و کروات قرمز که سنش راحت به هفتاد می‌رسه قاشقی رو تا ته می‌کنه توی حلقش و در میاره و می‌کنه توی کاسه ماست و خیار روی میز و دوباره این کار رو تکرار می‌کنه.  خدا رو شکر می‌کنم که جزء نفرات اول شام کشیدم و ظرف ماست و خیار دست نخورده بود. خانوم بیست و چند ساله‌ای که این مهمونی به مناسبت فارغ‌التحصیل شدنش از دانشگاه به راهه داره اون وسط به یه آهنگ عربی خودش رو می‌تکونه. می‌تکونه و می‌تکونه و باز من سعی می‌کنم جا به جا بشم که پاهام از اینی که درد می‌کنه به خاطر سر پا ایستادن بیشتر درد نگیره. دور کانتر وسط آشپزخونه که برای مهمونی تبدیل به بار شده شلوغ‌ترین جای خونه هستش. یه چایی دستمه و یکی می‌گه به سلامتی. می‌گم این چایی‌ه٬ داغه٬ نمی‌تونم تا ته سر بکشم٬ شما بفرما به سلامتی خودت و هر چی لنگه‌ی خودته. یارو اونقدر سرش گرمه که نمی‌فهمه چی می‌گم. حدود شصت تا مهمونی که دعوت هستن توی هم لول می‌خورن. یه مهمونی ایرانی در غربت به سبک تمام عیار. همشون یا کاره‌ای هستن و یا کار خودشون رو دارن. همه دستشون به دهنشون می‌رسه و بنز و بی‌-ام-و هستش که دم در توی کوچه ردیفه. آهنگ‌های ده سال پیش همچنان داره از بلند‌گوها پخش می‌شه. یک دونه از آهنگهای جدیدی که توی ایران بیرون اومده رو ندارن. یادم می‌افته که چجوری با آهنگی که جورش دیروز از محسن یگانه گذاشته بود با دوستم ساعت ۱۱ دیشب یکی دو دقیقه‌ای وسط سالن رقصیدیم و دلم برای جورش تنگ می‌شه.  یه دسته از وسط میدون رقص دارن می‌خونن سرزمین آتیشه٬ کیشه کیشه کیشه و من با خودم فکر می‌کنم دفعه‌ی آخری که کلمه‌ی کیش به زبونتون اومده همون دفعه‌ی آخری بوده که این آهنگ رو شنیدین و فردا هم اگر کیش بشه قسمتی از مثلا عربستان خواهید گفت حیف شداااااا٬ ایالت خوبی بود برای خرید و دو چرخه سواری! و بیشتر از این چیزی مغزتون رو درگیر نخواهد کرد. به گوشه‌ی کانتر آشپزخونه تکیه می‌دم و یادم می‌افته که چرا نزدیک دو سالی می‌شه که هر دفعه مهمونی دعوت شدم یه جوری رد کردم. این آدمها رو نزدیک دو ساله که ندیدم ولی کارهاشون٬ حرفهاشون٬ حتی آهنگهای رقصشون هم عوض نشده. بی اختیار دلم برای جورش و بی‌بی و ناردونه و جالبات و بانو تنگ می‌شه. با اینکه فقط بانو رو به تا حالا فقط رو در رو دیدم ولی دلم برای همشون تنگ می‌شه. برای دوستان ندیده‌ای که از روی تمام این تپه‌ها و دریا‌ها حرف‌هامو متوجه می‌شن. در جمع دوستانی ایستادم که بعضی‌هاشون رو از روز اولی که رسیدم توی این مملکت می‌شناسم. با سه تاشون دانشگاه رفتم و بقیه رو هم در طول سالیان شناختم ولی همه غریبه می‌زنن ولی چقدر شبیه هم هستند. حرکاتشون٬ حرفهاشون٬ دغدغه‌هاشون٬ ماشین‌هاشون٬ و روحهای الاخون والاخونشون. دلم خونه‌ی خودمو می‌خواد. با گلهای ارکیده‌ی سفید که باز امسال منت به سرم گذاشته و  تازه یک هفته هستش که باز کرده. دلم می‌خواد این کفشهای پاشنه بلند رو از پام بکنم و هر بار برای مهمونی زنگ زدن دعوتشون رو رد کنم. گوشه‌ی مغزم یادداشت می‌کنم٬ رد مهمونی‌های بعدی از یاد نرود و باز یاد حرف شیرین خانوم می‌افتم که مال کدوم ایالتی و باز می‌خوام برم یه لگد بزنم توی ساق پاش. دلم گلهای بالکنم رو می‌خواد و اون عسلی کوچیک رو که موقع تایپ کردن زیر پام می‌ذارم. از تمام مهمون‌ها دختری که مثل دختر باکره‌ی ده بالاست با حرکات خیلی ملایم می‌رقصه. یه شلوار طوسی و یک بلیز خال خالی همه رنگ پوشیده. با دیدنش یاد عکسهای سیاه و سفید پنجاه سال پیش مادرم می‌افتم. دختر با همه فرق داره٬ یه فرق خوب٬ اونجوری که دوست داره اومده. همه که شلنگ و تخته می‌ندازن اون همونجوری که بلده می‌رقصه و لبخند می‌زنه. نمی‌دونم کیه ولی توی این همه آدم جوراجور فقط اونه که به نظرم میاد خودشه و تظاهر نمی‌کنه که آدم دیگه‌ای هستش. از در حیاط پشتی باد خنکی میاد. با خودم می‌گم چه خوبه که شالم رو همراهم آوردم. همون شالی که توی ایران به عنوان روسری استفاده می‌کردم. یه شال بلند مشکی. نصفه شب گذشته و یه سری از مهمون‌ها که دارن می‌رن. موقعیت رو مناسب می‌بینم و با همه خداحافظی می‌کنم و راهی خونه می‌شم. شالم رو از روی کیفم بر می‌دارم و دور شونه‌هام می‌پیچم. از روزی که از ایران سرم بوده نشستمش٬ مخصوصا. توی ماشین که می‌شینم پاهام گز گز می‌کنه. گوشه‌ی شالم رو بو می‌کنم٬ بوی یه جای آشنا رو می‌ده. بوی جایی حوالی باغ فردوس٬ یا سربالای تیز گلاب دره.

سفرنامه‌ی خرگوشی

همه چیز از اینجا شروع شد. یه چمدون بسته و چند روزی دور از خونه.

safar1.jpg

مقصد خانوم خرگوشه اینجا بود. گوشه‌ای از صحرای آریزونا که چندان هم صحرایی نبود. شاید واحه‌ای بود در صحرا.

safar4.jpg

خانوم خرگوشه فقط برای سه روز رفته بود و برای همین هر جا که تونست استراحت کرد. مثلا اینجا:

safar2.jpg

و کمی هم اینجا:

safar3.jpg

و بیشترش رو هم اینجا: (برای دیدن خرگوشه به میز پایین عکس دقت کنید. دیدن مناظر پشت خانوم خرگوشه به افراد زیر ۱۸ سال توصیه نمی‌شود.)

safar5.jpg

و اینجا: (برای دیدن خرگوشه به تیوب دقت کنید)

safar6.jpg

بعد از سه روز خرگوشه برگشت خونه سر کار و زندگی. همین.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »