برای جورش
۳:۲۷ ب.ظ - دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷ (شخصي) - نویسنده : .S
جورش عزیز این هم نمونه کارهای بنده. امیدوارم آمادگی لازم برای استخدام در شیرینی پزی شما را داشته باشم. اینها را به عنوان رزومه اینجانب قبول کن.
پ.ن: می دونم همه خواهند گفت چه ربطی.
۳:۲۷ ب.ظ - دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷ (شخصي) - نویسنده : .S
جورش عزیز این هم نمونه کارهای بنده. امیدوارم آمادگی لازم برای استخدام در شیرینی پزی شما را داشته باشم. اینها را به عنوان رزومه اینجانب قبول کن.
پ.ن: می دونم همه خواهند گفت چه ربطی.
۷:۳۶ ق.ظ - جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۸۷ (شخصي) - نویسنده : .S
کدام گزینه صحیح است؟ انتخاب بفرمایید.
گزینهی الف:

گزینهی ب:

پ.ن: راهنمایی: گاهی آزاد به عنوان اسم هم استفاده می شود!!! برای مثال ترجمه ی اسم آقای داوود آزاد می شود Davood Azad نه Davood Free و نه Davood Private!!!
۲:۳۱ ق.ظ - چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۷ (شخصي) - نویسنده : siminak
در نرمه ی باران و مه دم غروب قدم زنان به خانه رسیدم, همه ی را ه را با افکار بی سر و ته و مغشوش طی کرده بودم .تصویری مه الود از ساختمانها و دیوارها و درختان, جلوی چشمم رژه می رفتند, بدون اینکه توجه ایی به انها داشته باشم . گاه می دویدم و چنان خیز بر می داشتم که دستهایم پشت سرم جا می ماند. به مانند اسبی تارانده شده, نفس نفس میزدم و خودم را هلاک می کردم…………………………………………….. دو رج از درختان صنوبر را نگذارنده به سبزه ایی پت و پهن میرسی و ردیفی از شمشادهای کوتاه, که مثل قطاری سبز رنگ, تَنگِ دیوار را گرفته و جا خوش کرده است. در امتداد ان , جعبه ی سیمانی به چشم می خورد که دریچه ی آن چون طفلی بی نزاکت همیشه به من دهن کجی می کند, جعبه ایی پر ازصورت حساب و نامه ی اعمال , نامه از فلان شرکت و تبلیغ بهمان موسسه و حراجِ نان و شورت و روغن ماشین و حتما جان ادمیزاد…………………. از شکاف دریچه با یک چشم نگاهی به داخل می اندازم, بنظر پر بارتر از همیشه میاید……. به یاد ندارم, این ماه پر خرجی کرده باشم؟؟؟؟؟؟!!!!!!……………… هیچ وقت تمایلی به خالی کردن صندوق پست نداشتم, مخصوصا که دسترسی به در پشتی آن سخت است, نمی دانم کدام نا بلدی این صندوق را اینطور, در دل زمین کاشته ؟؟؟؟…… روی سطح صاف سکو, به شکم دراز می کشم و دستم را داخل این جعبه ی مار گیری فرو می برم, درست نمی دانم چه حسی مرا وادار به این حرکات محیر العقول کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ …………………..مرتب زیر لب تکرار می کنم ” هیچ وقت دوست نداشتم صندوق پست را من خالی کنم ” و دستم را با حرص بیشتری توی صندوق می چرخانم. انگار اینجا میز حراجیست و می خواهم تحفه ایی از ان زیر زیرها بیرون بکشم و ………….. ” هیچ وقت دوست نداشتم صندوق پست را من خالی کنم ” و بیشتر زیر و رو می کنم . بسته ایی نه چندان بزرگ و محکم و شق و رق توجه انگشتانم بیشتر بر می انگیزاند, بیشتر به جلو خم می شوم و حالا تا کمر خم شده ام , نمی دانستم اگر کسی از ان حول و حوش بگذرد چه فکر می کند, اگر مرا در ان وضعیت ببیند؟؟؟؟؟؟…………………… با یک دست بسته را محکم چسبیده ام و با دست دیگر کاغذها و نامه های دیگر را کنار می زنم . بلوزم برگشته و روی صورت و چشمهایم را پوشانده, جایی را نمی بینم. با هر دو دست, در صندوق پست مشغول هستم که روی خاک باغچه ی پشت صندوقِ پست ولو می شوم, بین دیوار و صندوق محبوس می شوم و ادرس را می خوانم………… نامه ایی برای من …….. نه… بسته ایی برای من ……. برای خودِ خودِ من ……… سطح بسته را دست می کشم, گوشه های تیزو مرتب بسته را لمس می کنم . باید یک جعبه باشد, یک جعبه ی ظریف, یا شاید …. شاید …….. شاید یک کتاب !!!!!!!!! یک کتاب …….. ” کتابه ههههههههههههههههههههههههه……..” چنان داد می زنم که وَق قست سگِ همسایه به هوا می رود. با وَقَ قستی جوابش را می دهم . دوست دارم گاهی پاچه ی این سگها را مثل خودشان بگیرم ………….. ” کتابه … کتابه ……… کتابه ” و باز تکرا می کنم …. ” گفته بود هر وقت پیدا کرد, برام می فرسته ……..” و من باز شرمنده شدم ………. صفحه ی پانزدهم را که می خوانم ,سایه ایی خطم را تار می کند ………….._”اینجا چیکار می کنی ؟؟”…….._ گفنم : ” من الان توی یک باغ بزرگم که پر از سیبه, دارم سیب می چینم . می خوای برات سیب بچینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟……_” نه , همین حالا از روی خاکها پاشو.”……. _” اخه من الان ته یک باغم, تا بخوام بیام خیلی طول می کشه ,می دونی چقدر راهه ؟؟؟؟؟؟؟؟من دارم سیب می چینم…….”
۹:۲۷ ب.ظ - دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۷ (شخصي) - نویسنده : .S
ساعتم را نگاه میکنم. هنوز هشت و نیم صبح شما نشده بانو. اینجا شهر کوهستانیست و آفتاب در حال غروب. فاصله از اینجا تا دیار تو٬ یک عالم. دلِ تنگِ بنده٬ یک خروار. یاس ایرانی در بالکن همراه با باد بهاری برایم دست تکان میدهد. این روزها حال و هوای نوشتن ندارم. از تو چه پنهان بانوی نورانی که جدیدا در فکرم که جل و پلاسم را از اینجا جمع کنم. وبلاگستان هم دیگر آن وبلاگستانی که من و تو سالها پیش در آن آشنا شدیم نیست. آن روزها برای نوشتههای جدید خیلی از وبلاگها لجظه شماری میکردم. این روزها انگاری تخم همهی نوشتههای خوب را ملخ خورده. گاهی فکر میکنم زیستن به موقع در وبلاگش را تخته کرد. ندا هم ایضا٬ نویسندهی وبلاگ افکار پراکندهی یک زن منسجم منظورم بود. حرف نگفتهای هم مگر باقی مانده؟ نمانده٬ باور کن. فقط ترتیب کلمات و جملهها هر از گاهی فرق میکنند و نویسنده از این حس حالی شبیه به ذوق مرگ شدن پیدا میکند. همین داستانهای کذایی مرا هم یقین دارم کسی دیگر با جملاتی نه چندان شبیه به جملات من بیان کرده باشد. خانه را بوی خورشت آلو اسفناج و برنج تازه دم برداشته بانو. کاش بودی. کاش امشب شام مهمانم بودی. هر چند در دیار تو بیشتر وقت صبحانه است و در شهر کوهستانی وقت شام. آن هم نه شام امشب٬ بلکه به وقت شما شام دیشب! هنوزم در فکر “برگ جهانم” و آن خر قهوهای رنگی که برایت تعریف کردم که روزی خواهم داشت. میدانستی تو و یک عزیز دیگر تنها کسانی هستید که به آرزوهایم نمیخندید. بیشتریها آرزوی بنز آخرین سیستم دارند و من آرزوی یک خر قهوهای با زنگولهای به دور گردنش که دیلینگ دیلینگ کند. خنده هم دارد. چند نفر فکر میکنی حرفم را بفهمند؟ آنجوری که تو و آن یکی عزیزم حرفهایم را میفهمید. تعداد آنهایی که بفهمند به سه نفر هم نخواهد رسید٬ خیالی نیست. من به دنبال فهمیده شدن نیستم. روزگاری بودم٬ جالا دو نفر هستند که کلمه به کلمه حرفهایم را میفهمند. میدانی دو نفر که حرفهایت را بفهمند یعنی چی بانو؟ یعنی همه چی. یعنی خودِ خودِ زندگی. یعنی شاید من شامل یک درصد از آدمهای دنیا باشم که این شانس را دارند که کسی بالاخره حرفشان را کامل بفهمد. آن هم نه یک نفر٬ دو نفر. مگر همه دنبال فهمیده شدن نیستند؟ پس این یعنی عالی. این یعنی محشر. در جواب پوزخند و حرفهای زمخت آنهایی که متوجه نمیشوند هم میخندم. شاید به کار دنیا. چه میدانم٬ شاید هم به آنها و سادگیشان میخندم. همانطوری که آنها به سادگی من میخندند. مهم نیست. مهم اینست که تو نمیخندی و آن عزیز دیگر نمیخندد. آفتاب پایین رفته بانو. گلدان یاس را از بالکن به داخل آوردم. هنوز برای شبها بیرون خوابیدن آماده نیست. تمام زمستان را کنج پذیرایی پناهش داده بودم. دوباره به هوای شهر کوهستانی باید عادت کند تا شبها را بیرون بماند. در حال نوشتن یک داستان جدیدم. یکی از همان داستانهای کذایی که به سبک خودم باید تهش معلوم باشد. میدانی که از چیزهای بدون ته و پیچیده بیزارم. داستان باید آخرش به جایی بند باشد٬ به دل خواننده٬ به دل خودم. آخرش این است که برای دل خودم مینویسم. گفتم که گفتنیهای این دنیا تمام شده بانو. فقط نظم و ترتیب و ترکیب کلمهها و جملهها عوض میشود. ولی هر چقدر هم با کلمات بازی کنم باز هم دلم برایت زیاد تنگ شده بانو. باقی بقایت نورانی.