عیدانه برای تویی که اینجا را می‌خوانی.

از بیرون صداهایی می‌آمد. هر چه پلک‌هایم را کشیدم، مثل سقز کش آمدند و باز نشدند. دوباره خوابم برد. نمی‌دانم چند ساعت گذشت که دوباره صداها از سر گرفت. با خودم گفتم:”مُردی موندی این دفعه باید چشماتو وا کنی ببینی چه خبره.” چشمهایم را به زحمت باز کردم. ظلمات بود. به تاریکی که عادت کردم، دیدم انگاری بیخ یک دیوار گِلی خوابم برده. دستم که بهش خورد، خنک بود و نمور. صورتم را به خنکی دیوار چسباندم دوباره خوابم برد. در خواب ناز بودم، کوه و دشت و لاله‌های وحشی را خواب می‌دیدم که حس کردم کسی به صورتم پشنگ آب می‌زند. مور مورم شد. یخ کردم. ولی گویی یک جورهایی هم سر حال آمدم. این دفعه مثل اینکه زیر پلک‌هایم فنر گذاشته باشند چشمهایم زود باز شدند. پایین را نگاه کردم، زیر پایم پر بود از رنگهایی به رنگ لاله‌های وحشی که در خواب دیده بودم. قرمز بود و نارنجی و زرد و گُلی و ریسه‌هایی به رنگ طلا لابلایشان. مبهوتِ رنگها چانه‌ام را روی دیوار گِلی مرطوب گذاشتم و به تماشای رنگ‌ها نشستم. در گوشه‌ی چشمم چیزی تکانی خورد و صدای پلق پلقی به گوش رسید . چشمهایم را ریز کردم. ته دشت رنگهای رویایی، تنگی بلورین بود با دو گلبرگ کوچک. یکی نقره‌ای، یکی نارنجی. گلبرگ‌ها به دور هم می‌چرخیدند و با هم یک صدا می‌خواندند:” یه روزِ زود…یه روزِ خوب…یه روز بهار تَنگِ غروب…می‌ریم سفر رو بالِ نور…جایی دور از تُنگ بلور.” محو تماشایشان بودم که گلبرگ نقره‌ای نگاهش به نگاهم افتاد و کنار تنگ توقف کرد. گلبرگ نارنجی همچنان به چرخیدن و شعر خواندنش ادامه داد. گلبرگ نقره‌ای آرام به پَرک نارنجی تشر رفت: “رَها، آروم باش ببینم این کیه؟” پَرک نارنجی که تازه صرافت افتاده بود که به تنهایی دارد دور خودش می‌چرخد وانمود کرد که مثلا کسی متوجه نشده و زودی کنار پرک نقره‌ای آمد و گفت: ” دریا، این دیگه کیه؟ چرا این ریختی خودش رو توی کوزه قایم کرده؟ مشکوک می‌زنه‌ها!” با این سوال‌ها خودم هم گیج شده بودم. من کیم؟ کوزه چیه؟ من تو کوزه چیکار می‌کنم؟ دل به دریا زدم و تمام جراتم را در صدایم جمع کردم و گفتم :”سلام گلبرگ‌ها.” اونها هم با هم گفتند: “ما؟ ما که گلبرگ نیستیم، ماهی هستیم.” گلبرگ نارنجی به گلبرگ نقره‌ای سقلمه‌ای زد و گفت: “دریا، ما ماهی هستیم دیگه آره؟” و گلبرگ نقره‌ای جواب داد: ” آره که ماهی‌ایم، حالا چرا هول کردی و شک ورت داشته؟” دوباره صدایم را صاف کردم و این بار گفتم: “سلام ماهی‌های زیبا.” و ماهی‌ها جواب دادند: ” سلام موجود توی کوزه.” پرسیدم: “منم ماهی هستم؟” ماهی‌ها خندیدند و گفتند: “ماهی؟ نه، نه ماهی که نیستی.” بعد انگاری که چیزی مهم یادشان آمده باشد یک صدا با هم فریاد زدند: ” آقای ریاااااالی….آقای ریاااااالی!!!” از گوشه‌ی سمت راست دشت رنگها موجودی گرد و براق از داخل یک نلعبکی سرک کشید و با صدایی که کهولت در آن موج می‌زد پرسید: ” چی شده؟ این دفعه دیگه چی شده؟” رها با عجله پرسید: “آقای ریالی، این که توی کوزه رفته کیه؟” آقای ریالی نگاهی به من کرد و گفت: “سلام بابا جان، رسیدن به خیر سبزه‌ی بهاری.” چیزی ته دلم  وول زد. توی دلم تکرار کردم: “من سبزه هستم.” قبل از اینکه فکرم تمام شود آقای ریالی گفت:”من ریالی هستم، مخلص شما سکه‌ی سفره‌ی هفت سین.” مشکل چند تا شد. سفره چیه؟ هفت سین کیه؟ آقای ریالی وقتی مرا مات و مبهوت این توضیحات دید گفت: “امروز عیده. اینجا هم که ما هستیم سفره‌ی هفت سینه. تو یه سین‌اش هستی و منم یه سین‌اش. اون یکی سین‌هاش هم سنبل هستش که پشت سرت نشسته، سمنو هم کنار سنبل توی کاسه ولو شده، اون که یه کلاه سفید سرش گذاشته سیره، و اون گرد و قلمبه‌ی قرمز اون کنار سیبه و اون دو سه تا فسقلی که توی جام لب طلایی نشستن هم سنجدن. این پارچه‌ی قرمز و نارنجی و از همه رنگ هم که ما روش جمع شدیم سفره‌ی هفت سین هستش.” برای اولین بار دور و برم را نگاه کردم و از دیدن این همه دوستهای جدید و رنگارنگ سر مست شدم. پرسیدم: “آقای ریالی اونهایی که اون دورتر، اون پشت نشستن پس کین؟ اونها هم که شبیه اینوری‌ها هستن.” سکه خنده‌ی نرمی کرد و گفت: “اون آینه هستش که همه چی رو دو تا می‌کنه. اون سبز رنگه هم تو هستی با بقیه‌ی دوستهات که توی کوزه کاشتنتون.” مشغول تماشای خودم و شلور سفالی و بند شلوار قرمزم بودم که آقای ریالی گفت: “اون دختر کوچولو که اونطرف اتاقه اسمش سحر‌گله، دختر آقا کامران و سمانه خانوم که صاحب خونه‌های ما هستن.” اونقدری طول نکشید که اهل خانه دور سفره‌ جمع شدن. سمانه خانوم دستی به همه‌ی ماها که روی سفره نشسته بودیم کشید و کمی جا به جایمان کرد و بعد کنار آقا کامران نشست و دخترکش را روی زانوهایش گذاشت و روبان‌های صورتی که به دو طرف موهای دسته‌ شده‌ی دخترک وصل بود را محکم کرد. سمانه خانوم جعبه‌ای مشکی که مردی توی آن حرف می‌زد را نزدیک سفره گذاشت. آنقدری نگذشت که چیزی مثل توپ داخل جعبه صدا کرد و آقای توی جعبه گفت: “آغاز سال ۱۳۸۷.” آقا کامران و سمانه خانوم و دخترک همه یکدیگر را در آغوش گرفتند. من مات این کارها رو به آقای ریالی گفتم: “اقای ریالی اینها چرا اینجوری می‌کنن؟ چرا اینجوری همدیگه رو می‌چلونن.” سکه لبخندی زد و گفت: “همدیگه رو دوست دارن، سال نو شده، شادن.” من با خودم زمزمه کردم: همدیگه رو دوست دارن.” صبح روز بعد که بیدار شدم سحر‌گل داشت با یک استکان کوچک روی سرم آب می‌ریخت. زیر موجهایی از آب خنک سر و رویی صفا دادم. سحر‌گل برای لحظه‌ای با چشم‌های عسلی‌اش به من خیره شد و بعد با صدای بلند رو به اتاقی که مادرش در آن بود گفت: “مامااااان، بیا ببین این دو تا سبزه‌ چه خوشگل به هم پیچیدن. فکر کنم همدیگه رو بغل کردن.”

sabze11.JPG

عکس از خودم با همکاری سبزه.

کیک

این هم عکس کیک تولد امسال بنده. عزیزی بدون اینکه خبر داشته باشم ده روز قبل از تولدم کیک رو سفارش داده بود (ممنون دوستم، خیلی برام عزیزی)  و قنادی رو مجبور کرده بود که روش به فارسی بنویسه “تولدت مبارک”. قناد آمریکایی هستش. این دوست من رفته بود اونجا و اونها هم کیک پز رو رفتن آوردن که ببینه می‌تونه این رو بنویسه یا نه. اون موش هم داستانش مفصله. توی این همه سالی که اینجا بودم این اولین کیک تولدی هستش که به فارسی روش نوشته شده. شهر من قنادی ایرانی نداره. دیدن این کیک لذتی داشت که قابل تعریف نیست. جای همه‌ی دوستان خالی.

پ.ن. ممنون که روزهای منو بهتر از روزهایی که نداشتمت می‌کنی. دوستت دارم به اندازه دلم و یه ذره بیشتر، چون کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه.

cake.jpg

امروز

امروز بیشتر روز خونه هستم. این جور روزها رو زیاد دوست دارم. روزهایی که با کسی نباید سر و کله بزنم. روزهایی که نباید تمام روز دردی از کسی دوا کنم جز دل خودم. روزهایی که صبح بیدار می‌شم و نباید جای به خصوصی باشم. بلند می‌شم یواش یواش کارهامو انجام می‌دم. امروز صبح یه ذره کارهای تر و تمیز کردن خونه برای عید رو انجام دادم. حالا ظهر شده. ناهار گرم کردم و یه کانال رادیوی ایرانی رو روی کامپیوتر گرفتم. ناهار می‌خورم، رادیوی ایرانی گوش می‌کنم. صدای خانوم مجری رو خیلی دوست دارم. شمرده شمرده و زیبا حرف می‌زنه. داستان می‌خونه. قسمتی از داستان بیژن و منیژه. چند روز پیش از ایران یه بسته پر از کلوچه و سوهان و شیرینیهای عید رسیده. یه بسته ی دو تایی کلوچه‌ی نوشین باز می‌کنم. یکی از کلوچه‌ها رو بعد از ناهار خوردم و یکی رو نگه داشتم واسه بعد. کلوچه بو و طعم ایران رو داره. کاغذ کلوچه رو بو می‌کنم . هنوز بوی یه جای آشنا رو می‌ده و بوی اینجا رو به خودش نگرفته. نوشته‌های روی بسته رو می‌خونم و به داستانی که خانوم مجری داره می‌خونه گوش می‌کنم. از وزن کلوچه‌ها گرفته تا مواد به کار رفته و آدرس جایی که کلوچه‌ها درست می‌شه رو روی کاغذ کلوچه می‌خونم. هوای امروز بهاریه. پنجره رو باز کردم و بهار توی خونه داره سرک می‌کشه. یه سری تخم گل گرفته بودم که امروز کاشتم توی یه گلخونه‌ی کوچیک که توی خونه دارم. تا پنج هفته‌ی دیگه بیشترشون برای کاشتن توی گلدونهای بزرگ بالکن آماده خواهند بود. ارکیده‌ی سفید ساقه‌ی جدید داده و تا چند هفته‌ی دیگه غنچه خواهد داد. به گلها رسیدگی می‌کنم و زیبا شیرازی گوش می‌کنم. صدای زیبا دلنشینه و گرم. درو وا کن درو وا کن…پشت در بوسه گذاشتم…زیر پادری واست یک دل دیوونه گذاشتم…سقف خونه مهربونی…زمینش عشق جوونی…دیواراش گل محبت…پنجرش جنس صداقت…خونمون قصر طلا شد…خونمون دور ز بلا شد…منو و تو دو یار جونی…اون که می‌خواستم همونی.
پ.ن: برای شنیدن آهنگ روی شکل زیر کلیک کنید.
نام آهنگ: خانه عشق با صدای زیبا شیرازی

۰۶_-_khaneye_eshgh.mp3

تشنه در آب

من از نگاه ماهی در تنگنای تنگ بی‌تاب می‌شوم

وز شرم این ستم که بر این تشنه می‌رود

انگار پیش دیده‌ی او آب می‌شوم

چون باد با شتاب از جای می‌پرم

زندانی حصار بلورین را تا آبدان خانه خاموش می‌برم

آرامتر از برگ می‌بخشمش به آب

می‌بینم از نشاط رهایی در آن فضای باز پرواز می‌کند

آزاد

 تیز بال

 سبک روح

 سرمست

بر زمین و زمان ناز می‌کند

تا در کشد تمامی آن شهد را به کام

 با مُنتهای شوق دهان باز می‌کند

هر چند دیوار آبدان خزه بسته

پاشویه‌ها  خراب شکسته

و آن راکد فسرده در این روزگار تلخ

دیگر به خاکشیر نشسته

این آبدان اگر نه بلورین وین آب اگر نه روشن مانند اشک چشم

اما جهان او وطن اوست

اینجا تمام آنچه در آن موج می‌زند

پیوند ذره‌های تن اوست

آه ای سراب دور ما را چه می‌فریبی

با آن بلور و نور؟

شعر از فریدون مشیری

پ.ن. فقط خواستم بگم دلم برای اون حوض خزه بسته که با هر ذره‌ی وجودم پیوند داره تنگ شده.