عیدانه برای تویی که اینجا را میخوانی.
۶:۳۸ ب.ظ - دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶ (شخصي) - نویسنده : .S
از بیرون صداهایی میآمد. هر چه پلکهایم را کشیدم، مثل سقز کش آمدند و باز نشدند. دوباره خوابم برد. نمیدانم چند ساعت گذشت که دوباره صداها از سر گرفت. با خودم گفتم:”مُردی موندی این دفعه باید چشماتو وا کنی ببینی چه خبره.” چشمهایم را به زحمت باز کردم. ظلمات بود. به تاریکی که عادت کردم، دیدم انگاری بیخ یک دیوار گِلی خوابم برده. دستم که بهش خورد، خنک بود و نمور. صورتم را به خنکی دیوار چسباندم دوباره خوابم برد. در خواب ناز بودم، کوه و دشت و لالههای وحشی را خواب میدیدم که حس کردم کسی به صورتم پشنگ آب میزند. مور مورم شد. یخ کردم. ولی گویی یک جورهایی هم سر حال آمدم. این دفعه مثل اینکه زیر پلکهایم فنر گذاشته باشند چشمهایم زود باز شدند. پایین را نگاه کردم، زیر پایم پر بود از رنگهایی به رنگ لالههای وحشی که در خواب دیده بودم. قرمز بود و نارنجی و زرد و گُلی و ریسههایی به رنگ طلا لابلایشان. مبهوتِ رنگها چانهام را روی دیوار گِلی مرطوب گذاشتم و به تماشای رنگها نشستم. در گوشهی چشمم چیزی تکانی خورد و صدای پلق پلقی به گوش رسید . چشمهایم را ریز کردم. ته دشت رنگهای رویایی، تنگی بلورین بود با دو گلبرگ کوچک. یکی نقرهای، یکی نارنجی. گلبرگها به دور هم میچرخیدند و با هم یک صدا میخواندند:” یه روزِ زود…یه روزِ خوب…یه روز بهار تَنگِ غروب…میریم سفر رو بالِ نور…جایی دور از تُنگ بلور.” محو تماشایشان بودم که گلبرگ نقرهای نگاهش به نگاهم افتاد و کنار تنگ توقف کرد. گلبرگ نارنجی همچنان به چرخیدن و شعر خواندنش ادامه داد. گلبرگ نقرهای آرام به پَرک نارنجی تشر رفت: “رَها، آروم باش ببینم این کیه؟” پَرک نارنجی که تازه صرافت افتاده بود که به تنهایی دارد دور خودش میچرخد وانمود کرد که مثلا کسی متوجه نشده و زودی کنار پرک نقرهای آمد و گفت: ” دریا، این دیگه کیه؟ چرا این ریختی خودش رو توی کوزه قایم کرده؟ مشکوک میزنهها!” با این سوالها خودم هم گیج شده بودم. من کیم؟ کوزه چیه؟ من تو کوزه چیکار میکنم؟ دل به دریا زدم و تمام جراتم را در صدایم جمع کردم و گفتم :”سلام گلبرگها.” اونها هم با هم گفتند: “ما؟ ما که گلبرگ نیستیم، ماهی هستیم.” گلبرگ نارنجی به گلبرگ نقرهای سقلمهای زد و گفت: “دریا، ما ماهی هستیم دیگه آره؟” و گلبرگ نقرهای جواب داد: ” آره که ماهیایم، حالا چرا هول کردی و شک ورت داشته؟” دوباره صدایم را صاف کردم و این بار گفتم: “سلام ماهیهای زیبا.” و ماهیها جواب دادند: ” سلام موجود توی کوزه.” پرسیدم: “منم ماهی هستم؟” ماهیها خندیدند و گفتند: “ماهی؟ نه، نه ماهی که نیستی.” بعد انگاری که چیزی مهم یادشان آمده باشد یک صدا با هم فریاد زدند: ” آقای ریاااااالی….آقای ریاااااالی!!!” از گوشهی سمت راست دشت رنگها موجودی گرد و براق از داخل یک نلعبکی سرک کشید و با صدایی که کهولت در آن موج میزد پرسید: ” چی شده؟ این دفعه دیگه چی شده؟” رها با عجله پرسید: “آقای ریالی، این که توی کوزه رفته کیه؟” آقای ریالی نگاهی به من کرد و گفت: “سلام بابا جان، رسیدن به خیر سبزهی بهاری.” چیزی ته دلم وول زد. توی دلم تکرار کردم: “من سبزه هستم.” قبل از اینکه فکرم تمام شود آقای ریالی گفت:”من ریالی هستم، مخلص شما سکهی سفرهی هفت سین.” مشکل چند تا شد. سفره چیه؟ هفت سین کیه؟ آقای ریالی وقتی مرا مات و مبهوت این توضیحات دید گفت: “امروز عیده. اینجا هم که ما هستیم سفرهی هفت سینه. تو یه سیناش هستی و منم یه سیناش. اون یکی سینهاش هم سنبل هستش که پشت سرت نشسته، سمنو هم کنار سنبل توی کاسه ولو شده، اون که یه کلاه سفید سرش گذاشته سیره، و اون گرد و قلمبهی قرمز اون کنار سیبه و اون دو سه تا فسقلی که توی جام لب طلایی نشستن هم سنجدن. این پارچهی قرمز و نارنجی و از همه رنگ هم که ما روش جمع شدیم سفرهی هفت سین هستش.” برای اولین بار دور و برم را نگاه کردم و از دیدن این همه دوستهای جدید و رنگارنگ سر مست شدم. پرسیدم: “آقای ریالی اونهایی که اون دورتر، اون پشت نشستن پس کین؟ اونها هم که شبیه اینوریها هستن.” سکه خندهی نرمی کرد و گفت: “اون آینه هستش که همه چی رو دو تا میکنه. اون سبز رنگه هم تو هستی با بقیهی دوستهات که توی کوزه کاشتنتون.” مشغول تماشای خودم و شلور سفالی و بند شلوار قرمزم بودم که آقای ریالی گفت: “اون دختر کوچولو که اونطرف اتاقه اسمش سحرگله، دختر آقا کامران و سمانه خانوم که صاحب خونههای ما هستن.” اونقدری طول نکشید که اهل خانه دور سفره جمع شدن. سمانه خانوم دستی به همهی ماها که روی سفره نشسته بودیم کشید و کمی جا به جایمان کرد و بعد کنار آقا کامران نشست و دخترکش را روی زانوهایش گذاشت و روبانهای صورتی که به دو طرف موهای دسته شدهی دخترک وصل بود را محکم کرد. سمانه خانوم جعبهای مشکی که مردی توی آن حرف میزد را نزدیک سفره گذاشت. آنقدری نگذشت که چیزی مثل توپ داخل جعبه صدا کرد و آقای توی جعبه گفت: “آغاز سال ۱۳۸۷.” آقا کامران و سمانه خانوم و دخترک همه یکدیگر را در آغوش گرفتند. من مات این کارها رو به آقای ریالی گفتم: “اقای ریالی اینها چرا اینجوری میکنن؟ چرا اینجوری همدیگه رو میچلونن.” سکه لبخندی زد و گفت: “همدیگه رو دوست دارن، سال نو شده، شادن.” من با خودم زمزمه کردم: همدیگه رو دوست دارن.” صبح روز بعد که بیدار شدم سحرگل داشت با یک استکان کوچک روی سرم آب میریخت. زیر موجهایی از آب خنک سر و رویی صفا دادم. سحرگل برای لحظهای با چشمهای عسلیاش به من خیره شد و بعد با صدای بلند رو به اتاقی که مادرش در آن بود گفت: “مامااااان، بیا ببین این دو تا سبزه چه خوشگل به هم پیچیدن. فکر کنم همدیگه رو بغل کردن.”
عکس از خودم با همکاری سبزه.
