۱:۵۵ ق.ظ - پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶
(شخصي)
- نویسنده : siminak
خداحافظی می کنم , تا کی, تا چه وقت ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
غروب غریبانه ایی طلوع می کند و طلوع دلگیرانه ی رفتن, سرمی زد.
سلام, غم لحظه های جدایی . خداحافظ شعرهای روشن عاشقانه
خداحافظ عطرنان و بوی گلهای محمدی , آسمان آبی دشت و همنشینهای همیشگی.
خداحافظ لحظه های تلخ و ملس, خداحافظ چشمهای سیاه و مهربون.
سلام ادمهای نچسب و طلایی .
می روم و تو را جا می گذارم اما تو تنها نمی مانی , تو را با دلهای خسته و بی روح, تنها می گذارم تا روزگار را انطور که دوست داری سر کنی .
تو را به سرزمین افتاب و مهتاب می سپارم , به دامان کوههای سر بلند .
تو را به رویاهایم می سپارم , شاید فردایی باشد ……
با شب می نشینم , با شب می شکنم و ارزو دارم توسبز بمانی , گرچه من زرد و شکسته می روم .
سلام, غم لحظه های جدایی
۳ رخت دیگرون
۱:۰۳ ق.ظ - پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶
(شخصي)
- نویسنده : .S
اونروز صبح هم مثل همهی صبحهای دیگه بیدار شدم. یادم میاد با اینکه دیرم شده بود تختم رو هم مرتب کردم. حتی یادم میاد اونروز صبح موقع درست کردن تختم داشتم شعری رو میخوندم که توی برنامهی کودکان روز قبل شنیده بودم. شعرش رو هم یادمه. ”قوقولی قوقولی سحر شد…سیاهی در به در شد…فرشتهها دویدن…ستارهها رو چیدن”. من اونروز لعنتی رو خوب یادمه. سرویس مدرسه اومد دنبالم و من رفتم. سرویس که توی کوچه مدرسه پیچید و اسم دبستانم رو که از دور دیدم روسری خاکستریم رو کشیدم جلو و کیفم رو گرفتم دستم و راهی کلاس خانوم قریشی شدم. دوم اسفند بود. چند روز بعدش تولد من بود و چند روز بعد از اون هم عید بود. خانوم قریشی اونروز درس پرسید. من رو هم برد پای تخته. درسم رو جواب دادم و اومدم نشستم. موهای همشاگردیم الهام که جلوی من مینشست از پشت روسریش بیرون ریخته بود. الهام موهای صاف بلند داشت تا کمرش. مشکی مثل آسمون شب، تیره مثل روز دوم اسفند. اونروز تا عصر مثل همهی روزهای دیگهی دوران دبستان گذشت. عصری که اومدم خونه تو دیگه نبودی. گفتند که رفتی. رفته بودی یه جایی که دیگه دستم بهت نمیرسید و آرزوی دیدنت برای همیشه به دلم میموند. با اینکه اونروز صبح خروسها قوقولی قوقولی کردن و سحر شد، نمیدونم چرا عوض اینکه سیاهی در به در بشه یه سیاهی بزرگ اومد نشست وسط دل من. فرشتهها هم اونروز دویدن و به جای ستارههای آسمون تک ستارهی منو چیدن و تو رو با خودشون بردن. امروز دوباره چند روزی مونده به تولدم و چند روز دیگه هم مونده به عید. دوباره دوم اسفند شده و دوباره مثل همهی این بیست و چند سال پیش تو نیستی. توی همهی این سالها دوست داشتم که بودی. که بودی و بزرگ شدنم رو میدیدی وشاهد تلاشهام و نتیجههاشون بودی. گاهی نقاشیهایی که برام کشیدی رو نگاه میکنم. پایین همشون نوشته بابا، اون هم با خط خودت. روی نقاشیها که دست میکشم سر انگشتهای تو رو حس میکنم توی روزهایی که اینها رو میکشیدی. دستهات هنوز یادمه، محبتی که توشون بود رو هم. این روزها گاهی منت به سرم میذاری و به خوابم میای. دیدنت رو دوست دارم، مخصوصا وقتی که توی خواب باهام حرف میزنی و از اون بیشتر وقتی که میخندی و شادی. توی این همه سال اصلا عوض نشدی. مثل دفعهی آخری هستی که دیدمت. حتی سر حالتر. چند روز پیش به خوابم اومدی و از کادویی که برات فرستاده بودم تشکر کردی. قند توی دلم آب شد که به دستت رسیده. اون هم از این راه دور. قابل تو رو نداشت. فقط خواستم بدونی که به یادتم. هر روز، هر شب، هر دم و هر بازدم. هر چی باشه نصف وجودم از تو هستش. توی تک تک سلولهام تو جریان داری. گاهی برام جالبه که از تو فقط من توی این دنیا باقی موندم. تنها موجودی که از وجود تو هستش منم. اولی و آخری. برای همین هم همیشه خواستم که باعث افتخارت باشم. دوست داشتم اون چیزی که از تو توی این دنیا به جا مونده باعث خوشحالی و سر بلندیت باشه، همونجوری که تو برای من بودی. اینجایی که من هستم هنوز دوم اسفند نشده، ولی زیر اون درختهای بلند کاج یه جایی بیرون تهران که تو هستی امروز دوم اسفنده. نیستم که بیام ببینمت، منو ببخش. نیستم که مثل چند سال پیش که اونجا بودم برات گل مریم بیارم و یکی دو ساعتی پیشت باشم و پایین پات بشینم و روزهای رفته رو با هم دوره کنیم. اینجا هنوز اول اسفنده ولی روز و ماه و سال مهم نیست، تو هر روز با منی، گوشهی قلبمی. دلم برات تنگ شده. دلم برات خیلی تنگ شده بابا.
۱۸ رخت دیگرون
۹:۵۳ ق.ظ - پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶
(شخصي)
- نویسنده : .S
بانوی نورانی، امروز از خوابی آشفته بیدارم. هنوز آفتاب نزده و فقط کمی از پنج صبح گذشته. باز قیامت را خواب دیدم بانو. چیزی بود شبیه همان خواب اولی که برایت تعریف کرده بودم، ولی واقعیتر. فقط تو میدانی که قیامت را خواب میبینم و عزیزی دیگر. این روزها خیالم جمع است که به مقصد رسیدهای. دو سه دفعهای صدایت را شنیدهام، از غربتی جدید و دورتر از غربت قبلی. دلم میگیرد از این همه فاصله. شهر کوهستانی این روزها کاملا زمستانیست. هر چند روز یک بار برفی میبارد و من در انتظار بهار از پشت پنجره گلدانهای خالی و به صف شده در بالکن را نگاه میکنم. برای هر گلدان خالی نقشهای رنگی دارم. میدانم که بعد از عید دوباره به خاک بازی در بالکن مشغول خواهم بود. دلم برای باغچهی تو تنگ شده بانو. برای آن گیاه برگ پهن، رزهای مینیاتوری و آن آبنمای ته باغچه. برای آن همه سلیقهای که در هر گوشهی باغچهات زندگی میکرد. بهانه میگیرم، دلم برای تو تنگ است نازنین بانو. بارها گفتهام و دوباره میگویم، کسی مثل تو سراغ ندارم. باور دارم که تو تنها موجودی هستی که حرفهایم را آنجوری که میپسندم متوجه میشوی. انگاری تار و پودت از جنس دیگریست، جنسی بهتر از جنس آدمهای امروزی. دیشب در خوابم آسمان شهاب باران بود. تمام ستارهها از آسمان کنده شدند و به سر ما انسانها باریدند. به زمین که نزدیک میشدند، از شهابی که با دیدنش خوشحالی کنیم و آرزویی در دلمان نقش ببندد خبری نبود. تخته سنگهایی بودند آتشین که چراغ تمام آرزوها را خاموش میکردند. از در و دیوار آدم میجوشید. صبح روزهایی که این خوابها را میبینم آرامش عجیبی دارم. روزهای دیگر از طمعهای بزرگ و از خود شیفتگی انسانها کلافه میشوم. در آرزوهای کوچک لذتیست که در آرزوهای بزرگ سراغ ندارم. آرزوهای کوچک مانند هدیههایی در قوطیهای جواهری کوچک هستند که یقین داری داخلشان چیزی ارزشمند نهفته. آرزوهای کوچک را دوست دارم. مثل آرزوی داشتن یک حوض با کاشیهایی به رنگ آبی بهشت و چند ماهی با پولکهای قرمز و نقرهای. یا داشتن یک کرت کوچک برای کاشتن ریحان، مرزه، رازیانه و فلفلهای شیرین. آرزوی دوباره آمدن بهار و آرزوی سبزه سبز کردن و به دنبال پیدا کردن سنبل در این غربت به هر مغازهای سرک کشیدن. بین این آرزوهای کوچک یک آرزوی بزرگ هم دارم، دوباره دیدن تو. دلم برایت تنگ شده. باقی بقایت بانو.
۱۲ رخت دیگرون
۱:۴۶ ق.ظ - سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۶
(شخصي)
- نویسنده : bamdad
امروز برای آخرین بار دیدمش، یک بار دیگه اون صدای مهیب توی گوشم صدا کرد … وقتی داشتم میرفتم سراغش عجیبترین فکرهای دنیا توی سرم بود داشتم فکر میکردم اگه سواری منهم زبون داشت شاید خیلی درد دلها داشت که برایم بگه … میتونست بگه ای نامردها هفت ماه تموم بهتون صادقانه خدمت کردم … آخرش هم یک آه خشک و خالی کشیدید … پشتش هم گفتید خدارو شکر که خودمون جون سالم به در بردیم، بقیه اش هم فدای سرمون… یا اینکه میتونست بادیدن سواری جدید من کلی غصه دار بشه.
من ازون دسته آدمهایی نیستم که به وسایلم وابسته باشم … اما معتقدم که بعد از خونه … سواری یکی از مهمترین وسایل زندگی امروزه است … حداقل جایی که ما زندگی میکنیم بدون ماشین سواری زندگی لنگه ، و خیلی سریع آدم بهش وابسته میشه…
الان سه هفته ای میشه که ازون تصادف لعنتی میگذره … امروز رفته بودم که وسایلمون رو از توی ماشین بردارم … متاسفانه در اثراین تصادف ماشین از بین رفته … با دیدنش یکبار دیگه خاطره تصادف برام تازه شد و اون صدای لعنتی مدام توی گوشمه
من بعد از ۱۵ سال رانندگی بدون حادثه …دیگه کمی دست و دلم پشت فرمون می لرزه و پام روی گاز مدام دچار تردیده … و اینها همش بخاطر اینه که یک احمقی با سرعت دیوانه وار میاد توی ترافیک صبح میکوبه به ماشین آدم و آدم رو با بیمه ی احمقتر درگیر میکنه …
۷ رخت دیگرون