الف مثل انار، ب مثل برف

یکی دو روز بود که گلِ‌نار به شهر سرد اروپایی رسیده و اتاق کوچک هتل منزل موقتش شده بود. قرار بود نقاشی‌هایش در نمایشگاهی که دو روز بعد برگزار می‌شد شرکت داده شود. یک نقاشی نیمه تمام داشت که تا روز نمایشگاه باید تمام می‌کرد و چند خرده‌کاری دیگر. دعا دعا کرد که همه‌ی وسایلش را آورده باشد، فکر کرد:”اگر چیزی جا گذاشته باشم بیچاره می‌شم، اینجا از کجا وسایل نقاشی پیدا کنم؟” وسایلش را به دنبال رنگ‌ها و قلمو‌هایش تفتیش کرد. ته ساک، رنگها و قلمو‌ها کنار هم یله شده بودند و گلِ‌نار با دیدن آنها لبخند کمرنگی زد. وسایلش را کنار پنجره‌ی هتل روی میز کوچکی ولو کرد، پشت به پنجره روبروی بوم نقاشی نشست و مشغول شد. سوز خنکی از لای درز پنجره پشت بازوهایش را قلقلک می‌داد. نقاشی را در تهران شروع کرده بود. انارهای کوچک و بزرگی که روی یک سینی روحی تل زده شده بودند. کمی دورتر، پشت انارها زن و مردی پشت به بیننده دست در دست هم دور می‌شدند. روبروی آنها سر دری بود با کاشی‌کاریهای رنگی. انگاری زن و مرد از این دنیا جدا بودند. گویی آنها چیزی می‌دانستند که بقیه از آن خبر نداشتند. راز آفرینش شاید؟ گلِ‌نار قدری رنگ قرمزِ سیر و قهوه‌ای تند را مخلوط کرد، برای قسمتی از پوست سوخته‌ی انارها. دستی هم به کاشیهای رنگی کشید و بقیه‌ی خرده کاریهای نقاشی را تمام کرد. سمت راست پایین تابلو با یک قلموی نازک نوشت گلِ‌نار و مثل همیشه به جای نقطه‌ی نون یک دونه‌ی انار کشید. تابلو که کامل شد، آفتاب بی رمق زمستانی یواش یواش در شهر اروپایی در حال غروب بود. انعکاس شعاعهای هلویی و گل‌بهی غروب در پنجره‌ گویی امواج نرم موهای گلِ‌نار که تا پشت کتفهایش می‌رسید را سجده می‌کردند. موهایی که انگاری سیاهی شب به آنها ریخته بود با ریسه‌هایی از رنگهای غروب آذین شده بود. گلِ‌نار قلمو‌ها را تمیز کرد و همانجوری که نشسته بود به سمت پنجره چرخید. با انگشترِ انگشت وسطی دست راستش که طرحی هندی روی آن کنده کاری شده بود بازی بازی کرد و به تماشای غروب نشست. مردم شهر اروپایی در خیابان روبروی هتل در رفت و آمد بودند. چشم گل‌ِنار میان آن همه موی بلوند و چشم آبی به مردی با قیافه‌ای شرقی خورد. مرد یقه‌ی پالتوی مشکی‌اش را تا بناگوشهایش بالا کشیده بود و شالگردنی شیری رنگ با بافت مارپیچ که به نظر دست باف میامد دور گردنش چرخانده بود. گلِ‌نار با خودش گفت: “انگاری این بنده خدا هم مثل من به سرما عادت نداره”. چند دقیقه قبل‌تر اسد ازآخرین کلاس فلسفه‌ای که آنروز در دانشگاه درس داده بود بیرون آمده بود. دانشگاه تا ایستگاه ترن روبروی هتل چند خیابان بیشتر فاصله نداشت. یقه‌ی پالتو‌اش را بالا کشیده بود و سریع می‌رفت که به ترن برسد. با خودش هوای شهر اروپایی را لعن و نفرین می‌کرد که گلِ‌نار از پنجره دیده بودتش. دقیقا همان لحظه گفته بود:”لعنت به این شهر و هواش. جا قحطی بود اوس کریم ما رو صاف انداخت وسط قطب”. گل‌نار به خیابان چشم دوخت و اسد را با نگاه تا ایستگاه ترن بدرقه کرد. آنقدر پشت پنجره نشست تا اسد سوار شد. با خودش فکر کرد:”امشب شام چی بخورم؟”. نیم نگاهی به کوچه‌ که حالا در تاریکی فرو رفته بود انداخت و از بیرون رفتن منصرف شد. رستوران هتل به نظرش انتخاب خوبی آمد.

صبح روز بعد گلِ‌نار آفتاب نزده بیدار شد. به وقت تهران ساعت هشت صبح بود و به وقت شهر اروپایی هنوز چند ساعتی به هشت مانده. در چند روز گذشته به اختلاف ساعتِ شهر اروپایی با تهران عادت نکرده بود، لازم هم نبود عادت کنه. روز بعد از نمایشگاه راهی تهران بود. در حالی که زیر پتو کش و قوس می‌آمد به طرف پنجره غلتید. ابرها نارنجی کمرنگ بودند و برف نرمی می‌بارید. انگاری تمام شب باریده بود، پیاده‌روها سفید سفید بودند و رد پایی دیده نمی‌شد. گلِ‌نار پنجره را باز کرد. فکر کرد:”برف اینجا بوی برف تهرانو نمی‌ده، ولی قشنگه”. طولی نکشید که یخ کرد و پنجره را بست. زیر لب گفت: “دونه‌های برف هم سرنوشت عجیبی دارن. کیلومترها از اینور و اونور دنیا میان تا روی زمین کنار یه برف دیگه بشینن”. جلوی پنجره کنار بوم نقاشی نشست و از دیدن کاری که دیشب تمام کرده بود احساس رضایت کرد. امروز باید تابلو‌هایش را به نمایشگاه می‌برد و غرفه‌اش را برای افتتاحیه‌ی فردا مرتب می‌کرد. با این فکر‌ها دور اتاق چرخید و تابلو‌هایش را وارسی کرد. همه‌شان مثل بچه‌هایش بودند. آنها را به ترتیبی که می‌خواست نمایش دهد چید و چند دفعه‌ای ترتیب آنها را عوض کرد تا به دلخواهش در آمد. با این کارها سرگرم بود که هوا روشن شد و صدای رفت و آمد خیابان از سر گرفت. گلِ‌نار روی درگاهی پنجره نشست و دماغش را به پنجره‌ی خنک چسباند. نفسِ گرمش به قد یه کف دست از پنجره را مات کرد. قطاری چراغ زنان به ایستگاه نزدیک شد و مرد دیروزی با شال‌گردن دست باف و پالتوی مشکی از ترن پیاده شد. گلِ‌نار اسد را دوباره با نگاه بدرقه کرد تا او در کمرکش کوچه ناپدید شد. دلش بابت نمایشگاه کمی شور می‌زد ولی دیدن دوباره‌ی مرد را به فال نیک گرفت و رفت که آماده شود. آنروز به تاکسی گرفتن و رسیدن به نمایشگاه با یه عالمه بار و بندیل و چیدن و دوباره چیدن نقاشی‌ها تمام شد.  نقاشی انارها را جلوی غرفه گذاشت و بقیه نقاشیها را به ترتیب اندازه و هماهنگی رنگها و سوژه دور تا دور غرفه چید. کارش که تمام شد بعد از ظهر گذشته بود. دوباره تاکسی گرفت و به طرف هتل راهی شد. برف بند آمده بود ولی هوا همچنان ناجوانمردانه سرد بود. دم هتل پیاده شد ولی تو نرفت. سری به مغازه‌ی مجاور هتل زد و دنبال چیزی برای خوردن گشت. یک جور کیک چشمش را گرفت که چیزی شبیه کیک‌های یزدی ایران بود، رویش نوشته بود:”مامفینز” و گلِ‌نار فکر کرد:”این اقلا تا شام نگهم می‌داره.” آفتاب داشت غروب می‌کرد. مامفینز به دست از مغازه بیرون آمد، نیم نگاهی به ایستگاه ترن که تقریبا خالی بود انداخت و به طرف هتل راه افتاد.

صبح روز افتتاح نمایشگاه گلِ‌نار دوباره آفتاب نزده بیدار بود. با بردن تابلوها به نمایشگاه اتاق هتل خلوت شده بود. آفتاب که زد، گل‌ِنار ساعتها بود که آماده پشت پنجره نشسته بود. مرد پالتو پوش را هم امروز صبح دوباره با نگاه از ایستگاه ترن تا خم کوچه بدرقه کرده بود. انگاری او تنها آشنایی بود که گلِ‌نار در این شهر داشت. به نمایشگاه که رسید بقیه غرفه‌ها هم مرتب شده بودند. تمام روز مثل مادری دلسوز بالای سر نقاشیهایش ایستاد و به لبخند‌ نظاره کننده‌ها نگاه کرد و به حرفهایشان در مورد کارهایش گوش داد. کمتر کسی بود که با دیدن نقاشی انارها در سینی روحی لبخند نزند. نزدیکیهای غروب بود. گلِ‌نار از صبح سر پا در غرفه چرخیده بود. نمایشگاه کم و بیش خلوت شده بود. تصمیم گرفت غرفه‌اش را برای لحظه‌ای ترک کند و سرکی به غرفه‌های دیگر بکشد. پایش را از غرفه‌اش بیرون نگذاشته بود که سینه به سینه‌ی مرد پالتو پوشی شد که چندین بار از پنجره‌ی هتل دیده بود. شال مار پیچ مرد شل دور گردنش آویزان بود و یقه‌ی پالتو‌اش تا گوشش بالا نبود. مرد از دیدن گلِ‌نار کمی دست پاچه شد. خودش را جمع و جور کرد و روبروی تابلوی انارها ایستاد. اسم نقاش را که پای نقاشی خواند رو به گلِ‌نار گفت:”شما گلنار هستین؟ نقاش این تابلوها؟ من اسد هستم”. گلِ‌نار توی دلش گفت:”نگفتم قیافه‌اش شرقیه و مثل من مال اینجا نیست”، و با لحنی که می‌خواست خیلی محترمانه باشد جواب داد:”گلِ‌نار، ولی خیلی‌ها می‌خوننش گلنار” و برای اولین بار متوجه انعکاس تابلوی انارها در چشمهای اسد شد. انگاری زن و مردِ تویِ تابلو دست در دست هم ته نی‌نی چشمهای اسد قدم می‌زدند و به سر در کاشی‌کاری نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شدند. چیزی در دل گلِ‌نار فرو ریخت. مثل اینکه انار دلش را دانه دانه کرده باشند و در ظرفی بلوری به نمایش گذاشته باشند. اسد تا چند لحظه چشم از تابلو بر نداشت. یاد انارهای باغ پدریش افتاد و دلش مثل انارِ آب‌لمبو زیر شال و پالتو‌اش چلانده شد. گلِ‌نار چیزی ته دلش وول می‌زد. انگاری دلش را از نخی در یک روز طوفانی آویزان کرده بودند. اسد تا تعطیل شدن نمایشگاه در غرفه‌ی گلِ‌نار ماند و آنشب گلِ‌نار شام را مهمان اسد شد. گلِ‌نار آخر شب به هتلش برگشت. حال خودش را نمی‌دانست. چیزی زیر پیشانیش می‌لولید. آنقدری نگذشت که گلِ‌نار تب کرد، مثل بیشتر هنرمند‌هایی که عاشق می‌شوند. خیس از تب، نیمه‌ شب خودش را پای پنجره کشید. نفسش دوباره پنجره را مات کرد و شیشه و گلِ‌نار با هم گریستند. از لای اشکهایش خیابان کج و معوج و چراغهای آن بی‌قواره دیده می‌شد. برف نرمی می‌بارید. ابرها را نگاه کرد و در دلش گفت:”خدایا حاضرم عمرم نصف بشه ولی نصفی که مونده هر روزش کنار اسد باشه”. خودش هم باورش نشد که بعد از یک دفعه دیدن اسد این آرزویش باشد، ولی بود.” گلِ‌نار در جواب تعجب خودش زیر لب زمزمه کرد:”وقتی عطش طعم تو را…با اشکهایم می‌کشید…من عاشقت چشمت شدم…نه عقل بود و نه دلی…چیزی نمی‌دانم از این…دیوانگی و عاقلی…یک آن شد این عاشق شدن…دنیا همان یک لحظه بود…آن دم که چشمت مرا…از عمق چشمانم ربود…وقتی که من عاشق شدم…شیطان به نامم سجده کرد…آدم زمینی‌تر شد و…عالم به آدم سجده کرد…من بودم و چشمان تو…نه آتشی و نه گِلی…چیزی نمی‌دانم از این…دیوانگی و عاقلی. گل‌‌نار یاد زن و مردی که در تابلو دست در دست هم دور می‌شدند افتاد. حس کرد که از آن رازی که آنها می‌دانستند و بقیه از آن بی خبر بودند آگاه شده. تا روز پایان نمایشگاه پنج روز مانده بود و او تا چند روز دیگر باید از شهر سرد به تهران بر می‌گشت. این فکرها دیوانه‌اش می‌کرد. تا صبح با تب دور اتاقِ دو وجب در دو وجب هتل راه رفت. دمدمه‌های صبح بی‌حال روی تخت افتاد و یک دل سیر گریه کرد. با این حالش باید تمام روز را در نمایشگاه می‌گذراند. آفتاب که زد تلفن اتاقش زنگ خورد. گوشی را که برداشت با صدای اسد که صبح به خیر می‌گفت وسط تخت سیخ نشست. اسد گفت:”صبح به خیر، دیشب از پیشت رفتم ولی به سرزمین خوابها راهم ندادن. تا صبح به یادت بودم”. برای اولین بار سرنوشت برف‌‌ها به نظر گل‌ِ‌نار عجیب نیامد. اینکه چجور برفها می‌توانند کیلومترها راه بیایند تا روی زمین کنار برف دیگری قرار بگیرند.

anar5.jpg

عکس از این سایت.

آهنگ مرتبط (برای اجرا روی شکل زیر کلیک کنید):

merdarsefrdaraje.mp3

دیروز

قرارمون ساعت دو و نیمه، مرکز شهر، دم ایستگاه قطار برقی. ساعت یک و نیمه و دونه دونه برف می‌باره. پالتو تنم می‌کنم و شالم رو دور گردنم کیپ می‌کنم. به ایستگاه قطار برقی که می‌رسم بلیط می‌خرم. همه جا آرومه. هیچکس نیست و دونه دونه برف می‌باره. امروز کاری ندارم جز اینکه بیام مرکز شهر پیش تو. توی ایستگاه خیره می‌شم به دونه‌های برفی که روی ریل‌ها می‌افتن و ناپدید می‌شن. قطار بوق زنان و چراغ زنان می‌رسه. یه واگن، دو واگن، و سومین واگن جلوی پام می‌ایسته. سه تا پله می‌رم بالا و دنبال صندلی می‌گردم. بیشتر واگن خالیه ولی دنبال جایی می‌گردم که راحت باشم. کنار پنجره می‌شینم و قطار راه می‌افته. سرعت قطار نمی‌ذاره دونه‌های برف رو درست ببینم. پسر هجده نوزده ساله‌ای یه صندلی اونطرف‌تر نشسته و یه فرم تقاضای کار پر شده توی دستشه. تر تمیز و خوش خط پرش کرده. خیلی کوچیک به نظرم میاد. یادم میافته اولین روزی که رفتم سر کار شونزده سالم بود و فکرم در مورد سن پسر رو نشخوار می‌کنم. یه روزنامه روی صندلی روبروییم جا مونده. شاید هم کسی از قصد جاش گذاشته برای نفر بعدی. روزنامه‌ی شهر کوهستانی هستش. آروم ورق می‌زنمش و بیشتر عکسهاش رو نگاه می‌کنم. حال خوندن چیزی رو ندارم. توی هر ایستگاه که قطار توقف می‌کنه دونه‌های برف رو که تند می‌باره نگاه می‌کنم. پسر با ورقه‌ها ور می‌ره. شاید این اولین درخواست کارش هست. من فقط بیرون رو نگاه می‌کنم و روزنامه رو برای نفر بعدی همونجایی که پیدا کردمش جا می‌ذارم. به مرکز شهر که می‌رسم هنوز ساعت دو نشده. باز مثل همیشه زود رسیدم سر قرار. مثل همه‌ی قرارهای قبلیمون. برف تندی می‌باره. می‌رم سمت دانشگاهی که سالها پیش اونجا درس می‌خوندم. می‌دونم از در که برم تو چند تا صندلی دست راست در هست که می‌تونم اونجا بشینم تا نیم ساعت بگذره. از در دانشگاه که می‌رم تو دوباره می‌شم هجده ساله. روز اول دانشگاه یادم میاد. روزهایی که یه فرهنگ لغات انگلیسی به زیر بازوی من وصل بود تا راه و چاه رو پیدا کنم. روزهایی که دقیقه‌ای از روز بیکار نبودم. یا سر کلاس بودم یا سر یکی از چهار تا کارنیمه وقتی که داشتم برای کسب شهریه‌ی ترم بعدی با ترس اینکه ممکنه پولم تا اسم نویسی ترم بعد کفایت نکنه. روزهایی که پشت پنجره‌ی کتابخونه ساعتها زل می‌زدم به کتاب شیمی عالی و دعا می‌کردم که استاد پا به ماهمون همونروز فارغ بشه و چند روزی کلاس بی کلاس. چقدر کوچیک بودم اونروزها. دلم برای دلهره‌های اون روزهام می‌سوزه. برای خام بودن خودم و برای نداشتن تکیه‌‌گاهی که همیشه دوست داشتم داشته باشم. برای نداشتن تجربه‌ی زندگی و برای سخت سگ دو زدن‌هام. در و دیوار دانشگاه تقریبا همون ریختی که بود باقی مونده. این راهروها اون روزها چقدر به نظرم طولانی می‌اومدند. روزهایی که تا از کلاس خلاص می‌شدم پنج دقیقه بعدش باید سر کار بودم. طول راهرو رو یه نفس می‌دویدم و با هر گام کوله پشتی سنگین از کتاب روی کتفم بالا و پایین می‌پرید و به پشتم می‌کوبید که تندتر بدو، دیر شده. بعضی چیزها اصلا عوض نشده. کفترها هنوز بیخیال توی محوطه‌ی دانشگاه ولو هستن و چه برف بیاد و چه نیاد خرامان خرامان می‌چرند. سنجابها هم ایضا، البته نه خرامان. ساعت دو و نیم شده و من از دختر هجده ساله‌ی سالها پیش بر می‌گردم به زنی که امروز هستم. شالم رو بیخ گردنم می‌پیچم و میام بیرون. برف کمی آروم شده. به سمت خیابون که میام می‌بینمت و تو هم می‌بینیم. تو می‌دوی و من قدمهامو تند می‌کنم. دستهام یخ کرده ولی دستهای تو مثل همیشه گرمه، با همون آرامش خاص لابلای انگشتهات. امروز نه کلاسی دارم، نه برای رسیدن به کار دیرم شده و نه دیگه از نداشتن تکیه‌گاه شاکی هستم. دستم رو می‌گیری و آروم آروم راه می‌افتیم.