نامه‌ی خصوصی ولی سر گشوده‌ی ۸

بانو، دیشب خواب دیدم خانه‌ی قدیم مادر بزرگم در خیابان زنگنه برایم به ارث مانده. خانه‌ای با آجرهای قدیمی و پنجره‌های مشبک. در ورودی را که باز کردم خاک نرمی همه جا را پوشانده بود. چلچراغ‌ها، طاقچه‌ها، پنجره‌ها، همگی یکپارچه غبار گرفته بود. داخل اسباب زیادی نبود. چند صندلی لهستانی و یک فرش کهنه. دست به کار شدم، جارو به دست از این اتاق به آن اتاق می‌رفتم و هر چه را سر راهم بود می‌رفتم و می‌شستم. گاه گداری هم سکه‌ای روی زمین پیدا می‌کردم. یک قرانی‌ها و صناری‌های قدیمی. همه براق، مثل پول شب عید. توی یکی از اتاق‌ها پرده‌ای آویزان بود شبیه ملحفه‌های قدیمی با همان حاشیه‌های دالبر دالبری که می‌دانی و می‌دانم. به نظرم آمد پشت پرده وسیله انبار کرده باشند. پرده را که کنار زدم پشتش پنجره‌ بود. پنجره‌ای که به یک ایوان باز می‌شد. فکر کردم ایوان را آب و جارو می‌کنم، برای چای خوردن خوب است. بالا را که نگاه کردم، روبروی ایوان یک آپارتمان چند طبقه بود. با خودم گفتم خیالی نیست که منظره ندارد، می‌شود باز هم اینجا نشست و چای خورد. صبح که بیدار شدم، از تو چه پنهان حس خوبی داشتم بانو. از تخت پایین آمدم و پشت پنجره‌ی بالکنم ایستادم. چند هفته‌ایست که گلدان یاس ایرانی را پشت پنجره بالکن داخل خانه گذاشته‌ام. این هفته دخترکم به سرم منت گذاشته و پنج گل خوشبو باز کرده. سفید مثل برف. پنج پر مثل ستاره. یکسالی می‌شد که گل نداده بود. تمام تابستان را تر و خشکش کردم. چپ و راست  فیس  فیس غبار پاشی کردنش و آن کود آهنی که به پایش می‌ریختم انگاری نتیجه داده. اولین گل یاس را که بو کردم، جایت را زیاد خالی کردم بانو. دلم خواست تو هم بودی. که نزدیک‌تر بودی. که از اینی که هستی دورتر نمی‌رفتی. ولی می‌دانم که مسافری. می‌دانم الان که اینجا نشسته‌ام تو داری به وطنی جدید می‌روی و من جز این صفحه‌ی بگیر و بنشان جایی برای دوباره پیدا کردنت نمی‌شناسم. آنقدر باید صبر کنم تا از تو خبری برسد. که بگویی به سلامت رسیده‌ای. که دوباره آدرسی در پرت آبادِ غربتی جدید به دستم بدهی. نشانه‌ای از تو، هفت کوه و هفت دریا آنور کره‌ی زمین در دیاری که تا به حال ندیده‌ام و ندیده‌ای. باید صبر کنم تا برسی و مثل بار قبل بگویی که  در سرزمین جدیدت دلتنگ‌تر از همیشه‌ای. باید بنشینم تا دوباره از غربتی به غربت دیگرکوچ کنی. بعد هر روز حالت را بپرسم و تو بگویی خوبم و من باور نکنم و به یاد بیاورم که تو زیبا دلتنگی کردن را هر روز تمرین می‌کنی چون چاره‌ای جز این نیست. هیچ فکر نمی‌کردم روزگار دست و پای ما را اینجوری در حنا بگذارد بانو. تنها من و تو را نمی‌گویم. کل آنهایی را می‌گویم که حس ما را دارند. بدی دلتنگی این است که هر چه بگویی افاقه نمی‌کند. کاش می‌شد پنبه‌ای آغشته به موم روی دلهایمان بگذاریم بانو، شاید این صدای دلتنگی که بیشتر به هیاهوی بازار مسگرها می‌ماند برای لحظه‌ای خفه شود. سخن از دلتنگی گفتن  آب و تاب و تفصیل نمی‌خواهد. دلال و پادو و دیلماج هم لازم ندارد. دلتنگی ساده‌ست. مثل یک گیاه هرزه. نه گل دارد و نه ساقه‌ای تنومند، ولی وامانده ریشه‌اش محکم است. می‌پیچد و بالا می‌رود و می‌خشکاند. می‌دانم الان که اینها را می‌نویسم، تسمه‌ی ساکت را به دوشت آویزان کرده‌ای و راهی فرودگاه هستی. شاید تا یکماه دیگر خبری از تو نشود. شاید هم بیشتر. هفته‌ی پیش چند تایی پیاز گل نرگس کاشتم. نرگس قبل از اولین برف زمستانی باید عمیق کاشته شود تا بهار گل بدهد. یکی دو تایی هم پیاز زنبق در خاک فرو کردم. کاشتمشان تا شاید عید آینده با قد علم کردنشان غربت غرب برایم کمرنگ‌تر شود. شاید سفره‌ی شب عیدم رنگی از رنگهای آشنا داشته باشد. می‌‌دانم همه‌ی این کارها آفتابه خرج لحیم برای دلتنگی‌هاست. گول زنک است و جغجغه‌ای برای پرت کردن حواس دلم وقتی که شلتاق می‌کند. صدایی در دلم ترنم می‌کند که راه افتاده‌ای بانوی نورانی. دلم برایت تنگ است و نگران. بیشتر از آن که می‌دانی برایم عزیزی. سفرت به خیر. چشم انتظار می‌مانم تا خبری از خودت بدهی. عکس یاسها اوقور راهیِ سفرت. باقی بقایت بانو.

yas.jpg