سفر

آستین ها را ور مالیده ام بالا, چارقدم را قرص و محکم بیخ گلو گره کور زده ام و بقچه ام را بسته ام ……. را ه می افتم ….به این امید که دنیای خیلی , خیلی بزرگ ما خیلی, خیلی هم بزرگ نیست و دلخوشم به اینکه همین دنیای بزرگِ کوچک ما , گرد است و از هر جا شروع کنم باز بر می گردم سر جای اولم .
هوا هر دم سیاه تر می شود, در توده ایی سنگین از مه گام بر می دارم .

حلیم

حلیم داغ تقدیم به همه‌ی اونهایی که اینجا رو می‌خونن و حلیم دوست دارن. دست پخت خودمه. بخوری مریض نمی‌شی. شدی هم  انکار می‌کنم که دست پخت من بوده.

پ.ن. ما آخر نفهمیدیم حلیم درسته یا هلیم.

haleem.jpg

نامه‌ی خصوصی ولی سرگشوده‌ی ۷

بانوی نورانی، پیغام کوتاهت دریافت شد. خبر داده‌ای که از غربتی که کم و بیش به آن عادت کرده بودی راهی غربتی دیگر هستی. در نیمکره‌ای دیگر، و اینبار حتی دورتر از جایی که ناف هر دویمان در آن چال است. باز ریشه‌هایت را از جا خواهند کند بانو و باز تو را در جایی جدید منزل خواهند داد. منزلی که نمی‌دانی چه مدت مهمان آن خواهی بود. یک سال، دو سال، یا برای همیشه. می‌دانم این قسمت برای همیشه را دوست نداری. من هم دوست ندارم. اگر ریشه‌‌مان را هم می‌کنند، کاش به دست باغبانی پیر در صبحگاهی خنک باشد، نه به دست جبر روزگار. پیغام کوتاهت را جوابی بلند دادم. نوشتم که دلم برایت تنگ شده و نوشتم که هنوز باور دارم روزی در شهری کنار هم خواهیم بود. شاید تهران، شاید هم در گوشه‌‌ای دیگر از این زمین سبز. فقط تو می‌دانی که چرا به این خاک دلبسته نیستم بانو. ریشه کندن درد دارد و تو درد آن را بهتر از هر کسی می‌فهمی. دل نمی‌بندم که روزی که ریشه‌هایم را می‌کنند درد نداشته باشم. جابجا زیاد شده‌ام. شش بار در هجده سال گذشته. بیشتر از آن چه که دوست داشته باشم. کمتر از آنچه که برای آن هنوز پایانی باشد. ریشه‌هایت را که می‌کنند صدای جدا شدنشان از لابلای خاک و کلوخ و چیزهای آشنا تا ابد در دل و وجودت می‌ماند. بعد که در منزلی جدید جایت می‌دهند، طعم آن خاک و آن گل کهنه را ویار می‌کنی. در منزل جدید هیچوقت ویارانه وجود ندارد. اگر هم باشد آن چیزی نیست که تو ویارش را داری. برای همیشه دلت آبستن یاد ریشه‌هایی که در آن خاک باقی گذاشتی خواهد بود. شبها به دنده‌ی راست که بچرخی صدای کنده شدن کوچکترین ریشه‌هایت را می‌شنوی و به چپ که بچرخی خواب گودالی که بعد از کنده شدن ریشه‌هایت  در دلت باقی مانده را می‌بینی. ته گودال را که نگاه کنی همیشه چیزهای آشنا می‌بینی. خیابانهایی که سالها در آنها قدم زدی و چهره‌های آشنایی که دیدارشان را آرزو داری. پدر، مادر، خواهر، برادر، محله‌ای که در آن بزرگ شدی، همه و همه  در آن گودالِ دلتنگی خانه دارند. افسوس که این گودال ته ندارد بانو. بهتر است که نگاهش نکنی. ریشه‌هایت را چون چین‌های دامنی مجلسی در مشتت بگیر و به دیار جدید برو. می‌دانی و می‌دانم که چاره‌ای جز این نیست. زیبا دلتنگی کردن هم هنریست بانو. اینکه کسی نداند دلتنگی. اینکه سرت را به کارهایی گرم کنی تا آینده‌ی چند نفر دیگر شاید بهتر از مال تو باشد. تو زیبا و با تواضع دلتنگی می‌کنی بانو و من این هنر را بلد نیستم. دلتنگی کردنهای من بیشتر به بچه‌ی سرتقی می‌ماند که پا به زمین می‌کوبد و هوار هوار کنان چیزهای آشنایش را می‌طلبد. راستی باغچه‌ات را به کی خواهی سپرد؟ ارکیده‌ را چه کسی نگهداری خواهد کرد؟ شمعدانی‌ها چه می‌شوند بانو؟ اَه چه می‌گویم؟ دل تو را چه کسی نگهداری خواهد کرد نورانی؟ به سر تو و دلت در آن خاک جدید چه خواهد آمد؟ نگرانم تا برسی. دلم برایت تنگ شده بانو. برای گوشه‌ی چشمهایت که باریک می‌شوند وقتی که می‌خندی. می‌دانم که در کاروانسرا را تخته کرده‌ای، ولی بگذار من این گوشه‌ی دلت بمانم. باقی بقایت نورانی.

پینگ

آدم نمی‌دونه به بعضی اتفاقها بگه خوشبختی یا بدبختی. الان داشتم به این وردپرس ور می‌رفتم که یه مشکلی ازش حل کنم بعد دیدم پینگ شدیم رفت پی کارش. خوشمزه‌اش اینکه بعضیها می‌گن بلاگ رولینگ مرده و پینگشون نمی‌کنه منتها ما دست به بلاگ می‌زنیم پینگ می‌شیم. این پینگ شدن باعث شد بشینم یه چند خطی محض حفظ آبرو بنویسم. البته اینم بگم امشب مناسب‌ترین شب واسه بلاگ نوشتنه چون فردا یه امتحان دارم خفن (راستی این کلمه خفن هنوز کارکرد داره یا تاریخ مصرف گذشته شده؟) امشب هم تنها فرصت درس خوندنه بنده است. فردا صاف بعد از کار باید برم سر امتحان. نتیجه اخلاقی کل این مطلب اینکه شب امتحان یهو هوس نکنید یه مشکل بلاگی رو برطرف کنید.