کوچه‌ی امید

آخرین تکه از سرویس نقره را که فروخت، از پاساژ نقره فروشها بیرون آمد. تا میدان تجریش راهی نبود، قدم زنان پیاده راه افتاد. نمی‌دانست خوشحال باشد یا گریه کند. این همان روزی بود که ماهها برایش لحظه شماری کرده بود. خانه‌‌ای که سالها برای خریدنش عرق ریخته بود را ماه پیش فروخته بود. این یکی دو ماه آخر را با مادرش قرار بود زندگی کند. بعد از خانه فقط مانده بود فروش ماشین و لوازم خانه. ماشین را هفته‌ی پیش به دوستی فروخته بود و لوازم خانه را هم دانه دانه آب کرده بود. پول همه‌ی اینها را به زحمت دلار کرده و حواله کرده بود برای هاله. هاله شش ماهی می‌شد که در لوس آنجلس برای رسیدنش بی‌تابی می‌کرد. علی پولهای فروش سرویس نقره را در جیبش چنگ زد و محکم چسبید. وسطهای بازار از جلوی جواهر فروشی “دُر مکنون” که رد شد نگاهی به داخل انداخت، نیم نگاهی هم به انگشتری که به یکی از انگشتهای دست راستش بود کرد. ارثیه‌ی پدرش بود و قبل از آن مال پدرِ پدرش. قیمتی بود و عزیز بود. به سرش زد برود داخل و این یک تکه را هم آب کند. می‌دانست در لوس ‌آنجلس بیشتر از انگشتر به پول نیاز خواهند داشت. جلوی ویترین جواهر‌فروشی قدم زد و در حالی که با دست چپ پولهای ته جیبش را فشار می‌داد انگشتر را دوباره برانداز کرد. زیباتر از همیشه به نظرش آمد. یک پله از پیاده رو بالا رفت و داخل جواهر‌فروشی سرک کشید. مردی با ریش سفید و موهای جو گندمی پشت دخل ظاهر شد. علی دست راستش را به مرد نشان داد و گفت:” اینو قیمت می‌کنی؟ می‌خوام بفروشم.” مرد با ریش سفیدش ور رفت و نگاه خریدارانه‌ای به انگشتر کرد. علی بی وقفه ادامه داد:”عتیقس، ‌می‌دونم قیمتیه”. مرد ریشش را ول کرد و دست علی را چسبید و گفت:” خوب در بیار ببینم وزنش چقده؟” علی با دست چپ انگشتر را کشید ولی انگشتر از انگشتش در نیامد. یک ساعتی بود که پیاده و ساک به دست نقره‌هایی که برای فروش آورده بود را اینور و آنور کشیده بود. انگشتهایش گویی ورم کرده بود و انگشتر جُم نمی‌خورد. مرد ریش سفید صابون و آب تجویز کرد. تا مرد آب و صابون بیاورد علی از فروختن انگشتر منصرف شده بود. عذر خودش را خواست و به طرف خانه راه افتاد. کارهای بلیط زود درست شد. طوری که علی قبل از آنکه بتواند همه‌ی فامیل را برای خداحافظی ببیند راهی دیار غربت و دیدن دوباره‌ی هاله شد. دو سالی بود که با هاله ازدواج کرده بود و از آنجا که پدر و مادر هاله سالها بود در لوس‌آنجلس زندگی می‌کردند هاله خیلی زود بعد از ازدواج دو پا را در یک کفش کرد که باید به ینگه دنیا نقل مکان کنند. هاله شش ماه پیش رفته بود و علی هم کم کم راهی بود. شبی که می‌رفت فرودگاه، مادرش یک برگ مو در کاسه‌ی پر آبی انداخت و با راه افتادن تاکسی آن را وسط خیابان پاشید. وقتی هواپیمای علی از مهر‌آباد پرید، او دماغش را تقریبا به پنجره چسبانده بود و چراغهای تهران را نگاه می‌کرد. در حالی که هواپیما اوج می‌گرفت و چراغها کوچکتر و کم نورتر می‌شدند با خودش گفت:”سال دیگه عید با هاله بر می‌گردیم”. پرواز طولانی‌تر از آن بود که هاله برایش توصیف کرده بود. شاید دو یا سه برابر طولانی‌تر. این را پای دلتنگی گذاشت و سعی کرد که چشمهایش را هم بگذارد و بخوابد. چشمهایش را که دوباره باز کرد فقط ابرهای سفید دید پراکنده در زمینه‌ی تاریک آسمان شب.  از چراغهای براق تهران کیلومترها دور شده بود. خلبان اعلام کرد که به زودی در فرانکفورت فرود خواهند آمد. هشت ساعت توقف در فرانکفورت برایش کشنده بود. ساعتهای آخر نمی‌دانست چه بکند. راه برود یا بنشیند. سعی کرد ویترین مغازه‌ها را تماشا کند، محض سرگرمی و وقت‌ کشی. بالاخره دو ساعت به پرواز مانده دم در ورودی پرواز لوس‌آنجلس اطراق کرد و تکان نخورد. بعد از سوار شدن می‌دانست هنوز خیلی راه باقی مانده تا به مقصد برسد و هاله را بعد از چند ماه دوباره ببیند. بالاخره بعد از یازده ساعت و اندی وقتی خلبان اعلام کرد که بالای لوس ‌آنجلس هستند علی دلش غنج زد. بدو بدو خودش را به دستشویی هواپیما رساند و سر و صورتش را آبی زد. موهایش را شانه کرد و یقه‌ی پیراهنش را مرتب کرد و به صندلیش برگشت. ساعت از چهار بعد از ظهر به وقت لوس‌آنجلس گذشته بود که هواپیما با تکانی به زمین نشست و علی باورش نشد که به مقصد رسیده. بعد از یک ساعت از گمرک خارج شد. هاله به پیشوازش آمده بود و برایش دست تکان می‌داد. خنده‌ی هاله زیباتر از همیشه به نظرش آمد و وقتی او را در آغوش گرفت حس کرد که چقدر زنش در این چند ماه زیباتر شده. به خانه که رسیدند علی خسته از راه دوری که آمده بود روی مبل ولو شد. هاله چمدانهایش را برایش باز کرد و سوغاتی‌ها را برانداز کرد. علی در حالی که روی مبل او را نظاره می‌کرد کیف دستیش را باز کرد و دلارهایی را که از آب کردن ته مانده‌ی وسایل خانه با خود آورده بود را به هاله داد. هاله وقت گرفتن پولها چشمش به انگشتر علی افتاد و گفت:”اینم با خودت آوردی؟ مشتری براش پیدا نشد؟ لااقل درش بیار بذارمش یه جای امن. توی این مملکت از این چیزها کسی دست نمی‌کنه”.  بر عکس آنروز در جواهر فروشی که انگشتر از انگشتش بیرون نمی‌آمد، این دفعه انگشتر خیلی راحت از انگشت علی بیرون سرید و او مثل یک پسر بچه‌ی حرف شنو آن را تقدیم زنش کرد. هاله با پول و انگشتر در خَم راهرویی که به طرف اتاق خواب می‌رفت ناپدید شد. چند دقیقه بعد که برگشت رو به علی گفت:”می‌دونم خسته‌ای، پاشو بریم شام بیرون و بعدشم بیا بخواب که فردا کارت دارم”. علی تعجب کرد که هاله برای شب اولی که او رسیده است شام نپخته ولی آنقدر از دیدن زنش شاد بود که با وجود خستگی زیاد دوباره خودش را جم و جور کرد و آماده شد برای بیرون رفتن. سر شام هاله از آسمان و ریسمان و در و دیوارِ ینگه دنیا گفت و گفت و گفت و علی چشمهایش از خواب پیلی پیلی رفت. به خانه که رسیدند سرش به بالش نرسیده بیهوش شد. صبح که بیدار شد، یه لحظه یادش نیامد کجاست و وقتی یادش آمد مثل فنر از رختخواب پرید و دور خانه به دنبال هاله گشت. هاله ظاهرا خانه نبود. علی یک ساعتی منتظر شد تا زنش برگشت. تا خواست هاله را بغل کند، هاله راهش را عوض کرد و به آشپزخانه رفت. کیف و عینک آفتابی و چند برگ کاغذ را روی میز انداخت و نشست. به علی هم گفت که بنشیند. علی گیج و منگ از این کارهای زنش یک صندلی را به آرامی از پشت میز بیرون کشید و نشست. هاله بدون مقدمه گفت:”کاغذهای طلاقه، امضا کن. نکنی هم مشکلی نیست. تو این مملکت راحت می‌شه طلاق گرفت”. علی آنچه که شنیده بود را نفهمید. چند دفعه پلک زد و به هاله خیره شد. هاله دوباره گفت:”امضا کن دیگه”. علی خواست بپرسد چرا که هاله وسط حرفش پرید و گفت:”چرا مِرا نداریم”و بعد با لحنی که بیشتر شبیه به بخش کردن کلمات بود گفت:” دِ-لَم-نِ-می-خواد-زَ-نت-با-شم”. علی کاغذها را نگاهی کرد و گفت:”امضا نمی‌کنم”. لاله در جواب گفت:”پاشو از خونه‌ی من برو بیرون تا به پلیس زنگ نزدم ازت شکایت کنم. این خونه به اسم منه، منم خوش ندارم تو توش باشی. پاشو” و با گفتن این حرف ساک کوچکی را که آنروز صبح وسایل علی را در آن گذاشته بود را به دستش داد. علی گفت:”پس پولهایی که فرستادم چی؟”. هاله زهر خندی زد و گفت:”کدوم پولا؟، چه کشکی؟ چه پولی؟”. علی می‌دانست که این بازی را باخته. لبخند هاله به نظرش کریه آمد. ساکش را برداشت و از خانه بیرون رفت. بیرون خانه همه چیز برایش تازه و غریب بود. در و دیوار و مردم و حرف زدنشان همه و همه نامانوس بودند. خواست به ساعتش نگاه کند، یادش افتاد ساعتش را دیشب کنار دستشویی باز کرده بود و با این فکر یاد انگشترش هم افتاد. اولین نیمکتی را که در ایستگاه اتوبوسی دید روی آن نشست و یک دل سیر گریه کرد. اتوبوس خط هفتاد مثل هر روز سر ساعت ۱۰:۲۹ دقیقه در ایستگاه توقف کرد. راننده در را برای علی باز کرد. علی مات راننده را نگاه کرد. راننده چیزی به انگلیسی گفت که علی کاملا نفهمید ولی با انگلیسی شکسته بسته به راننده حالی کرد که سوار نمی‌شود. راننده باز چیزی گفت و علی که حوصله نداشت از روی نیمکت بلند شد و راهش را کشید و رفت. اتوبوس هم با صدای بسته شدن در از ایستگاه دور شد. بعد از چند ساعت راه رفتن علی از اینکه آفتاب صاف بر مغز سرش می‌تابید فهمید که ظهر شده. گرسنه بود و تشنه. آن طرف خیابان پارکی را دید که بچه‌ها در آن مشغول بازی بودند. کنار زمین بازی که رسید یک آب سردکن پیدا کرد. تا می‌توانست آب خورد. مقداری هم به سر و صورت و گردنش زد. نیمکتی خالی چند قدم آنورتر زیر سایه‌ی درختی میزبان چند گنجشک بود. رفت و روی نیمکت نشست و ساکش را کنارش گذاشت. بچه‌ها را تماشا کرد. نمی‌دانست چه کند. یاد خانه‌اش در ایران افتاد و گریه‌اش گرفت. آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و موهای شقیقه‌اش را در مشتهایش گرفت و گریست. علی آن شب را  روی نیمکت پارک گذراند. یک چرت هم خوابش نبرد. هوای مرداد ماه لوس‌آنجلس ناجوانمردانه گرم و مرطوب بود. آفتاب که زد علی پلک به هم نزده بود. ساکش را از زیر سرش برداشت و داخل آن را تفتیش کرد. هاله برایش یکی دو تا شلوار و چند تا بلیز گذاشته بود. از حق نمی‌شد گذشت، انصاف به خرج داده بود و پاسپورت و کارت اقامت علی را هم ته ساک انداخته بود. علی آروز کرد که به اندازه‌ی بهای یک بلیط هواپیما به مقصد ایران پول داشت و فردا صبح راهی تهران می‌شد. ولی با خودش فکر کرد که اگر پولش را هم داشت رویش را نداشت که چشم در چشم خانواده و فامیل شود. تمام روز علی دور پارک راه رفت و از آب سرد‌کن کنار زمین بازی آب خورد و بچه‌ها را در حال بازی نگاه کرد. از گرسنگی چشمهایش سیاهی می‌رفت. یک شب دیگر را هم روی نیمکتهای پارک سر کرد. صبح که بیدار شد قدم زنان از پارک بیرون رفت برای پیدا کردن چیزی که شکمش را پر کند. دو سه خیابان را رد نکرده بود که به یک ساختمان در حال ساخت رسید. کنار ساختمان شلنگ آبی مثل روده‌ی سگ به هم پیچ خورده بود. دو روز بیشتر بود که حمام نکرده بود. هوای سپیده دم لوس‌آنجلس برای آب تنی سرد بود ولی آفتاب گرم جولای در راه بود و علی در گوشه‌ای نشست و صبر کرد. وقتی آفتاب کاملا بالا آمد گره‌های شلنگ را باز کرد و آن را صاف روی زمین گذاشت. یک ساعتی نشست تا آب داخل شلنگ گرم شد. پشت ساختمان لباسهایش را در آورد. می‌دانست که بعد از باز کردن فلکه آب به زودی سرد خواهد شد. برای همین خودش را آماده کرد و فلکه را یواش باز کرد. آب نیمه گرم به سر و رویش ریخت و علی بعد از دو روز احساس کرد کمی حالش بهتر است. با این فکرها مشغول بود که آب سرد شد و او پاهایش را تندی با آب سرد شست و یک دست لباس تمیز از ساکش بیرون کشید و پشت ساختمان مشغول لباس پوشیدن شد. کفشهایش را تازه پا کرده بود که از پشت سرش صدای پا و خش خش نایلونی را شنید. مرد مسنی داشت نزدیک می‌شد. علی فکر کرد حتما مردک از اینکه او آنجا حمام کرده شاکی است و سعی کرد قبل از اینکه مرد به او برسد به او حالی کند که دارد می‌رود. ولی پیرمرد ولکن نبود، دست علی را چسبیده بود و چیزهایی می‌گفت. علی چند دفعه کلمه‌ی “ِاسمارت” را شنید که می‌دانست می‌شود باهوش. بعد از چند دقیقه فهمید که پیرمرد به او می‌گوید آدم بی خانمانی که مثل تو باهوش باشد تا حالا ندیده‌ام. بعد سعی کرد به علی بفهماند که یک ساعتی پشت پنجره‌ی خانه‌اش که مشرف به ساختمان نیمه ساخته است نشسته بوده و او را نگاه می‌کرده. از اینکه علی آب شلنگ را قبل از حمام گرفتن جلوی آفتاب گرم کرده بود حیرت زده شده. پیرمرد کیسه‌ای به دست علی داد و یک بیست دلاری هم در مشت علی چپاند و دوباره به سمت خانه‌اش راهی شد. علی هاج و واج بیست دلاری را نگاه کرد و بعد از چند لحظه به فکرش رسید که داخل کیسه را نگاهی کند. پیرمرد یک ساندویچ کره و مربا و یک سیب داخل کیسه گذاشته بود. علی در یک چشم به هم زدن ساندویچ را تمام کرد و سیب را با چوب و هسته‌هایش خورد. از شیرینیِ مربا کمی جان گرفته بود. خنکی سیب هم حالش را جا آورده بود. علی بیست دلاری را دولا کرد و دوباره دولا کرد و در جیبش گذاشت. هنوز گرسنه بود و دلش می‌خواست چیزی بخرد و بخورد ولی اینکار را نکرد. قبل از اینکه از کوچه بیرون بیاید اسم کوچه را نگاه کرد. روی پلاک سرمه‌ای رنگی با حروف سفید نوشته بود: “هووپ استریت”. علی زیر لب گفت: “خیابان هووپ” ولی معنی هووپ را نفهمید. دور خیابانها را گشت و گشت. هیچ چیز آشنا نبود. نه یک نفر، نه یک خیابان. حتی درختهای این شهر هم با تهران فرق داشت. درختهایی که نوک آنها گلهای بنفش و نارنجی روییده بود و علی فکر کرد این درختها مال مناطق مرطوب باید باشد. نه می‌دانست ساعت چند است و نه اهمیت به خصوصی داشت که چه ساعتی است. همه‌ی راههایی که برای بیرون آمدن از این وضعیت به فکرش می‌رسید را مرور کرد. هیچ آشنایی جز هاله در این شهر نداشت. تمام روز را زیر آفتاب ساک به دست به نوبه یا راه رفت و یا نشست. عرق از سر و رویش می‌چکید. بدنش چسبناک شده بود. حتی سایه‌ی درختها هم خنک نبودند. دم غروب علی خودش را دوباره به ساختمان نیمه تمام در هووپ استریت رساند. شلنگ را تا پشت ساختمان کشید و لباسهایش را در آورد و فلکه را باز کرد و زیر آب ولرم ایستاد. آب که سرد شد فلکه را بست و گوشه‌ای لِی‌لِی کرد تا آب موهایش بچکد و کمی خشک شود. با پیراهنش خودش را خشک کرد و همان پیراهن را پوشید. از پشت ساختمان که بیرون آمد به پنجره‌ی خانه‌ی پیرمردی که صبح دیده بود نگاه کرد. باورش نشد وقتی که دید پیرمرد در بالکنش نشسته و او را نگاه می‌کند. علی برای پیرمرد دستی تکان داد و پیر مرد در جواب با دست اشاره‌ای کرد و چیزی گفت. علی دوباره دست تکان داد. پیرمرد در بالکن را باز کرد و داخل خانه رفت و چند دقیقه‌ بعد وسط در ورودی منزلش ظاهر شد. با دست به علی اشاره کرد که بیا اینجا. علی اطاعت کرد. مرد چیزهایی گفت و دست علی را کشید و داخل خانه برد. خانه‌ی پیرمرد بزرگ نبود. یک منزل دو خوابه‌ی قدیمی بود با بالکنی که به خیابان باز می‌شد. پیرمرد اسم علی را پرسید و برایش غذا و نوشیدنی آورد. در حالی که علی در حال بلعیدن غذا‌ها بود در باز شد و پسری هم سن و سال علی وارد شد. پیرمرد علی را به پسرش معرفی کرد. پسر خندید و ابراز خوشحالی کرد که پدرش دوست جدیدی پیدا کرده. علی آنشب را به اصرار پیرمرد در خانه‌ی او و پسرش گذراند. صبح آفتاب نزده پسر بالای سر علی ظاهر شد و او را تکانی داد که پاشو. علی خواب‌آلوده به پسر نگاهی کرد و از تمام چیزهایی که پسر پشت سر هم بلغور می‌کرد کلمه‌ی “وُرک” را چند دفعه شنید. می‌دانست پسر چیزی در مورد کار کردن می‌گوید. علی دل به دریا زد و ساکش را برداشت که همراه پسر برود. پسر ساک را زمین گذاشت و علی را تقریبا به طرف در هول داد. علی دسپاچه به طرف ساک برگشت و پاسپورتش و کارت اقامتش را در جیبش چپاند و راهی شد. سوار ماشین که شدند پسر از خانه تا مقصد را یک ‌بند حرف زد که علی جسته و گریخته چیزهایی دستگیرش شد. اینکه پسر شرکت باربری دارد و علی را برای کار کردن در انبار می‌خواهد و حاضر است مزدی برای این کار به او بدهد. روز اولِ کار برای علی عجیب بود. در ایران یک کار پشت میزی خوب داشت و اینجا در انبار به رفت و روب و جمع کردن چیزهایی که بقیه کارگرها هنگام بسته بندی اشیاء می‌ریختند مشغول شده بود. ولی ته دلش امیدی داشت. علی دو سال زمینهای انبار را سابید و روبید. از جان و دل مایه می‌گذاشت. صبح‌ها با پسر می‌رفت و شب با او به خانه‌ی پیرمرد بر می‌گشت. دو سال که گذشت علی سر کارگر شد. مزد بهتری می‌گرفت و یواش یواش برای خودش آپارتمانی محقری دست و پا کرد و از پسر و پیرمرد جدا شد، ولی همچنان با جان و دل به عنوان سر کارگر کار می‌کرد. همان هفته‌ی اولی که آپارتمانش را اجاره کرد تلفنی به هاله زد. هاله با عشوه‌ای که همیشه در صدایش بود گفت:”هِلووووو”. علی بی مقدمه گفت:”اون کاغذهایی که می‌خواستی امضا کنم رو به این آدرس بفرست. کاغذ و خودکار داری یا صبر کنم بری بیاری؟” سه ماه بعد از آن تلفن کارهای طلاق تمام شد و علی یک روز بعد از ظهر که از کار برگشت یک کپی از طلاقنامه‌اش را در صندوق پستی‌اش پیدا کرد. از دیدن این یک تکه کاغذ هم خوشحال شد و هم یاد روزهای سختی که گذرانده بود افتاد. پنج سال دیگر هم گذشت و علی برای پسری که این روزها مثل خانواده‌اش شده بود کار کرد و به جایی رسید که امور مالی شرکت کاملا به علی واگذار شده بود. چم و خم کار دستش آمده بود و در طول یکسال پیش با خانم پستچی‌ای که هر روز سر ساعت ۱۲ بسته‌ها و نامه‌های شرکت را برای تحویل می‌آورد تا ناهار را هم بتواند با علی بخورد دوست شده بود. خانوم پستچی با علی مهربان بود. وقتی ماجرای علی را شنیده بود برای تولدش ساعتی خریده بود تا جایگزین ساعتی که در خانه‌ی هاله جا گذاشته بود شود. حتی در آن روزهایی که علی زمین انبار را رفت و روب می‌کرد به گرمی به علی سلام می‌کرد و چند دقیقه‌ای با او گپ می‌زد. علی یک سالی بود که تصمیم داشت شرکت خودش را باز کند. در کار حمل و نقل و بسته بندی استادی شده بود. یکی صبح درست هشت سال از روزی که از رسیدنش به لوس ‌آنجلس می‌گذشت دل به دریا زد و به پسری که روزی به یک مرد بی خانمان کار داده بود گفت که تصمیم دارد کارش را ترک کند و شرکت خودش را بزند. پسر علی را بقل کرد. هم خوشحال بود و هم ناراحت. خوشحال از اینکه بهترین دوستش تصمیم دارد مستقل شود و ناراحت از اینکه بهترین دوستش را دیگر هر روز نخواهد دید. کارهای باز کردن شرکت در دو سه ماه بعد انجام شد و علی یک شرکت بسته بندی باز کرد. از بسته بندی وسایل خانه برای اسباب کشی گرفته تا بسته بندی چیزهایی که دقت و ظرافت لازم داشت و هیچکسی حاضر نبود مسئولیتشان را تقبل کند. یک سالی از باز کردن شرکت می‌گذشت و کار و بار علی روز به روز بهتر می‌شد. یک روز تعطیل علی از جلوی یک مغازه‌ی جواهر فروشی رد می‌شد. انگشتر الماس زیبایی در ویترین درخشید و علی یک پله از پیاده رو بالا رفت و داخل مغازه شد. مردی مسن با سبیلی سفید و موهایی جو گندمی به علی خوش آمد گفت. علی خواست که انگشتر داخل ویترین را ببیند. بیست دقیقه بعد او با یک قوطی کوچک در جیبش از مغازه بیرون آمد. آنروز ظهر علی بسته‌ای برای خانم پستچی داشت که باید به موقع به او می‌رساند.

پ.ن. بر اساس رویدادی واقعی.

امروز

 اولین برف امسال بارید. نوکهای سفید دماغها سرخ شد و گلهای سرخ بالکن سفید.

بارون و تنبلی

ساعت نه و پنجاه و هفت دقیقه شنبه صبحه. هوا ابری و مه‌ آلوده. از اون هواها که جون می‌ده پنجره رو باز کنی  و تا گردن بری زیر لحاف. پنجره رو که نمی‌تونم باز کنم. دیشب روی سقف یه عنکبوت گنده پیدا کردم. حال و حوصله صندلی کشی و کشت و کشتار رو ندارم. اگر این عنکبوتها امسال اینقدر مردم رو نیش نزده بودن شاید بیخیالش می‌شدم اما با این خرج دوا و دکتر و با اون حساسیتهای بعد از نیش عنکبوت ترجیح می‌دم بیخیال پنجره باز بشم. دراز کشیدن و تا گردن زیر لحاف رفتنم که محاله. اگه راس ساعت دوازده و نیم سرکلاس نباشم و کار کلاسیم رو دو دستی تقدیم استاد محترم نکنم، استاد محترم با کمال امتنان یه F خیلی خوشگل توی اون جدول زیر دستش برام می‌ذاره. پس بیخیال استراحت و تنبل بازی. باید بلندشم و چائی دم کنم. نون داغ کنم، صبحونه بخورم، دوش بگیرم و سر ساعت یازده و بیست دقیقه توی ایستگاه اتوبوس باشم. چون اگه به اتوبوس یازده و بیست دقیقه نرسم حتما به قطار ساعت دوازده هم نمی‌رسم و معنی همه اینها اینکه ساعت دوازده و نیم سرکلاس نخواهم بود.

هوا ابریه. برگ درختها زرد شده. اینجا پسر تنبلی نشسته که دلش نمی‌خواد از توی تختش بیاد بیرون. کنار دستشم ساعتیه که عقربه‌هاش همینطور دور مرکزش می‌چرخن و مرتب یاد اون پسر می‌ندازن که ساعت چند و چند دقیقه است و تو باید ساعت چند و چند دقیقه فلان کار رو بکنی.

تار و پود

قیچیِ کوچک و شانه‌ دسته‌ صدفی را روی فرش گذاشت. به سختی زانو زد. این روزها درد زانوهایش امانش را بریده بود. خودش را نفرین کرد. چندین دفعه غرید و لبهای چروکیده‌اش تکانی خورد،” آدم حسابی مهمون دعوت کردنت چی بود آخه؟” ریشه‌های نرم فرش را دانه دانه شانه و به صف کرد. دستش را لب ریش ریشها گذاشت و با حوصله پستی بلندیهای ریشه‌های ابریشمی فرش را با قیچیِ کوچک چید. عرض فرش را چهار دست و پا رفت و برگشت تا مطمئن شود ریشه‌ای از قلم نیافتاده. درد زانوی راستش را تا استخوان حس می‌کرد. با اینحال چهار دست و پا طول فرش را طی کرد و ریشه‌های آن سر فرش را هم منظم کرد. ندانست زانو زدنش دردناکتر بود یا زانو از زمین برداشتنش. وقتی ایستاد چند لحظه‌ای صبر کرد تا کمرش صاف شود. جوری که پایش به ریشه‌های فرش نگیرد دور خانه چرخید و گردگیری کرد. اول آینه‌ی عتیقه را دستمال کشید. جیو‌ه‌های پشت آینه جا به جا ریخته بود و تصویر درخشنده‌ی هشتاد ساله را زردتر و رنگ پریده‌تر از آنکه بود نشان می‌داد. آینه تحفه‌ی سفر پدرش به روسیه بود. میز خاتم کاری زیر آینه که پایه‌هایش کنده‌ کاریهایی به شکل گیاه پیچک داشت را دستمال کشید. یک جفت شمعدان نقره‌ سفره عقدش را روی میز خاتم جا به جا کرد. عکسهای دخترش که در قابهای نقره‌ای کوچک و بزرگ مرتب چیده شده بود را گردگیری کرد. یکی از عکسهای سیاه و سفید را برداشت و نزدیک آورد. بیشتر از چهل سال بود که آسیه داشت در آن قاب نقره‌ای براق به خامه‌ی کیک سه سالگیش انگشت می‌زد و درخشنده در حالی که تا کمر دولا شده بود سه شمع روی کیک را برایش روشن می‌کرد. درخشنده آنچه دیروز کرده بود را به زور به یاد می‌آورد ولی لحظه‌ی ثبت شده در قاب را خوب به خاطر داشت. روی دیوار مجاور عکس پدرش در قابی تزیین شده با گلهایی برجسته بر دیوار سینه سپر کرده بود. دستمال به دست برای چند لحظه ایستاد و بعد به عکس نزدیک شد. در حال و هوای خودش بود که  پایش به گوشه‌ی قالی ابریشمی گرفت و چند تا از ریشه‌های به صف شده از صف بیرون زد. درخشنده دلش تو ریخت. دستپاچه به دنبال شانه‌‌ی دسته صدفی گشت و دوباره زانو زد و ریشه‌های فرش را با حوصله مرتب کرد. شا بابایش را همیشه همینجوری که در عکس بود به یاد داشت. با سبیلهای مشکی پر پشت و کلاه قاجاری. دستی به گلهای برجسته‌ی قاب و دستمالی به سبیل و کلاه و چشمهای پدرش کشید . گویی آهی هم کشید که فقط خودش شنید. نیم نگاهی به ریشه‌های فرش انداخت و یاد روزهایی افتاد که یک ایل خدمتکار هر هفته در و دیوار خانه‌اش را می‌سابیدند و درخشنده پشت سر آنها راه می‌رفت و ریشه‌ی فرشها را با شانه‌ دسته صدفی شانه می‌زد. درخشنده دختر ته تاقاریِ یکی از سلطنه‌های  معروف بود. بیشتر از چهل سال می‌شد که نظافت هفتگی منزلش مراسم و قوانین خودش را داشت. چه وقتی که خدمتکار داشت و چه حالا که در آپارتمانی یک خوابه سکنی گزیده بود. ولی در همه‌ی این سالها ریشه‌های تمام فرشها را فقط خودش شانه کرده بود و می‌کرد. خدمتکارهایش هم این را می‌دانستند. تمیز کردن قاب عکس پدرش که تمام شد قیچی و شانه را در جعبه‌ای با آینه کاریهای رنگی جا داد. دستمال گردگیری را دوباره به دسته‌ی یک صندلی قدیمی کشید و راهی آشپزخانه شد. چای دم کرد، در کاسه‌ای کمی شیر ریخت و چند قطره گلاب و کمی گلیسیرین به آن اضافه کرد. دستهایش را در معجون گذاشت تا نرم شوند. با وجود سن زیاد، دستهای درخشنده همیشه مثل دنبه نرم بود. ده دقیقه‌ای که گذشت دستهایش را شست و انگشترهای برلیان و یاقوتش را دانه دانه انگشت کرد. دوباره از کلفت خانه به خانم خانه تبدیل شده بود. جعبه‌ی قیچی و شانه را با خود به اتاق خواب برد و روی میز آینه داری قرار داد. لباسهایش را پوشید. یک شلوار مشکی که پاچه‌های نسبتا گشادی داشت و بلیزی که یقه‌ی آن آهار خورده و شق و رق بود. پشت میز آینه‌دار نشست. سه رج مروارید آب شیرین را دور گردنش حلقه کرد. موهای سفیدش را آرام شانه زد و رژ لب کمرنگی به لبهای چروکیده‌اش مالید. کمی از رژ لب را هم روی گونه‌های بی‌رنگش پخش کرد. جعبه‌ی جواهراتش را باز کرد و یک گل سینه کوچک به شکل خورشید که شعاعهایش یکی در میان از مروارید و یاقوتهای بسیار ریز و ظریف بود را به یقه‌ی بلیزش سنجاق کرد. قبل از بستن جعبه به یکی از عکسهای آسیه که داخل در جعبه چسبانده بود نگاه کرد. این یکی از آخرین عکسهای آسیه بود. آخر پاییز آن سال آسیه‌ بیمار شده بود. طبیب خانوادگی از بیماری او سر در نیاورده بود. درخشنده هنوز به یاد داشت که هر جا کسی دکتری را معرفی می‌کرد او راننده‌اش خانعلی را صدا می‌زد تا فوری ماشین را بیاورد و آسیه به بقل راهی مطب دکتر می‌شد. آسیه بیشتر روزها تب داشت و در راه سرش را روی پای درخشنده می‌گذاشت و او موهای سیاه و ابریشمی‌ دختر را نوازش می‌کرد تا برسند. بعد از اینکه آن دکتر هم جوابشان می‌کرد باز آسیه را در بقلش می‌خواباند تا به خانه برسند. به نرمی روی موهای مشکی و تا سر شانه ریخته‌ی آسیه و چتر زلفش در عکس دستی کشید. آسیه همچنان با پیراهنی که تا چهار انگشت بالای زانوهایش می‌رسید و کفشهای ورنی سگک‌دار میان عکس به تلمبار کردن برگهای پاییزی باغ پدری سرگرم بود تا روی آنها بپرد و قل بخورد. درخشنده یادش آمد که آن صبح پاییزی خودش با شانه‌ی دسته صدفی موهای آسیه را شانه کرده بود و چتر زلفش را با قیچی کمی مرتب کرده بود. زمستان آن سال یخبندانی در دل درخشنده به یادگار گذاشت که تا امروز هیچ چیز نتوانسته قندیلهایش را آب کند. آسیه که رفت درخشنده وسواس مزمن برای تمیزی گرفت. مخصوصا در مورد ریشه‌‌ی ابریشمی فرشها که سالها بود به جای موهای ابریشمی دخترش آنها را شانه می‌زد.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »