ما٬ دزد

این روزها تا دلت بخواد دزدی زیاد شده. توی خیابان کیف شما رو می‌زنند. ماشینتان را روز روشن می‌دزدند. مطلب وبلاگتان را به راحتی آب خوردن کش می‌روند. عکستان را با کمال آرامش ویرایش می‌کنند و توی روزنامه‌‌های مملکت درج می‌کنند. کتاب نویسنده را به راحتی تکثیر می‌کنندو….

راستی به نظر شما اینها عجیب هستند؟ این همه دزدی و کش رفتن و … به نظرتون زیاد میاد؟

جواب من به این سوال نه هستش. ما به مفت خوری عادت کردیم. به ندادن هزینه و بهانه آوردن عادت کردیم. همین من و شما. باور ندارید. می‌خوام بدونم چند تا عکاس وطنی که داد و فغانشون از دزدیده شدن عکسهاشون بلنده بابت نرم افزارهای مورد استفاده‌اشون پول دادن؟ کدومشون هزینه ویندوز و فتوشاپ و نرم‌افزارهای دیگه‌شون رو پرداخت کردند. راستی کدوم وبلاگ نویس وطنی هزینه خرید ویندوز یا مجموعه آفیسش رو پرداخت کرده؟ ببینیم چند تا از منتقد‌های سینما تا حالا هزینه واقعی سی دی‌ها و دی وی دی‌های فیلمهاش رو داده؟ چندتا مترجم تا حالا اجازه ناشر کتاب رو برای ترجمه گرفتن؟ چندتا دانشجو هزینه واقعی کتابهای ترجمه شدشون رو دادن؟ و ….( البته منم می‌دونم که ما برای کپی‌های غیرقانونی٬ نرم‌افزارهای قفل شکسته و کتابهای ترجمه شده بدون مجوز ناشر اصلی پول می‌دیم. می‌دونم برای ترجمه کتابهای دانشگاهی هم پول می‌دیم. ولی منظور من هزینه واقعیه. مثلا ۱۲۰ هزارتومن بابت یه کتاب دانشگاهی ناقابل. ۳۰۰ هزارتومن بابت یه فتوشاپ ناقابل. ۲۰ هزارتومن بابت یه دی وی دی فیلم و …)

از این مثالها زیاده. توی مملکتی که دانشجوش با کتاب ترجمه‌ای دزدی درس می‌خونه٬ عکاس و گرافیستش با برنامه دزدی عکسهاش رو ویرایش می‌کنه٬ متخصص رایانه‌اش ویندوز دزدی روی سیستمش داره٬ اشرش از نرم‌افزار دزدی واسه نشر استفاده می‌کنه٬ قشر فرهیخته‌اش موسیقی دزدی گوش می‌کنه٬ فیلم دزدی می‌بینه و ترجمه دزدی می‌خونه٬ اصلا اینهمه دزدی و کش رفتن غیرعادی نیست. برای اینه که می‌گم هممون عادت کردیم به حاضر خوری به مفت خوری. تا دلت هم بخواد بهونه داریم. اونقدر زیاد که حتی خودمون هم باورمون شده که کارمون اصلا غلط نیست.

تیام

چکمه‌های آبی پلاستیکیش را که پا کرد، پنجه‌هایش جمع شد. یادش افتاد که چکمه‌هایش مدتیست برایش تنگ شده. آستر چکمه‌ها‌ نیمدار و چرکمرد می‌زد. سال پیش پدرش چکمه‌ها را از شنبه بازارِ بندر انزلی براش خریده بود. روزی که پدر چکمه‌ها را با خود به خانه آورده بود، ”تیام” غر زده بود که: “اینا که برام گشاده” و مادرش با مهربانی به کله‌ی نمره شده‌‌ی پسرش دست کشیده بود و گفته بود:”پسر بچه‌ها تندی بزرگ می‌شن. زود استخون می‌ترکونن، دو تا پلک بزنی اندازت شده”. تیام درست نفهمیده بود منظور مادر چیست ولی می‌دانست که مادرش دوستش دارد. مادر می‌گفت “تیام” به لری می‌شود “چشمهایم”. این را از یک رهگذر لُر شنیده بود. ولی مادر تیام را از چشمهایش هم بیشتر دوست داشت. از همان روز اول تیام چکمه‌ها را پا کرده  و با رنگ آبیِ دریایی آنها و قول مادرش که چکمه‌ها روزی اندازه‌اش خواهند شد خودش را دلخوش کرده بود. پدرش  یک جفت چکمه‌ی قرمز هم برای خواهر کوچکش از انزلی آورده بود. چکمه‌های طاووس تازه امسال به پایش اندازه شده بودند. تیام پنجه‌های جمع شده‌اش را در چکمه‌ها جابجا کرد و پاچه‌های شلوارش را تا زیر زانو‌ها بالا زد و آنها را در گشادی دهنه‌ی بالای چکمه تپاند. مادرش از سپیده دم برای وجین به شالیزار رفته بود. به تیام هم سپرده بود که دم دمه‌های ظهر بقچه‌ی ناهار را به شالیزار بیاورد. تیام می‌دانست که وقتی آفتاب صاف وسط آسمان به شالیزار خیره می‌شود و ساقه‌های شالی نقره‌فام می‌شوند باید بقچه را زیر بغلش بزند و راهی شود. چکمه‌ها امروز بیشتر از قبل پنجه‌هایش را می‌چلاندند و عذابش می‌دادند. بقچه‌ی غذا را در بازوهایش فشرد ولی می‌دانست چیزی را از یاد برده. چند برگ نیمه پلاسیده‌ی کاهو را که پیچیده در دستمالی کنار بقچه دید یاد لاک‌پشتش افتاد. لاک‌پشت تیام شبی از شالیزار بیرون آمده بود و جلوی در خانه اطراق کرده بود. تیام صبح که برای خریدن نان بیرون آمده بود پایش به لاک‌پشت گیر کرده بود و فکر کرده بود عجب سنگ خوش خط و خالی. ولی تا سنگ را برداشته بود، سنگ دست و پا در آورده بود و تیام هول شده و لاکپشت را به زمین انداخته بود. از همان روز اسم لاک‌پشت شد “سنگک”. بقچه ناهار به بغل، تیام چند برگ کاهو، سهمیه‌ی ناهار سنگک که مادرش هر روز کنار می‌گذاشت را روی بقچه گذاشت و درِ خانه را محکم پشت سرش به هم زد. دور تا دور ‌ِخانه چرخید و صدا زد: “سنگک، ناهار”. دوباره دور خانه را طواف کرد ولی خبری از سنگک نبود. تمام جاهای مورد علاقه‌ی سنگک برای استراحت نیم روز را سر کشید. زیر بوته‌ی گل کاغذی، کنار دیوار شرقی خانه که سر ظهر سایه‌ای خنک داشت، کنار ظرفِ ‌آبی که تیام به جای حمام برای لاک‌پشت درست کرده بود. سنگک حتی کاهوهای شب قبلش را هم نخورده بود و تیام آنها را همان جایی که دیشب گوشه‌ی دیوار گذاشته بود پیدا کرد. تیام حالا عینهو روز اول که از دیدن لاک‌پشت هول کرده بود از نبودنش دست و پایش را گم کرد. صلات ظهر بود. باید می‌رفت. مادر از صبح وجین کرده بود و منتظر ناهار بود. کاهوی امروز ناهار را روی کاهوهای شام‌ دیشب سنگک انداخت و با دلی نگران راهی شد. بغض کرده بود. فقط دلش خوش بود که لاک‌پشتها آرام راه می‌روند و هر جا که سنگک رفته باشد جای دوری نمی‌تواند باشد. ته دلش می‌ترسید که سنگک سرش را پایین انداخته باشد و از همان راهی که یک شب از شالیزار آمده بود به شالیزار برگشته باشد. خدا خدا کرد که سنگک سمت جاده‌ نرفته باشد. تیام شالیزار را مثل کف دستش بلد بود. وقتی پدرش چند ماه پیش گِل‌‌ها را روی هم تپه می‌کرد تا کرتهای شالی را از هم جدا کند و توی آنها آب بیاندازد، تیام در طول روز بارها به پدرش سر زده بود و برای او چای برده بود. بعد سر دو پا روی تپه‌های گِلی نشسته بود و کار کردن پدرش را نگاه کرده بود. تیام جای همه‌ی تپه‌های گِلی را از بهر بود. با چکمه‌هایی که امروز بیشتر از همیشه پایش را می‌زد به قدمِ دو روی تپه‌های گِلی یک پا را جلوی پای دیگر می‌گذاشت و گاهی اطرافش را نگاهی می‌کرد تا شاید اثری از آثار سنگک پیدا کند. یک دفعه هم حواسش به چیزی لای شالی‌ها پرت شد و پایش از روی راه باریکه‌ی گِلی لغزید و پایش تا زیر پاچه‌ی شلوارش در آب فرو رفت و گل‌آلود بیرون آمد. وسط شالیزار که رسید بی حوصله فریاد زد: “ننه ناهار آوردم”. ننه‌اش جواب داد: “اینجام”. تیام صدای مادرش را دنبال کرد و تا او را دید گفت:”ننه سنگکم گم شده، بیا بقچه‌ی ناهارت رو بگیر.” مادر دستهای گِلی‌اش را با گوشه‌ی چادری که به کمر داشت پاک کرد و با بازویش دستی به سر پسرش کشید و گفت:”سنگک کجا بره بهتر از پیش تو؟” و وقتی پسرش را بیقرار دید با دبه‌ی آبی که روی نزدیک‌ترین تپه‌ی گِل بود دستهایش را شست و بقچه‌ی ناهار را باز کرد و گفت:”بمون ترش شامی بخور و برو”. تیام این پا و آن پا شد و گفت: “ننه سنگک شام دیشبش را هم نخورده. گشنه رفته”. مادر بیقراری چشمهای پسر را می‌دید و پر پر زدن دلش را حس می‌کرد. از ترش شامی یک شب مانده لقمه‌ای  گرفت و گفت:” اقلا اینو توی راه بخور. هلاک میشی تا شب”. تیام انگار که منتظر اعلام آزاد باش از طرف فرمانده بوده باشد لقمه را در هوا قاپید و از همان راهی که آمده بود بدو برگشت. یکی دو کرتِ شالی مانده به خانه چیزی در آب شالیزار تلپی صدا کرد و ساقه‌های شالی تکانی خورد. چشمهای تیام برق زد و به دنبال صدا راهش را کج کرد و سنگک سنگک گویان به جهتی که صدا از آن آمده بود رفت. هر چه گشت چیزی ندید ولی تا پشتش را کرد دوباره صدایی آمد. تا تیام چشم بگرداند پسرکی هشت نه ساله که هم سن تیام می‌زد ولی جسه‌اش از او  نحیف‌تر بود کنارش سبز شد. تیام کم ماند تعادلش به هم بخورد و وسط کرت شالی ولو شود. پسر از هول شدن تیام هول برش داشت. عقب عقبکی رفت و کم ماند خودش هم در آب بیافتد. تا تعادلش را به دست آورد گفت: “نترس نترس فقط خواستم باهات دوست بشم. من غلومم. اونور شالیزار خونمه”. تیام بی حوصله گفت: “سنگکم امروز گم شده، وقت ندارم باهات دوست بشم” و راهش را کشید و رفت. پسر هم دنبالش راهی شد و زیر لب گفت: “منم میام با هم بریم سنگکی نون بگیریم”. تیام هم خنده‌اش گرفته بود و هم حرصش. ولی آمرانه به پسر گفت:” بیخودی دنبالم نیا، من نونوایی سنگکی نمی‌رم، سنگک هم نون نیست، لاک‌پشته”. غلام با این توضیح دوست جدیدش گیج‌تر از قبل شد ولی همچنان مصممانه به دنبال دوست جدیدش قدم بر‌می‌داشت. تیام از اینکه همراهی پیدا کرده بود در دلش خوشحال بود ولی به رویش نیاورد. با هم دو تا کرت آخر شالیزار را رد کردند و دم در خانه‌ی تیام رسیدند. برگهای کاهو هنوز بیخ دیوار زیر آفتاب در حال پلاسیدن بود و تیام یک بار دیگر خانه را دور زد ولی چیز جدیدی دستگیرش نشد. سنگک رسما مفقود‌الاثر شده بود. کاش طاووس و پدرش خانه بودند و از آنها کمک می‌خواست. ولی پدر و طاووس امروز صبح آفتاب نزده به شهر رفته بودند. تیام بی‌حوصله نیم نگاهی به غلام کرد و با صدایی از بغض دو رگه شده پرسید:” حالا چیکار کنیم؟” غلام در حالی که ناخونهایش را می‌جوید و روی زمین فوت می‌کرد گفت: ” شنیدم امروز تو میدون لافند بازی دارن”. چشمهای تیام برق زد. مادر سپرده بود از خانه خیلی دور نشود و از جاده‌ی جلوی خانه هم تنهایی عبور نکند چون مسافرهای تهرانی همیشه عجله دارن. با خودش فاصله‌ی خانه تا میدان را مرور کرد و یک تنه تصمیم گرفت که میدان تا خانه راه دوری به حساب نمی‌آید، پس می‌تواند برود. مخصوصا که برای رسیدن به میدان مجبور نبود از جاده رد شود. پسرها که به میدان رسیدند پهلوان تازه بالای طناب رفته بود. چوبی بلند و باریک که برای حفظ تعادلش در دست داشت را بین مشتهایش می‌چلاند و با هر تکانِ بند زیر پاهایش سبیلهای از بناگوش در رفته‌اش هم تکانی می‌خورد. نوازندگان در کناری ناقاره و سورنا می‌زدند و یالانچی زیر پای بند باز روی زمین در حالی که مواظب بند‌باز بود حرکات مسخره‌ای شبیه بند‌بازیِ پهلوان در می‌آورد و مردم را می‌خنداند. تیام و غلام محو تماشای بند بازی شدند. پهلوان چند باری از روی طناب عبور کرد و نوازنده‌ها زدند و چیزهایی خواندند و یالانچی زیر پای بندباز معلق وارو زد. مردم دست زدند و سوت کشیدند. جمعیت که متفرق شد پسرها به تماشای ویترینهای مغازه‌های دور میدان مشغول شدند و تا به خودشان جنبیدند داشت دیر می‌شد. تا جایی که می‌شد به سرعت سمت شالیزار و خانه دویدند. غلام خداحافطی‌ای سر سرکی با دوستش کرد و لای شالیها ناپدید شد. تیام در حالی که چکمه‌ها را از پایش می‌کند و پاهایش را زیر شلنگ آب کنار باغچه می‌شست فریاد زد:”غلوم فردام بیا”. پدر همیشه می‌گفت:” یادت باشه بعد از اینکه کارت با شلنگ تموم شد دوباره بپیچیش بذاریش بیخ دیوار تا پای کسی بهش نگیره با کله بخوره زمین”. تیام شیر آب را هول هولکی بست و شلنگ را دور ساعدش حلقه کرد تا روی بقیه‌ی حلقه‌های به هم ریخته‌ی شلنگ که مثل روده‌ی سگ به هم پیچیده بود بیندازد. تا دولا شد که شلنگ را سر جایش بگذارد، لای حلقه‌های تو در توی شلنگ سنگک را دید که راحت و آرام در حال کش و قوس دادن دست و پایش بود. گویی از اینکه تیام چرت نیم روز او را پاره کرده بود شکایت داشت. تیام لاک‌پشت را دو دستی برداشت و سر لاک‌پشت را به نوک دماغ خودش نزدیک کرد و تقریبا به حالت فریاد گفت:”مُردم از بس امروز دنبالت گشتم” ولی فورا لاک‌پشت را بین بازوها و جناق سینه‌اش فشار داد و آروم گفت:”دیگه منو اینجوری نترسونیها.” صدای رد شدن مادر از بین شالیها و کشیده شدن چادر دور کمرش و بقچه‌ی ناهار به ساقه‌های شالی خبر از رسیدن غروب می‌داد. مادر از شالیزار بیرون آمد و وقتی پسر و لاک‌پشت را با هم دید گفت:”نگفتم کجا بره از پیش تو بهتر؟”. چادر را از کمرش باز کرد و دو طرف آزاد آن را چپ اندرقیچی از روی سینه‌اش رد کرد و پشت گردنش دو تا گره زد. کنار باغچه چمباتمه زد و دست و پاهایش را زیر شلنگ آبی که تیام برای او باز کرده بود شست. مادر از جلو و تیام پشت سرش داخل خانه شدند. تیام قبل از بستن درِ خانه سرکی کشید و وقتی سنگک را مشغول خوردن کاهوهای پلاسیده دید خیالش راحت شد. چند دقیقه بعد صدای دیگ و قابلمه ازآشپزخانه بلند شد و به زودی بوی “کولی غورابیج” خانه را پر کرد. مادر سفره را تازه انداخته بود که پدر و طاووس وارد شدند. طاووس در حالی که عروسکی بین بازوهایش داشت به طرف آشپزخانه دوید و به مادرگفت:”اینو بابا امروز برام گرفت. اسمش طوطیه. دختر منه”. مادر خندید و گوشه‌ی چادر نمازش را زیر شیر آشپزخانه نم زد و صورت دخترک را پاک کرد. پدر از کیسه‌ای که به دست داشت یک روسری رنگیِ ترکمنی در دستهای زن گذاشت و گفت:”این برای شماست” و یک کیسه‌ی دیگر هم به دست زن داد و گفت:”این هم سفارشهایی که داده بودی. همه رو پیدا کردم”. بعد در حالی که دستش تا آرنج در کیسه‌ای پلاستیکی بود رو به تیام کرد و گفت:” اینم مال شماست” و یک جفت چکمه‌ی پلاستیکی سرمه‌ای براق از کیسه‌ بیرون کشید. تیام چکمه‌ها را از دست پدرش قاپید و به پا کرد. چکمه‌ها مثل سال پیش به پایش گشاد بودند و تیام از لِخ لِخ زدن چکمه‌ها دلش غنج زد.

نگین‌تاج

میدان دربند را که رد کنی و سربالایی خیابان را به طرف مجسمه‌ی کوهنورد بالا بروی، دست چپ ردیفی از خانه‌های قدیمی می‌بینی که رودخانه‌ی دربند آنها را از خیابان اصلی جدا کرده. بیشتر خانه‌ها با پل‌های فلزی به خیابان شیبدار دربند وصلند. یکی از آن خانه‌ها که شیروانی سفالی کهنه‌ای دارد خانه‌ی نگین‌تاج است. از مادرش برایش به ارث مانده. چندین سال پیش قسمتی از حیاط خانه و چند متری از اتاق پذیرایی را شهرداری برای پهن کردن راه برداشت. نگین تاج کم مانده بود دق کند. روزی که آمدند حیاط خانه را با بلدوزر بکنند زار زد و کم ماند خودش را زیر چرخها و تیغه‌ی بلدوزر نفله کند. هفتاد و چند سالش است. موهای جو گندمی و لَختش چهار انگشت تا زیر شانه‌هایش می‌آیند. بیشتر اوقات آنها را مانند دختر بچه‌ای به مدل دم اسبی با کش محکم می‌بندد ولی چند تار کوتاهتر که در کش بند نمی‌شوند از گوشه‌ی پیشانیِ بلندش تا بناگوشش آویزان می‌شوند. صورت استخوانی و کشیده‌ای دارد که زیبایی باقی از روزهای جوانی را برای بیننده هاشور می‌زند. چشمهایی که از کهولت کمی گود افتاده‌اند ولی هنوز زیبایی و برق خاص خودشان را دارند. مچ‌های لاغر همراه با انگشتهای کشیده و استخوانی او مزین به چندین و چند انگشتر با سنگهای بزرگ و رنگی، هنرمندی و ذوق صاحبشان را به رخ می‌کشند. از پل فلزی روی رودخانه که رد شوی، درِ میله‌ای حیاط راهت را سد می‌کند. خانه‌ی تاجی زنگ ندارد. وقتی به دیدنش می‌روی اول باید پی قلوه سنگی در خیابان بگردی و بعد آنقدر با آن به میله‌ها بکوبی و فریاد بکشی “تاجی جون مهمون نمی‌خوای” تا باغبان تاجی سرش را از آلونکش بیرون بیاورد. گاهی هم مهمان قبلی لطفی در حق مهمان بعدی می‌کند و سنگی که برای در زدن استفاده کرده را همان جا بالای هره‌، لای دو میله‌ی در می‌گذارد تا مهمان بعدی برای در زدن مَچل یافتن قلوه سنگ از خیابان نشود. بر اثر همین سنگ به در زدنها رنگ خاکه آجریِ قسمت بالای در تقریبا به طور کامل ریخته و در کک مَکی به نظر می‌آید.  اگر باغبان تاجی دمپاییهایش را به موقع پیدا کند، چند دقیقه‌ای دم در خواهی بود تا به سراغت بیاید. اول می‌دود و سگهایی که دارند خودشان را به در و دیوار می‌زنند و پارس می‌کنند را مهار می‌کند و به درختی چیزی ‌می‌بندد تا تکه و پاره‌ات نکنند. پس چند دقیقه‌ای یک لنگه پا باید دم در باشی و به صدای پارس سگها و داد و بیداد باغبان که دنبال آنها کرده گوش کنی. بعد هم که سر و کله‌اش پیدا می‌شود دم میله‌های در با یک دسته کلید به اندازه‌ی یک گریپ فروت چمباتمه می‌زند و چند تا کلید را امتحان می‌کند تا قفل و زنجیر در باز شود. خلاصه که دیدن تاجی هفت خوان رستم است به نوبه‌ی خود. صدای سگها که در می‌آید تاجی می‌داند که یا مزاحم دارد یا مهمان. مهمان را زیاد دوست دارد. چه سر زده چه با خبر قبلی. تا به نیمه‌ی حیاط پشتی برسی در خانه را باز کرده و دم درگاهی ایستاده. گاهی زود تشخیص می‌دهد که هستی و گاهی هم چشمها را در چشمخانه تنگ می‌کند و اولین کسی را که در نظرش به او شبیه باشی اسم می‌برد و می‌پرسد فلانی، تو هستی؟ خانه‌ی تاجی مثل هیچ خانه‌ای که تا به حال دیده‌ای نیست. بیشتر به موزه می‌ماند یا شاید هم  سمساری. پر است از عتیقه و ظرف و ظروفی که در اشکافها و ویترینهای شیشه‌ای چپانده شده‌اند. یک بند انگشت خاک نرم روی همه چیز را گرفته. حتی از درخشش براق‌ترین کریستالها هم چیزی دیده نمی‌شود و همه چیز به ماتی می‌زند. جای عتیقه‌ها و نقاشیها و خاکها و سایل کهنه و نیمدار هیچ وقت در این خانه عوض نمی‌شود. این خانه از روز اول به همین شکل بوده و هست. خانه‌ی تاجی بوی خاصی دارد. چیزی شبیه به بوی رودخانه‌ی دربند آمیخته با کهنگی تار و پود وسایل خانه و ته نشینی ازعطر کوتی‌ِ نگین‌تاج.  اتاق ناهارخوری و پذیرایی در دو طرف آشپزخانه قرار دارند. تا در یکی از اتاقها جایی برای نشستن بین اسباب و اساسیه‌ی پخش و پلا پیدا کنی تاجی در کتریِ کهنه  آب می‌جوشاند و در استکانهای خط خطی و نعلبکیهای لب‌پَر گل مرغی چای تعارفت می‌کند. گاهی برای پیدا کردن جایی برای نشستن باید با “خانومی”، گربه‌ی یکدست سفید و عزیز دردانه‌ی تاجی گلاویز شوی. خانومی معمولا روی تنها صندلی یا مبلی که چیزی روی آن تلمبار نشده می‌خوابد و  دوست ندارد جم بخورد. شاید می‌ترسد دیگر جایی برای خوابیدن در آن خانه پیدا نکند. تاجی را هر وقت به سراغش بروی ماتیک سرخی به لب دارد. سرخی رژ لبش همیشه به چین و چروکهای دور لبهایش نشت می‌کند و وقتی نگاهش می‌کنی دو لب قرمز می‌بینی و چندین خط قرمز و عمیق مانند شعاع دور لبها. مخصوصا لب بالا که چین و چروکهای عمیق‌تری دارد. خال سیاه کوچکی هم سمت راست لب بالایش دارد که دل خیلی‌ها را در جوانی گویا برده بود. خانه‌اش غالبا تاریک است. تک چراغی در راهروی ورودی روشن می‌کند و گاهی هم فقط نور تلویزیون تنها روشنی خانه است. اگر مهمان بیاید، تاجی چلچراغ آنتیک بالای میز ناهارخوری را هم روشن می‌کند. ولی کریستالهای خاک گرفته و لامپهایی که از هر چند تای آن فقط یکی روشن است رمقی ندارند و به زور تا چند قدمی خودشان را روشن می‌کنند. تاجی از خانواده‌ی نامداریست. پدرش نمی‌دانم چی الملک بوده و مادرش هم چی السلطنه. حالا فقط اوست و یک برادر که تاجی همیشه به اسم “برادر نازنینم” از او یاد می‌کند. برادر نازنینش در فرانسه زندگی می‌کند و کمتر به دیدن خواهر نازنینش می‌آید. تاجی نه تنها از خانواده‌ی شناخته شده‌ایست بلکه شوهر سرشناسی هم داشته. می‌گویند و می‌گوید که شوهرش عاشقش بود. دیوانه‌وار. ولی مثل خیلی از عاشقهای سینه چاکِ این دنیا همدمهای دیگری هم داشته و تاجی این را می‌داند. گویا برای تاجی چیزی کم نمی‌گذاشته و در وصفش شعر می‌سروده و با او مثل پدری مهربان بوده. کادوی نامزدی تاجی که یک بیت شعر، سروده‌ی نامزد دلباخته‌اش بوده بعد از این همه سال همچنان سر در اتاق ناهارخوری به چشم می‌خورد. یک بیت شعرِ زرکوب قاب شده بر زمینه‌ی آبی سیر اینجور می‌خواند: “خورشیدِ زمان، مَه زمینی …… بر تاجِ دلم تو تک نگینی”. شوهر نگین‌تاج سالهاست که عمرش را به تاجی داده. حالا تاجی مانده و باغبانِ خانگی و کادیلاک شوهر مرحومش که در گاراژ خانه زیر یک برزنت کهنه بیست سالیست که صدای استارت موتورش را نلرزانده. چند سگ و توله سگ هم در سالهای اخیر به خاطر نا امنی به اهل خانه اضافه شده، برای خبر دادن از رسیدن مهمانها و گرفتن پاچه‌ی مزاحمان. خانومی هم که اسمش رویش است و جای خود را دارد. تاجی تا به حال دلِ فروختن کادیلاک شوهرش را نداشته. ماشین از آن کادیلاکهای قدیمیست که بیشتر به کشتی نوح می‌ماند تا ماشین. مشکیِ رنگ پریده‌ایست که معلوم است سالها پیش برقی چشمگیر و ابهتی برای خودش داشته. صندوق عقب کادیلاک به پهنای دو تا ماشین امروزیست و چراغ ترمزهای نارنجی رنگی دارد که از دو طرف صندوق به حالت دو گوش کوچک و تیز سرک می‌کشند. تاجی از دار دنیا همان یک برادر را در فرانسه دارد. سالها پیش در یکی از سفرهای برادرش برای دیدن تاجی، خواهر و برادر با هم به باغ شمال تاجی رفته بودند و برادر نازنین تاجی برایش صد تا “تولیپ تیری” (لاله‌ی درختی) و چندین “سیکاس” گران قیمت که گیاهی شبیه نخل ولی بسیار کم ارتفاع با برگهای سوزنی است کاشته بود. تاجی عاشق درختهای باغ بود. باغبانی را در باغ شمالش خانه و مستمری می‌داد تا از درختها مواظبت کند. خودش هم سالی چند مرتبه سری به باغ می‌زد و وقتی می‌دید آب دریا هر سال بیشتر بالا آمده و ساحل روبروی خانه‌اش محوتر و باریکتر می‌شود غصه می‌خورد. یک دفعه هم باغبان شمالی‌اش زنگ زده بود که خانم چه نشسته‌ای که دیشب دریا طوفانی بوده و موج بالا آمده و باغچه‌ی جلوی خانه دیشب تا نیمه ‌زیر آب رفته ولی صبح امروز کمی فروکش کرده و یکی از سیکاسها را کم مانده آب ببرد. تاجی با شنیدن این خبر ندانسته بود چجوری راننده گرفته و بکوب تا دم در باغ شمال رسیده بود تا ببیند به سر درختهایش چه آمده. وقتی یکی از درختهای سیکاسش را یکوری غرق در آب دریا دیده بود زاری کرده بود و گالشهای باغبان را از پایش کنده بود و خودش پا کرده بود و بیل باغبان را با حرص از او گرفته بود و آنقدر پای سیکاس را کنده بود تا همه‌ی ریشه‌های درخت برگ سوزنی بیرون زده بود. بعد از اینکه بی حس روی زمین روی تپه‌ای از شن و گل افتاده بود، باغبان را مجبور کرده بود که پتویی دور تنه‌ی سیکاس بپیچد تا درخت صدمه نخورد و طنابی روی پتو دور درخت ببندد و سیکاس را خِر کش کند و در جای دیگری از باغ بکارد تا دست آب شور بحر خزر به آن نرسد. سیکاس چند روز بعد به علت جابجا شدن یا به خاطر آب شور دریا که بالا آمده بود خشکید. باغبان می‌گوید تاجی کنار سیکاس خشکیده صورتش را با انگشتهای کشیده‌ی استخوانی و انگشتر نشانش پوشانیده وهای های گریسته و آه کشیده بود که: “زحمتهای برادر نازنینم”. بعد با سر انگشتانش برگهای زرد سیکاس را دانه دانه نوازش کرده بود. می‌گویند فی‌البداهه زیر سیکاس شعری هم گفته بوده که فقط قسمتی‌ از آن را باغبان شنیده بود. چیزی در مایه‌های “سیکاسِ تو رنجور گشته و همه نا رَنج….”. تاجی سالها پیش در همان خانه‌ی دربند عمرش را داد به شما. باغ شمال، خانه‌ی دربند و آنتیکهای تاجی را برادر نازنینش یکجا فروخت و تاجی را در ابن‌بابویه دفن کرد و چند روز بعد راهی فرانسه شد.

اقدس

این روزها هشتاد سال را دارد. دستش درد نکند دکتری که چند سال پیش پوست صورتش را در کالیفرنیا کشید پانزده سالی از چین و پلیسه‌هایش را روتوش کرد و این روزها سنش کمتر می‌زند. اقدس خانم با تمام سختیهای زندگی زن شادیست. خنده‌هایی مسری دارد. او که بخندد همه‌ی جمع می‌خندد. از ته دل قهقهه می‌زند. شانزده ساله بود که به پسر خاله‌‌ی بزرگش شوهرش دادند. حسین آقا بیست سالی از اقدس خانم بزرگتر بود و از روز اول شد آقا بالا سر، منزل مادرت نرو و با خواهرت حرف نزن. آخر شبها یه بطری زهرماری را بالا می‌رفت و گوشه‌ای خراب می‌افتاد. اقدس با وجود اینکه بیشتر از شش کلاس سواد نداشت به درس بچه‌ها می‌رسید. یک جفت پسر دوقلو اول کار زاییده بود و بعد از آنها هم یک پسر و یک دختر دیگر در دامنش گذاشته شده بود. حسین آقا بیکاره بود. گاهی اوقات دستش به کاری بند بود ولی بیشتر اوقات نه. از مادر پیرش گهگاهی پول می‌گرفت. اقدس خیاطی می‌کرد. شب و روز یک پایش روی پدال چرخ خیاطی سینگرش بود . از زن و دخترهای در و همسایه سفارش قبول می‌کرد. آنقدر دوخت و چرخ کرد و بخیه و کوک زد تا یواش یواش کارش از سفارش لباسهای معمولی به سفارش لباسهای عروس کشید. شیرینی هم می‌پخت. باقلواهایی که انگشتهایت را با آنها می‌خواستی تا بند آخر در حلقت فرو کنی. این یکی را از پر قنداق داشت. مادرش عالیه خانم هم شیرینی پز قابلی بود. چراغ اتاق خواب اقدس که بعد از بزرگ شدن بچه‌ها از اتاق خواب حسین آقا جدا شده بود در تاریکی تا صبح سوسو می‌زد. اقدس شبها تا دمدمه‌های صبح پولک و مونجوق و مروارید و تور به لباسهای عروسی دختران دم بخت می‌دوخت، برای سفید بختی عروسهای قد و نیم قد. حسین آقا از صدقه سر سالها بطری بطری زهرماری خوردن مریض شده بود و اقدس حسابی از او نمی‌برد. حسین آقا کم وبیش زمین‌گیر شده بود. کلیه‌هایش درست کار نمی‌کرد و کبدش هم تعریفی نداشت. اقدس به احترام اینکه او پدر بچه‌هایش است با او مدارا می‌کرد ولی بیشتر به بچه‌ها می‌رسید. لابلای تلق و تلق چرخ خیاطی به بچه‌هایش که در اتاق مادرشان دفتر و دستک مشق شبشان را روی زیلوی وسط اتاق پهن می‌کردند می‌گفت: “درس بخونین تا سفید بخت بشین.” بچه‌ها همه درس خواندند. خوب هم خواندند. دوقلو‌ها مهندس مکانیک شدند و با هم رفتند آمریکا برای ادامه‌ی تحصیل. دخترش آرشیتکت شد و پسر کوچکش مهندس الکترونیک و آنها هم پشت سر دوقلوها راهی آمریکا شدند. اقدس خانم ماند و حسین آقایی که نایی نداشت برای حرف زدن چه برسد به تشر رفتن. اقدس خانه‌ی قدیمی را فروخت و با همان پولهایی که از خیاطی و شیرینی پزی کنار گذاشته بود و با کمک بچه‌ها آپارتمانی دو خوابه در یکی از برجهای مسکونی تهران خرید. حسین آقا مخالفت کرد که از آن خانه و محله‌ی فکسنی نروند. اقدس ککش نگزید. کامیون گرفت و اسباب و اساسیه و حسین آقا را بار زد و به خانه‌ی جدید رفت. کوچکترین اتاق خواب آپارتمان را برای حسین آقا درست کرد. او دیگر نفس غر زدن نداشت. همین که کسی بود که او در خانه‌اش بماند برایش کافی بود. اتاق خواب بزرگ، با منظره‌ی قله‌های پر برف البرز مال اقدس شد. اتاق خوابی برای خودش درست کرد مانند اتاق خواب تازه عروسی سفید بخت. ظهر به ظهر غذای حسین آقا را روی میز آشپزخانه می‌گذاشت و خودش روی میز ناهارخوری برای خودش بساط ناهار و مخلفاتش را می‌چید. دست و پایش باز شده بود. بچه‌ها کمک مالی می‌کردند و او همچنان سفارشات لباس و شیرینی قبول می‌کرد. مهمانی می‌داد و مهمانی می‌رفت و تور مسافرتی می‌گرفت. همسفر خوبی هم بود. در یکی از سفرهایش برای دیدن گلابگیران و قالی شویان همراه دوستی راهی کاشان شده بود. گویا اقدس خانم درخت توت سفیدی در خیابانی می‌بیند. توتها آبدار و درشت بوده‌اند و به اقدس خانم چشمک می‌زده‌اند. تریلی هجده چرخه‌ای هم در دو قدمی درخت پارک بوده که پسر جوانی زیر آن خوابیده و دل و جگر موتور را بیرون ریخته بوده. اقدس خانم پیش می‌رود و آرام به پای مکانیک می‌زد. پسر سرکی می‌کشد و می‌گوید” آبجی فرمایش؟” اقدس خانم می‌گوید: “لطفا این تریلی رو روشن کن دو قدم بالاتر زیر این درخت پارک کن من برم بالاش توت بچینم”. پسر که فکر می‌کرده اقدس دارد سر به سرش می‌گذارد می‌خندد. اقدس هم می‌خندد. خوب که خنده‌هایش تمام می‌شود به پسر می‌گوید: ”به چی می‌خندی؟” مکانیک در حالی که دستهایش را با پشت شلوارش پاک می‌کرده گفته “خواهر من، این تریلی اگر تکون می‌خورد که من زیرش نبودم”. اقدس این را در مهمانی تعریف می‌کرد و مثل اینکه واقعه همین الان اتفاق افتاده باشه از ته دل می‌خندید و همه با او می‌خندیدند. سالها گذشت و یک روز ظهر حسین آقا برای ناهار آنروز و روزهای بعد از آن بیدار نشد. هیچ کدام از بچه‌ها برای کفن و دفنش نیامدند. حتی آنجور که می‌گویند اشکی هم نریختند. فقط به مادرشان زنگ زدند برای جویا شدن حال اقدس. سال حسین آقا تازه تمام شده بود که اقدس آپارتمانش را فروخت و راهی کالیفرنیا شد تا پیش بچه‌ها و نوه‌هایش باشد. ده سالی می‌شود که او در ینگه دنیا ساکن است. صبحها با دوستانش قرار پیاده‌روی دارد. کلاس ورزش می‌رود و سونا و ماساژ را هفته‌ای یکبار پایه است. هر روز نیم ساعت شنا می‌کند. پس از برداشتن کلاسهای زبان و یاد گرفتن زبان انگلیسی در هفتاد سالگی، چند کلاس تاریخ و هنر در دانشگاه برداشته و درس می‌خواند. او این روزها برای دل خودش درس می‌خواند، نه برای سفید بخت شدن.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »