ختنه سوران و …

یکشنبه گذشته ختنه سوران بچه یکی از دوستام بود. این دوست من جهوده. من هم دعوت بودم. مراسم توی معبد جهودهای شهری که من توش زندگی می‌کنم انجام می‌شد. برای من تجربه جالبی بود. اولین چیزی که توجه منو جلب کرد سادگی بیش از حد معبد بود. تا حالا محل عبادتی به این سادگی ندیده بودم نه مسجد نه کلیسا. دیوار معبد با گچ یا آجر پوشیده شده بود. دم در هم یک تابلو نصب شده بود که به زبانهای عبری, انگلیسی و عربی به همه خوش آمد گفته بود. فقط به دیوار محراب چیزی شبیه به یک کمد بزرگ نصب شده بود و کنارش هم چند صندلی شبیه همون بود. اول سخنران مذهبی شروع به حرف زدن کرد. گفت اینکه مراسم سر ساعت شروع نشده دقیقا نشون می‌ده که ما جهودیم. بعد تاریخچه اون کمد و صندلیها رو گفت که به هولوکاست مربوط می‌شد. بعد داستان ختنه کردن رو گفت که خدا در ۹۰ سالگی به ابراهیم یک پسر داده و بعد دستور داده باید خودت رو ختنه کنی و ابراهیم خودش و دو پسرش را ختنه کرد. بعدش هم توضیح داد که جهودها و مسلمونها این مراسم رو انجام می‌دن. نکته جالب این بود که پیشوای مذهبی جهودها بچه رو ختنه کرد و بعد چند قطره شراب به بچه دادند تا ساکت بشه. مراسم جالبی بود. سخنران مذهبیشون خیلی جالب صحبت می کرد و من از طرز صحبت کردنش لذت بردم. بعدش هم مراسم ختنه سوران بود. برای من تجربه جدیدی بود. اما چیزی که برای من سوال پیش آورد این بود که چطور یک سخنران مذهبی می‌تونه اینقدر خوشرو باشه و در عین حال که راجع به مذهب و تاریخ حرف می‌زنه کسی رو خسته نکنه. توی ذهنم این سخنران رو با سخنرانهای مذهبی خودمون مقایسه کردم. به نظرم رسید که شاید ۱۰۰۰ سال دیگه مسلمونها جائی قرار بگیرند که الان جهودها یا مسحیها هستند. شاید اسلام و رهبرانش دارن همون راهی رو می‌رن که بقیه رهبرهای مذهبی رفتن تا به اینجا رسیدن.

اخترزمان

اخترزمان بقچه‌ی حمامش را وسط فرش اناری رنگ پهن کرده بود و در آن کند و کاو می‌کرد. از موهایش آب می‌چکید و دماغش مثل تربچه قرمز شده بود. سیگاری کجکی گوشه‌ی چپ لبش داشت و گوشه‌ی چشم چپش را هم کمی جمع کرده بود. شانه‌‌ی پلاستیکی و زهوار در رفته‌اش را، با چند دندانه‌‌ی مفقود الاثر از لابلای روشور و لیف و کیسه‌ و بقیه خرت و پرتهای بقچه پیدا کرد. با دست راست موهای خیسش را محکم با شانه ‌کشید و بین ساعد چپ و سینه‌اش کیسه‌ای پلاستیکی پر از شرنده پارچه‌های جوراجور را فشار داد. چند لحظه شانه را لای موهایش در هوا معلق آویزان کرد. دستش که آزاد شد، آینه بالای تاقچه را یک دستی برداشت و روی زمین بیخ دیوار گذاشت. دو زانو جلوی آینه نشست و دسته‌ی کوچکی از موهای نزدیک فرقش را جدا کرد و دور انگشت سبابه‌اش پیچید. فر که محکم شد، تکه پارچه‌ای از کیسه بیرون کشید و دور فرِ انگشتی بست و از ته کیسه سنجاق سرِ سیاهی پیدا کرد و فر قنداق پیچ شده را به کف سرش سنجاق کرد. آخرین فر را که سنجاق زد شبیه یک جوجه تیغیِ چهل تیکه شده بود. شصت و هفت هشت سال را شیرین داشت ولی سالها سیگار کشیدن او را مسن‌تر نشان می‌داد. اخترزمان می گفت از روزی که خودش را شناخته، سیگار “هما”‌ی بدون فیلتر کشیده و بعد از هر حمام موهایش را فر انگشتی زده چون آن زمانها بیگودی هنوز به بازار نیامده بوده. اخترزمان تا به حال شوهر و فرزندی نداشته. خانه‌ی کوچکی در یکی از محله‌های قدیمی شهر دارد که از مادرش به او به ارث رسیده است. دلش به برادر و بچه‌های برادرش که در طبقه‌ی بالای خانه‌اش زندگی می‌کنند خوش است. قد نسبتا بلندی دارد و بعد از یک غذای مفصل، وزنش شاید به زور به پنجاه کیلو برسد. علت لاغریش را همه به خاطر سیگارهای بی وقفه‌ای که می‌کشد می‌دانند. خودش قسم می‌خورد که خیلی سال پیش دختری چاق و تپل مپل بوده تا یک روز عصر که پدرش یک دستگاه آب کردن چربی و پی با خود به خانه می‌آورد. اخترزمان تعریف می‌کند که دستگاه دو تسمه‌ی مشکی داشته هر کدام به پهنای یک وجب. یکی از آنها به دور کمر می‌افتاده و آن یکی درست زیر کَپل و پشت رانها. می‌گوید که روزی اهل خانه رفته بودند روضه و او به سرش می‌زند که تسمه‌ها را وصل کند و دستگاه را امتحان کند. چند دقیقه‌ای تسمه‌ها پهلوها و رانهای گوشت‌آلودش را تکان می‌دهند و او به خیال اینکه چربیهایش به زودی آب خواهند شد دور دستگاه را تند می‌کند. بعد از نیم ساعتی که می‌خواهد دستگاه را خاموش کند دکمه‌‌ی مخصوص اینکار را پیدا نمی‌کند و دو ساعتی دستگاه او را می‌تکاند و می‌لرزاند تا اهل خانه سر می‌رسند و او را نیمه بیهوش در حال تکانده شدن پیدا می‌کنند. به اینجای داستان که می‌رسد اخترزمان همیشه پکی طولانی به سیگارش می‌زند و “به ابلفضل” قسم می‌خورد که از آن روز به بعد گوشتهای تنش آب شد و دیگر نتوانست یک پرده گوشت بیاورد. خواهر کوچک اخترزمان در عوض زنیست گوشتالو و کوتاه قد با موهای کرنجی فلفل نمکی که غبغب و شکمش با هر حرکت او لرزشهای موزونی می‌کنند. احترام السادات هر چند واقعه‌ی دستگاه لاغری و بلایی که به سر خواهرش آمده بود را تکذیب نمی‌کند، ولی علت اصلی لاغری بیش از حد اخترزمان را همان سیگارهای همای “زهرماری” که خواهرش بدون چوب سیگار می‌کشد می‌داند. همیشه قاطعانه می‌گوید، خوب من هم از آن دستگاه لاغری در زمان دختری استفاده می‌کردم و بعد ریز می‌خندد و ادامه می‌دهد ”ولی صد هزار بار شکر هنوز یه پرده گوشتو دارم”. اخترزمان برای دل خودش هر هفته بعد از حمام موهایش را فر انگشتی می‌زند. بعد از خشک شدن موهایش شرنده‌های پارچه را از موهایش باز می‌کند و همراه سنجاقهای مشکی دوباره داخل کیسه می‌چپاند تا هفته‌ی بعد. بُرس نرمی به موهایش می‌کشد و صورت لاغر و کشیده‌اش را با فرهای کش آمده قاب می‌کند. اخترزمان سیگار می‌کشد و از غرغرهای اطرافیانش در مورد سیگار کشیدنش لذت می‌برد. او با این غرغرها و توجه‌ها زندگی می‌کند.

نامه‌ی خصوصی ولی سرگشوده‌ی ۶

بانوی نورانی، جهنم تابستانیست در این شهر کوهستانی. از گرمای زیاد و ازدحام آدمهای خر. خریت مردمان هم آخر به نوبه‌ی خودش جهنمی از این دنیا می‌سازد. جهنم که فقط نباید گرم باشد. جهنم جائیست که می‌آزارَندَت و این مردمان هم مهارت خاصی در شکنجه‌ی یکدیگر پیدا کرده‌اند. انگاری همگی تخم و ترکه‌ و ژن جهنمی دارند. نمی‌دانم از کدام گوری می‌آیند که روز به روز تعدادشان در این خاکدانی بیشتر می‌شود. هر چقدر هم که از ایشان دوری کنی، فقط اندامهایشان به چشم ریز می‌شود ولی صداهایشان خفگی ناپذیر است. به گمانم شبها دو جین دو جین بچه پس می‌اندازند. عینهو تخم ترتیزک که هر جا بیافتد پخش می‌شود، زیاد می‌شوند. همه‌شان هم به قول مادر بزرگم به طول کلام مبتلا هستند. به قد روده‌ی سگ حرف برای گفتن و اظهار نظر دارند. اَه. من را چه به این حرفها بانو. دوست دارم که از این نق نق‌ها دست بردارم. حاصلی هم دارد مگر این گفتنها؟ غصه‌ی چه را بخورم؟ می‌گویند غصه ریشه‌ی آدمیزاد را می‌خشکاند. ما غربت نشینان در این سر دنیا ریشه‌ی خود را سالهاست که خشکانده‌ایم تا چیزی حس نکنیم. هر چه هم که ممکن است یواشکی بی اجازه‌ی ما زیر ما تحتمان ریشه‌ای زده باشد اگر با غصه بخشکد که کارمان با کرام الکاتبین است. شنیده‌ام که هر صدایی جایی در فضا برای همیشه باقی می‌ماند. بگذار صدای غرولندهای من هم همین جا بماند. گاهی فکر می‌کنم ماهیهای قرمز خوشبختند. می‌گویند حافظه‌شان فقط سه ثانیه‌ست. فکرش را بکن، فقط سه ثانیه قبل را یادت بیاید و بس. وسوسه برانگیز است نه؟ مخصوصا در حضور همان سگهای دم در جهنم که ذکر خیرشان بود. فکر کن که فقط سه ثانیه از وق وقهایشان به یادت بماند و بعد هیچ. هیچِ هیچ. موهبتی‌ست در نوع خود به مولا. با دستهایی به التماس جمع شده بر سینه گاهی برای از یاد بردن زر زرهای این آدمها دعا می‌کنم.

تا چند دقیقه پیش روی مبل راحتی نشیمن ولو بودم. راستش کمرم درد گرفته بود و به نرمی تختخوابم کوچ کردم. این درد کمر هم سوقات آن سالهای اول کار کردن در این مملکت است. آن روزهایی که در یک کتابفروشی جعبه‌های ده بیست کیلوییِ کتاب را از کامیون خالی می‌کردم. روزی چندین ساعت و هفته‌ای چندین روز، برای جفت و جور کردن شهریه‌ی ترم بعدم. هجده نوزده سالم بیشتر نبود و نمی‌دانستم به سی و چند سال که برسم تازه دردها به سراغم خواهند آمد. چه روزهایی در این خراب شده سر شد بانو. حتی شبی را در خیابان سر کردم. خوب بود که بچه بودم و چیزی نمی‌دانستم. هر چه آدم کمتر حالیش باشد کمتر می‌ترسد. آگاهی ترس می‌آورد بانو. می‌گویند نا ‌آگاهی ترس می‌آورد ولی دانستن هم ترس می‌آورد. اینکه بدانی چه ممکن است به سرت بیاید دلت را سست می‌کند. خریت جرات می‌آورد. اگر ندانی دل به دریا می‌زنی. شبی را در خیابان سر کردم و به صدای غرچ غرچ توده‌های برف که زیر پایم له می‌شد گوش کردم و دانه‌های برف را در نور چراغهای آن کوچه‌ی باریک شمردم و دعا کردم که برف بند بیاید. ولی بارید. بی مروت تا صبح بارید. همان شب بود که عهد کردم برای خودم سقفی مهیا کنم. از زیر همان سقف دارم برایت می‌نویسم بانو. خوب است که هر لحظه غبار خود را به همراه می‌آورد نورانی. غبار برای دل لازم است و خاصیتها دارد. گودالهای دردناک را پر و یکدست می‌کند. عینهو اولین برف سنگین زمستانی. گول‌زنک است و دل خوش‌کنک ولی کارکرد دارد. از طرفی غبار بی ثبات است. با یاد آوری خاطره‌ای می پرد و دل را لخت و عور به جا می‌گذارد تا جزجز بزند و خوب تفت بخورد تا به روغن بیافتد. برای آن روزهای خودم دلم می‌گیرد. برای کوچک بودن خودم و بزرگ بودن دنیایم در آن روزها. به خاطر آن روزها هزار چشم در چشم من باز شده. به عظمت زندگی کش آمده‌ام. این تنها راه ماندن بود. به نماندن هیچ وقت فکر نکرده‌ام. به گمانم از مادر با گرزی در یک دست و سپری در دست دیگر زاده شده‌ام بانو. ماندن را بیشتر می‌پسندم، با همه تقلایی که ماندن می‌طلبد. رفتن را همه بلدند. چاره‌ای نیست. لحظه‌ها را باید گرفت. آن هم در حال حرکت. زندگی هدف متحرکیست که گاه زیگ زاگ می‌رود و گاه سکندری و نعره زنان نفسکش می‌طلبد. همین است که هست. اهل بازی اگر باشی دو سه تا چَک و کشیده او می‌زند و دو سه تا کف گرگی و یه راست چپ تو می‌زنی و این می‌شود بازی زندگی. دمار از روزگارهم که در آوردین، آش و لاش یه استراحتی می‌کنین و دوباره بر می‌گردین به خط اول و بازی از سر می‌گیرد. شاید فقط باید از آن استراحت‌های وسط بازی نهایت لذت را برد. نیمه شب گذشته بانوی‌ نورانی من. نشستن روی تختخواب هم کمرم را آزار می‌دهد. مدت طولانی در هیچ حالتی نمی‌توانم بنشینم. باقی بقایت بانو.

سی منهای یک

نه اینکه یادم رفته باشه، منتهی با خودم فکر می‌کردم که یادم رفته. دیدن پاکت روی میزم یادم انداخت که یکسال دیگه از عمرم تموم شد. اون پاکت کادوی تولدم بود که یکی از همکارام روی میزم گذاشته بود. امروز همه روز به این فکر کردم که سال دیگه همین موقع عدد سالهای زندگیم می‌شه سه ضربدر ده. به این فکر کردم که برنامه همین یکسالم چی می‌تونه باشه. چیکار می‌خوام بکنم برای همین یکسال. راستش هرسال فکر می‌کنم اینهایی که برای سال بعدشون برنامه می‌ریزن و حساب و کتاب دارن و بعدش هم میان می‌گن اینقدر درصد به خواسته‌هامون رسیدیم چقدر کار خوبی می‌کنن. هرسال تصمیم می‌گیرم روز تولدم منهم بشینم و برنامه بریزم برای یکسال بعدم. هرسال اما بهترین برنامه‌ای که می‌تونم بریزم اینکه از زندگیم لذت ببرم و با لحظه‌هام خوش باشم. واسه همینم سال بعد نمی‌تونم بیام بنویسم که به چند درصد از خواسته‌هام رسیدم. منتهی هر سال که می‌شه یاد روزائی می‌افتم که توی سال گذشته شاد بودم و بعد تصمیم می‌گیرم که از سال گذشته‌ام راضی بودم یا نه.

خوب بعد از مدتها ننوشتن. امروز تونستم چیزی بنویسم اونهم راجع به خودم بود. به این می‌گن خودشیفتگی.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »