نامه‌ی خصوصی ولی سرگشوده‌ی ۴

سلام نورانی. می‌بینی؟ اگر با تو حرف نزنم هیچ جور دیگر حرفم نمی‌آید. روزها بود که کلمات در بالا خانه‌ام جفتک چار کشت و الک دولک بازی می‌کردند ولی بیرون نمی‌آمدند. حالا که نشستم برای تو چیزی بنویسم همشان مثل دانش ‌آموزان کلاس اول انگشت در هوا کرده‌اند که خانوم ما، ما، ما را اول بگو. بد عادت کرده‌ای این دل و زبان مرا که با تو هر چه دلشان می‌خواهد راحت می‌گویند. به دور از ترسِ قضاوت شدن. چه شیرین است دوستیِ بی قضاوت تو. اینکه مرا هر لحظه زیر ذره‌بین نمی‌گذاری و انتظاراتی به سنگینی حجر الاسود به گردنم آویزان نمی‌کنی. در حضور تو آنقدر راحتم که حتی اعتماد می‌کنم بدون پوست تنم باشم، چه برسد که نیزه و سپری به دوش بکشم. اینکه لقبم دوست تو باشد به دلم سنگینی نمی‌کند. ولی لقبهای دیگری دارم که برایم دست و پا گیرند. وای از این لقبها بانو. ازشان بیزارم. لقب‌ها انتظار می‌آورند و محدودیت بانوی نورانی. اینکه لقبت دختر کسی باشد انتظار می‌آورد و مسئولیت. اینکه خواهر کسی باشی هم. اینکه مادر، برادر، پدر، زن، یا شوهر کسی باشی. بر حسب لقبت انتظاراتی از تو خواهند داشت و سهمشان را از تو طلب خواهند کرد. بیشتر از همه آنهایی انتظار خواهند داشت که اگر به عهده خودمان بود هرگز با ایشان خویش و نسب نمی‌شدیم. حالا مثل ماهیهای شور و باریک با پاشنه کش توی قوطیِ حلبی‌ای به نام خانواده جایمان داده‌اند و از تولد در گوشمان خوانده‌اند که خانواده بهترین چیز است. این یعنی تا آخر عمر باید لای دست و پای هم بلولیم و اگر پای همدیگر را لگد کردیم و دل همدیگر را با گوشت کوب له کردیم زیر لب بنالیم که از جانب خانواده بوده و در دل خدا را شکر کنیم که خانواده‌ای داریم که پدرمان را در بیاورد. شاید برای همین است که با تو راحت‌تر از همه حرف می‌زنم. تو را خودم انتخاب کرده‌ام. تو نه خویشی و نه نسب. ولی عزیزتر از همه‌ آنهایی. تو اتفاق نیستی، انتخابی. هر چند هر دوی ما لقبی داریم به نام دوست ولی تو مرا حتی از انتظارات این لقب هم عفو کرده‌ای و من این را خوب می‌دانم. یک دوستیِ بدون انتظار برایم آفریده‌ای. چه حس سبکی دارد این شرایطی که محیا کرده‌ای. نه در مورد شخصیتم قضاوتی می‌کنی و نه در باب حرفهایم نظری می‌دهی. با تمام شرایط سختی که می‌دانی داشته‌ام مرا حفره‌ای هزار‌پیچ و بی سر و ته نمی‌بینی. به اسم کوچک صدایم می‌زنی و در آستانه در می‌ایستی تا خودم به میل خودم بیرون بیایم. صدایم می‌زنی بدون پیشوند و پسوند و لقبی که در آن انتظاری نهفته باشد، یا قضاوتی در باب شخصیت و رفتار و گفتارم. چه سبک و نرم است دوستی با تو. مثل زنی خوش اندام که چادرِ صورتیِ کلوش بر سر دارد، آرام و خرامان در دالانهای دلم راه می‌روی. گاهی نسیمی می‌آید و گوشه چادرت یا طره‌ای از موهایت دلم را نوازشی می‌کند. این تصویر دل من از دوستی با توست. زنی که آرام می‌آید و آرام می‌رود و به دنبالش خرابی و تلفاتی نیست. از تو چه پنهان بانو که مادرم چند روزیست که پشت سر هم زنگ می‌زند. گفتم که لقب‌ها با خودشان انتظار سوغات می‌آورند و محدودیت و مسئولیت. لقبِ دیگر من، دختر مادرم است. بر عکس تو او زنی خرامان با چادر کلوش صورتی نیست بانو. چیز بیشتری نمی‌گویم. لقب او مادر است و می‌گویند این لقب احترام دارد. دیروز یاد آن روزی افتادم که آمده بودی منزل مادرم. چند دقیقه‌ای ماندی و از در زدیم بیرون به دنبال دلمهایمان در خیابانها. یا آن روزی که در تجریش بستنی سنتی خریدیم و آرام آرام سر بالایی‌ِ دربند را بالا رفتیم. در آن خیابانهای پر درخت پرسه زدیم. راستی می‌گویند درختی در جنوب است به نام “گاروم زنگی”. گویا در قشم سبز می‌شود و قسمتهایی از جنوب. شنیده‌ام میوه‌ای دارد خوراکی. تا حالا گاروم زنگی خورده‌ای؟ این دفعه که پایم به وطن رسید دنبالش خواهم گشت. این هفته سر گرم بودم به انجام سفارشی که دوستی برای چند گردنبند و دست بند داده بود. ردیف کردن این سنگهای رنگی اوقات فراغتم را پر می‌کند و اعصابم را آرام. دوازده تا از سفارشها آماده شده و کف خانه  پر است از مهره‌های رنگی‌ای که از دستم در رفته‌اند. میز ناهار‌خوری با تلی از ابزار جواهر سازی شبیه بازار شام شده. برای همین چند روزیست که سر میز غذا نمی‌خورم و وسط اتاق می‌نشینم. رو به بالکن سفره‌ای پهن می‌کنم و گلهای شمعدانی و رز و شاهپسندهای رنگی را نگاه می‌کنم و غذا می‌خورم. جایت سر سفره همیشه خالیست و در دلم همیشه محفوظ. باقی بقایت نورانی.

نامه‌ی خصوصی ولی سر گشوده‌ی ۳

سلام بانوی نورانی. بهتری؟ از وقتی سمت چپ سینه‌ات دردناک و بی‌قرار شده بیشتر از قبل توی مغزم شنا می‌کنی دختر. می‌دانم که در آن کشور و شهر دَم کرده و بخار زده‌ات صبح شده. کاش می‌شد این تکه‌ی آتشی را که تا کمر در افق دارد پایین می‌رود را دست بیاندازم و بالا بکشم. آنوقت شاید می‌توانستی چند ساعتی بیشتر استراحت کنی. آنجا حتما شیروانیها زیر آفتاب صبحگاهی می‌درخشند و آدمها چشمهای قِی کرده‌شان را باز کرده‌اند و روانه‌اند پیِ گرفتن سهمشان از این دنیا. یا شاید هم بیشتر از سهمشان. کاش دیشب را آرام سر کرده باشی. ولی فکر نکنم. می‌دانم امروز هم به عادت هر طلوع آن چای تلخِ زهر ماری را سر می‌کشی و ساعت شنی روز را وارونه می‌کنی. آغاز یک روز دیگر با آن قناری زخمی در سینه‌ات. اینجا روز من تمام شده. آفتاب دامنش را مثل خانومهای افاده‌ییِ فیلمهای قدیمی توی مشتش جمع کرده و چشمهایش را به شهر کوهستانی من خمار می‌کند. همسایه‌ی دیوار به دیوارم “پاتریشا” پیانو می‌نوازد. خوابهای طلایی می‌زند و چند قطعه دیگر که اسمشان را نمی‌دانم. ماههاست که مرا با این تمرینها بیچاره کرده. نمی‌دانم چرا وضع ساز زدنش هم بهتر نمی‌شود. تا ”پاتریشا” پیانیست شود من به خدا رسیده‌ام. همسا‌یه‌ی روس روبرویی همچنان در ورودی منزلش را پشت سر دوست پسرهای متعددش مثل در طویله به هم می‌زند. هر دفعه هم من از صدای شترقِ به هم خوردنش از جا می‌پرم. به غیر از اینها خانه آرام است و صدای یکنواخت ماشین ظرفشویی موزیک متن امروز غروب. چند سالی بود که زندگی را خیلی هم می‌زدم بانو. زیاد. بیشتر از آش رشته‌ی نذری. آنقدری که سلامتیم داشت خش بر می‌داشت. از تو چه پنهان که دو باری کارم به دکتر و نوار قلب و این بازیها کشید. این روزها کفگیر و ملاقه‌ام را زمین گذاشته‌ام. چیزی را هم نمی‌زنم. چیزهای آزار دهنده را شاید حتی زودتر از موعد رد می‌کنم بروند پی کارشان. درست مثل کفشهای کج و معوجِ تنگ. امروز تولد به اصطلاح دوستی بود که در چند ماه پیش زیاد برایم دغدغه‌ی خاطر آفریده بود. سلام و علیک را تا هفته پیش داشتیم. سر سنگین از جانب او البته. چند روزی فکر کردم برای تولدش چه کنم؟ الان غروب روز تولدش است و من می‌خواهم این غروب، غروب دوستی من و او هم باشد. هیچ کاری برای تولدش نکردم. دل سنگ شده‌ام نه؟ نسناس شده‌ام؟ شده‌ام به گمانم. دوستیهای پوسیده‌ای که نمی‌شود به آنها پر کاهی آویخت را چه حاصل جز حس غل و زنجیری بر دل؟ آن بند رختی که گَل میخ دیوار بسته شده و زنی روستایی تنکه‌ها و تنبانهای چین‌دارش را روی آن پهن می‌کند هم  رشته‌هایش از این دوستیها محکم‌تر است. رد کردمش برود به امان خدا. دیگر اینجا دوستی ندارم. هیچ کس. این آخری بود. خوش ندارم دوستهایی را که با نسیمی رگهای تعصبشان ساییده می‌شود. شاید این غروب خیلی ملودرام به نظر بیاید ولی برایم بیشتر حس آزادی به همراه دارد. نمی‌پسندم آدمهایی را که از چهار پایه‌ی دروغهای مزخرفشان پایین نمی‌آیند چون ممکن است خدای ناکرده “افتض” بشود و دو دوزه بازیهایشان نقش بر آب شود. این خانومی که آخرین آشنای من اینجا بود از آن مَنم مَنم کن‌هاست. از آنهایی که بین هزار دفعه “من”‌ی که در یک جمله ردیف می‌کند باید آرام در دلت بگویی “میان کلامتان خاک اره ولی شما هم مثل خودم پخی نیستی” تا بتوانی نیم ساعتی مصاحبتش را تحمل کنی. گفتم که نسناس شده‌ام. هر چه را زیاد بجوشانی تلخ می‌شود. من هم زیادی قاطی زندگی قُل قُل جوشیده‌ام و عینهو زقنبوت شده‌ام. هر چند که خیلی‌ها می‌گویند سختی استخوان بندی را قرص می‌کند و از ادویه‌جات و چاشنیجات زندگی به حساب می‌آید. خانوم اگر ما ادویه نخواهیم باید که را ببینیم؟ یک جای آرام با یک زندگی ساده بخواهیم باید با که همدم شویم؟ می‌دانی شهر ایده‌آل من چجوریست بانوی نورانی؟ یک جایی که کنار خیابانهاش پر از درختهای انار و خرمالو و زبان گنجشکی باشد. کوچه‌های قهر و آشتی زیاد داشته باشه و وسط کوچه‌های باریک، جویی باشد وآب باریکه‌ای روان. از مردم شهرهیچ نمی‌گویم. باور دارم که هر جا آدمیزادی باشد آرامش از آنجا عبور نمی‌کند. بد بین نشده‌ام نه. هنوز به انسانها اعتقاد دارم. به اینکه می‌شود به انسانها اعتماد کرد. ولی کم‌ و نادرند این انسانها. تک و توکی را اگر در طول عمرت پیدا کنی شانس آورده‌ای شدید. آفتاب در شهر کوهستانی من غروب کرده و عمر آخرین دوستی من در این دیار نیز. باقی بقایت بانو.

بوی دلمه و صدای زیبا…زیبا شیرازی

بوی دلمه‌ی برگ مو همراه با صدای متفاوت و دلنشین زیبا شیرازی می‌پیچه توی خونه. ….”قلبمو توی یه گلدون گلی، کنارحوضچه‌ی ماهییها می‌کارم…یکی از همین روزها میام سراغت…یه سبد خاطره با خودم میارم…” بوی دلمه برای من یعنی خاطره‌ی ارومیه و خیابون زنگنه در تابستون. یا بوی خونه‌ی خاله‌ کوچیکه توی کوچه‌ی شیمی در تهران. وقتی می‌رسیدی از زیر پنجره‌ی آشپزخونه که به خیابون باز بود می‌شد طعم دلمه‌ها رو چشید و هر چی توی اون راه پله‌ی باریک بالا می‌رفتی و به طبقه دوم نزدیکتر می‌شدی بوها خوشایندتر می‌شد. خاله‌م تا صدای ما رو از خیابون می‌شنید دست به کار می‌شد و تا برسیم بالا دلمه‌ها ‌توی دیس کشیده شده بود، با چند تا گوجه سبز و گوجه فرنگی برای تزیین. یه ظرف کوچیک ماست بود و صد البته نون تازه. همیشه فکر می‌کنم بوی غذایِ تازه یعنی بوی زندگی. یعنی یکی به اهالی اون خونه اهمیت می‌ده و دوستشون داره. ولی صدای  زیبا شیرازی با اومدن تو اومد تو زندگیم. “…. در رو وا کن…در رو وا کن….پشت در بوسه گذاشتم….زیر پا دری واست یکدل دیوونه گذاشتم…” “….سقفِ خونه مهربونی…زمینش عشقِ جوونی…دیواراش گِلِ محبت…پنجرهاش جنس صداقت … خونمون قصر طلا شد…خونمون دور زِ بلا شد….منو و تو دو یار جونی…اونچه می‌خواستم همونی…” صدای زیبا شیرازی یعنی صدای ورود تو به زندگیم. از اون قسمتِ منو و تو دو یار جونی‌‌ش خیلی خوشم میاد. تو هم یار جونی منی. یار جونی یعنی کسی که جونت به جونش بسته‌ست. یعنی به خاطر تو هستش که هر روز توی خونه بوی غذای تازه میاد. بوی غذای تازه یعنی بوی زندگی.

روز پدر مبارک

 اولین گل رز باغچه‌ام این بهار، تقدیم به پدرم که بهار دلم بود.

l۱۰۱۰۰۰۳.JPG

« صفحه قبل Next Page » Next Page »