عکسها

عکسهایمان را اگر بگردی توشون یه عکس پیدا می‌کنی که من و تو هردو سفید پوشیدیم. کنار هم نشسته‌ایم و هر دو به جای دوربین به سمت دیگه‌ای نگاه می‌کنیم. اگه خوب نگاه کنی گوشه سمت چپ عکس چیزی شبیه پلاستیک می‌بینی. یادته که دوربین رو گذاشته بودیم روی چسب و پلاستیک و موبایل تا بتونیم از خودمون عکس بگیریم. ما همیشه همینطوری عکس می‌گیریم. چیزهائی رو سرهم می‌کنیم تا بتونیم از خودمون عکس بگیریم. همیشه درست کردن چیزی که بتونه جای پایه دوربین رو بگیره یکی از سرگرمیهای من و توئه. چیزهای زیادی رو سرهم کردیم. جعبه، آجر، فلاسک، چسب، موبایل و…. همیشه هم با خودمون عهد کردیم یه پایه دوربین بخریم که اینقدر دردسر نکشیم اما همیشه به خودمون می‌گیم حیفه خودمون رو از سرگرمی پایه دوربین درست کردن محروم کنیم. راستی تو می‌دونی ما چرا داشتیم به یه جای دیگه نیگاه می‌کردیم؟ می‌دونم که یادت میاد داشتیم به یه بچه نگاه می‌کردیم که داشت با سرعت میومد سمت دوربین ما. ما نگران دوربین بودیم. برای همین نگاه من و تو به یه سمت دیگه‌است. خوشبختانه قبل از اینکه بچه به دوربین برسه مادرش بهش رسید و دستش رو گرفت. منتهی نگاه من و تو توی عکس داره به جائی غیر از دوربین نگاه می‌کنه.

وبلاگ، خواب

کتاب رو می‌ذارم کنار تخت. بعد عینکم رو می‌ذارم روی ملوسک. تخت رو مرتب می‌کنم. چراغ خواب رو لمس می‌کنم که خاموش بشه. ماشین ریش‌تراش رو درمیارم و ریش می‌زنم. برای خودم آواز می‌خونم. یاد فیلمهائی می‌افتم که مردها موقع ریش زدن آواز می‌خونن. نون بربری رو از بالای یخچال برمی‌دارم. این نون بربریها چیزیه شبیه نون بربریهای فانتزی ایران. پنیر بلغاری لاش می‌مالم. لقمه‌ها رو با غذای فردام توی کیسه می‌ذارم و همه رو برمی‌گردونم توی یخچال. حساب و کتاب می‌کنم. موسیقی گوش می‌دم. با ایران حرف می‌زنم. شهر رو نگاه می‌کنم. خمیازه می‌کشم. فکر می‌کنم. آب می‌خورم. بلاگ می‌نویسم. می‌خوابم.

انعطاف شاید…

بعضیها برای رسیدن به خوشبختی تلاش می‌کنند. بعضیها فقط دور خودشان می‌چرخند و این چرخیدن و گوز پیچ شدن را تلاش برای رسیدن به خوشبختی می‌دانند. تلاش دسته دوم در چشم من مثل تلاش کسی است که سعی دارد قابلامه‌ای سوپ را با شن‌کش بخورد. شاید خودشان ندانند ولی برای این دسته اگر تا کمر خم شوی و خوشبختی را در ظرف کریستال سوواراوسکی (سو-وا-راوس-کی) هم تقدیمشان کنی تشخیصش نخواهند داد و دستت را پس خواهند زد. به نظر من خوشبختی تعریف به خصوصی ندارد و تعریفش بنا به سن و شرایط روز هر کس ممکن است عوض شود. با سن من و شرایط امروزم خوشبختی همان انعطاف پذیر بودن است و بس. اگر می‌شد انعطاف پذیر بود، می‌شد در بیشتر شرایط احساس خوشبختی کرد. حتی در آن روزهایی که سپلشک می‌آید و زن می‌زاید و خر می‌گوزد و مهمان عزیزی از در می‌رسد. انسانهایی که انعطاف دارن حتی در چنین روزهایی شاید حس خیلی بدی نداشته باشند و دسته دومی که ذکر کردم این روزها را به ناله و شکایت از بی وفایی دنیا و شانس بد و نق و نوق می‌گذرانند. من خودم آدم زیاد انعطاف پذیری نیستم. شاید بهتره بگم نبودم. ولی بعد از سی و چند سال شاید یاد گرفته‌ام که نمی‌شود با همه چیز به اسم کسب خوشبختی جنگید ولی هنوز اعتقاد دارم با خیلی چیزها و برای خیلی چیزها هم باید جنگید. خوشبختی چیزی نیست که برایش جنگی لازم باشد. خوشبختی یه حس درونیست و با جدال با بیرون به دست نمی‌آید. شاید بهتر است بگویم خوشبختی حس کردنیست و به دست آوردنی نیست. ولی خیلی چیزها  به دست آوردنیست و ما آنها را با به دست آوردن خوشبختی قاطی می‌کنیم و عمری را دنبال این چیزها می‌دویم و روی خوشبختی را نمی‌بینیم. مثلا استقلال مالی، مقام، تحصیلات، و …همه به دست آوردنی هستند و برایشان شاید مجبور شوی بجنگی. من هم جنگیده‌ام. ولی خوشبختی؟ نه. اگر تعریف شما از خوشبختی این است که از این مملکت به آن مملکت روانه شوید به شما قول می‌دهم چند سال بعد باز دنبال جای جدیدی برای رفتن خواهید گشت. اگر هم فکر می‌کنید با مدرک تحصیلی بالاتر می‌شود خوشبختی را حس کرد، بعد از میخ کردن مدرکتان به دیوار چشمتان به همان دیوار خشک خواهد شد. اگر هم خوشبختی را لابلای خطوط عقدنامه‌ای جستجو می‌کنید که وای به حالتان. اگر دور شدن از خانواده یا اطرافیانی که به ذوق شما رفتار نمی‌کنند برای شما تعریف خوشبختیست، بهتر است چند جفت کفش راحتی همیشه همراه داشته باشید چون تا آخر عمر باید از آدمها فرار کنید. کسی که گذشته‌اش امروزش است و امروزش آینده‌اش است سالها روی محیط دایره‌ای به نام زندگی قدم خواهد زد و دور خودش خواهد چرخید.

سقف و لامپ و اینترنت

از در که می‌رم تو بوی رطوبت میاد. اونم نه رطوبت خوب. چراغها رو روشن می‌کنم. دور و بر رو نگاه می‌کنم. خبری نیست. پرونده‌های مریضهام رو می‌نویسم. هی بیرون رو نگاه می‌کنم ببینم ماشین پست سفارشی پس کجا موند. دو روزه که لامپ یکی از دستگاهها سوخته و قراره امروز برسه. می‌رم توی اتاق کارم که چیزی بردارم. چشمم می‌خوره به سقف که نصفش آویزونه! فوری تو دلم می‌گم “وای برف دیروز” و فوری دوباره می‌گم “وای دستگاهها”. چشمم از سقف می‌ره به دستگاهها که خشک هستن و نفسی که حبس شده بالا میاد. توی همین گیر و دار پستچی با بسته حاوی لامپ وارد می‌شه و ظهر نشده سقف به همت تعمیرکارها مثل روز اولشه. فقط موکت باید خشک بشه. اینترنتی هم که نزدیک دو هفته قطع بود به کمک عزیزی وصل شد. نمی‌دونم چرا یه دفعه همه چی با هم دم در میاره. فکر کنم این چیزها قبل از خراب شدن به هم زنگ می‌زنن و دست به یکی می‌کنن که بزنن زیر همه چی.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »