ساده
۱۲:۱۵ ب.ظ - شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۶ (شخصي) - نویسنده : مهدی
سادهای درست مثل باران.
۹:۰۶ ق.ظ - چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۶ (شخصي) - نویسنده : .S
مریضم میخنده و میگه اگه گفتی چرا دزدای دریایی یه چشمشون چشمبند داره؟ میگم چه میدونم، شاید شرورن و میزنن چشم و چارشون رو ناکار میکنن. میگه نه، برای اینکه همیشه یه چشمشون به تاریکی عادت داشته باشه یکی به روشنایی که وقتی میرن زیر عرشه و میان بالا فوری بتونن توی هر نوری خوب ببینن. اطلاعاتمو فوری کنار هم میچینم و میبینم آره شدنیه. دفعه اول نیست که از مریضهام چیزهای اینجوری یاد میگیرم. این یکی موقع بازی هاکی روی یخ خورده زمین و سرش شکاف برداشته و در عین حال چشمش ضربه دیده. چند تا کار براش انجام میدم و راهیش میکنم. کارهای بهتری دارم. امروز دنبال تخم شمعدونی هستم. تخم شمعدونی سرخابی یا صورتی برای عزیزی که نزدیک استوا زندگی میکنه. اگر راه نزدیک بود قلمه براش میفرستادم ولی خوب نزدیک نیست. تخم بنفشههایی که کاشته بودم در اومده. ناز به نازها هم. همشون هنوز توی گلخونه کوچیکی هستن که همش قد دو تا کف دسته. یک سینی پر خاک و یه درپوش و یه عالم رطوبت زیر درپوش که جوونهها باهاش حال میکنن. نوک شاخههای درخت روبروی پنجره قلمبه و مغز پستهای شده. قلمبه مثل فنر فشردهای که هر لحظه یه خرده هوا گرمتر بشه ول میشه و برگهای درختی که نمیدونم اسمش چیه از توش میپرن بیرون. این بنفشه آفریقائی یه وجبی هم که با این گلهای لب چین چینیش دل منو برده. اون چهار تا گردالی زرد وسط گلبرگهاش خیلی با نمکه. این نمیدونم چه مدلشه که لبههای گلبرگهاش چین داره. فکر کنم این رو هم دزدهای دریایی از آفریقا دزدیدن و آوردن اینجا. آخه بنفشه آفریقائی این سر دنیا چه میکنه. لابد این هم فکر میکنه دزدهای دریائی منو دزدین و آوردن اینجا و با خودش میگه ایرانی اینجا چه میکنه. حق داره. راست میگه. اصلا من اینجا چه میکنم. فکر کنم اومدم از این فسقلی چین چینی مواظبت کنم. فسقلی چین چینی امید تیم مایی!
پ.ن. عکس بالا که ملاحظه میکنید همون بنفشه آفریقائی بنده ملقب به فسقلی چینچینی هستش.
۳:۱۱ ب.ظ - سه شنبه ۷ فروردین ۱۳۸۶ (بدون دسته بندی) - نویسنده : .S
دختر افغانی پشت صندوق همیشه لبخند میزنه. چند سالی میشه که توی مغازه ایرانی شهر ما کار میکنه. موهای فرفری سیاهش همیشه یه خروار ژل داره تا پف نکنه. فکر کنم اگر اینها رو نزنه و همین جوری موهاشو ول کنه یه چیزی شبیه سگهای پودل میشه. خاتون ماه رمضان روزه میگیره و روسری کوچیکی سر میکنه و محاله یه خط آرایش توی اون ماه به صورتش ببینی. عینهو زنهای عزادار. نه ابرو بر میداره نه میخنده و نه اصلا حال این چیزها رو داره. بقیه یازده ماه سال رو آرایش میکنه و لباسهای رنگی میپوشه و میخنده. هر وقت بپرسی چطوری با لبخند همیشگی جواب میده “تشکر”. اون که از من حالم رو میپرسه میگم مرسی و گاهی قاطی میکنم و منم میگم تشکر و بعد خودم میمونم که من که هیچ وقت دیگه نمیگم تشکر جز در جواب خاتون. نمیدونم خاتون از زندگی در ینگه دنیا راضی هست یا نه و نمیدونم چجوری پاش به اینجا رسیده. خاتون همیشه سرش به کار خودشه. همیشه مودبه و مهربونه. ماههای غیر رمضان ماتیک قرمز مکش مرگ ما میزنه، روسری سر نمیکنه ولی همیشه لباسهای آستین دار میپوشه. خاتون یه زن افغانی هستش که در ینگه دنیا زندگی میکنه و در مغازه ایرانی شهر ما کار میکنه و من جز این چیزی در موردش نمیدونم.
۹:۲۷ ق.ظ - دوشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۶ (شخصي) - نویسنده : .S
پنجرههای چوبی آبی، گلدونهای شمعدونی قرمز، زنهای از کمر خمیده و تا زانو فرو رفته در آب، دخترهای لپ قرمز با روسریهای گلمنگولی و پسرهای کله نمره شدهی لابلای صفحهها رو نگاه میکنم. همیشه کتابهای تصویری از ایران رو دوست داشتم. شالیزارهای یه دست و مرتب که اگر اون نقطههای خمیده و رنگی لای شالیها رو نبینی قسم میخوری مهندسی متر به دست اونها رو طراحی کرده. ماهیهای تازه روی سینیهای آلمینیومی که اگر خوب دقت کنی از توی عکس هم میتونی هنوز بالا و پایین رفتن آب ششهاشون رو ببینی. دوچرخههای عهد شاه بوق که مثل ماشینی آخرین مدل قفل و زنجیر شده از ترس دزد. این یکی البته به تیر چراغ برقی چوبی و پوسیده. چکمههای لاستیکی رنگی و صد البته بوی رطوبت و دریای شمال و خزه که اگر دماغت رو درست بین شیار دو تا صفحه جا کنی و محکم نفس بکشی شاید به یاد بیاریش. دختری زیبا با چشمهای رنگی که بزغالهای رو مثل عروسکی زیر بغلش زده و مردهای آفتاب خورده با تورهای رنگی و قایقهای کوچیک و بزرگ. هیزمهای تل زده شده و لباسهای روی بند که فکر نکنم به این زودیها خشک بشن. پسر بچهای چوب به دست که لاستیکی رو به آسونی میتونه یکی دو کیلومتر تا آپاراتی بعدی قل بده و نونهای محلی که دل منو برده. دوست دارم توی یکی از این عکسها معلم کلاس اول باشم. اول دبستان. کلاسی داشته باشم پر از دخترهای لپ گُلی و پسرهای چکمه گِلی. از همونهایی که کتابهاشون رو میزنن زیر بغلشون و لیلی کنان میان سر کلاس و توی راه پا توی هر گودال آبی میکنن. یک کلاس کوچولوی شش در چهار و یه تخته سیاه یک و نیم در دو. بخاری هیزمی سیاه رنگ که گاهی دود بزنه توی کلاس و وسط زمستون مجبور بشم بچهها رو ببرم بیرون. دوست داشتم از کلاسم صدای بخش کردن و از بر کردن جدول ضرب و خندههای کودکانه بیاد. هر سال بخش کردن کلمه بابا درس روز اول مدرسه میشد. فقط برای یادبود پدرم و لبخندی که از این کار میدونم به لبهاش میاد. اینکه دخترش هر سال روز اول مدرسه به یادشه. درست مثل بقیه روزهای سال. کنار پنجره کلاس یاس سفید میکاشتم. یاسها که گل میداد پنجرههای کلاس رو تمام روز باز میذاشتم. اگر سیمینک رو پیدا میکردم خواهش میکردم که گاهی سری به کلاس اول ته راهرو بزنه و به بچهها کاردستی و نقاشی یاد بده و خودم به در کلاس تکیه میدادم و از دیدن بچهها و سیمینک و خرده کاغذهای رنگی کف کلاس ذوق مرگ میشدم. هفتهای یکبار روزهای پنجشنبه ناخنهای بچههای قد و نیم قد رو کوتاه میکردم و با گفتن این جمعه زیاد بازی کنید راهی خونههاشون میکردم و خودم دم در میایستادم تا همه نقطههای رنگی کلاس اول من پشت درختها و شالیزارها و جادههای نمناک به خونههاشون برسن. اون روز خیلی دور نیست. نمیدونم تا بازنشسته شدنم چقدر مونده. از پزشکی و ینگه دنیا که بازنشسته بشم، خیال دارم راهی اونطرفها بشم. شاید عصرها هم مطبی گوشه خونه داشتم و مریضهایی که ویزیتشون رو با تخم مرغ محلی و نونهای دست پخت خودشون پرداخت میکنن. اینجا آفتاب بالا اومده. این یعنی کنار شالیزارهای شمال آفتاب پایین رفته و دختر و پسرهای کلاس اول دارن مشقهای شبشون رو تموم میکنن و آماده میشن برای خواب. من هم امروز یه روز دیگه به بازنشستگی نزدیک میشم. به روز اول مهر ماهی خنک در یک کلاس شش در چهار و آهنگ بخش کردن کلمه بابا.