جان دوم

ای مهربان، ای مهربان                        گلایه دارم از جهان

از ناباوری به عهد دوست                     رو کرده‌ام به دشمنان

عشق تو بر دلم نشان                        چو اختری به کهکشان

این مردمان را دیده‌ای                          چه کرده‌اند با این جهان

ای مهربان، ای مهربان                          ای تو یگانه همزبان

خسته شدم بس که زدم                       فریاد‌‌ رو به آسمان

ای که دلم با تو جوان                            مهر تو در قلبم روان

از مردمان فقط توئی                             که باورت دارم چو جان

پ.ن. شعر از خودمه ولی اصلا ادعای شاعری ندارم.

سکانسهایی از زندگی در آمریکای شمالی

۱٫ خانومی با دخترش که شش ساله هر دو مریض من هستن دیروز برای معاینه به مطب میان. مادر به دخترش می‌گه که توی اطاق انتظار بشینه و خودش با من وارد اطااق معاینه می‌شه. حالش گرفته و چشمهای آبی خوشرنگش خیلی غمگین به نظرم میاد. ازش می‌پرسم چی شده؟ می‌گه دارم طلاق می‌گیرم. ابراز تاسف می‌کنم و می‌پرسم چرا؟ می‌گه برای اینکه پسر شوهرم به دخترم تجاوز کرده. پسر۱۹ ساله هستش و دختر ۱۵ ساله. همان دختر ۱۵ ساله‌ای که پشت درنشسته تا من معاینه‌اش بکنم.

۲٫ یکشنبه صبح هستش و من چون دیروز کار می‌کردم فقط امروز وقت دارم که برم خرید. می‌رم در مغازه ایرانی. در تمام طول هفته به این تعداد صدای بوق نشنیده بودم که در مغازه ایرانی شنیدم. بوق بزن تا ایرانی بمانی هموطن. بوق بزن عزیز دلم تا راه زودتر باز بشه. اصلا هر چی بوق داری سر این و اون بزن. بوق بزن تا هویتت از دست نره.

۳٫ آخر شب هستش و دارم از زور خواب می‌میرم ولی به زور دارم اخبار نگاه می‌کنم. نشون می‌ده که آقایی رو در یک نایت کلاب (همون کلوپهای رقص و بشکن و بالا بنداز) راه ندادن و آقا هم زنگ زده به ۹۱۱ (تلفن اضطراری برای پلیس و آتش نشانی و آمبولانس در آمریکای شمالی). خانوم از اونور خط می‌پرسه کار اضطراری شما چی هستش و من چه کمکی می‌تونم بکنم؟ آقا آروم و خونسرد ولی مصمم می‌گه منو توی کلوپ راه نمی‌دن. خانوم می‌پرسه شما چه کار ضروری در کلوپ دارین که راهتون نمی‌دن؟ آقا با صدای حق به جانب می‌گه می‌خوام برم برقصم! خانوم با صبر زیاد برای آقا توضیح می‌ده که کلوپها حق دارن هر کسی رو که می‌خوان راه ندن چون کلوپها صاحب شخصی دارن.

۴٫  سال آخر اکابر که بودم دیگه کلاس نداشتیم و فقط برای یکسال مریض می‌دیدیم که تمام ناشی کاریهامون همونجا تصحیح بشه و مخلوقات رو بعد از فارغ تحصیل شدن نفله نکنیم. توی راهروی بخش وایسادیم و داریم با یه سری از همکلاسیها شر و ور می‌گیم. یکی از پسرهای کلاس در حالی که قرمز شده از یکی از اتاقهای معاینه میاد بیرون و داره جا به جا قبضه روح می‌شه و در عین حال خنده‌ای می‌کنه که کم مونده دل و رودش بیاد توی دهنش. هی می‌پرسیم چی شده هی هن و هن کنان وسط خنده یه چیزهایی می‌گه که شما برین بهش بگین من نمی‌تونم. بعد از آروم شدنش کاشف به عمل میاد که ایشون به خانومی که برای معاینه اومده می‌گه شما تا آماده بشین من برم پرونده شما رو بیارم. خانوم هم می‌گه باشه. دوست ما می‌ره و پرونده به دست بر می‌گرده و در اتاق رو که باز می‌کنه خانوم لخت وسط اتاق وایساده بوده برای معاینه شدن. برای یاد‌آوری بگم که اون بخش مال چشم پزشکی بود و منظور از اینکه تا شما آماده بشین این بوده که تا شما کانتکت لنزهاتون رو در بیارین من برگشتم.

۵٫ ما یه مریض یونانی داریم به نام “آتینا”. یه روز مثل بچه آدم نشسته بودیم توی مطب که دیدیم آتینا با سر و وضع به هم ریخته در حالی داره داد و بیداد می‌کنه وارد مطب شد. داد میزنه و یک کیسه پلاستیکی کوچیک رو که یه چیزی شبیه عینک توشه رو توی هوا تکون می‌ده و می‌گه اینو شما باید درست کنین و جایگزین کنین و این گارانتی داره و از این حرفها. ما که هیچی از حرفهاش نفهمیدیم آرومش کردیم و خواستیم توضیح بده چی شده. معلوم شد که خانوم صبح وقت روانکاوی داشته و در اون جلسه یادش اومده که در بچگیش پدرش بهش تجاوز کرده. بعد حالش بد می‌شه و میره توی توالت بالا میاره. در حال عق زدن عینکش می‌افته و با محتویات معدش مزین می‌شه. ایشون هم دست می‌کنه و عینک رو در میاره می‌کنه توی یه کیسه پلاستیکی و چون شنیده بود عینکش برای یکسال گارانتی داره اگر شیشه‌اش خط بیافته این عینک رو ورداشته آورده که ما زیر گارانتی عوضش کنیم.

۶٫ بازم توی مطب مثل بچه آدم نشستیم داریم با بر و بچه‌های سر کار دری وری می‌گیم که خانومی با یک دختر بچه به یه دست و با یه سگ به دست دیگه وارد می‌شه. می‌پرسیم چه کاری می‌تونیم براش بکنیم. می‌گه دخترم کانتکت لنزهای منو کرده توی چشم سگ و اومدم ببینم اینها رو می‌تونین در بیارین؟ می‌گم چرا نرفتی پیش دکتر دامپزشک؟ می‌گه آخه این لنزها رو از اینجا خریدم!!! گوز به شقیقه چه ربطی داره از اینجا اومده به گمانم.

۷٫ دیروز می‌برم یه تابلوی خطاطی رو قاب بگیرم. دخترمتصدی که سنی نداره می‌خواد برای قابی که من آماده همراه با خطاطی آوردم و اندازه خود خطاطی هستش شیشه ببره. دو دفعه اندازه شیشه رو اشتباه می‌بره  تا بالاخره دفعه سوم درست در میاد. می‌خواد خطاطی و قاب رو ببره اون پشت که قاب کنه بیاره بده دست من. بهش می‌گم این خطاطی کلی قیمتشه و ترجیح می‌دم شما شیشه رو بیاری همین جا جلوی من اینو قاب بگیری. می‌گه باشه و دفتر دستکش رو میاره که کار رو تموم کنه. پنج دقیقه بعد من با قابی که در چهار تکه هستش و یک عدد خطاطی و یک شیشه بریده به دست از مغازه خارج می‌شم و می‌رم دنبال جایی بگردم که بتونه قاب رو تعمیر کنه و خطاطی رو توش قاب کنه.

۸٫ رفتیم خرید و کارمون تموم شده و حالا توی خط صندوق وایسادیم. خانوم و آقایی جلوی ما هستن وایسادن و صف کمی طولانی هستش. دوستی که همراه ما هستش سرک می‌کشه که ببینه چند نفر دیگه جلوی ما هستن. خانومی که جلوی ما توی صف هستش با خشونت می‌گه توی سبد منو نگاه نکنین و کلی هم بهش برخورده. منظور از سبد از همون سبدهای چرخدار گنده هستش که همه طرفش بازه و همه چی هم از توی دیده می‌شه نه مثلا یه سبد دستی که اطرافش بسته هستش. باز هم جل الخالق. خدا چه جانورهایی آفریده.

۹٫ مریضی دارم که خانوم جوون و بسیار بسیار زیبایی هستش. دو سال پیش با یک عینک تیره وارد مطب شد و یه راست اومد توی اتاق معاینه. عینک رو که برداشت گونه راستش کبود بود و چشم راستش خونریزی داده بود. این خانوم زن یکی از بازیکنان بازنشسته فوتبال اینجا هستش. پرسیدم چی شده؟ گفت شوهرم بلندم کرده پرتم کرده توی دیوار و ادامه داد دفعه اول نیست. گفتم چرا می‌مونی باهاش. گفت من هیچ کاری بلد نیستم و چاره‌ای ندارم. یادمه وقتی که در ایران زندگی می‌کردم تصورم از یک زن آمریکای شمالی چیزی بود در حد سوپرمن. یعنی زنی که کسی نمی‌تونه بگه بالای چشمت ابرو هستش. ولی بعد از سالها اینجا بودن می‌دونم که زنهای اینجا هم کمی تا قسمتی همون گرفتاریهای زنهای ایرانی رو دارن.

۱۰٫ سال آخر اکابر بود و توی بخش کودکان کار می‌کردم. پسر بچه‌ی هشت ساله‌ای رو میارن که چشم چپش خونریزی داده و زیر چشمش کاملا داغون و کبوده. پدرش هم باهاش میاد توی اتاق. بچه کاملا آرومه و صداش در نمیاد و من و پارتنر بخش کودکانم کاملا می‌دونیم که داره از درد می‌میره. هر چی از بچه می‌پرسیم پدرش به جاش جواب می‌ده. می‌پرسیم چی شده و پدرش می‌گه از پله افتاده پایین. زیر چشم راست پسرک به طور عجیب غریبی کبوده. یعنی مثل یک مستطیل که دورش کبود باشه. همین طور که سرم پایینه و دارم چشم بچه رو نگاه می‌کنم سرمو بر‌میگردونم طرف پدر بچه و چشمم می‌خوره به سگک کمربند پدره. درست کپی کبودی زیر چشم بچه هستش. منو و پارتنرم آروم از اتاق می‌ریم بیرون و کمی بعد با مامور حمایت از کودکان بر‌می‌گردیم توی اتاق. حال پدر بچه دیدنی بود.

پ مثل پدر

 اشک ریختم و مادرم گفت آروم باش، آسون میشه. دروغ بود. سخت‌تر شد. سه چهار روز دیگه هم اشک ریختم و مادر گفت آروم باش، عادت میشه.  نشد. رفتنش هیچ وقت عادت نشد. دلم برای پدرم هنوزم تنگه. مثل همون روز اولی که دیگه نبود. امروز بیست و چند سال از اون روز گذشته ولی زخم دل من هنوز دَلمه نبسته و مثل همون روز اول قرمز و خونی هستش. نه چیزی آسون شده و نه عادت.  یاس گوشه اتاق رو که می‌بینم بیشتر یادش می‌افتم. یاد اینکه وقتی می‌رفتیم خونه مادرش تابستونها مادربزرگم همیشه یه بشقاب یاس تازه روی میز کنار سینی چای تازه دَم  آماده داشت اگر می‌دونست پدرم میاد. پدرم یاس خیلی دوست داشت ولی عاشق تنها دخترش بود. کاش مثل پدرم بتونم عاشق باشم.

نرهای مثل نرهای دیگه

رفتار بعضی پسرها رو که می‌بینم صاف یاد رفتار بقیه نرها می‌افتم. با دیدن هر دختری که آب از لک و لوچه‌ات آویزون کرد بهش حمله می‌کنی و بعد خودت رو ارضا می‌کنی. تنها فرق این پسرها با نرهای دیگه اینکه سعی می‌کنن مودب‌تر باشن و یهو از پشت نپرن روی سر ماده بیچاره. این اصل هم اصلا مختص ایران یا جای دیگه نیست همه جای دنیا همینطوریه.

برای من خنده‌داره. فرض کنید یه پسر لباس پوشیده مرتب که شاید برای خودش هم یه جایگاه اجتماعی داشته باشه و توی افکار خودش فکر کنه کسی هست و چیزی شده درست مثل نرهای بقیه حیوونات عمل کنه. یعنی با همون لباس و تیپ و شخصیت یهو وسط خیابون بپره روی سر یه دختر. به نظر خنده‌دار و عجیب میاد ولی واقعیت داره. من نمی‌دونم برای اینجور آدمها چه نسخه‌ای می‌شه پیچید ولی فکر می‌کنم که بهترین نسخه همون هیچ انگاشتن همین آدمهاست. کسی که سرتا پای وجودش و همه زندگیش در خدمت شکم و زیرشکمش باشه. کسی که عقلش هم در راستای منافع همین دو قسمت بدن کار کنه و به چیز دیگه‌ای فکر نکنه به نظر من آدم قابل احترامی نیست حتی اگه خودش فکر کنه شخصیتی برای خودش داره و کسی شده.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »