آنچه خوبان دارند…

شتر گاو پلنگ شاید اسم خوبی برای ایرانهای خارج از کشور باشد. ایرانیهای ساکن خارج اخلاقشان ترکیبیست از صفتهای بد ایرانی و صفتهای بدتر خارجی. آنچه خوبان دارند را ما یکجا داریم، به کوری چشم هر چه خودی و خارجیه. ایرانیهای خارج از کشور اخلاقها و تعصبات چهل سال پیششان را در بقچه‌های ترمه مادربزرگشان سوغات آورده‌اند به این ور دنیا و ناخنکی هم زده‌اند به اخلاقهای چشم آبیها. غیبت و زیر‌آب زنی ایرانیها مثل آش رشته و فسنجانشان همیشه در حال قل زدن و جا افتادن است. با ایرانیهای اینور آب اگر رک برخورد کنی دمشان را لای پایشان قایم میکنند و آنچه را در رویت نگفته‌اند تکذیب میکنند و قربان صدقه‌ات میروند. یک ماه پیش بود که خانومی ایرانی را با گفتن بفرمایید و نشان دادن در خانه از منزلم بیرون انداختم و این خانوم از هولش مرتب به صورت من دست می‌کشید که حالا شما ناراحت نباشید. این خانوم تا همین دیروز که در لابی دیدمش به من لبخند ملیح میزند و سر تکان میدهد. انگاری که وظیفه‌اش است و اگر نکند چیزی از ایرانی بودنش کم می‌شود. این لبخندهای وا رفته را دوست ندارم. لبخندهای از سر ناچاری و از ترس ماتحت که مبادا کسی در جایی بگوید آنها بی‌ فرهنگند. دخترهای ایرانی ساکن خارج دست هر چه دختر خارجیست را از پشت چهار قفله بسته‌اند ودر آن روزگاری که بنده اکابر میرفتم در دانشگاه پسرهای خارجی دخترهای ایرانی را طعمه‌ای آسان یا به قول خودشان “ایزی” میدانستند. پسرهای ایرانی هم همان پسرهای ایرانی هستند و باور دارند خداوند به جنس مونث لطف داشته که آنها را آفریده و بلا استثنا خود را خوش تیپ و باحال و به قول خارجیها “کول” میدانند. حالا این وسط هستند معدود ایرانیهایی که حسابشان جداست. با تاکید شدید به کلمه معدود در جمله قبلی. این دسته از ایرانیها کلا داخل ماجراهای بقیه ایرانیها و هم زدن آش رشته‌ای که هر روز نخودش بیشتر باد می‌کند نمی‌شوند. این دسته از ایرانیها را یا هیچ کس نمیشناسد و یا اگر هم بشناسند کسی از آنها چیزی نمیداند. این ایرانیها چیزی هستند در مایه شبح. گاهی هستند و گاهی نیستند و کسی سوژه‌ی خاصی از آنها ندارد. یعنی در همه مهمانیها و کنسرتهای ایرانی پای همیشگی نیستند. حالا بعد از هفده سال زندگی کردن در شهری اگر یک خانوم ایرانی از شما بپرسد که آیا تازه از ایران آمده‌اید متوجه شبح بودن خودتان می‌شوید. آن هم خانومی که آمار همه ایرانیهای اینجا دستش است و موجودیست در مایه‌های خاله نازی خانوم در سریال باغ مظفر. این خانوم خوب شما را برانداز میکند و بالا و پایین شما را نگاه می‌کند و خودش می‌ماند که با این قد و قواره چطور شما را تا حالا ندیده. آخر مهمانی هم به بهانه‌ای شما را دعوت می‌کند به مهمانی بعدی که در خانه ایشان خواهد بود به مناسبت چهارشنبه سوری و شما از سماجت خانوم خنده‌تان میگیرد که چجوری کسی در دیدار اول شما را دارد برای بازجویی بیشتر به منزلش دعوت میکند و آروم در دل میگویید به همین خیال باش و از اون لبخندهای ملیح آبا و اجدادی و اصیل ایرانی تحویلش میدهید. جالب است آن معدود ایرانیهایی که ذکر کردم هم با هم رفت و آمدی ندارند.

چگونه دوستانمون پدرومادرمون شدند؟

خانوم همکارم برای پسرش ناراحته. آخه دوست دختر پسرش اونو ترک کرده. خانوم همکار با بقیه مشورت می‌کنه که برای پسرش چیکار می‌تونه بکنه. من به خودمون فکر می‌کنم. به اینکه کدوم یکی از ماها می‌تونستیم راجع به دوست پسر یا دخترمون با مادرمون حرف بزنیم و مشورت بگیریم. کدوممون توی لحظات عاطفی سخت بعد از ترک یه رابطه حمایت خانوادمون رو داشتیم؟ مادر یا پدر کدوممون تلاش کرد تا ما رو ازلحاظ عاطفی بعد از یه شکست عاطفی حمایت کنه؟ اغلب ما تنها راهمون پناه بردن به دوستهامون بود. شنیدن حرفهای صدمن یه غاز “بابا لیاقت تو رو نداشت” “بی خیال باش” و از این دست اراجیف که ماشاا… اغلب ما توی بافتنشون استاد شدیم.  اینطوری بود که دوستهای همسن سال ما شدن پدرومادر ما. اینطوری شد که ما هیچ وقت راه درست چیزی رو نفهمیدیم. اینطوری شد که ما الان یه جامعه داریم که ۹۰٪ شون روانشناسن واسه خودشون. مشورت می‌دن و بعد نوبت خودشون که می‌شه همون نصیحتها رو پس می‌گیرن. کاش پدرومادرهای بعدی که ما باشیم دوست بچه‌هامون بشیم. جوری باهاشون رفتار نکنیم که دوستانشون بشن پدرومادرشون.

تاریخ

تاریخ همین لحظه شروع می شود
از همین لحظه که تو با چشمانی کنجکاو, بدنبال تازه ها می گردی …
از همین حالا که جنگلِ تازهِ شسته می درخشد و اب از همه جا می چکد, بویِ قوی ِبرگهای پوسیده مشام را قلقلک می دهد و بخارِکمرنگِ سیاهی به هوا بلند می شود .
و درست همین حالا که گلدان محبوس خانه ی من منتظر آب مرحمتی اب پاش سبز است و حسرت جنگل را دارد .
حالا که او از رکاب زدن روزانه اش بر می گردد ,خسته , خندان, گرسنه و شاد ….
تاریخ همین حالا شروع می شود
درست حالا که تو درِ زندان ِشیشه ایت را باز می کنی تا علاقه ات ,پروانه ها و شاپرکهایت را به باد بسپاری و او قورباغه ایی را زنده زنده پوست می کند و با چشمان ِشرارت بارش, جفتکهای آن بخت برگشته را دید می زند .
در همین لحظه که جنگل چون جانورِ عظیمِ سبزی یله داده و خونِ ارامی در رگهایش جریان دارد, حیوانی با روح ارام ,که امروز کمی بی قرار است .
درست همین حالا که از جنگ , اشغال کشور, گرسنگی و هزار بدبختی دیگر در هراسیم و فردا صبحی متفاوت با هر صبح دیگر خواهد بود.
و صحنه ایی پایانی
و تاریخ درست در همین لحظه شروع می شود
شاید فردا تفاوتی با صبح های دیگر نداشت.
و تاریخ در همین لحظه شروع می شود …………..

آهنگ قری ساعتی چند…

عاشق صدای اون ضربی هستم که آهنگهای ایرونی رو قری میکنه. دیدم، نگاه عاقل اندر سفیهت رو میگم. مگه آهنگ شیش و هشت و قری دوست داشتن گناهه؟ نترس بابام جان فقط قری که دوست ندارم. ولی خوب قری هم دوست دارم. مخصوصا که توی مطب دوستت باشی چون خودش امروز نمیخواسته کار کنه. حالا یکی از مریضهات هم نیومده و میدونی نیم ساعتی رو بیکاری. پرونده هات رو هم نوشتی و کارهات تموم شده. میری آروم مثل بچه های خوب میشینی اون گوشه پشت میز و سرت رو میندازی پایین و این متن رو چرکنویس میکنی. همه فکر میکنن که تو داری پرونده ها رو مینویسی و اصلا مهم نیست که تو داری راست به چپ مینویسی. مهم اینه که کسی نمیدونه ام.پی.تری رو گذاشتی توی جیب کتت و سیمش رو چپوندی زیر لباست و از یقه پیرهنت آوردی بالا و گوشی رو کردی توی گوشت و داری آهنگ بشکن و بالا بنداز گوش میکنی. این هم عالمی داره و حال خودش رو که همه دورت یه زبون دیگه حرف بزنن و ضرب ایرونی هم توی گوشت بزنه و تو هم لبخند ملیح بزنی که من خیلی سر به زیرم و این گوشه دارم ماست خودم رو میخورم. حالا ساعتی چند برای آهنگ قری گوش دادن میدن بمونه.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »