۸:۱۰ ب.ظ - یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۵
(شخصي)
- نویسنده : .S
با اینکه از شب یلدا زیادی گذشته ولی خودم رو در ۵ شماره به بازی میگیرم. شاید شما به ریش ما بخندید و کمی شاد شوید.
۱٫ تا حالا یک چیز در زندگیم گم کردم اون هم یک پاک کن بود که نصف بیشترش استفاده شده بود. این بر میگرده به کلاس پنجم دبستان. اون روز رو خوب یادمه چون اولین و آخرین باری بود که چیزی گم کردم.
۲٫ از داشتن اسباب و اثاثیه اضافی حالت خفقان بهم دست میده. حدود ۱۲ سال هست که اینجوری هستم. توی خونه بیشتر از اون چیزی که لازم دارم وسایل جمع نمیکنم. نه لباس نه کفش و نه وسایل خونه و آشپزخونه. تقریبا تمام چیزهایی رو که دارم استفاده میکنم و اگر بیشتر از یک سال از چیزی استفاده نکنم میدم بره. تا حالا شده حتی چیزی رو که استفاده هم میکردم دادم رفته که احساس سبکی کنم. کلا وقتی میرم بیرون و بر میگردم با چیز اضافی بر نمیگردم خونه.
۳٫ سال اول دانشکده رو تمام کرده بودم که تازه فهمیدم جایی که من دارم توش درس میخونم دومین دانشکده برتر آمریکای شمالی هستش در رشته ای که من درس میخوندم. این رو هم از اونجا فهمیدم که مدرسه توی تابلوی اعلانات زده بود که امسال هم رتبه دوم را به دست آوردیم. یعنی من فقط سرم رو انداخته بودم پایین درس خونده بودم و رفته بودم امتحان داده بودم و توی این دانشگاه قبول شده بودم و بعد از یک سال درس خوندن تازه فهمیدم که کجا دارم درس میخونم و اینکه برای ورود به این دانشگاه لیست انتظاری وجود داره.
۴٫ بعد از ماه سوم در کلاس تشریح بنده به مدت ۶ ماه لب به گوشت نزدم و کاملا گیاه خوار شدم. عمرا بعد از دیدن اون همه دل و روده و ماهیچه من نمیتونستم لب به بافت ماهیچهای بزنم. عق!
۵٫ یه لیوان دارم که از ۴ سالگی دارمش. یه لیوان زرد دستهدار که اون موقع یادمه از فروشگاه کوروش (فکر می کنم الان اسمش شده قدس) مامانم برام خرید. پدرم هر شب برام توی این لیوان آب میذاشت بالا سرم. الان اون لیوان توی گنجه آشپزخونه بنده هستش.
پ.ن. چون میخواستم شماره اضافه نکنم این آخری رو اینجوری مینویسم که من یکی از دخترهای نردبون ایرانی هستم با یه چیزی بین ۱۷۰ تا ۱۸۰ سانت قد. دقیقش رو نمیگم ولی از اونهایی هستم که تو خیابونها ملت بربر نگاه میکنن. یه چیزهایی رو هم واسه طولانی نشدن نوشته ننوشتم. مثلا اینکه از سن پنج سالگی چهار دفعه به آمریکای شمالی مسافرت کردم. تا حالا هشت تا کشور دنیا و حدود چهل تا از پنجاه ایالت آمریکا را دیدهام. ولی دیگه بیخیال بقیه چیزهای شخصی.
۵ رخت دیگرون
۱۱:۳۵ ق.ظ - پنجشنبه ۷ دی ۱۳۸۵
(اجتماعي)
- نویسنده : .S
اونروز داشتم قسمت هفتم باغ مزخرف، چیز یعنی مظفر رو نگاه می کردم. دیدین اون پایین برنامه گاهی یه پیامهایی می نویسن، بنده با کمال تعجب این پیام رو خوندم:
“دختران ایرانی مادران فردا هستند و پسران ایرانی مردان فردایند. شکوه ایران بزرگ و بی همتای فردا بر شما مبارک باد.”
ببخشید یکی میشه به من بگه چجوریه که دختران امروز مادرهای فردا هستند ولی پسرهای امروز پدرهای فردا نیستن بلکه مردان فردا هستند؟ یعنی این همه دختر مادر می شن ولی از غیب شکمشون بالا میاد و بچه دار میشن و نه به توسط همین پسرهایی که به قول اینها مردان فردا هستند؟ چرا نمیگن دخترهای امروز زنان فردا هستند و پسران امروز باباهای فردا؟ شکوه فردای بی همتا هم لابد یه سری بچه هستش که مادر دارن ولی پدر ندارن چون پدرهاشون مردان مملکتند و نه پدرهای این بچه ها. با این پیامها سریال رو هم کوفت می کنن به آدم. میگم خوبه حالا من فمینیست نیستم.
۱۰ رخت دیگرون
۱۲:۵۹ ب.ظ - سه شنبه ۵ دی ۱۳۸۵
(شخصي)
- نویسنده : .S
من یه همسایه “گِی” هلندی دارم که خیلی آقای آروم و خوبی هستش. این آقاهه دست پختش و شیرینی پزیش حرف نداره و خودش هم توی یکی ار رستورانهای معروف شهر کار می کنه. اون روز زنگ زده که بیا کادوی کریسمس برات دارم. خونش اونقدر با سلیقه درست شده که غلط کرد سلیقه هر چی زنه. رفتم تو و دیدم روی میز ناهارخوریش حدود ۱۰ تا کیک رنگارنگ چیده شده که در حال خنک شدن هستن. گفت از کدوم میخوای؟ بعد دید دارم همشون رو به دقت نگاه می کنم گفت بیا برات از همشون میدم. هیچی دیگه یه سینی اینجوری که توی عکس می بینین برام کیک گذاشت. این بهترین کادویی بود که میشد بگیرم چون اینجا بر عکس اروپا اصلا شیرینیهاش خوب نیست. دیروز که داشتم کیکها رو می خوردم با خودم گفتم کاش این دوستم به جای هلندی مثلا فرانسوی بود چون اونها هم شیرینیهاشون خیلی خوبه.
پ.ن. دست راستی کیک سیب هستش. اون بالایی کیک بادوم و اون پایینی کیک تمشک.

۷ رخت دیگرون
۱۱:۵۸ ب.ظ - یکشنبه ۳ دی ۱۳۸۵
(شخصي)
- نویسنده : مهدی
خانوم موشه نازنین سلام
این نامه رو از آسیاب برات مینویسم. الان ساعت استراحت آسیابه و من یه گوشه نشستم و غذام رو خوردم. همون غذایی که تو با دستهای موشیت برام پخته بودی. بعد دلم تنگ شد برات بنویسم.
امروز که داشتم میومدم سرکار توی راه یامییاکی* رو دیدم. موهاش رو بسته بود و به دمش ربان صورتی زده بود. باز هم بابت روبان ازت تشکر کرد. براش جالب بود که تو یه مغازه داری که هم توش ربان میفروشی و هم پنیر (البته من بهش نگفتم تو بیشتر پنیرها رو خودت میخوری). گفت دوستیش با اسب قهوهای مزرعه بالا براش یه دنیای جدید به ارمغان آورده. گفت با اسب قهوهای راه میرن و راجع به اسبها و انواع یونجهها حرف میزنن بعد بهم تکیه میدن و به سبزهزارها و دشتها نگاه میکنن. یامییاکی ازم پرسید که من ناراحت نمیشم که نمیتونم بغل به بغل تو بزارم یا تو ناراحت نمیشی که نمیتونی پا به پای من راه بیایی. بهش گفتم تو همیشه میشینی روی سر من. گاهی تشکت رو میندازی زیرت و پتوت رو میندازی روت (اما نگفتم چند نفر با دیدن یه اسب که چیزی مثل یه شاخ وسط سرش سبز شده جیغ کشیدن و در رفتن) بعد میریم میگردیم. باهم حرف میزنیم. راجع به پنیر، یونجه و هرچیز دیگهای. گفتم تو با دستهای موشیت منو آروم نوازش میکنی و من هم لیست میزنم. بهش گفتم که من و تو دنیای خاص خودمون رو داریم. دنیای که واسه خودمون ساختیمش. بعد از یامییاکی خداحافظی کردم. توی راه شیریشیری* رو دیدم.
موش موشکم ببخش ساعت استراحت تموم شده. بقیه نامه رو فردا برات مینویسم.
* یامییاکی : اسم خانوم اسبه مزرعه بالایی. یه خانوم میانسال با پوست سفید و مشکی.
* شیریشیری: اسم خانوم گاوه مزرعه روبرویی یه خانوم گاوه که شیرهاش خیلی خوشمزه است.
۵ رخت دیگرون