معذرت خواهی

واقعیت اینکه من توی یکسال گذشته به اندازه همه زندگیم توی ایران دو تا کلمه زیر رو به کار بردم:

۱- ببخشید

۲- نمی‌دونم

نمی‌دونم چرا تو ایران نه زیاد از مردم معذرت می‌خواستم و نه می‌تونستم به راحتی بگم نمی‌دونم. اما اینجا بابت هر اتفاقی، هرچند ساده می‌گم ببخشید و هر سوالی ازم می‌شه اگه ۱۰۰٪ مطمئن نباشم به جوابم، می‌گم نمی‌دونم اما توی ایران حتی وقتی ۵۰٪ هم مطمئن بودم جوابم درسته اون جواب رو می‌دادم (البته کلی هم از این و اون جواب مزخرف شنیدم و این نشون می‌ده اونها هم مثل من رفتار کردن).

کسی دلیل این تفاوت رفتار رو می‌دونه؟

سی و هفت

امروز درست سی و هفت ماه از اون روز می‌گذره. همون روز که تو و من همدیگه رو شناختیم. سی و هفت ماهه که تو و من داریم با هم چیزهای مختلف رو تجربه می‌کنیم. عشق در کنار نقد. دوستی در کنار بچگی. رویا در کنار واقعیت. شادی در کنار غم. حسهای خوب در کنار حسهای بد. لحظه‌های شاد در کنار لحظه‌های غم. سی و هفت ماهه که تو و من بهم قول دادیم دوست هم باشیم. حس کردیم عاشق همیم. راجع به زندگی کنار هم منتقد بی‌رحم هم بودیم. همه اینها رو نوشتم که بگم:

نازنینم

ممنون همه دوستیهات. همه عشقهات. همه نقدهات هستم. همونقدربرای لحظه‌های که بی‌رحمانه نقدم کردی دوستت دارم که برای لحظه‌های که عاشقونه نوازشم کردی دوستت دارم. خواستم بگم هنوز دوستتم. هنوز عاشقتم. هنوز بعد از سی و هفت ماه دستهام دلتنگ دستهاته. چشمهام مشتاق دیدنته. آغوشم تشنه بغل کردنته.

ازدواج یا راه فرار؟

 سیزده یا چهارده سال پیش بود که خواهر کوچکتر یکی از دوستان قدیمی ام ،- تارا- با هزار امید و آرزو وارد دانشگاه شد. خوب همه خانواده و دوستانش که منم یکی از اونها بودم کلی برای این خبر خوب ذوق و خوشحالی کردیم. تارا دختر با استعداد و درس خونی بود و مهمترین هدفش ادامه تحصیل بود شاید بهمین دلیل هم خوشحالی اطرافیان براش صد چندان بود. مدتی نگذشته بود، شاید یک ترم شاید هم دو ترم که در کمال تعجب شنیدم که تارا ازدواج کرده . از شدت تعجب و کمی هم ناراحتی و عصبانیت داشتم بال بال میزدم … آخه دختر نوزده ساله ای که در ابتدای دانشگاه بود با یک مرد به گفته خودشون سی و پنج شش ساله ی مقیم اروپا که مدعی بود که تو ایران کارخونه داره … بدون هیچ مراسمی* … بدون خرید حتی یک حلقه ی ساده به عنوان حلقه ی ازدواج** … حالا همه اینها به کنار، کل این آشنایی تا ازدواج به دو ماه نکشیده بود… من هرگز داماد رو ندیدم چون ظاهرا دو هفته بعد از عقد برگشته بود که برای ویزای تارا اقدام کنه… وقتی داشتم عکسهاشون رو میدیدم به نظرم چهل و پنج شش ساله رسید نه سی و پنج شش … ولی خوب سکوت کردم، حرف زدن و ابراز بدبینی از طرف من چیزی رو عوض نمی کرد … تارا بی صبرانه در انتظار این بود که ویزا بگیره و به شوهرش در اروپا بپیونده . راستش همه شواهد اینو نشون میدم که دخترک بیشتر درانتظار دیدن اروپا و خروج از ایرانه تا همسرش. چند هفته ای گذشت که شنیدم بله تارا هم ویزاش آمده و عازمه … فکر میکنم در آن زمان بدون هیچ اغراقی فقط یک نفر برای دانشگاه نیمه تمامش حسرت خورد و به آینده این ازدواج بشدت بدبین بود و اون یک نفر هم من بودم. حتی خواهرش هم کما بیش قانع شده بود که تارا انتخاب درستی کرده. سر سال برای تعطیلات تابستون به ایران برگشت … در حالی که یک چشمش خون بود و چشم دیگرش اشک. دیگه از جزییات میگذرم … ولی واقعیتها یکی یکی برملا شده بود … پاسپورت غیرایرانی آقا با شناسنامه ایرانی اش ده سال فرق داشت … یعنی ایشون همون چهل و پنج ششی بود که چهره اش نشون میداد. ایشون بعد از برگشت به لندن روابطش با دوست دختر سابقش رو قطع نکرده بود و چندین بار تارا رو تهدید کرده بود که اگه زیاد بخوای موی دماغ من بشی ویزات رو تمدید نخواهم کرد … یکبار هم بهش گفته بود که تودختر فوق العاده زیبا و شیکی هستی و کلاست با بقیه ی خانواده ات فرق داره بهمین دلیل هم من باهات ازدواج کردم . بهش گفتم تارا جان بمون ایران برگرد برو دانشگاه ازین مرتیکه عوضی هم جدا شو … مهریه ات رو هم بگذار اجرا فقط برای اینکه وقتی برگشت ممنوع الخروجش کنی بعد که طلاق رو قطعی میکنی اونهم ببخش … مهریه اش ۸۰۰ سکه بود… برگشت گفت … اونهم بعد از یک دعوای مفصل مجبورم کرد که ببخشم … وگرنه ویزام رو تمدید نمی کرد و سر شش ماه باید برمیگشتم. خلاصه دخترک قبول نکرد و برگشت رفت … سال بعد برای ازدواج خواهر بزرگترش یعنی دوست من برگشت ایران … من دیگه در این مورد ازش چیزی نپرسیدم ولی مثل روز برام روشن بود که منتظره که درسش تموم بشه واقامتش رو بگیره … تارا دیگه اون دختر شادابی نبود که همه ما می شناختیم … بشدت پژمرده بود و من با دیدنش فقط بیشتر ناراحت شدم. چند سالی گذشت … من همیشه جویای احوال تارا بودم و چون جزء معدود کسانی بودم که از جهنمی که اون توش بود خبر داشتم بنابراین خواهرش چیزی رو از من پنهان نمیکرد … البته خیالش هم راحت بود که مسایل خصوصی زندگی خواهرش از جانب من جایی درز نخواهد کرد. بهرحال حدس من درست بود … تارا منتظر بود که وقتی درسش تموم شد و وضعیت اقامتش محکم بشه، طلاقش رو بگیره که همینطور هم شد …. فکر میکنم یعد از شش یا هفت سال زندگی جدا شد . … بهار دوازده سال پیش در آستانه امتحانات پایان ترم دانشگاه بودیم … بعد از اون ترم یکسال دیگه از درسمون باقی می موند … یک روز دوستم شیرین بهم زنگ زد و گفت که میخواهد همین امروز منو ببینه … صداش خیلی هیجان زده بود … خلاصه با هم رفتیم ناهار بیرون و در اوج هیجانزدگی بهم خبر داد که نامزد کرده … منو میگی فقط از شدت تعجب داشتم خشک میشدم … بهش گفتم که ما دوتا فقط دو هفته است که همدیگه رو ندیدیم … یعنی توی همون دوهفته هم با یکی آشنا شده و هم قرار ازدواج گذاشته …. مگه میشه؟؟؟؟!!!!! اونهم جواب داد آره میشه …. تعجب من بیشتر برمیگشت به شناختی که از روحیه شیرین داشتم … چون همیشه معتقد بود که آدم باید موقع چنین انتخابی خیلی حواسش رو جمع بکنه … خلاصه سرتون رو درد نیارم …. آقای داماد در خارج از کشور دانشجو بود … برای چند هفته اومده بود تهران … شیرین رو دوهفته پیش توی یک مهمونی دیده و یک دل نه صد دل عاشق هم شده بودن و بله رو یک هفته قبل از برگشتش از شیرین و خانوانده اش گرفته بود و بسرعت نامزد کرده بودن … یک ماه دیگه هم قرار بود برای مراسم عروسی برگرده ایران … من بعد از شنیدن همه این وقایع و قول و قرارها …. دو سه بار چشم هام رو به علامت اینکه خوابم یا بیدارم مالیدم … تا آمدم چیزی بگم … شیرین خندید و گفت: آره میدونم ریسک بزرگی است … منهم الان بشدت عاشقم و ترجیح میدم چنین ریسکی رو وقتی بکنم که اینقدر عاشقم. منهم سکوت کردم و تا اومد نظرم رو بپرسه ، گفتم من نظرم رو برای خودم نگه میدارم. شیرین هم دیگه بی خیال امتحانات پایان ترم شد …. یک ماه هم در فراق هجران همدیگه سوختند … تا داماد برای مراسم اومد … و بعد از عروسی با هم ایران رو به قصد اروپا ترک کردند. یکسال بعد شیرین برگشته بود ایران … باهام تلفنی صحبت کرد و گفت که شوهرش بشدت از بیماری روحی رنج میبره … شیرین گفت که فقط جونش رو برداشته و اومده ایران که جدا بشه … از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم ولی اصلا یکه نخوردم.  … نیلوفر یکی از دخترهای فامیل بود که با پسری که دائما مزاحمش میشد ازدواج کرد اونهم فقط بدلیل اینکه از شهرستان به تهران بتونه بیاد … دخترک در تهران دانشجو بود و بعد از چند ترم پدرش برش گردوند به شهر خودشون اونهم بلافاصله به خواستگار سمج جواب مثبت داد … ازدواج کرد و به تهران آمد ولی بعد از حدود هشت سال خسته از خیانت های شوهرش ازش جدا شد… اینهم ازون ازدواج هایی بود که خبرشون بجای اینکه منو خوشحال بکنه فقط نگرانم کرده بود.  …   و این آخریش هم یک آشنای دیگه …. که خواستگار مقیم اروپا یود و مصرانه و سریعا در پی جواب بود … با این حال که مژده دختر درسخونده و اهل فرهنگ و هنری بود و تمام تلاشش این بود که طرف رو تا حدی بشناسه بعدش بهش جواب بده با این حال خیلی سریعتر از حتی استانداردهای خودش قرار ازدواج گذاشت … عقد کردند … چند ماه بعدش هم مراسم عروسی بعدش هم مهاجرت ناگزیر بعد از ازدواج به اروپا …. بعد از سه ماه برگشت ایران و تقاضای طلاق کرد …. آقای داماد دارای تمایلات و سوابق همجنسگرایی بود. البته من با همجنس گراها مشکلی ندارم … اما خوب ازدواج چنین آدمی و درگیر کردن نه یک نفر بلکه یک خانواده با چنین موضوعی و به بازی گرفتن احساسات و عواطف دخترکی که در اوج صداقت رفتار کرده خیلی نفرت انگیزه … بد نیست بدانید که مادر این پسر در گذشته بارها تهدیدش کرده بوده که اگر یک روزی بدونم که تو همجنس گرا هستی خودم رو خواهم کشت و پدر و خواهرش هم اظهار بی اطلاعی مطلق کردن …. وای که فقدان شعور و وجدان گاهی اوقات چه ها که نمی کند…  * ، ** مراسم عروسی برای من هیچ وقت مهم نبوده و نیست اما برای خانواده مورد بحث و اکثر خانواده های سنتی ایرانی بسیار مهم و قابل تأمل بوده و هست و بهمین دلیل یک فاکتور غیر طبیعی توی اون ازدواج بود.  … مدتی بود که تمام این مسائل ذهنم رو بدجور اشغال کرده بودن و دلم میخواست اینجا مطرحشون کنم … تمامشون عین واقعیت هستن و من دخترهای درگیر در این ازدواج ها و خانواده هاشون رو خوب میشناسم …فقط از نامهای مستعار استفاده کردم … شاید هم بدلیل همون شناختم بود که درجا، جدائی ها رو پیش بینی کردم البته فقط در دل و ذهنم و هرگز درجا جرأت به زبون آوردنش رو پیدا نکردم. این چهار مورد وجه اشتراکهایی هم با هم داشتن … هر چهار تاشون یک جورایی از محیطی که توش زندگی میکردن ناراضی بودن و هدف مهمشون از ازدواج یک تغییر محیط بود ، سه مورد ترک ایران و یک مورد ترک شهرستان  … و همشون هم براشون ساده ترین راه عوض کردن محیطشون بدون درگیر شده با خانواده علی الخصوص پدر خانواده ازدواج بوده…. نمیدونم چی بگم …. فقط دلم میخواد آه عمیق بکشم و این سوال رو مطرح کنم که شما فکر میکنید چند درصد پدر و مادرها  واقعا صلاحیت پدرو مادر شدن و بچه ی سالم از بعد روحی و روانی و عاقل بار آوردن رو دارن …. و چند درصد پدر و مادر هایی که تصمیم گیری های مهم رو بعهده ی بچه هاشون میگذارن (همه ی موارد بالا) به بچه هاشون درست فکر کردن رو قبلا یاد دادن؟؟؟؟؟!!!!!! شاید بیشتر شماهایی که دارید اینجا رو می خونید بدونید که منهم خودم طلاق رو تجربه کردم و بااینکه من و همسر سابقم سه سال قبل از ازدواج آشنا بودیم و هر دو توی یک کشورو شهر زندگی میکردیم … باز هم زیر یک سقف به ریزه کاریهایی برخوردیم که تو اون سه سال برامون قابل تشخیص و پیش بینی نبود ….  ولی خوب هیچ کدام وقت جدایی این احساس رو نداشتیم که از طرف مقابل رودست خوردیم، خیانت دیدم و یا دروغ شنیدیم … اما مواردی که من اینجا مطرح کردم همشون احساس رودست خوردن … و مورد سوء استفاده قرار گرفتن رو به زن ماجرا القا کردن… و چنین تجربیاتی میتونه تاثیرش برای یک عمر توی زندگی آدمها باقی بمونه … مورد آخر هم یک شاهد زنده است برای اینکه روابط آزاد زن و مرد قبل ازدواج و آزداهیهای فردی چقدر میتونن درصد چنین مواردی رو کم بکنه … آخه چرا باید پدر و مادر بچه شون رو با تهدید و نوعی عجز و لابه وادار به چنین حماقتی بکنندو پسره فقط برای اینکه به مادرش بگه من همجنسگرا نیستم پای یک آدم دیگه رو وسط بکشه … بر اساس تجربه شخصی خودم میگم که تلخی های جدائی تموم میشن و زخم هاش ترمیم ولی نمیدونم که زخمهای روحی ای بعد از دروغ و خیانت دیدن  آیا هرگز بهبود پیدا میکنند؟؟؟؟!!!!  

Elmo TMX

 زیاد تعجب نکنید. اسم بالا نه اسم یه فیلمه نه اسم یه آدم معروف. فقط اسم یه عروسکه. Elmo Tmx اسم یه عروسکه که کارش خندیدنه. فقط همین. وقتی بهش دست می‌زنید( به نوعی قلقلکش می‌دید)، می‌خنده بعد غش و ریسه می‌ره و آخر کار باز از شما می‌خواد که باز قلقلکش بدید. این عروسک الان توی بازار تقریبا نایابه. قیمت واقعی عروسک چیزی بین ۳۹ تا ۴۲ دلاره. اما بعضی سایتها قیمتی در حدود ۱۴۰ دلار برای این عروسک تعیین می‌کنند. این عروسک توی سایت Ebay جزء پرطرفدارترینهاست و قیمتش بین ۶۰ تا ۱۲۰ دلاره. Elmo Tmx اینقدر پرطرفداره که برای جستجوش توی اینترنت سایتهای زیادی درست شده و حتی وبلاگهای خاص خودش رو داره. اگه دوست دارید ببینید واقعا این عروسک چیه و چطوری کار می‌کنه می‌تونید از لینکی که این زیر هست برای دیدن فیلم مربوط به عروسک استفاده کنید(یا اینجا رو کلیک کنید). راستی کسی خبر نداره این عروسک به ایران رسیده یا نه.

[video]http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2006/11/elmo.mpg[/video]

« صفحه قبل Next Page » Next Page »