ماراتون برگها

فصل ماراتون برگها و نمایش رنگها در شهر کوهستانی شروع شده. باد خنکی میاد. اول اون برگِ قرمز پوش جلو هستش . توی یه چشم به هم زدن برگ زرده و زرشکیه بدو بدو دنبالش میکنن و جلو میزنن. اونقدر دنبال هم میدون تا باد آروم بشه. اونوقت همگی وسط خیابون غش میکنن. ماشین بعدی که رد میشه دنبال ماشین میکنن. طولی نمیکشه که یه سری از دوستان قرمز و زرد و نارنجی پوششون از بالای درختها خودشون رو به این دسته ملحق میکنن. باز بدو بدو شروع میشه و باز یه پاییز دیگه از راه میرسه. پاییز شهر کوهستانی رو دوست دارم. روزهایی آروم با آفتابی خنک. صبح به گلدونها میرسم. شمعدونیها را میارم توی خونه. از بالکن طبقه ششم که نگاه میکنم، شهر پر شده از رنگهای پاییزی. اینجا پاییز درست یک ماه قبل از تهران شروع می شه. گل رز رو توی بالکن نگه خواهم داشت. میدونم هیچیش نمیشه. اون عاشق برفه. میدونم باز سال دیگه میتونم برای دیدن غنچه های سرخابی رنگش روز شماری کنم. لادنها هم که عمرشان کوتاه است و سرنوشتشان معلوم. ارکیده کوچولو هم دیگه برای خودش خانومی شده و بعد از یک سال و نیم مراقبت هشت تا غنچه داده (بامداد جان ممنون. همون کاری رو که گفتی کردم و این دختره بالاخره غنچه داد). کوچیک که بودم همیشه دوست داشتم توی خیابون میرداماد یه گلخونه داشته باشم. ولی نشد. یعنی خیلی با اون چیزی که من میخواستم متفاوت شد. مثل اینکه لادن بکاری و به جاش گردو سبز بشه. یه چیزی توی این مایه ها.

دوماه

اول اینکه مهرشده و مهر اولین روز پاییزه. همون فصلی که جوجه‌ها رو آخرش می‌شمرن. پاییز که می‌شه برگهای درختها رنگهای جدید پیدا می‌کنه. زرد، قرمز و … بعدهم برگها می‌ریزن روی زمین اونوقت هم می‌شه صدای خش خششون رو شنید هم یه جور زیبایی به زمین می‌دن. بارون هم میاد. بارونهایی که زیاد نمی‌شه زیرشون راه رفت اما یه حس و حالی دارن. روزها کوتاه می‌شه و انسانها یواش یواش آماده بی‌حوصلگی زمستون می‌شن. کلاغها دوباره برمی‌گردن و دوباره موسیقی کلاغی شروع می‌شه. شاید خبرچینی هم بیشتر بشه. حلیم فروشها هم یواش یواش بساطشون رو علم می‌کنن. آش پختن دوباره برمی‌گرده به خونه‌ها و لباسها کمی کلفت‌تر می‌شه. خلاصه یه مدل جدید از زندگی شروع می‌شه. بچه‌ها می‌رن مدرسه و …

امسال با پاییز داره ماه رمضون هم میاد. من همیشه حال و هوای ماه رمضون رو دوست داشتم. با ماههای دیگه فرق داشت. درست مثل عید. بوی زولبیا و بامیه. شهری که توی روز یه حالت خواب‌زدگی داره و بعد غروبهای بیدار گاهی تا سحر. تابلوهای آش و حلیم. ظرفهای شله‌زرد. اینها رو دوست دارم.

نازلی دختر آیدین

دقیقا یادمه که وبلاگ “حقایقی درباره نازلی دختر آیدین” رو سر یکی از نوشته‌های خودم شناختم. من مطلبی نوشته بودم و ایشون نظر دیگه‌ای داشت. اونروز سعی کردم براشون توضیح بدم که نظر من چی بوده. منتهی متاسفانه داستان گوش اگر …. بود. فکر کردم خوب شاید من نمی‌فهمم یا بد نظرم رو می‌گم چونکه ایشان مطمئنا خیلی بیشتر و بهتر می‌فهمند.  بعدهای چندباری توی وبلاگ یکی از دوستهاش کامنت گذاشتم و دیدم باز ایشون دچار همون مشکل متوجه نشدن هستن. البته اگر خدای نکرده کس دیگه‌ای غیر از ایشون بود من فکر می‌کردم که دچار مشکل روانی هستش. آخه مثلا اگر شما چهل سطر راجع یه مطلبی توضیح بدید ایشون  یا مبسوط می‌خندن یا می‌گن نه بابا تو نفهمیدی. منتهی از اونجایی که من با کم کسی طرف نیستم و کسی که این حرفها رو می‌زنه نازلی دختر آیدینه که نمی‌شه خدای نکرده کیبوردم لال بهش گفت بابا جان من تو که بلد نیستی مثل بچه آدم بحث کنی لااقل غلط زیادی هم نکن و محض اینکه لال از دنیا نری چیزی نگو، منم سعی کردم برم مشکل الکن بودن زبونم رو برطرف کنم تا بلکه بتونم درست با ایشون صحبت کنم. اما راستش نشد که نشد. آخه من کجا و مقام ایشون کجا. ما هرچی می‌بافیم ایشون با انگشت اشاره‌ای بر باد هوا می‌کنه. مثلا ۴۰ سطر که بنویسی ایشون مبسوط می‌خنده. خلاصه ما که نتونستیم در سیر آفاق و انفس به جایی برسیم که ایشون رسیده. یعنی من سگ کی باشم که بتونم مثلا همپای ایشون از آزادی بیان دفاع کنم یا همپای ایشون دلیلهای محکم بیارم و یا مبسوط بخندم. اینکه  ترجیح دادم این نوشته رو بنویسم تا حقایقی رو درباره نازلی دختر آیدین بگم :

ای نازلی دختر آیدین 

تو همونی که اگر چیزی موافق میلت بود آزادی بیان هست و اگر نبود باید خفقان برقرار بشه.

تو همونی که در بحث یگانه‌ای. یعنی راستش چیزی بیشتر از یگانه‌ای. تنها می‌توانی بخندی یا فریاد بزنی خفه حرف همونکه من می‌گم.

تو همونی که قصه‌‌ها رو از آخرش می‌شنوی و از آخرش تعریف می‌کنی. حیف که حوصله قصه گفتن ندارم و گرنه کامل اون قصه رو برات تعریف می‌کردم. همون قصه‌ای که شما ناقصش رو شنیدید من بیشترش رو می‌دونم. شاید چهار سال قصه باشه که شما توی دوکلمه شنیدید. راستی از راوی قصه پرسیدی که چرا تا خرش از پل می‌گذره دمش سیخ می‌شه و فکر می‌کنه همه چیز تموم شده. شایدم شما خواستی رسم رفاقت به جا بیاری. رفیق رسم رفاقت کمک به جاهلیت نیست. هرچند شما کجا و جاهلیت کجا. جاهلها لااقل ادعای فهم ندارن.  

نازلی دختر آیدین

بخند تا دنیا به روت بخنده. شاید هم به خودت بخنده. به اشاعه همین آزادی بیانی که بهش معتقدی ادامه بده. به این استدلالهای محکم و کوبنده ادامه بده. دنیا برای سالهای آینده به وجود انسانهایی مثل تو نیاز داره. چون مطمئنا دنیا بدون شما چیزی کم داره و اون حماقت بیش از حده. 

پ.ن:

آدم که تازه فکر می‌کنه بزرگ شده و زیر و بم دنیا رو می‌فهمه حس می‌کنه دفاع از همپالکیهاش خیلی خوبه. چون حس می‌کنه یه روز هم اون به دفاع اونها نیاز داره. منتهی یک کم که بزرگتر شد و دنیا رو بهتر فهمید متوجه می‌شه  نخود هر آشی شدن زیاد هم جالب نیست چون ممکنه زیادی بپزه و بعد خورده بشه.

پ.ن:

من نه اهل دعوا کردنم نه حوصله دعوا کردن دارم. آدمها یا برام عزیزین که مشکلی با هم نداریم که بخوایم دعوا کنیم و اگه مشکلی داشته باشیم هم بلدیم با هم حرف بزنیم یا بود و نبودشون برام فرقی نمی‌کنه که چرا انرژیم رو بذارم و باهاشون جر و بحث کنم. من پیغمبر نیستم که برای هدایت نسل بشر به زمین اومده باشم و کارمم پیغمبری نیست.  نسل پیغمبرها و امامها سالهاست که ورافتاده. ما توی دنیای بدون پیغمبر و امام و معجزه زندگی می‌کنی. دنیای حرف و بحث و منطق. دنیای که مدعی هستیم امروزه از قبل بهتره و انسانهاش منطق پذیرترند. اما واقعیت قضیه جای دیگه‌ای هست. اینکه با بعضی انسانها منطقی حرف زدن هیچ فایده‌ای نداره. بهتر بهشون فحاشی کرد و یا هر مدل که حرف حالیشون می‌شه باهاشون حرف زد.

برای نانا

نانا تو طپش قلب مردم ایرانی                                                 تو نخونده فیلسوف و آشپز و باغبانی

چون تو هستی بهترین در هر کار                                            گویم که تو سر آشپز و سر باغبانی

گر بحثی ست میان مردمان عاقل                                            تو در آن خود داور و پیش داوری

جسارت است داور خر کیست؟!                                              تو شیر سماور و خود اگزوز خاوری

با آدمان سعی در بحث داری تو چند                                        مغلطه و فحش از حفظ داری تو صد فروند

تو را هر گاه قافیه ای تنگ آید                                                 فحشهاست که فروند فروند بیرون آید

شعارها در آستین داری جفت جفت                                        یاوه می‌گویی و دو چند حرف مفت

ادعاها داری تا عرش کبریا                                                      تو را جان عمت ز منبر پایین بیا

تویی تو سیاستمداری از تگزاس                                            اقتصاد دانی و دکتری و مردم شناس

تویی تو بزرگ مدیر مردم ایران                                                با رفتن تو بود که مملکت شد ویران

تو ملت را یک تنه محکوم می‌کنی                                          گر گذارند خود را رهبر می‌کنی

نانا و نی نی و جوجو نخواهیم ما خدا                                      این بلا چه بود نازل کردی به ما

زود باز گرد به وطن ای جنگجوی غیور                                      ای که گر جارو داشتی هم نمی کردیمت سپور

تو زود باز گرد به سوی آشیانه خویش                                      که ما را غمی نیست جز دوری تو بیش

تو خدمت خلق ایران از دور می‌کنی                                        فحشها در بوق کرده و چشم دشمن کور می‌کنی

استعدادات ناشکفته را تو کشف می‌کنی                              همه بافته های ملت را آخرش پشم می‌کنی

« صفحه قبل Next Page » Next Page »