۹:۰۰ ب.ظ - سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
(اجتماعي)
- نویسنده : Shift
فرض کنید توی خیابون با یکی بحثتون شده. یکی از دوستاتون همون موقع میرسه. دوست دارید دوستتون کدوم یکی از واکنشهای زیر رو نشون بده:
۱- از راه که رسید بیاد طرف شما رو بگیره و دوتائی شروع کنید با طرف مقابل بحث کردن.
۲- بیاد و بپرسه موضوع چیه و بعد چیزی رو که به نظرش درست میرسه (بدون توجه به اینکه شما دوستش هستید یا نه) بگه.
خوب حالا اگه به این سوال جواب دادید میشه یه بررسی بکنید و ببینید توی تمام دعواها و مشکلات قبلی شما دوستاتون چطور عمل کردن.
پ.ن: لطفا جوابی رو انتخاب کنید که دوست دارید، به اینکه چی منطقی هست و چی نیست توجه نکنید.
۶ رخت دیگرون
۲:۱۵ ق.ظ - سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
(روزنوشت)
- نویسنده : Shift
شهرام ناظری میخونه. هوا ابریه. دلم گریه میخواد. دوست دارم آروم بشینم و به موسیقی گوش بدم. بعد گریه کنم. از اون گریههای بیصدا که آدم لبش رو میمکه و صورتش خیس میشه. از اون گریهها که نمیدونی چرا میاد سراغت اما وقتی یقتو میگیره یاد دلتنگیهات میافتی یاد کسائی که رفتن میافتی یاد …
از همون گریهها که بعدش نمیفهمی چرا گریه کردی فقط صورت خیست و چشمهای قرمزت بهت میگه گریه کردی. از همونها که بعدش هیچ احساس سبکی سراغ آدم نمیآید.
دلم گریه میخواد و به هیچکسی هم ربطی نداره که من مردم و مرد که گریه نمیکنه
۷ رخت دیگرون
۶:۱۹ ب.ظ - دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۵
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : Shift
صبح همینطور که روی مبل نشستم چشمم میخوره به گلهای آفتابگردون بعد با خودم فکر میکنم آدم عاشقم مثل همین گلها میمونه. میخوام راجع به این موضوع بنویسم اما فکر میکنم زیادی تکراریه. میرم روی تخت دراز میکشم و تو ذهنم با خودم کلنجار میرم که چرا اون مطلب رو ننوشتی. میتونستی بنویسیش و آخرشم بگی “نازنینم من گل آفتابگردون توام” اما ذهنم به نوشتن رضایت نمیده که نمیده. ذهنم ازم میپرسه چرا هی باید دنبال یه چیزهایی بگردی که آخرش برسی به اون. مگه صاف و ساده نمیتونی بری بنویسی “دوستت دارم نازنینم”. جوابش رو میدم. همیشه قصدم از شروع یه مطلب ختمش به اون نیست اما بعضی مطلبها رو که مینویسم میبینم چقدر بین مطلب خودم و دوست داشتنم ارتباط هست اینکه ربط پیدا میکنه به اون. خلاصه اینکه ذهنم رضایت نمیده به دو دلیل:
۱- اینکه فکر میکنه این قضیه گلهای آفتابگردون تکراریه و جائی اون رو خونده و حتی فکر میکنه شاید خودش قبلترها بهم کمک کرده یه همچین چیزی بنویسم.
۲- تنبیهام میکنه شاید بتونم صاف و ساده اینجا بنویسم ” نازنینم دوستت دارم”.
حالا من با این ذهن لجباز باید چیکار کنم نمیدونم.
۵ رخت دیگرون
۹:۳۵ ق.ظ - دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۵
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : Shift
اینجا اگه به یه دختر خانومی بگی روسپی یا هرزه آنچنان بلائی سرت میآره که نگو.
توی مملکت من خیلی از دخترها خودشون به خودشون لقب روسپی و هرزه میدن. چرا؟
شاید یه دلیلش این باشه که میخوان نشون بدن خلاف اجتماعشونن. میخوان با این حرفها بگن که متفاوتند یا این موضوع رو نشونه روشنفکری میدونن.
به نظرتون عجیب نیست که یه جای دنیا دخترها اینطور برای خودشون شخصیت قایل میشن و جای دیگه به راحتی حاضر میشن بپذیرن روسپی یا هرزه هستن؟
پ.ن: به نظرم روسپی بودن شرف داره به هرزه بودن. اینکه برای پول تنت رو بفروشی رو حداقل میشه یه جور کار دونست. اما اینکه همینطوری هی تنت رو بدی دست این و اون چی؟
۶ رخت دیگرون