سبز و صورتی و سفید و بهاری با تو

این سه تا نوشته رو خیلی وقت پیشها اینجا نوشته بودم. شاید یک سال و نیم پیش. دلم خواست دوباره بذارمشون اینجا. خوندنشون یه جوری خودمو آروم میکنه.
سبز:
برف می آید. نارنگی میخورم. هسته اش را فردا صبح در گلدانی خواهم کاشت. میدانم یک سال از امروز نگذشته سبز خواهد
شد. ایضا دل من. دستم سبز است و تو چه خوب این حقیقت را میدانی. دونه ای که کاشتم رو دیدی؟ چه زود سبز شد نازنینم. شکوفه داد. بهار شد. ریشه اش دلت را به دلم پیوند زد. جان گرفتم. آسمان قبله ام شد. دل تو قبله نما. سر به سقف آبی گذاشتم. قد کشیدم. چه دردناک بود قد علم کردن. چیزی شبیه خم شدن شاخه ای که سالهاست انعطافش را از دست داده. مثل چوب خشکی صدا کردم و قد کشیدم. آرام آرام چهار دیواری باغ برای شاخه های جدیدم تنگ شد. خسته بودم. ولی جسارت کردم. از دیوار باغ گهگاهی سرک کشیدم. دیوار هر روز کوتاهتر شد. آنقدر کوتاه تا یک سپیده دم پاییزی سبزی نگاهت را بالای دیوار دیدم. پاییز بود ولی تو غرق در شکوفه های صورتی بودی. تو همه چیز را صورتی میدیدی. هنوزم میبینی. خیره نگاهت کردم. خیره نگاهم کردی. به خود آمدی و نگاهت را دزدیدی. آخر من درخت جسور باغ همسایه بودم. از دیار پشت دیوار بودم. تک و توک شکوفه هایم یادگارِ چند بهار پیش بود. تو کنجکاو بودی. خستگی مرا از پشت برگهای به ظاهر سبزم دیدی. شاخه ای دراز کردی. دستهایت پناهم شد، ریشه هایت قوت دلم. تکیه گاهم شدی. شاخه ای دور بازویم پیچیدی. باغ را قدم زدیم و تو شاپرکها را با انگشت نشانم دادی. از زیبایی شکوفه هایم گفتی. از نرمی دلم. موهایم را دو طرف سرم دسته کردی و نور لابلایشان بافتی. اسمم را پرسیدی. جواب ندادم. فقط نگاهت کردم. دیگر نپرسیدی. خودت برایم اسمی انتخاب کردی. یه اسم خیلی خوب. هنوزم مرا به همان اسم صدا میزنی. از چشمک عاشقانه ستاره های شب برایم گفتی. از جاهای دور. مرا خنداندی. برایم سیب چیدی و در دامنم ریختی. مثل همه روزهای خوب، اونروز زود گذشت. شب شد. سرد شد. من لرزیدم. زیر چشمی نگاهت کردم. لبخند زدی. آغوش گشودی. در آغوشم گرفتی. من دیگر نخواستم به باغم برگردم. به تو گره خورده بودم. به گرمی آغوش تو خو گرفته بودم. باغ من تاریک و سرد بود و آغوش تو پر از صورتی. شب را ماندگار شدم. مثل دختر بچه ای خسته از پرسه روزانه، در آغوشت به خواب رفتم. بعدها فهمیدم که تو آنشب را بیدار ماندی و مرا در خواب تا صبح نگاه کردی. فردا شد. سپیده زد. با نوازش دستهای تو بیدار شدم. چند لحظه در آغوشت ماندم. چشمهایم رو بوسیدی. شکوفه هایم پر رنگتر به نظرم آمدند. کمی براقتر و خوش عطر تر. زمزمه کردی که وقت رفتن شده. نگاهت گفت که بمانم. دلم خواست که بمانم. ماندم. از آغوشت که بیرون آمدم، شکل دل من به تنه تو حک شده بود و شکل دل تو به تنه من. به گمانم شب قبل دلهایمان سخت برای هم تپیده بود.

صورتی:
روزها گذشت. خاطره باغ و پرسه زدن آنروز با تو از یادم نرفت. شد شبم، روزم، خوراک روحم. آخر چگونه فراموشت میکردم نازنینم؟ تو صورتی وجودت را لابلای موهایم به یادگار گذاشته بودی. هر بار دستی در موهایم بردم، مشتی از شکوفه های تو را یافتم. عطر تو را بوییدم. دیگر وجودم بوی تو را میداد. بوی هم آغوشی با تو. بوی صورتی آنطرف دیوار را. گویی بالاخره اهلی شده بودم. اهلی دل تو. رام دستهای تو. تبعید در نگاه سبزت. باز هوس به جانم چنگ زد. جسارتم بهار نشده به بار نشسته بود. محصول داده بود. بعد از سالها به دیوار بلند باغ دهن کجی کرده بودم. آرامشم را آنطرفش یافته بودم. دیگر بازوانت را میشناختم . شبها خواب تو را دیدم. روزها با خواب شب پیش رویا بافتم. سردی باغ بعد از سالها دیگر کلافه ام میکرد. آخه از آن روز پاییزی به بعد میدانستم گرما یعنی چه. آغوش یعنی چه. میدانستم صورتی چه رنگیست و چه بویی دارد. دیگر تو را میشناختم. آری، درخت پر شکوفه آنور دیوار یه شب تا صبح مرا مهمان آغوشش کرده بود. برایم اسمی انتخاب کرده بود. مرا اهلی کرده بود. دل دل میکردم که باز دور از گوش دیوار، دور از چشم باغبان سرک بکشم. یا شاید اینبار میانبر زدم. از زیر دیوار ریشه دواندم و ریشه هایت را جویا شدم. برای رسیدن به تو خیال بافتم ولی بزدل ماندم. پاییز گذشت و زمستان شد. من در باغ تنها ماندم و خواب درخت مهربان اونور دیوار را دیدم. خودم را به خواب زمستانی زدم تا باغبان پا پیچم نشود. دیوار گوش نداشته باشد. شک نکنند. خشک شدم. باد وزید. من باز بی تو لرزیدم. خواب دستهای تو را دیدم و دلتنگی کردم که چرا اینقدر فاصله؟ چرا اینقدر دور؟ خیال بهار آینده را بافتم. دیر یا زود بالاخره بهار رسید. تمام زمستان را با شکوفه های تو که حالا لابلای موهایم خشک شده بودند گذرانده بودم. نمیدانستم زمستان با تو مهربان بوده یا نه. نمیدانستم عشق صورتی من از خواب بیدار شده یا نه. درختها یکی پی دیگری جوانه میزدند. فخر میفروختند. ساعتها به آلایش خود سرگرم بودند. و اما من. من شاخه هایم همچنان خشک بودند. باغبان به جانم غر زد. با تبر تهدیدم کرد. تنور مطبخ را نشانم داد و هیزم صدایم کرد. خط و نشان کشید که یا شکوفه یا مرگ. تو خوب میدانی و او نمیدانست که من شکوفه دادن را از یاد برده بودم. برای شکوفه دادن باید دنیا را زیبا دید. باید صورتی دید. باید بتوانی از ته ریشه قهقهه بزنی تا شکوفه باران شوی. خدا خدا میکردم زمستان دوستت بوده باشد. سیرابت کرده باشد. میترسیدم از دیواری که یک روز پاییزی نادیده گرفته بودم دوباره سرک بکشم. اگر صورتی من اونور دیوار نباشد چی؟ دل به دریا زدم. باز جسارت. باز نیم نگاه کنجکاوِِ دخترکی بازیگوش از سر دیوار. باز باغ بغلی غرق در صورتی. باز عطر تو در مشام من و باز من یک بار دیگر عاشق بهار و مغرور از جسارتم. شاخه های خشکم را به دیوار قلاب کردم. چانه ام را بالای دیوار گذاشتم و شکوفه هایت رو شمردم. یک صورتی…دو صورتی…سه صورتی…چهار صورتی…هشت صد و بیست و سه صورتی…هزار و هشتصد و بیست و چهار…پنجهزار و سیصد و هفتادو سه…وای که تو باز شکوفه باران بودی. چند شکوفه خشکیده، به جا مانده از سال پیش را بین موهایم جا به جا کردم. لبهایم را دو سه باری گاز گرفتم تا سرخ شوند. تنه ام را صاف کردم. صدا زدم مهربونِ من. نگاهم کردی. تعجبت را پنهان کردی. مثل اینکه درخت لخت در بهار ندیده بودی. دیدم که چشمانت برای شاخه های خشکیده ام غمگین شد. ولی باز لبخند زدی و تازه بهار با تبسم تو برای من از راه رسید. مثل همیشه تند تند حرف میزدم. از باغبان برایت گفتم. از نامهربانیِ دم به دمش. از دیوار فضول باغ و از تبر و مطبخ و هیزم و سرنوشتِ من و شاخه های عریانم. مثل همیشه با تمام وجود گوش دادی. هیچ نگفتی. با گلبرگ یک شکوفه اشکهایم را جمع کردی و پای ریشه ات ریختی. گفتم اشکهایم نمک دارند. ریشه ات را خشک میکنند. زار زدم که خشکی شاخه هایم را ببین. گریستم که تو هم مثل من میشوی. تو خندیدی و گفتی مگر نمیدانی هر چه که از دوست رسد نیکوست. گفتی دستی که هدیه را به سویت دراز میکند مهم است و نه خود هدیه. باز من دهان گشودم که بگویم باغبان. بگویم تبر. فریاد بزنم هیزم. انگشتت را بر لبم نهادی و گفتی شششش. آرامم کردی. همان طور که فقط تو بلدی. گفتی از باغبان نگو. از تبر نترس. تو سبز میشوی. از سبزی سبزه گفتی و از روشنی نور. از آرامش آبی و از جنونِ عاشقانه قرمز. پا بر زمین کوبیدم که چرا آرامی؟ شاخه هایم را در هوا تکان تکان دادم که ببین خشکتر از هیزمم. خندیدی. مرا کوچولوی خود صدا کردی. دستهایت رو دورم حلقه کردی. تک تک شاخه های خشکیده ام را بوسیدی. اول آرام آرام و بعد کمی تند تر. تنه ام رو نوازش کردی. خندیدی و گفتی هنوزم که یادگار من به تنه ات حک شده. گفتم تو هم که یادگار مرا به دل میکشی و با انگشت به تنه ات اشاره کردم. هر دو خندیدیم . سرخ شدیم. باز زیر و بم شاخه هایم را ساعتها بوسیدی. هر نقطه را چندین دفعه و با دقت. سر فرصت و نه از روی عجله. لبهایم رو بوسیدی و گفتی تا باغبان نیامده برگرد به باغ. گفتم از فردا میترسم. از باغبان و تبر و گرمای تنور مطبخ هراسانم. گفتی اگر در باغ به یه نفر اعتماد داشته باشی ترسی نخواهد بود. پرسیدم تو نمیترسی؟ خندیدی و گفتی من به تو اعتماد دارم دیگر چه ترسی؟ یکبار دیگر من راهی باغ سرد شدم. زیر لب زمزمه کردم “اگر به یه نفر اعتماد داشه باشی دیگر ترسی نیست.” شب شد. چراغ اتاقک باغبان خاموش شد. تنور مطبخ سرد شد. چشم بستم. به خواب رفتم. سپیده دم با قلقلکی روی تنه ام بیدار شدم. باغبان را دیدم که با چشمهای گشاد مرا بر انداز میکند و دست بر تنه ام میکشد. خجالت کشیدم. چندشم شد. یادم افتاد من تنها درخت لخت این باغم. شاخه هایم را دورم پیچیدم و خودم را جمع و جور کردم. باغبان همچنان تبر به دست با تحسین نگاهم میکرد. خندید و زیر لب جل الخالق گویان دور شد. آهی از آرامش کشیدم که یه روز دیگر هم شاید به خیر گذشته باشد. شاخه هایم رو از دورم باز کردم. موهایم رو از صورتم کنار زدم. مات خودم را بر انداز کردم. جای هر بوسه تو روی شاخه هایم صد شکوفه صورتی باز شده بود. زیر لب گفتم، اگر به یه نفر اعتماد داشته باشی دیگر ترسی نیست.

سفید یاس:
آره نازنینم من درخت جسور باغ همسایه بودم که حالا شکوفه دادن را از تو آموخته بودم. سراسرِ بهار را صورتی پوشیدم و برای باغبان پشت چشم نازک کردم. امسال را خوب از دستش جسته بودم. از باغبان پنهان ولی از تو چه پنهان، که دلم قایمکی از آن بهار به بعد برای تو میتپید. تا آن بهار، سالها بود که تپش قلبم شاخه هایم را نلرزانده بود. بعد از ظهرهای بهاری حس دختر مدرسه ایها را داشتم. شتابزده، دور از چشم همه به دیدنت می آمدم. من هر روز یاس برایت آوردم و تو هر روز دستهایت را به من هدیه دادی. همان دستهایی که یه روز آرامشم را لابلایشان پیدا کردم و دیگر نخواستم بروم. روزهای بهاری را با تو گذراندم. شبها را هم. هر روز بعد از غروب آفتاب مرا به عطر محبوبه های شب و پیچهای امین الدوله دعوت کردی. در نور حشره های شب تاب برایم شعر خواندی. دلم را نوازش کردی. آخرِ شبها مرا به شمردن چشمک ستاره ها تشویق کردی. تو همیشه میدانی دل مرا چگونه آرام کنی. گاهی آنقدر ستاره ها با بودن تو نزدیک به نظرم می آمدند که نوک پنجه می ایستادم تا آنها را برایت بچینم. هر دفعه که دستم به آنها نمیرسید مرا سر دوشت میگرفتی و میگفتی حالا امتحان کن. باز دست دراز میکردم و تو خوب میدانستی دست من به ستاره ها نخواهد رسید. درست لحظه ای که میخواستم دست از تلاش بکشم، وانمود میکردی که پایت لغزیده و مرا از ترس افتادن محکم در آغوش میگرفتی و من ستاره های چشمک زنم را در چشمهای تو میافتم. یادت هست هر روز برایت چند تا گل یاس سفید در تازه ترین برگهایم که شب قبل مخصوص تو روییده بودم میپیچیدم. هر دفعه بقچه گل یاس را به دستت دادم، بازش کردی، یاسها را لابلای موهایم جا دادی و برگ سبز را بوسیدی و برای خودت به یادگار نگه داشتی. من خندیدم و گفتم که یاسها هدیه بودند نه برگ سبز. تو خندیدی و سرم را روی سینه ات فشردی و گفتی به صدای قلبم گوش کنم. گفتم نشنیدی، یاسها هدیه بودند نه برگ سبز. گفتی آرام باش یاس بهاریِ من. دوباره قلب من تپید و من دقیقتر به صدای قلبت گوش کردم. لابلای تپشهای قلبت فهمیدم که تو هم از آن بهار به بعد به عطر شکوفه های من خو گرفته بودی.
پ.ن. این زمستان بیشتر از آن بهار دوستت دارم و بهار آینده بیشتر از این زمستان

نیویورک

واما نیویورک

.
میدان تایم یا همان Time Square جائی برای تحویل سال.

.
اینهم جمعیت حاضر در Time Square

.
و البته یادی از تهران

.
.
پ.ن: این عکس آخری از تهرانه.
پ.ن: عکس تهران برگرفته از سایت تهران ۲۴.

توضیح

قسمتی از یک کامنت:
«مهدی جان از وقتی رفتی امریکا و همش شاکی هستی ایران، ایران میکنی؛ بدجوری ازت حرصم میگیره. تو کار خدا موندم، اونی رو میفرسته که قدرش رو نمیدونه و نیاز بهش نداره و اون بدبخت هایی که باید اونجا باشند چون قدرش رو میدونند و نیاز دارند همچون موقعیتی گیرشون نمیاد. واقعا قربون خدا با این تقسیم قسمت های عجیبش»
۱- اگه راستشو بخوای من خودمم تو کار خدا موندم. اینقدر می‌دونم که هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست اینجا باشم. حتی آرزوش رو هم نداشتم. به گواهی گذرنامه‌ام تاریخ صدور گذرنامه‌ام یکهفته قبل از سفر برای انجام امور لازم جهت گرفتن ویزا بوده و تعداد مهرهای خروج گذرنامه‌ام به تعداد دفعات مورد نیاز جهت انجام امور مربوط به ویزا و بقیه کارها بوده. دلیل اومدنم هم یه اتفاق ساده بود که هنوز خودمم باورش ندارم. اما باهات موافقم که خدا گاهی قسمتهای عجیب و غریب نصیب آدمها می‌کنه.
۲- تقریبا هرجای دنیا که بری مدل خاص زندگی خودش رو داره و عادت کردن به هر مدل زندگی کمی طول می‌کشه. من اینجا از نبودن چیزهائی شکایت دارم که توی ایران بهشون عادت داشتم. از جهتی هم مقدار شکایتهام تقریبا هر روز کمتر و کمتر شده و این به دلیل خوء گرفتن به زندگی اینجاست و لاغیر. من جدا دلم می‌خواد اگه کسی وبلاگمو می‌‌خونه بدونه حال و هوای روزهای اول رسیدن به اینجا چطوره و چه چیزهای ممکنه نصیب آدم بشه. بعدها مطمئنا جور دیگه‌ای از زندگی در اینجا خواهم نوشت. بعدها که با زندگی تو اینجا خوء گرفتم حتما از اونها هم خواهم نوشت.
۳- توی نوشته‌هام سعی کردم راجع به فروشگاه‌های اینجا، برخورد مردم اینجا و بعضی چیزها اونطور که من حسشون کردم بنویسم. ممکنه بعدها چیزهای دیگه‌ای هم باشه که بشه راجع بهش نوشت و مطمئنا خواهم نوشت. یا قضاوتهای عجولانه‌ای که من کردم و مطمئنا راجع بهشون عذر خواهم خواست.
۴- تنها آرزوی من اینکه هرکس دوست داره اینجا باشه حتما بیاد اینجا. شاید اونروز اون شخص قضاوتی خلاف اون چیزی که من دارم داشته باشه یا قضاوتی شبیه به من. تنها اونروزه که می‌شه راجع به این نوشته‌ها قضاوت کرد.
تبصره: کسائی هم که قبلا اومدن اینجا می‌تونن راجع به این نوشته‌ها قضاوت کنن.
۵- توضیح راجع به عکس: من منظورم از اون عکس اصلا این نبود که سرزمین زیبائی دارم. منظورم این بود که سرزمین زیبائی دارم با قدمتی طولانی منتها تنها مونده کنار راهی و رو به ویرانی.

سرزمین من

و این است سرزمین من
.

.
پ.ن: عکس از Foto.ir

« صفحه قبل Next Page » Next Page »