باتو

ساعت ۵ عصر آرام و آهسته بیا. برهنه. بی‌هیچ پوششی. بگذار دستانم پوشش عریانی تو باشند. عریان همچون من که پیچیده‌ام در دستان تو.

بخشش

بعضی چیزها اونقدر اسم ساده ای داره و ما اونقدر ساده می گیریمش که شده واسمون یه عادت. یکی از اون چیزهای بخشش هست. همون کلمه ببخش یا بخشیدمت. خیلی ساده و واسه اینکه نشون بدیم مثلا ما هم بزرگیم یا حالیمونه می گیم بخشیدمت و خیلی ساده تر از اونکه بفهمیم چه غلطی کردیم می گیم ببخش.
به نظر من بخشیدن یه گذشت ساده یا بیخیال شدن ساده نیست. یه تحول درونی یعنی چیزی باید تو وجودت از بین بره. اون دلخوری اون خاطره باید برای همیشه از بین بره نه اینکه شماره بخوره و بعد اگه اشتباه دوباره ای تکرار شد اون موضوع هم پیش کشیده بشه. اینکه من فکر می کنم بخشیدن در قدرت هرکسی نیست یعنی اصولا آدمهای زیادی می گن بخشیدمت اما خیلیهاشون حرف بی خودی می زنن چون هنوز که هنوز یادشونه وفقط به روی طرف نمیارن یا اگه باز چیزی بشه اون چیز بخشیده شده رو می زارن کنار اتفاق جدید و یه چماق محکمتر می سازن. کاش الکی نبخشیم کاش نخوایم مدل جوانمردی و ما حلالت کردیم باشیم. حلالت کردیم و بخشیدیمت که فقط جنبه بیخیال شدن قضیه باشه بدتر از نفرتی که تو چشمای آدم موج بزنه چون اگه نفرت و بد اومدن تو چشمات باشه طرف می فهمه که با کی طرفه اما اون بیخیال شدن یه روزی بوی گند تعفنش درمیاد. راستی اگه ما می دونستیم بخشیدن چقدر سخته هیچ وقت ساده نمی گفتیم ببخش ترجیح می دادیم یا جبران کنیم یا بزنیم به چاک و جلوی چشم طرف پیدامون نشه چون بخشیدن کار هر کسی نیست.

حکیم ما

حکیم بزرگ ما بحثی را آغاز کردن که :
فکر می کنم همیشه و در طول تاریخ این بنی بشر در پی پیدا کردن راهی واسه بیان احساسات درونش بوده و بعد واژه رو اختراع کرده و زبان رو. اما هنوز که هنوزه این زبان گفتاری یا نوشتاری کفاف بیان خیلی از چیزها رو نمی ده و احتمالا واسه همینه که هی به عرض و طول کلمات فرهنگ لغت ها اضافه می شه. اما با این همه کلمه و واژه بازهم نوع بشر واسه بیان چیزهائی که به احساساتش ربط پیدا می کنه ناگزیره هی از تشبیه و دیگر صنایع البته نوشتاری و گفتاری استفاده کنه ( مثلا لبات گل اناره، من نمی دونم چند نفر آخه گل انار رو دیدن). اما راجع به خشونت های پنهان کلامی. راستش من فکر می کنم که هر فرهنگی نوعی فرهنگ برقراری ارتباط داره مثلا ما ایرانیهای خیلی عاشق در لفافه گفتن، استعاری حرف زدن، زخم زبون زدن و … هستیم و این شاید برگرده به شیوه ای که بزرگ شدیم یعنی تحت تاثیر حکومتهای دیکتاتور، از طرفی هم یکجورهائی مردم مثل فولاد آبدیده شدن و یا مدل از این گوش بگیر از اون گوش ول بده یا زدی ضربتی بعدا بهت می زنم ضربتی، یعنی الزاما این نیست که ما معنی کلام گوینده رو درک نکنیم اما همیشه می زنیم مدل کوچه علی چپ. ببخشید نوشته زیاد طولانی شد و کمی از این شاخه به اون شاخه. بیشتر منظور من روی همون قسمت اول صحبت حکیم بزرگ بود راجع به دنبال کلمه ای واسه بیان احساس کردن و اینکه این کاملا منطقی و درسته که همیشه کلام عقب تر از احساسه. درست مثل صفحه های لمس شونده که اگه بخوای با موشواره!! یا صفحه کلید همون کار رو بکنی کلی طول می کشه.

بشمار ۵

۱- گاهی که فکر می کنم حس می کنم الان سالهاست که از ایران دورم و یادم میره که به دو ماه هم نرسیده. همش دلم می خواد پای تلفن بپرسم فلان خیابون چه شکلی شده و فلان مغازه بازه یا نه اما بعد یادم می افته که توی این مدت کوتاه هیچ تغییری اتفاق نیافتاده.
۲- توی راه مدرسه که میرم و میام یه نکته جالب اینکه یه طرف خیابون یه مغازه فروش کتابها و مجسمه های مذهبی واسه کاتولیک هاست و اون طرف خیابون هم یه باره.
۳- راستش با استاد روانشناسیمون که بحث می کردیم( البته تو ایران) همیشه مثال می زد که واسه شرطی شدن نگاه کنید به پرنده ها که تو برخی کشورا چقدر راحتن و آدم رو می بینن در نمیرن. امروز بی هوا داشتم راه می رفتم که دیدم یه چیز سیاه داره میاد سمتم بعد یهو یادم افتاد که یکی از همون کبوترهای چاهی هست که دور دانشگاه بی خیال راه میرن و غذا می خورن. خوب اینم درس عملی شرطی شدن.
۴- دوست داشتن کسی یه چیزه، بیان کردنش یه چیز دیگه، نشون دادن دوست داشتن یه چیز دیگه. گاهی ما فقط همون دوست داریم و فکر می کنیم همین کافیه، گاهی هم به همون بیان کردنش اکتفاء می کنیم. یادمون نره که دوست داشتنی که بیان بشه هم کافی نیست باید نشون داده بشه.
۵- اگه همین الان ازتون بخوان اسم ۵ تا غذا رو بگید که دوست دارید، چی می گید؟
من:
خورشت بادمجان، خورش قیمه، بریونی، چلوکباب ( برگ لطفا)؛آبگوشت ( البته با نون سنگک تازه و ترشی لیته).
شما چی؟

« صفحه قبل Next Page » Next Page »