۱۰:۳۱ ب.ظ - شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۴
(شخصي)
- نویسنده : Shift
تصویری از کودکی جلوی چشمم جون می گیره:
اونموقعها جلوی در خونمون یه مزرعه یونجه بود. موقعی که یونجه های بار می داد عشق ما هم شروع می شد. می رفتیم توی مزرعه و غلط می زدیم بعد هم یونجه می چیدیم و با آب لیمو می خوردیم که چه صفای داشت. یه گیاهی هم بود به اسم “بامبولک” که احتمالا به دلیل پیچ و تاب خوردنهاش تو باد بهش داده بودن اون رو هم می چیدیم و با شکر می خوردیم. اما هیچ چیز به اندازه یونجه های که شبنم روشون نشسته بود لذت بخش نبود. موقع غلطیدن لاشون و خیس شدن صورت از شبنم ها و بوی یونجه های تازه. گلهای قاصدک رو می چیدیم و فوت می کردیم و بعد دنبال گل های “کاسه بشکنک” می رفتیم که لطیف بودن و بعد از چیدن زود پژمرده می شدن. بعد از ظهر ها هم بیشتر همسایه ها دور هم جمع می شدن و توی علفها و لای نی ها آش می پختن و با میوه می خوردن. عشق منم دوچرخه سواری بود وسط کویر که لذتی داشت پا زدن تا جائی که بدونی انتهائی نیست. و گاهی گره زدن نی ها و درست کردن یه خونه.
هنوز دلم برای اون دوچرخم و دوچرخه سواری وسط خاکهای کویر تنگ میشه. گاهی هم دنبال “مورچه خورها” می گشتیم که چاله می کندن و دور چاله رو حسابی صاف می کردن تا یه مورچه توش بیافته و بعد بخورنش. این طرف هم کنار جوب آبی که واسه آبیاری مزرعه یونجه بود قورباغه ها بودن. لذتی بود یکطرف مزرعه کشت شده و پشت سر کویر.
۲۱ رخت دیگرون
۱۱:۱۶ ب.ظ - سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۸۴
(شخصي)
- نویسنده : Shift
در رویاهایت شهری و مردمی هر روز تکرار می شوند شهری که دوستش داشتی و مردمی که از جنس تو بودند. اینجا مردم همجنس تو هم از جنس تو نیستند. روح فروختگانی را می مانند که شبیه مردمی از جنس تو هستند. از همه چیز که خسته می شوی تصمیم می گیری که دیگر غرنزنی دنبال چیزی می گردی که دل ببندی و شاد شوی و نمی یابی. می توانی خود را دلخوش کنی به دانشگاههای بی نظیرش یا آزادی در ظاهر زنده در باطن پوسیده که بوی تفعنش هر روز بلند بلندتر می شود. می توانی خود را دلخوش کنی به سکوت و آرامش و منظره های طبیعی دور و برت. اما فایده ای ندارد اینها تنها دلخوشی هستند و نه دلبستگی. دلبستگی چیزی ورای همه اینهاست. تو می توانی دلخوش کنی اما نمی توانی دل ببندی و دلخوشی چیزیست برای گول زدن خودت حتی.لحظاتی که از دلخوشیها عاری شدی حقیقت تلخ عیان می شه همون چیزی که همه براش فریاد می زنند و اونجا تو ایران می خندن که خوشی زده زیر دلشون و وقتی می رسی می فهمی وقتی از دلخوشکنکهای ظاهری عریان می شن اونوقت چیزی رو می گن که ما زدن خوشی زیر دلشون اسم می زاریم. اینها رو می نویسم تا یادم باشه که روزهای اول به چی فکر می کردم تا بعدها اگر دل بستم به همین دلخوشکنکها و یادم رفت که اصالتم کجا گم شده یه سر بزنم و همین نوشته ها را بخوانم و گرنه که :
حال همه ما خوب است اما …
۱۰ رخت دیگرون
۲:۱۱ ق.ظ - یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۴
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : .S
نازنینم…منو ببخش که مدتی برات ننوشتم. به گمانم خدا دلتنگی رو آفرید تا آدمها بنویسند…این روزها دلتنگی کمه و نوشتن من کمتر ولی از دوست داشتنم چیزی کم نشده. اومدم بگم مرسی که چایی و شیرینی بعد از ظهرها رو با من شریکی. دوستت دارم…بیشتر از همیشه…نزدیکتر از همیشه.
۷ رخت دیگرون
۷:۵۹ ق.ظ - جمعه ۳۰ دی ۱۳۸۴
(شخصي)
- نویسنده : Shift
برف میاد. صبح که از کنار خیالت بلند می شوم همه جا سفید شده و تو باز آبی پوش میائی و می خندی و من به برفها نگاه می کنم که رقصان پائین میان. درختها سفید پوشیده اند و زمین سفید شده و تو همچنان آبی پوش به من می خندی و من در چشمهایت محوء می شوم.
پ.ن:
بی جهت یاداون صحنه فیلم دختری با کفشهای کتانی می افتم:
دوست دارم عقدمون وسط غریبه ها بسته باشه همه غریبه باشن.
۹ رخت دیگرون