۶:۳۸ ق.ظ - شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
(شخصي)
- نویسنده : Shift
هیچ وقت نفهمیده بودم و الان هم که اینجام نفهمیدم چرا اینقدر آدمها می خوان برن یا به تعبیر درست تر بیان ینگه دنیا
راستش رو بخواید اینجا هیچ چیز جذابی واسه زندگی وجود نداره
همه چیز مثل غذاهاشون کنسروی و فریزری هست
آدمهای کنسروی
سگهای کنسروی
زندگی یخ زده
شوهای تلویزیونی مزخرف
هیچ چیز هیچ چیز برای لذت بردن نیست
نه هیجانی نه چیزی
اینها رو جدی می گم و بهش معتقدم
البته همه چیز بد نیست چیزهای خوب هم هست که ایکاش این چیزها رو خودمون داشتیم تا اینجوری وسوسه اومدن نداشته باشیم
۱۲ رخت دیگرون
۱۰:۴۶ ب.ظ - دوشنبه ۵ دی ۱۳۸۴
(شخصي)
- نویسنده : Shift
۱۰ رخت دیگرون
۷:۵۴ ب.ظ - یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۴
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : Shift
همیشه جرقه نوشتن از جائی شروع میشه، فرقی نداره توی تاکسی یا هرجائی دیگه ای. داشتم فنجونها رو می شستم و به این فکر می کردم که چیزی بنویسم برای بدرقه سفرت. اما همیشه به هر بارقه ای نمی توان نوشت. هرچی فکر کردم نتونستم بفهمم که چی میشه نوشت برای تو در آستانه سفر. گاهی یاد داستانهای عرفانی یا چیزهائی شبیه به اون می افتم. همیشه سفر هفتم سفر آخره و من فکر می کنم که شاید در وادی عرفان گام برداشته ای که به هفت سفر رسیده ای.
وسط نوشتن همین خطها توی ذهنم ریودوژانیور نقش می بنده و مسیح بالای کوه که نمیدونم چه ربطی به سفر داره. مسیح با آغوش گشوده. ببخش منو که اینچنین با دست خالی چیزی ندارم بدرقه سفرت کنم. چیزی ندارم جزء چشمانم که منتظرت خواهند ماند.
منتظر دختری که با پیرهن آبی می دوه …
پ.ن:« دعای زنی در راه که تنها می رفت» سید علی صالحی
پس کی خواهی آمد؟
من خسته ام، خرابم، خرد و خرابم کرده اند
دیگر این کلمات ساکت صبور هم فهمیده اند
هی درهم شکننده تب من و تاریکی مردمان
هی درهم شکننده ترس من و تنهایی مردمان
نیکی پیش بیاور، بیا
دوستی پیش بیاور، بیا
بیا…! اعتماد بزرگ
یقین بی پایان هرچه زنانگی …!
۱۱ رخت دیگرون
۵:۴۱ ب.ظ - جمعه ۲۵ آذر ۱۳۸۴
(شخصي)
- نویسنده : Shift
امروز فکر می کردم به اینکه هر زندگی و هرقدر عاشقونه حتما نیازمنده یه سقفه، یه سقف که بشه زیرش زندگی کرد بشه زیرش دیگه دلتنگ نبود، بشه با هم بود. میدونی عشق از دور خوبه، اینکه دلتنگ هم باشی خوبه، اما باید جائی باشه تا پای حرفهای عاشقونت وایسی، جائی باشه تا ثابت کنی تو درگیر ثبات زندگی نمی شی که یادت نمی ره اونکه زیر این سقف باهات زندگی می کنه کسیکه عاشقشی، سقف مشترک همون چیزیه که عشق رو عیار می زنه که نشون میده عشق هم شامل مرور زمان میشه یا نمیشه، بگذریم از اینکه حتی عشق تغییر می کنه، اگه توی دوری همه لذت عشق به در آغوش گرفتن و بوسیدن و بوئیدن معشوقه، زیر یه سقف شامل خیلی چیزای دیگه میشه، خیلی چیزا، از راه رفتن تا حرف زدن تا … بگذریم، امروز داشتم به یه سقف مشترک واسه خودمون فکر می کردم، نمیدونم سقف مشترکمون چه جوری خواهد بود، اینکه زیر یه سقف چطوری خواهیم بود، میدونم که تلاشمو واسه خوب بودن خواهم کرد و تو هم تلاش خواهی کرد. نازنین امروز داشتم دنبال یه سقف می گشتم، می دونی که من همیشه عاشق طبیعت بودم عاشق کلبه های شمال و نم بارون، می دونم که تو هم این چیزها رو دوست داری، عکسهای زیر رو از سایتی برداشتم که لینکهاش توی عکسها هست، فقط واسه اینکه بتونیم با هم و واسه یه لحظه فکر کنیم زندگی زیر سقفهای این چنینی چجوری ممکنه باشه، راستش هر کس دیگه هم که این عکسها رو دید می تونه فکر کنه …
پ.ن: دوستت دارم.

یا این سقفا

۸ رخت دیگرون