حرف حق جواب نداره

من: خدا جون میشه یه چیزی بگم؟ الو؟
خدا: …
من: پس چرا جواب نمیدی؟
خدا: (خمیازه کشون) چته بنده وقت نشناس؟
من: اِه ببخشین. فکر نمیکردم ۷ شب خواب باشی.
خدا: اونجا ۷ شبه آی. کیو، اینجا ۳ صبحه.
من: آهان (با نگاه گوسفندی).
خدا: حالا چه دردته؟ گربت مریضه؟ قولنج کردی؟ بواسیرت عود کرده؟ به به تو بشقابت چیه..چی داری میخوری؟
من: نه هیچی…یعنی اتفاقا همین میخواستم بگم از تنهایی و تنها غذا خوردن و این چیزا خستم.
خدا: همین؟
من: همین.
خدا: (با نگاه عاقل اندر سفیه از فرق سرم تا نوک پام) حالا خوبه از تنها غذا خوردن خسته ای و این شکم و کون و کپلو به هم زدی…

چند صحنه در شهری دور از تهران

هر پنجشنبه مغازه آرش (مغازه ایرانی شهر ما) بارِ تازه میاره. این پنجشنبه رفتم که انار و سبزی و این خرت و پرتها رو بگیرم. مغازه مثل هر پنجشنبه تا خرخره پرِ آدم بود. آقا مهران چشمم کف پام، کارش حسابی گرفته. میام بیرون سوار میشم که برم. یکی دستشو گذاشته رو بوق و داره داد میزنه. یه لحظه شک میکنم که اینجام یا تهرانم؟ نگاه میکنم ببینم چه خبره. یه مرد مسن نمیتونه پارک کنه و یه مرد میانسال دستشو گذاشته رو بوق و سرشو از پنجره کرده بیرون و هوار هوار. یه سری فحشهای فارسی رو دوره کرد که من مادرتو – قهوه براش میریزم و خواهرتو گاهی -دم- اینجا میبینم و از این جور نقل و نباتها. نه والا اینجا تهران نیست. کلا از ایران خیلی دوره. ولی خوب این هموطنها لطف دارن نمیخوان ما زبانِ شیرینِ فارسی یادمون بره، گاهی سوژه که دستشون میافته ادبیات فارسی رو برامون اول صبحی دوره میکنن. حالا هِی بگین هر کی میاد اینجا فارسی یادش میره!

وطن پرستی در فرانکفورت

دفعه آخر که تو فرودگاه فرانکفورت پیاده شدم مثل همیشه بدو بدو رفتم که این مثانه لامصبو خالی کنم. اینجوری نگام نکنین، ۹ ساعت پروازه. هواپیما دستشویی داره، ولی خوب بماند. هیچی دیگه، بدو بدو میرم طبقه بالا بغل اون رستورانه یه دستشویی زنونه هست. میرم تو، همشون پره فقط اون یکی مونده به آخری دست راست خالیه. اول کیف دستیمو میندازم تو، بعد خودم میرم تو، بعد عقب عقب میرم تا جایی که جا هست بلکه در بسته بشه. این دستشوییها رو قد لیلی پوتیها ساختن. در که بسته میشه در و دیوار و نگاه میکنم تا کارم تموم بشه. یه جایِ خالی به در و دیوار نیست. یادگاریه که به زبونها و دست خطهای مختلف نوشته شده. با خودکار، با مداد، با رژ لب و مداد ابرو و هر چی دم دست بوده. دست راست رو دیوار به فارسی نوشته ” فرناز تمام ایرانیهای وطن را دوست دارد.” جالبه که فرناز خانوم وقتی تنگش گرفته هم به فکر ایرانیها بوده، یا شاید فقط وقتی تنگش میگیره یاد هموطنها میکنه. به این میگن دختر وطن پرست!

دیوار سنگی

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن ….
کاشکی این دیوار خراب شه …
فکر نکنم گوگوش روزی که این ترانه رو خوند فکر می کرد یه روز توی دادگاه و رو به خبرنگارها یه قاتل عشقی بگه:
«من و صوفیا دو پنجره بر روی یک دیوار بودیم. بقیه این دیوار باید فرو بریزد تا ما مجدداً به هم برسیم»*
بشر موجود عجیبی گاهی واسه نفرت آدم می کشه، گاهی بی دلیل آدم می کشه و گاهی از دوست داشتن . اما راستش من نمی فهمم چطور ممکنه کسی رو دوست داشته باشی بتونی بکشی.
* نوشته برگرفته از صفحه حوادث روزنامه همشهری مورخ ۰۶/۰۹/۱۳۸۴

« صفحه قبل Next Page » Next Page »