…!!!…

دقت کردید باینکه:

خیلی ها موقع حرف زدن مدعی اند که هرگز مادیات براشون مهم نبوده و نیست اما در عمل همیشه دارن به حساب دارایی دیگران میرسن . از مدل ماشین مردم گرفته تا قیمت لباسهای دیگران رو بدقت بررسی کرده و بیشتر اوقات نمیتونن انزجارشون رو نسبت به هرکسی که داره ازشون بهتر زندگی میکنه پنهان کنن.

خیلی ها بدون اینکه به مفهوم واقعی خیلی چیزها فکر کنن چهارتا و نصفی جمله رو حفظ کردن و بلغور میکنن اونهم با یک باد اساسی در غبغب.

خیلی ها توی زندگی تکلیف خودشون رو نمیدونن … میرن توی خط عرفان وقتی با دو تا نصفی آدم عرفان زده قاطی بشن…. توی یه دوره ای به شعر و ادبیات علاقه مند میشن وقتی توی جو ادبی قرار میگیرن … اگه بحث تاریخ باشه امکان نداره یه چیزی نپرونن(حالا درباره تاریخ قد دو زار هم حالیشون نیست) خلاصه کلام که بسته به جوی که توش قرار بگیرن حسابی جو زده میشن.

بعضی ها وقتی با شما هم صحبت میشن فقط از مزایای داشتن چیزی براتون سخنرانی میکنند که شما به دلایل شخصی علاقه ای به داشتنش ندارید در حالی که برای شخص دیگری که درست عکس شما فکر میکنه از معایب همون موضوع بخصوص حرف میزنن.

بعضی ها هم خدا رو میخوان هم خرما.

خیلی ها هم به همه آدمها و روابطشون از پشت اسکناس نگاه میکنن حتی به همسرشون.

بعضی ها اعتراف به اشتباه براشون از مرگ ناگوارتره …پس به هر منطق آبدوغی حاضرن متوسل بشن که مجبور نشن بگن احیانا دچار اشتباه شدن.

بعضی ها هم ، هم از توبره میخورن هم از آخور حالا میخواد هر موضوعی که باشه … مثلا وقتی بین جمعی قرار میگیرن که با خرافه مخالفه با جمع هم آوا میشن اما به جاش پای صحبت فال گیر ها میشینن و گاهی براش پول هم حاضرن خرج کنن.

دیوانه وار

تو بگو نازنینم، چند سال است که به دنبال چشمهای تو دویده ام؟ و تو خوب میدانی که دیوانه وار دویده ام.

خاطره مثل یه پیچک

شده تا حالا یه خروار حرف داشته باشید و بعد هیچی نتونید بگید، اصلاً نتونید بنویسیدش؟ اونوقت هی گیج بزنید و بعد هی دور خودتون بچرخید، آخر سرم کلافه بشید و بیخیال ….
شده تا حالا یه چیزی رو ۱۰۰ بار مرور کنید و بعد هی وسواس بگیرید که درسته یا نه و باز برگردید چکش کنید اونقدر که دچار تهوع بشید و ولی باز بخواید چکش کنید …
پائیز فصل عجیبی همونقدر که بهار همونقدر که زمستون و تابستون … بهار وقتی اولین بارونای بهاری می زنه آدم یه حس عجیبی داره همینطور وقتی تو پائیز برگا میریزه و صدای کلاغها در میاد …
دلم هوس کوه کرده، اینکه یه کوه رو بگیرم و برم بالا تنها و بعد آروم بشینم اون بالا و مردم رو نگاه کنم … یه جای دور که هیچکس از اون مسیر نیاد، بعد دراز بکشم و دستامو بزارم زیر سرم، آسمون، کوه، پرنده ها، غصه های که میاد، شادیها،
آخ اگه بارون بزنه …
پ.ن: اینجا ایران است، با همه مشخصاتش، با جغرافیای انسانی و طبیعیش با آدمهاش و با همه چیش … لامصب بدمصب نون سنگکهای خوشمزه داره، تهرونش خیابون ولی عصر داره با اون درختای چنار نوستالژیکش ، بوی آش و حلیم دم افطارش و زولبیا بامیه … دود و ترافیک … راستش باید با این چیزها بزرگ شده باشی باید بچه های پابرهنه ای رو که دنبال توپ می دون دیده باشی، باید از یه آلاسکا فروش دوره گرد آلاسکا خریده باشی، باید توچال رو رفته باشی بالا، درکه رفته باشی، باید سرچهارراه زند شیراز آش خورده باشی، باید پای صدای تنبور و تار نشسته باشی ، توی زمستون از لبوفروش لبو خریده باشی و خیلی چیزای دیگه ، اونوقت می تونی بفهمی این لامصبا چه حسای قوی دارن …

پائیز

از وقتی پائیز شده کی رختاشو در میاره؟

« صفحه قبل Next Page » Next Page »