خیلی خلاصه
۹:۴۹ ق.ظ - جمعه ۸ مهر ۱۳۸۴ (بدون دسته بندی) - نویسنده : .S
دلم برات تنگه، ای تنها مشتریِ دل من.
۹:۴۹ ق.ظ - جمعه ۸ مهر ۱۳۸۴ (بدون دسته بندی) - نویسنده : .S
دلم برات تنگه، ای تنها مشتریِ دل من.
۶:۰۹ ب.ظ - پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۸۴ (شخصي) - نویسنده : Shift
۱-
پائیز که می رسه حسای عجیب هم باهاش میاد، حسای که نمیدونی چیه و میدونی چیه، هوس پیاده روی و یه لیوان چائی داغ یا نشستن پای آتیش …
۲-
منتظر یه اتفاقیم، اتفاقی که باید بیافته، می گویم اتفاق چون از وقوعش خبر داریم و از تاریخ وقوعش خبر نداریم و هر روز اتفاق بیافته باز یه اتفاقه …
۳-
دلتنگی درست مثل موریانه می مونه از درون آدمو می خوره و یه روز که نگاه می کنی می بینی پوک شدی
۴-
از روبروی چراغهای روشن خونه ها رد می شم، کاش چراغ خونه من و تو هم روی سر ما می تابید کاش
۵-
از دور می بینمت و لبخند می زنم با دست برات بوسه می فرستم و تو دست تکان می دهی و بعد همه چیز تموم میشه یه صبح جدید شروع میشه …
۶-
من زرد شده ام، درست مثل برگهای درختان از باد خزان، من زرد شده ام از نبودن تو …
۹:۳۳ ق.ظ - پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۸۴ (بدون دسته بندی) - نویسنده : .S
میخوام برم طبقه بالا، ردیف اول تو اِیوون جا بگیرم و مواظب اومدن پاییز باشم. نمیخوام یواشکی از راه برسه و غافلگیرم کنه. میدونستی چشمهای من به رنگِ تک تکِ این برگها دوخته شده نازنینم. مثلا هر برگی رو که میبینم با خودم تجزیه تحلیل میکنم که خوب این برگی که نصفش زرده و نصفش سبزه جدی سبز به حساب میاد یا زرد؟ معمولا رای من به سبز بودن مایله. سر شیره مالیدنه دیگه. یعنی مثلا هنوز پاییز نشده نگران نباش. ولی خوب وقتی هوای شهر کوهستانی مثل امروز میشه ۱۵ درجه سرمو میندازم پایین که درختها رو نبینم. میترسم اگه سرمو بالا کنم دلم کوچیک بشه و کار دستم بده. درخت روبروی پنجره که هنوز سبز سبزه. بازم جای دلگرمیه. اگه اینم زرد بشه، پرده ها رو باید بکشم و برم سرمو لای پتو، کنج اون مبل سبزه قایم کنم.
آخرین عکس دو نفریمون توی یه قاب کوچیک بالا سر تختمه. اولین گل رزی که بعد از ظهرِ اون روز زمستونی توی اون پیاده رو بهم دادی هم تو یه استکانِ کوچیک کنار قاب عکس نشسته. بعضی شبها نور ماه که میافته تو اتاق بیدار میشم. میدونی، اولین چیزی که میبینم اون عکسه و من که با یه آرامش عمیق تو آغوشت گم شدم. به کی بگم که من یه گمشده دارم که جاشو بلدم. کاش بدونی که این روزها چه جوری دلم از دیدن رنگ زرد میلرزه، که با سرد شدن هوا دلم چجوری میگیره و با چه زحمتی سرمو شبها بدون تو کنج بالشم قایم میکنم. من برای این چیزها اسمی پیدا نمیکنم عزیز دلم. به دلم قسم که این دلتنگی نیست. دلتنگی ماهها پیش بود. این جنونه نازنینم. جنون برای دستهای تو، برای چشمهای تو، برای نفسهای تو. منو تو آغوشت قایم کن، نذاز پاییز منو تنها پیدا کنه. دوستت دارم زیاد. دلم دوستت داره خیلی بیشتر.
۹:۲۶ ب.ظ - دوشنبه ۴ مهر ۱۳۸۴ (بدون دسته بندی) - نویسنده : .S
من با از ایران رفتن غریب نشدم…من با رفتن اون خدا بیامرز از این دنیا غریب شدم. میبینی نازنینم؟